پنجشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۳

قتل شاعر
(روزنامه شرق)
«خواب ديدم كه زني به من رولور (نوعي سلاح كمري) خالي كرد و تير خوردم. سپس مرا در يك زيرزميني بردند كه پنجره‌هايي به خارج داشت و به تدريج خاك ريختند تا پنجره‌ها مسدود شد. كلوخ بزرگي افتاد، راهرو نيز مسدود گشت و من آنجا دفن شدم!» اين كابوس هولناكي بود كه ميرزاده عشقي، شاعر وطن‌پرست و مدير روزنامه «قرن بيستم» روز نهم يا دهم تير 1303 ديد و براي دوستانش تعريف كرد. او حدود سه روز قبل نخستين شماره دوره جديد قرن بيستم را منتشر و در آن كاريكاتوري چاپ كرده بود كه «جمهوريِ» مورد نظر هواداران سردارسپه را به سخره مي‌گرفت. عشقي براي اين «جمهوري» نشاني از توپ و تفنگ و اسكلت انسان كشيده و رضاخان را تلويحاً به عنوان فردي قدرت طلب، خونخوار و زدوبندچي معرفي كرده بود. اين آخرين شماره قرن بيستم بود كه فوراً توقيف شد. ملك‌الشعراي بهار، دوست عشقي كه در آن زمان نماينده مجلس نيز بود، در كتاب «تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران» پس از نقل كابوس عشقي نوشته است: «ما از اين خواب لرزيديم! بدبخت عشقي! مع‌ذلك او را تسليت داديم، باز هم دو روز گذشت، عشقي بي‌سبب مي‌ترسيد! روز 12 تير، قبل از ظهر، جلسه علني مجلس مفتوح بود و خيلي كار داشتيم... كسي به من خبر داد كه عشقي را تير زده‌اند!»
سيد محمدرضا ميرزاده عشقي در سال 1272 در همدان به دنيا آمده بود. او در كودكي در مدرسه‌هاي الفت و آليانس در همدان تحصيل كرد و با زبان فرانسه آشنا شد. در جواني مترجم تجارتخانه يک بازرگان فرانسوي بود. سپس براي ادامه تحصيل به اصفهان و تهران آمد. در هنگامه جنگ جهاني اول به همراه مهاجران ايراني به بغداد رفت و چند سال بعد به ايران بازگشت و فعاليت‌هاي روزنامه‌نگاري خود را آغاز كرد.
جمهوري
عشقي در ميانه سال 1298 به همراه حاج امين‌الضرب، ضياءالواعظين، فرخي يزدي و عده‌اي ديگر، به دليل مخالفت با قرارداد 1919 كه دولت وثوق‌الدوله با انگلستان منعقد كرده بود، مدتي به زندان افتاد. او ناسيوناليستي معتقد بود كه عقب‌ماندگي و بي‌نظمي حاكم بر كشور نگرانش مي‌كرد. عشقي پس از كودتاي 1299 به مدافعان دولت جديد پيوست و از كابينه سيدضياءالدين حمايت كرد. او در نيمه ارديبهشت 1300 نخستين شماره نشريه «قرن بيستم» را در چهار صفحه و با قطع بزرگ منتشر كرد. قرن بيستم 17 شماره دوام آورد و سپس تعطيل شد.
رضاخان سردار سپه كه پس از كودتا به آرامي قدرت مي‌گرفت، در اواسط سال 1302 به رئيس‌الوزرايي رسيد. اواخر همين سال سيل تلگراف‌هاي مردم از سراسر كشور به سوي مجلس شوراي ملي سرازير شد كه خواستار تبديل نظام سلطنتي به نظام جمهوري بودند. سردارسپه كه از سوي جمهوري‌خواهان به عنوان فرد شايسته رياست جمهوري معرفي مي‌شد در اين ميان ظاهراً بي‌طرف بود، اما دخالت ارتش تحت فرمان او و همچنين ياران و هم‌پيمانان سياسي‌اش در انتشار اعلاميه‌ها، برگزاري تظاهرات و ايراد سخنراني‌هايي كه در تبليغ انديشه جمهوري جريان داشت كاملاً روشن بود. بسياري از روشنفكران ناسيوناليست كه پيش از آن به خاطر ايجاد امنيت و آباداني توسط سردارسپه از او حمايت مي‌كردند، نسبت به اهداف سردارسپه بدگمان شدند و جمهوري‌خواهيِ نوظهور را گامي در جهت قبضه كامل قدرت توسط او ارزيابي كردند. عشقي يكي از اين روشنفكران بود كه با تمام قوا به مخالفت با جمهوري برخاست. او با اشاره طعنه‌آميز به تلگراف‌هايي كه از اقصا نقاط كشور به مجلس مي‌رسيد، گفته بود: «جمهوري عجيبي است كه دهاتيان «قروه» هوادار آنند، اما عشقي با يك من فكل و كراوات با آن مخالف است!»
قتل
در همين هنگام يكي از سروده‌هاي ملك‌الشعراي بهار به نام «جمهوري‌نامه» بدون ذكر نام شاعر انتشار يافت. در بخشي از اين سروده آمده بود:
ضياءالواعظين، آن لوس ريقو
كند از بهر جمهوري هياهو
چه جمهوري؟ عجب دارم من از او
مگر او غافل است از قصد «يارو»
كه مي‌خواهد نشيند جاي قاجار
همان طوري كه كرد آن مرد افشار (نادرشاه)

شايع شد كه اين شعر متعلق به عشقي است و عده‌اي از صاحبنظران عقيده دارند اين شايعه در سرنوشت تلخ عشقي نقش داشت، هرچند با توجه به اولين و آخرين شماره دوره جديد «قرن بيستم» كه عشقي منتشر كرد، نيازي به مؤثر دانستن اين شايعه نبود. بهار، از قول يكي از رجال وقت كه سمت وزارت داشت (بدون ذكر نام او) نوشته است: «روز نشر روزنامه قرن بيستم به هيأت وزرا رفتم. رئيس دولت (سردارسپه) را ديدم كه از هيأت بيرون مي‌آمد و مثل شاه‌توت سياه شده بود.» و از قول كفيل وزارتخانه‌اي ديگري اضافه كرده است: «اگر اتفاق سويي براي مدير اين روزنامه امشب و فردا روي ندهد، خيلي عجيب خواهد بود، زيرا حضرت اشرف خيلي اوقاتشان تلخ بود!»
صبح روز 12 تير، دو نفر كه بعدها گفته شد مأموران نظميه محمد درگاهي بودند به خانه عشقي رفتند. آن دو همداني و همشهري عشقي بودند و به بهانه گرفتن توصيه‌اي از او خطاب به يكي از خوانين همدان به او مراجعه كردند. عشقي آن دو را شناخت و پيش از مرگش در بيمارستان معرفي كرد، اما هرگز محاكمه و مجازات نشدند. يكي از آنها درخواست خود را به عشقي گفت. عشقي پذيرفت و براي آوردن كاغذ به داخل خانه رفت. ضارب به هنگام بازگشت عشقي، به او شليك كرد. عشقي را به بيمارستان رساندند. دوستانش به عيادتش رفتند و پزشكان ماهر بر بالينش آوردند. اما گلوله به ماهيچه قلب او آسيب زده بود و سرانجام او را كشت. عشقي مدت‌ها قبل در باره قلبش گفته بود:
من عاشقم، گواه من اين قلب چاك چاك
در دست من جز اين سند پاره پاره نيست

چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۳

جنگ اوّل؛ بي‌طرفيِ نقض‌شده
(براي شرق)
ارتش عثماني و نيروهاي «هيأت جنگي ايران» (متشكل از مليّون ايراني) روز دهم تير 1295 و در جريان جنگ جهاني اول، كرمانشاه را از تصرف نيروهاي ارتش روسيه خارج كردند. بازگشت مهاجرين ايراني و پيروزي ارتش عثماني در كرمانشاه، چرخشي در روند درگيري ميان متفقين و متحدين در ايران به شمار مي‌رفت كه نزديك دو سال پيش و به رغم اعلام بي‌طرفي ايران در جنگ آغاز شده بود.
جنگ جهاني اول در مرداد 1293 آغاز شد. احمدشاه تنها چندروز پيش‌تر به سن قانوني رسيده و تاجگذاري كرده بود. نخستين نشانه‌هاي درگير شدن ايران در جنگ، در تحركات سياسي پيرامون سفارتخانه‌هاي خارجي در تهران بروز كرد. زمزمه‌هايي كه در مورد مذاكرات دمكرات‌هاي ايران با مستشارارن سوئدي ژاندارمري (متمايل به متحدين) به گوش ديپلمات‌هاي روس و انگليس مي‌رسيد، آنها را نسبت به اوضاع بي‌اعتماد مي‌كرد. به نوشته ملك‌الشعراي بهار در تاريخ مختصر احزاب: «تهران در نظر آنها يكپارچه بمب بود كه بر خلاف آنان ممكن است منفجر شود.»
بي‌طرفي
يك سپاه هندي از سوي انگلستان روز 30 مهر 1293 (كمتر از سه ماه پس از آغاز جنگ) براي حفاظت از تأسيسات نفتي خوزستان، شهر آبادان را تصرف كرد. مستوفي‌الممالك (رئيس‌الوزراء) به دستور احمد شاه ايران را در جنگ «بي‌طرف» خواند. اما تنها يك هفته بعد از اعلام بي‌طرفي ايران، ارتش عثماني كه به متحدين پيوسته بود به آذربايجان حمله كرد. هنگامي كه علماي عراق عليه متفقين اعلام جهاد كردند، احمد شاه لازم ديد بار ديگر در مراسم افتتاح مجلس سوم بر بي‌طرفي رسمي ايران تأكيد كند. افكار عمومي ايران به دلايل مذهبي و با توجه به سابقه اقدامات روسيه و انگلستان در ايران، به عثماني (كشور مسلمان) گرايش داشت.
عثماني‌ها و مأمورين آلماني از يك سو در مناطق جنوب و مركز ايران كه حوزه نفوذ انگلستان محسوب مي‌شد به عمليات ايذايي و اطلاعاتي مشغول شدند و از سوي ديگر اروميه و تبريز را به تصرف در آوردند. ارتش روسيه فوراً به ايران وارد شد و آنها را از آذربايجان عقب راند. در نبردي كه ميان ارتش‌هاي روسيه و عثماني درگرفت، بسياري از مردم آذربايجان در حمايت از عثماني وارد جنگ شده و جان باختند. بنابراين هنگامي كه آقاي حائري (شيخ العراقين) در فروردين ماه 1294 فتواي جهاد عليه متفقين را كه به امضاي علماي بزرگ عراق رسيده بود به احمد شاه داد، در واقع انتظار خود را از شاه براي همراهي با افكار عمومي ابراز مي‌كرد. استقبال حيرت‌انگيزي مردم كرمانشاه و تهران در چند روز پس از آن از وزراي مختار آلمان و ايتاليا، تأكيد ديگري بر تمايلات آنها بود.
اما احمد شاه نمي‌توانست با اين تمايلات همراهي نشان دهد. شرايط دشوار پيش روي شاه، بهتر از هر زمان ديگر در حوادث بهار 1294 آشكار شد كه به هفت تغيير در سمت رئيس‌الوزرايي در كمتر از سه ماه انجاميد. ابتدا وقتي مشيرالدوله استعفا كرد، شاه تحت فشار وزراي مختار روس و انگليس فرمان رئيس‌الوزرايي سعد‌الدوله را صادر كرد اما همان روز و پس از ديدار با وزير مختار آلمان و سفير كبير عثماني ناچار شد او را عزل كند. او در سه ماه بعدي، تحت تأثير فشارهاي خارجي و كشمكش شديد داخلي در مجلس، دو بار براي عين‌الدوله، يك‌بار براي مشيرالدوله و دو بار براي مستوفي‌الممالك فرمان رئيس‌الوزرايي نوشت. هراس ناشي از حركت قواي روس مستقر در قزوين به سوي تهران كه از ميانه اين كشمكش آغاز شد و انتشار خبر تصرف بوشهر توسط نيروهاي انگليسي و خلع سلاح ژاندارم‌هاي ايراني بر نابساماني اوضاع افزود.
مهاجرت
نظاميان روس، اواسط آبان 1294 به كرج رسيدند وتهران در آستانه اشغال قرار گرفت. تعداد زيادي از نمايندگان مجلس به همراه نيروي ژاندارمري و وزيرمختار آلمان به قم رفتند و «كميته دفاع ملي» در اين شهر تشكيل شد. شاه هشدار داد در صورت ادامه حركت قشون روسيه، پايتخت را به اصفهان منتقل خواهد كرد. علماي قم عليه متفقين فتواي جهاد دادند و مجلس كه از اكثريت افتاده بود تعطيل شد. سرانجام وزراي مختار روسيه و انگلستان در ديدار با احمدشاه، او را از ترك پايتخت منصرف كردند. قرار شد قواي روسيه به سوي قزوين باز گردد، اما مدتي بعد ساوه را اشغال كرد. اعضاي كميته دفاع ملي از قم به اصفهان و از آنجا به كرمانشاه رفتند و در اتحاد با حاكم وقت لرستان و خوزستان و عشاير قشقايي، دولت دفاع ملي تشكيل دادند. انگليسي‌ها در مقابل عشاير خمسه و بختياري و قبايل عرب را عليه دولت دفاع ملي مسلح و مقدمات تشكيل پليس جنوب را فراهم كردند. با نزديك شدن ارتش روسيه از شمال، كميته دفاع ملي كرمانشاه را به سوي قصر شيرين و كرند ترك كرد. روس‌ها در طول اسفندماه، اصفهان و كرمانشاه را اشغال كرد. كميته دفاع ملي در بهار سال بعد به بغداد و كاظمين منتقل شد. در اين هنگام نيمه شمالي كشور كاملاً تحت كنترل روسيه قرار داشت، سفير عثماني اسير شده بود و مهاجران ايراني از كشور اخراج شده بودند.
مهاجران، روز نهم خرداد «هيأت جنگي ايران» را در بغداد تشكيل دادند و چند روز بعد به همراه ارتش عثماني دوباره به خاك ايران وارد شدند. تصرف كرمانشاه در روز دهم تير 1295 نقطه چرخش ماجرا محسوب مي‌شد. ارتش عثماني در نيمه مرداد به همدان وارد شد و چند روز بعد قزوين را تصرف كرد. اواخر مرداد سفراي متفقين اعضاي خانواده خود را از تهران راهي اروپا مي‌كردند و در ميان ارامنه شهر هراس افتاده بود. شارژدافر عثماني در تهران اعلاميه‌اي صادر كرد و در آن به همه اطمينان داد كه «از طرف اردوي مظفر و منصور عثماني به هيچكس اذيت و آزار نخواهد شد و اهالي نبايد تهران را ترك كنند.» فرمانده ارتش عثماني در ايران نيز در بيانيه‌اي اعلام كرد براي نجات «دولت همسايه اسلاميه خود» به ايران آمده است. وثوق‌الدوله، رئيس‌الوزراي وقت به ارامنه تهران دلداري داد كه آسيبي به آنها نخواهد رسيد. سفراي روس و انگليس به احمدشاه اطلاع دادند كه در حال خروج از تهران هستند و انتظار دارند شاه نيز چنين كند. شاه پيشنهاد آنها را رد كرد و در تهران ماند.
از آغاز زمستان (تحت تأثير شرايط عمومي جنگ) دوباره ورق برگشت. ارتش انگليس جنوب ايران را تصرف كرد و ارتش ششم عثماني را در هم شكست. انگليسي‌ها چند روز بعد بغداد را هم تسخير كردند. همزمان انقلاب روسيه به پيروزي رسيد و جنگ جهاني در شرايطي پايان يافت كه براي ايران ميراثي از آشفتگي و ويراني باقي گذاشته بود.

سه‌شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۳

حزب دمكرات قوام
(براي شرق)
احمد قوام (قوام السلطنه)، نخست‌وزير وقت، روز 9 تير 1325 در يك نطق راديويي تشكيل «حزب دمكرات ايران» را اعلام كرد. او براي تشكيل اين حزب دو هدف متناقض داشت، بنابراين اعضاي حزب را آدم‌هايي با گرايش‌هاي كاملاً متناقض تشكيل دادند، حزب در ميانه راه ناگهان چرخش كرد و سرانجام قرباني تناقضي شد كه در ذات خود داشت.
‌قوام، زمين‌داري ثروتمند، سياستمداري كهنه‌كار و به قانون اساسي مشروطه پايبند بود. مجلس چهاردهم در مواجهه با تشكيل حكومت خودمختار پيشه‌وري در آذربايجان، قوام‌السلطنه را به عنوان تنها سياستمداري كه احتمالاً مي‌توانست اين غائله را مهار كند به نخست‌وزيري برگزيد. او فوراً گفت‌و‌گوي خود را با مقامات شوروي آغاز كرد و در فروردين 1325 با آنها به توافق رسيد. دولت شوروي كه براي تخليه خاك ايران تحت فشار شديد بين‌المللي بود، پذيرفت نيروي خود را تا آخر ارديبهشت از ايران خارج كند. دولت ايران نيز در برابر متعهد شد اختلاف خود را با دولت خودمختار آذربايجان‌ به طور «مسالمت‌آميز» حل كند و طرح تشكيل شركت نفت مشترك با شوروي را براي نفت شمال كشور به مجلس پانزدهم ارائه دهد.
رقابت
هنگامي كه آخرين واحدهاي ارتش شوروي در نيمه ارديبهشت‌ماه خاك ايران را ترك كردند، قوام در وضعيتي قرار داشت كه شاه لازم ديد به او لقب «جناب اشرف» اعطاء كند. اما جناب اشرف از يك سو در پي جلوگيري از قدرت گرفتن شاه بود و از سوي ديگر لازم مي‌ديد با اعمال اصلاحات اجتماعي احتمال وقوع يك انقلاب را از ميان ببرد. علاوه بر اين او براي پيشبرد مذاكره با حكومت خودمختار آذربايجان به اعتماد نيروهاي چپ نياز داشت. بنابراين به ارتش دستور داد دفتر مركزي حزب توده را تخليه كند، زندانيان توده‌اي را آزاد كرد و چند سياستمدار راستگرا و ضد كمونيست (مانند سيدضياء طباطبايي و كاشاني) را به زندان و تبعيد فرستاد. او در اين شرايط به مذاكره با فرقه دمكرات آذربايجان ادامه داد و در خرداد ماه با آنها توافق كرد كه دولت ايران «حكومت ملي آذربايجان» را به عنوان شوراي ايالتي و «مجلس ملي» را به عنوان انجمن ايالتي به رسميت بشناسد.
پس از اين توافق بود كه قوام با دو هدف متناقض به فكر تأسيس حزب دمكرات ايران افتاد. او قصد داشت با استفاده از اين حزب نامزدهاي سلطنت طلب و طرفدار انگلستان را از ورود به مجلس پانزدهم باز دارد و در عين حال مي‌خواست با جذب نيروهاي غير كمونيست طرفدار اصلاحات، فرصت رشد را از حزب توده بگيرد. بنابراين اعضاي ناهمگون كميته مركزي حزب او را دو گروه زمين‌داران اشرافي ضد انگليس و روشنفكران تندروي غير توده‌اي تشكيل مي‌دادند. اصلاحات گسترده‌اي كه حزب وعده مي‌داد نيز هم تقسيم زمين‌هاي دولتي ميان كشاورزان و اعطاي حق رأي به زنان و هم تجديد نظر در شيوه اداره ارتش (كه منبع اصلي قدرت شاه بود) را شامل مي‌شد.
پيدا بود كه تشكيل حزبي به رهبري نخست‌وزير در آستانه انتخابات، با استقبال نيروهاي سياسي جاه‌طلبي همراه بود كه حزب را نردبان ترقي خود مي‌ديدند. سرعت رشد حزب دمكرات به حدي بود كه تنها 5 ماه پس از تشكيل، عضوگيري خود را رسماً به حال تعليق در آورد.
ائتلاف
حزب دمكرات به همراه حزب توده و حزب ايران، «جبهه مؤتلفه احزاب آزادي‌خواه» را تشكيل داد. قوام روز دهم مرداد كابينه ائتلافي خود را با حضور وزيراني از حزب توده و حزب ايران معرفي كرد. او در صدمين روز تأسيس حزب دمكرات جشن و رژه عظيمي در تهران و سراسر كشور به راه انداخت و از پيوستن فرقه دمكرات آذربايجان و حزب دمكرات كردستان به «جبهه مؤتلفه» خبر داد. قوام گفت اين احزاب براي انتخابات مجلس پانزدهم ائتلاف انتخاباتي تشكيل خواهند داد.
شاه، سياستمداران راستگرا و دولت انگلستان از اين اقدامات احساس خطر كردند و مبارزه خود را با قوام و حزب دمكرات شدت بخشيدند. در نتيجه عشاير جنوب كشور در مهرماه به تحريك متنفذان طرفدار انگلستان شورش كردند و در ارتش نيز به اشاره شاه ناآرامي‌هايي رخ داد. قوام دو راه داشت؛ يا بايد اتحاديه‌هاي كارگري را مسلح مي‌كرد و با كمك خواستن از شوروي‌ها وارد يك جنگ داخلي مي‌شد و يا از ائتلاف با جناح چپ چشم مي‌پوشيد. او راه دوم را انتخاب كرد و تغيير جهت داد.
قوام روز 25 مهر كابينه تازه‌اي تشكيل داد كه در آن نام وزيران توده‌اي ديده نمي‌شد، چند استاندار ضد كمونيست را مأمور استان‌هاي مهم كشور كرد و سرانجام روز 19 آذرماه (تحت فشار شاه) دستور داد ارتش«براي تأمين امنيت انتخابات» به آذربايجان و كردستان وارد شود. حكومت پيشه‌وري پس از مقاومتي مختصر از هم پاشيد و سران فرقه يا دستگير شدند يا گريختند. انتخابات مجلس پانزدهم آغاز شد و مدتي بعد سيدضياءالدين طباطبايي و آيت‌الله كاشاني از تحمل بازداشت و تبعيد معاف شدند.
مجلس پانزدهم كه اكثريت آن را نمايندگان حزب دمكرات تشكيل مي‌داد، در تيرماه 1326 كار خود را آغاز كرد. قوام روز 29 مهر همان سال، چنانكه با شوروي‌ها قرار گذاشته بود طرح مربوط به نفت شمال را به مجلس ارائه كرد كه مجلس آن را نپذيرفت. پس از اين حادثه بود كه اختلافات دروني حزب شدت گرفت. فراكسيون دمكرات مجلس، روز دهم آذرماه حمايت خود را از دولت قوام پس گرفت و دو روز بعد ده تن از اعضاي كابينه قوام استعفا كردند. تحريك دربار در خط عوض كردن نمايندگان جاه‌طلبي كه به كمك حزب دمكرات وارد مجلس شده بودند، مؤثر بود. قوام روز 18 آذر نتوانست از مجلس رأي اعتماد بگيرد و سقوط كرد. سه روز بعد در حزب دمكرات شكاف افتاد و گروهي به رهبري سردار فاخر حكمت، عليه رهبري قوام «كودتا» كردند. رهبري جناح طرفدار قوام را ملك‌الشعراي بهار به عهده داشت. تناقض ذاتي حزب دمكرات، در حملات اين دو جناح عليه يكديگر بهتر از هميشه آشكار شد: در حالي كه يك طرف اعضاي جناح مقابل را «زمين‌داران محافظه كار» مي‌خواند، خود از سوي آنان به عنوان «منحرفان فوق چپگرا» مورد حمله قرار مي‌گرفت. حزب دمكرات ايران عملاً از هم پاشيده بود.

دوشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۳

آموزش
(براي شرق)
وزارت آموزش و پرورش ايران روز 8 تير 1344، نظام جديد آموزشي كشور را معرفي كرد. دانش آموزان، پيش از آن شش سال در دبستان و شش سال در دبيرستان درس مي‌خواندند، اما مطابق تصميم تازه، دوران تحصيل ابتدايي پنج سال، دوران راهنمايي تحصيلي سه سال و دوران متوسطه چهار سال تعيين شد. بعدها گفته شد كه نظام قبلي استوارتر بود و فارغ‌التحصيلان آن آموزش‌يافته‌تر بودند. اما به نظر مي‌رسد علت رواج اين تفكر، همزماني تغيير نظام آموزشي مدارس با تغييرات اجتماعي ديگري بود كه باعث مي‌شد از ارزش مدارك تحصيلي با گذشت زمان كاسته شود.
زماني، هر كس خواندن و نوشتن مي‌دانست «ميرزا» ناميده مي‌شد و ارج و قرب داشت. وظيفه آموزش دادن بر عهده مكتب‌داران بود و آنها براي اين كار شيوه خود را داشتند. احمد كسروي در مورد شرايط آموزش در ايران پيش از مشروطه مي‌نويسد: «نخست بايد دانست كه جز از اعيان و توانگران و بازرگانان، فرزندان خود را به درس خواندن نفرستادندي و اينان جز خواندن و نوشتن كه در دربار و بازار به كارشان آيد نخواستندي. دانش‌هايي كه امروز هست، نبودي و توده انبوه به درس نياز نديدي. از آن سوي، در مكتب‌ها براي ياد دادن الفبا يك شيوه نارسا و نادرستي در ميان مي‌بود و يك سال كمابيش مي‌خواست تا شاگرد، الفبا را نيك شناسد و كلمه‌هايي را خواندن و نوشتن تواند. بچه چون به مكتب رسيدي نخست درس الفبا خواندي و پس از آن «جزو عم» (جزو بازپسين قرآن) را از سوره «قل اعوذ» آغاز كردي و پس از آن بازمانده قرآن را (آن نيز به وارونه و از انجام به آغاز) خواندي و پس از آن كتاب‌هاي گلستان و جامع عباسي و نصاب و ترسل و ابواب جنان و تاريخ نادر و تاريخ معجم را يكي پس از ديگري درس خواندي و بدينسان زبان ياد گرفتي و پس از چند سال به اين نتيجه رسيدي كه فارسي را خواندن و نوشتن تواند.» نويسنده در پانويس همين بخش اضافه مي‌كند: «دير زماني در ايران خواندن و نوشتن جز شاينده ميرزايان (شاهزادگان) نبوده و اين بوده «ميرزا» دو معني پيدا كرده: يكي شاهزاده و ديگري نويسنده و خواننده. هنوز تا زمان ما، كسان نويسا و خوانا را «ميرزا» خواندندي.» («تاريخ مشروطه ايران» احمد كسروي)
مدرسه
با پيدايش انديشه‌هاي جديد و گشوده شدن دفتر روشنفكري در ايران، دغدغه‌داران پيشرفت كشور در جستجوي علت‌هاي عقب‌ماندگي ايران، به مسئله آموزش توجه مي‌كنند. از جمله روزنامه اختر چاپ استانبول در مقاله‌اي نوشت: «بي‌سوادهاي اروپا در هزاري ده نفر است... و باسوادهاي ايران در هزاري ده نفر» سپس نتيجه گرفت: «بايد عده‌اي از جوانان تحصيل كرده به اروپا بروند و اصول تعليم، آموخته بيايند.» ميرزا حسن رشديه، طلبه جوان تبريزي اين مقاله را خواند و از پدرش خواست اجازه دهد به جاي سفر به نجف براي فراگرفتن علوم ديني، روانه كشورهاي پيشرفته شود تا در دارلمعلمين، شيوه‌هاي جديد آموزش را فرا گيرد. (خاطرات دست‌نويس رشديه، نقل شده در «مشروطه ايراني» ماشاءالله آجوداني)
رشديه به استانبول، مصر و بيروت رفت و در دارالمعلمين فرانسوي بيروت شيوه جديد آموزگاري را آموخت. سپس به ايروان بازگشت و آنجا با كمك برادرش مدرسه‌اي به سبك جديد برپا كرد. ناصرالدين شاه كه از سفر سوم خود به فرنگ باز مي‌گشت، در ايروان مدرسه رشديه را ديد و ابتدا از او خواست به تبريز بيايد و مدرسه خود را آنجا داير كند. رشديه پذيرفت و همراه شاه راهي تبريز شد. اما شاه هنگامي كه بيشتر با رشديه گفت و گو كرد و از برنامه‌هاي آموزشي او سردرآورد، نگران شد و تغيير عقيده داد. رشديه چند سال بعد خود به تبريز رفت و مدرسه‌اي تأسيس كرد كه در آن الفبا به شيوه صوتي تدريس مي‌شد. اين مدرسه حدود يك سال بعد در اثر مخالفت ملاياني كه نگران رونق كار خود بودند بسته شد. رشديه مدارس ديگري برپا كرد كه هر يك پس از مدتي تعطيل شد. او سرانجام به روسيه رفت. اما هنگامي كه ميرزا علي‌خان امين‌الدوله به كارگزاري تبريز انتخاب شد، رشديه را دوباره به تبريز فراخواند. امين‌الدوله كه دولتمردي فرهنگ‌دوست و روشنفكر بود هزار تومان در اختيار رشديه گذاشت تا مدرسه خود را دوباره بگشايد. او تا زماني كه در تبريز بود از رشديه حمايت كرد و پس از آنكه براي رئيس‌الوزرايي و سپس صدارت به تهران فراخوانده شد، رشديه را تشويق كرد به تهران بيايد و مدرسه‌اش را در پايتخت برپا كند.
سامان
دوران زمامداري امين‌الدوله تنها اندكي بيش از يك سال طول كشيد، اما مدارس و مطبوعات كشور در همين دوران كوتاه پيشرفت شگفت‌انگيزي داشت. «انجمن تأسيس مكاتب مليّه ايران» كه بعداً به «انجمن معارف» شهرت يافت در همين دوره تشكيل شد و پس از آن، تعداد مدارس جديد كه شيوه‌هاي تازه آموزش در آن به كار مي‌رفت هر روز بيشتر شد. پس از پيروزي جنبش مشروطه، اين نوع مدارس گسترش بيشتر يافت. در سال 1297 دارالمعلمين مركزي بر اساس مصوبه شوراي عالي معارف تشكيل شد و كار تعليم آموزگاران سامان يافت. چند سال بعد آموزشگاهي براي تعليم آموزگاران زن به نام دارالمعلمات برپا شد. در دوران رضاشاه نام دارالمعلمين و دارالمعلمات به دانشسرا تغيير يافت و «دانشسراي عالي» نيز در رده دانشگاهي تأسيس شد.
روزگاري داشتن «تصديق ششم ابتدايي» شرط استخدام در دستگاه‌هاي دولتي قرار گرفت. مدتي بعد داشتن ديپلم، يافتن شغل را براي فارغ‌التحصيلان دبيرستان تضمين مي‌كرد. اين شرايط تا اوايل دهه 1340 ادامه داشت. در دهه 1340 تعداد فارغ‌التحصيلان دبيرستان به حدي افزايش يافت كه بازار كار را تحت تأثير قرار داد و ديگر براي تمام ديپلمه‌ها در دستگاه‌هاي دولتي كار پيدا نمي‌شد. در دهه 1350 داشتن مدارك دانشگاهي به معني آينده شغلي مطمئن بود و در سال‌هاي اخير از بي‌كاري پزشكان و بحران اشتغال در ميان فارغ‌التحصيلان دانشگاهي صحبت مي‌شود.

یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۳

آرامش
(براي شرق)
احمد آرامش، وزير كار دولت قوام و وزير مشاور و مديرعامل سازمان برنامه در دولت شريف‌امامي (1340 – 1339)، روز هفتم تير 1340 به اتهام اقدام عليه امنيت ملي و ايجاد تشويش ميان مردم بازداشت شد. او چند روز پيش‌تر تجديد فعاليت گروه ترقيخواهان را اعلام و از سياست‌هاي ايالات متحده در ايران انتقاد كرده بود. علي اميني، نخست‌وزيري كه با فشار دولت كندي به جاي شريف‌امامي به شاه تحميل شده بود، نورالدين الموتي را كه از اعضاي گروه 53 نفر و از مؤسسان حزب توده بود، به وزارت دادگستري گمارده بود. الموتي فوراً دستور بازداشت عده‌اي از مقامات سابق را صادر كرد. آرامش و ابتهاج (مديران عامل سابق سازمان برنامه) در ميان بازداشت شدگان بودند.
احمد آرامش (اشتري) در سال 1287 در يزد متولد شد. پدرش كارگزار گمرك يزد بود. احمد پس از گذراندن تحصيلات ابتدايي، براي ادامه تحصيل به تهران آمد و به كالج آمريكايي رفت. آرامش پس از پايان تحصيل، به استخدام وزارت راه در آمد و در زمان كوتاهي به رياست حسابداري بنادر شمال كشور رسيد. او در سال 1318 رئيس اداره طرق و شوارع شهسوار شد و از سال 1320 به وزارت پيشه و هنر انتقال يافت. آرامش از نزديكان احمد قوام (قوام السلطنه) بود و در تير1325با تشكيل حزب دموكرات توسط قوام (نخست وزير وقت) به اين حزب پيوست و مسئول تبليغات آن شد. او كه در عين حال مدير روزنامه‌هاي ديپلمات و بهرام بود، در آبان همان سال به معاونت وزارت پيشه و هنر منصوب شد. حدود يك ماه بعد و در شرايطي كه تنها چند روز از پايان غائله آذربايجان مي‌گذشت، آرامش به جاي محمدولي ميرزا فرمانفرمائيان به وزارت كار رسيد. او خود در اين مورد نوشته است: «نقشه و هدف نگارنده در مقام وزير جديد كار آن بود كه ارگان‌هاي حزب توده را كه با ختم جنجال آذربايجان از نظر سياسي و ايدئولوژيك شكست فاحشي خورده بودند، از تجديد قدرت باز دارد و دستگاه رهبري حزب توده را از نيروي اصلي آن جدا كند و بدين ترتيب امكان فعاليت را از حزب توده سلب نمايد. اجراي اين برنامه كه به تصويب قوام‌السلطنه رسيده بود با تشكيل اتحادية جديد كارگري آغاز شد.» («خاطرات سياسي احمد آرامش» به كوشش غلامحسين ميرزا صالح)
ترقيخواهان
آرامش، پس از سقوط كابينه قوام‌السلطنه خانه نشين شد. نام او در فهرست وزيران كابينه قوام در سال 1331 نيز بود ولي اين كابينه تنها سه روز پس از تشكيل، در پي قيام 30 تير كنار رفت. آرامش در سال 1334 گروه «ترقيخواهان ايران» را تشكيل داد. در نخستين بيانيه اين گروه آمده بود: «ملت‌هاي آسيايي و آفريقايي و منجمله ايران بيدار شده‌اند و بيش از اين اجازه نمي‌دهند كه منافع آنها فداي منافع كشورهاي استعماري غرب شود… بايد اصول ننگ‌آور فئوداليسم و دسپوتيزم از كشور ريشه‌كن شود. حكومت مردم بر مردم تحقق يابد و از تجاوزات هزار فاميل و دست‌نشاندگان آنها جلوگيري گردد.» مضامين اين بيانيه را شايد بتوان نخستين نشانه از اعلام مواضع تندي دانست كه بعداً توسط آرامش اعلام شد.
آرامش، كه شوهر خواهر جعفر شريف امامي بود در سال 1339 و به هنگام نخست‌وزيري شريف امامي به عنوان وزير مشاور و مديرعامل سازمان برنامه انتخاب شد. او در اين دوران پيشنهادها و افشاگري‌هايي كرد كه باعث شد سرانجام شاه خواستار بركناري او شود. او طرح خروج ايران از پيمان سنتو را در دولت مطرح كرد و پرده از بدهكاري 450 ميليون دلاري دولت‌هاي پيشين به بانك‌ها و مؤسسات مالي غربي برداشت.
هنگامي كه علي اميني براي جلب نظر دولت كندي به نخست‌وزيري ايران برگزيده شد، از جمله سپهبد بختيار را كه از 1336 رئيس ساواك بود، از كشور راند. بختيار با هواپيما به رم رفت و در يك مصاحبه مطبوعاتي مخالفت خود را با شاه علني كرد. روزنامه «باختر امروز» ارگان جبهه ملي در خارج از كشور بعدها فهرست اعضاي كابينه‌اي را كه بختيار قصد داشت تشكيل دهد منتشر كرد، نام احمد آرامش نيز در آن فهرست به چشم مي‌خورد.
چريك
آرامش پس از سقوط دولت اميني آزاد شد. او در چند مصاحبه مطبوعاتي و اعلاميه مواضع تندي عليه سياست‌هاي جاري كشور و در مخالفت با ايالات متحده مطرح كرد، از جمله در اعلاميه‌اي كه از سوي «كميته جمهوري‌خواهان ايران» امضاء كرده بود، نوشت: «ملت اسير و استعمارزده ايران! بر هيچ كس پوشيده نيست كه پس از كودتاي 28 مرداد سال 1332 كه به وسيلة آمريكاييان، با پول و عوامل آمريكايي مقيم ايران انجام گرفت به تدريج كشور از استقلال به استثمار و از آزادي به اسارت گراييد… افزايش قدرت شاه با سعادت و آسايش ملت ايران تناسب معكوس دارد… گروهي وطن‌پرست و استقلال طلب كميتة جمهوري‌خواهان ايران را بنيان‌گذارده و براي محو رژيمي كه ملت و مملكت ايران را به اسارت بيگانگان در آورده است… دامن بر كمر زده‌اند.» تندي مواضع آرامش در اين دوران به حدي بود كه گفته مي‌شد او تعادل رواني خود را از دست داده است.
آرامش در زمستان 1344 دستگير و به اتهام اقدام عليه امنيت كشور به ده سال حبس محكوم شد. او پس از هفت سال به دليل شدت گرفتن بيماري كبد و كليه‌اش از زندان آزاد شد. مدتي در منزل دخترش و سپس در يك هتل اقامت داشت. سرانجام روز 29 مهر 1352 در پارك فرح (لاله) به دست مأموران انتظامي كشته شد. رسانه‌هاي رسمي اين خبر را به عنوان كشته شدن يك «خرابكار» در درگيري مسلحانه با مأموران امنيتي منتشر كردند. حتي گويا بعضي از آنها او را «چريك مسلح» خوانده بودند. آرامش به هنگام مرگ 65 ساله بود.