شنبه، خرداد ۳۰، ۱۴۰۵

سعید قاسمی‌نژاد

 ‏

شنبه ۲۰ ژوئن ۲۰۲۶ یا ۳۰ خرداد ۱۴۰۵: ‏برای کسانی که می‌گویند حالا باید چه کرد و چه برنامه‌ای وجود دارد ده گام عملی برای چندماه پیش رو پیشنهاد کرده‌ام. هم‌میهنان‌ نیز پیشنهادهای خوبی در کامنت طرح کرده‌اند.

‏راه‌‌حل به نظر من همچنان همزمانی سه اتفاق است حضور پرشمار مردم، حضور هسته‌های مسلح گارد جاویدان، ریزش فعال نیروی سرکوب و‌ پیوستنش به مردم. جنایت رژیم در ۱۸ و ۱۹ دی نشان داد برای پیروزی بر دستگاه سرکوب ما نیازمند قدرت آتش بسیار بیشتری هستیم.  مزیت رقابتی جنبش ملی در جمعیتش است، هر راه حلی باید بر این مزیت رقابتی تکیه کند. تمام پیشنهادهای  مطرح شده برای رسیدن به این نقطه هستند.


https://x.com/sghasseminejad/status/2068331458981195984?s=46&t=HJvrCbxhSwuKkaQHB-1r8w


 جمعه ۱۲ ژوئن ۲۰۲۶ یا ۲۲ خرداد ۱۴۰۵: در حال حاضر احتمال تداوم آتش‌بس با هدف کاهش تنش ظرف ماههای آینده همچنان وزنه سنگین‌تری دارد.

‏توافق بر سر مسئله هسته‌ای هر چند ممکن است اما با توجه به اختلافات دو طرف بعید است. 

‏دولت نتانیاهو انگیزه این را خواهد داشت‌ که پیش از انتخابات اسرائیل وارد درگیری  دوباره شود.

‏دولت ترامپ بعید است بخواهد پیش از انتخابات میان‌دوره‌ای وارد درگیری جدی شود مگر اینکه توسط جمهوری اسلامی مجبور شود.

‏کاهش تنش خارجی بحران‌ها و مشکلات جمهوری اسلامی را که در طی جنگ تعمیق شده‌اند حل نمی‌کند و مسائل اصلی کشور همچنان لاینحل باقی می‌مانند. در سوی مقابل مسئله اصلی پیش روی انقلاب شیروخورشید ‌این‌است که چطور بر دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی غلبه کند.

‏در ماههای پیش رو با کاهش احتمالی تنش جمهوری اسلامی نیز تحت فشارهای اقتصادی-اجتماعی و گروه‌های صاحب نفوذ  داخل خود حکومت مجبور خواهد بود فضای داخل را کم و بیش از حالت جنگی خارج کند. 

‏به نظر من در این مدت  بایستی بر چند کار تمرکز کنیم:

‏۱- تثبیت و تقویت آلترناتیو، شاهزاده رضا پهلوی،  در فضای بین‌المللی

‏۲- افزایش تعداد دیش‌های استارلینک در ایران

‏۳- تمرکز بر اینترنت ماهواره‌ای برای گوشیهای موبایل که به لحاظ فنی ممکن اما پیش نیازهای مالی-‌‌سیاسیش فراتر از توان اپوزیسیون است و نیازمند حمایت دولتیست.

‏۴- کمک به بازسازی و نوسازی هسته‌های گارد جاویدان برای افزایش توان این هسته‌ها در دفاع از خود و دفاع پیشدستانه.

‏۵- تمرکز بر مسئله ریزش خصوصا در درون‌ نیروهای نظامی و امنیتی برای رسیدن به مرحله‌ای که شاهد پیوستن فعال این نیروها به صورت متشکل به مردم باشیم و نه فقط پیوستن انفرادی به صورت تمرد از دستور.

‏۶- حفظ و‌ تعمیق رابطه با دولت اسرائیل به عنوان پابرجاترین متحد ملت ایران در فرایند براندازی

‏۷-ً گسترش رابطه با کشورهایی که پس از جنگ اخیر جمهوری اسلامی را خطر وجودی می‌بینند.

‏۸- گسترش رابطه‌های موجود در ایالات متحده با دولت ترامپ برای جلب حمایت سیاسی و عملیاتی دولت ایالات متحده از پروژه تغییر رژیم.

‏۹- حفظ و تعمیق سازماندهی محلی شکل گرفته در خارج از کشور برای اثرگذاری بر افکار عمومی و سیاست‌گذاریهای مرتبط با ایران و انقلاب‌ شیروخورشید.

‏۱۰- گفتگوی ملی برای ایجاد آمادگی ملی  برای انجام آنچه برای پایین کشیدن جمهوری اسلامی مورد نیاز است به شکل حداکثری و توسط جمع هر چه بیشتری از مردم.

‏پیشنهادهای شما چیست؟

https://x.com/sghasseminejad/status/2065393298328756600?s=46&t=HJvrCbxhSwuKkaQHB-1r8w



سه‌شنبه، اسفند ۱۲، ۱۴۰۴

آیت‌الله علی خامنه‌ای و داوری تاریخ

 آیت‌الله علی خامنه‌ای بیش از ۳۶ سال رهبر ایران بود. فرماندهی نیروهای مسلح با او بود، سیاست خارجی را تعیین می‌کرد و رؤسای قوهٔ قضائیه و رادیو تلویزیون را مستقیماً منصوب می‌کرد. این‌ها بخشی از اختیاراتی بود که طبق قانون اساسی داشت، اما به آن‌ها اکتفا نکرد و با ابداع نظارت استصوابی عملاً نهادهای «انتخابی» را نیز زیر نفوذ خود برد. طبیعی بود که چنین اختیاراتی، مسئولیت سنگینی هم داشته باشد.

او در جلسهٔ خبرگان در ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ با رهبری خود مخالفت کرد. گفت: «واقعاً باید خون گریست بر جامعهٔ اسلامی که حتی احتمال رهبریِ کسی مثل بنده در آن مطرح بشود». در آن جلسه به رهبری خود رأی نداد. وقتی نتیجه رأی‌گیری معلوم شد، چشمانش را با انگشت فشرد و نشان داد که به‌خوبی از بارِ سنگینِ مسئولیتی که به عهدهٔ او گذاشته‌اند آگاه است.

شروع رهبری او هم‌زمان شد با ریاست‌جمهوری اکبر هاشمی رفسنجانی که نقشی تعیین‌کننده در رهبری او داشت. سال‌های نخست را صرف تثبیت موقعیتش در میان نظامیان و خواندن فشردهٔ دروس حوزه کرد تا تردیدها دربارهٔ صلاحیت دینی‌اش کاهش یابد. اما روشن بود که جایگاه اجتماعی آیت‌الله خمینی را ندارد. دیگر اشارهٔ رهبر برای تعیین نتیجهٔ انتخابات کافی نبود و جامعه به‌تدریج از نقش «مقلد» فاصله می‌گرفت. این روند در دههٔ شصت شروع شده بود، اما در دوران او آشکارتر شد؛ به‌ویژه در انتخابات ۱۳۷۶ که مخالفت اکثریت با مسیر مورد نظر او را نشان داد.

جامعهٔ ایران از هر فرصتی برای نشان‌دادن نارضایتی استفاده کرد: رأی‌دادن، تحریم انتخابات یا آمدن به خیابان. فریاد زن سوسنگردی هنوز در گوشم می‌پیچد که خطاب به مأموران می‌گفت: «مظاهرات سلمیه! چرا تیر می‌ندازی؟ گوش کن!» اما کسی گوش نکرد؛ نه در ۱۳۷۸، نه ۱۳۸۸، نه ۱۳۹۶، نه ۱۳۹۸، نه ۱۴۰۱ و نه در دی‌ماه خونین ۱۴۰۴. آقای خامنه‌ای هدف خود را افزایش اقتدار کشور از طریق نفوذ منطقه‌ای، توان موشکی و برنامهٔ هسته‌ای معرفی می‌کرد، اما از مهم‌ترین عامل اقتدار یعنی مردم و اقتصاد غفلت کرد. پایهٔ اقتدارش را بر وفاداران به خود گذاشت که آنها را «خواص» می‌خواند، بی‌آن‌که توجه کند اکثریت جامعه نیستند. حکومت او طبقهٔ متوسط را مزاحم می‌دید و آن را تضعیف کرد و در نتیجه جامعه‌ای روی دستش ماند دوپاره و خشمگین؛ همچون یک بشکهٔ باروت.

در سیاست خارجی هم سرسخت بود. او و هوادارانش بارها، به‌خصوص در هفته‌های اخیر، از شهادت‌طلبی عاشورایی سخن گفتند. و وقتی آقای خامنه‌ای به‌همراه چند تن از اعضای خانواده‌اش در حملهٔ آمریکا و اسرائیل کشته شدند، آن را با کشته شدن حسین‌ بن‌ علی مقایسه کردند که تن به بیعت با معاویه نداد. اما آن‌ها پاسخی برای این گفتهٔ منتقدان نداشتند که: مگر حسین‌ بن‌ علی، شهر مدینه را به این دلیل ترک نکرد که نمی‌خواست هزینهٔ بیعت نکردن خود را بر گردن مردم مدینه بیندازد؟ و مگر او وقتی فهمید پایان راه جز تیغهٔ شمشیر نیست، با همان دهانی که «هیهات منّا الذلّه» گفت، اطرافیانش را از همراهی با خود معاف نکرد؟ پس چگونه است که شما می‌خواهید ملتی را با خود به گودالِ قتلگاه بکشانید؟

آیت‌الله خامنه‌ای رفت، اما بخش قابل توجهی از مسئولیت آنچه امروز در ایران می‌گذرد، و حتی آنچه فردا بر سر ایران بیاید، با اوست. حتماً قضاوتی در پیش است؛ چه به روز جزا معتقد باشی، چه نه. دست‌کم تاریخ دربارهٔ او داوری خواهد کرد.

چهارشنبه، اسفند ۰۶، ۱۴۰۴

آمادگی برای «روز واقعه»؛ اردوگاه رضا پهلوی چه تصویری از فردای حمله احتمالی به ایران دارد؟

(برای بی‌بی‌سی، منتشر شده در روز چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - ۲۵ فوریه ۲۰۲۶، سه روز قبل از حمله آمریکا و اسرائیل به ایران) شاهزاده رضا پهلوی در یکی از پیام‌های اخیر خود برای بار چندم گفته است که حمله احتمالی به ایران از این جهت ضروری است که می‌تواند میان مخالفان و نیروهای مسلح حکومت ایران «توازن قوا» برقرار کند. معنی این حرف چیست و اردوگاه پادشاهی‌خواهان چه انتظاری از فضای پس از حمله احتمالی دارند؟

سعید قاسمی‌نژاد، از مشاوران بسیار نزدیک آقای پهلوی، در توضیح پیام او نوشته است: «پس از دخالت نظامی آمریکا و اسرائیل وقتی دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی تضعیف می‌شود، کار را مردم ایران بایستی تمام کنند... در مقابله با نظام جمهوری اسلامی که ده‌ها هزار نفر را در دو‌ روز به قتل رسانده است، استفاده از هر ابزاری مشروع است و مقابله با هر عضو فعال دستگاه سرکوب در هر زمان و مکان و وضعیتی، دفاع مشروع محسوب می‌شود.»

آقای قاسمی‌نژاد - که تهیه‌کنندهٔ دفترچهٔ دوران اضطرار یا گذار هم هست - و آقای پهلوی هر دو بر ضرورت حملهٔ نظامی آمریکا، اسرائیل «یا هر کس دیگر» علیه «جمهوری اسلامی» در ایران تأکید دارند. آقای قاسمی‌نژاد چندی پیش در مقاله‌ای در روزنامه «جروزالم پست» استدلال کرده بود که اسرائیل باید اطمینان حاصل کند که حکومت جمهوری اسلامی در اثر چنین حمله‌ای حذف می‌شود و گذار به حکومت بعدی از طریق رهبری آقای پهلوی انجام می‌گیرد که روابط گرمی با اسرائیل دارد.

پست‌هایی که آقای قاسمی‌نژاد در روزهای اخیر در شبکه اجتماعی ایکس (توییتر سابق) منتشر یا بازنشر کرده است، تا حدودی روشن می‌کند که او چه تصویری از نتیجهٔ حملهٔ نظامی علیه حکومت «جمهوری اسلامی» در ذهن دارد و معتقد است که اردوگاه پادشاهی‌خواهان باید خود را برای چه شرایطی آماده کند.

آقای قاسمی‌نژاد رشته‌پستی از اکانت جوناس بلین «بازنشر» کرده (*) و دربارهٔ آن نوشته است: «اینجا نکات خوبی مطرح شده». جوناس بلین نام کاربری تحلیلگری فارسی‌زبان است که عمدتا در حوزه‌ نظامی و ژئوپولتیک در ایکس می‌نویسد و به ارائه تحلیل‌های داده‌محور شهرت دارد. نام و هویت واقعی او طبعا شناخته‌شده نیست.

در پستی که آقای قاسمی‌نژاد بازنشر کرده است، از ضرورت آمادگی مردم برای «قطع برق، انهدام تأسیسات مخابراتی، نبود سوخت یا کمبود مواد غذایی» و ناتوانی حکومت از تأمین امنیت سخن رفته و چنین آمده: «آمادگی برای تعطیلی کامل زندگی عادی، علیرغم غیرممکن بودن آن برای بسیاری از نان‌آوران، ممکن است جان بسیاری را نجات دهد.» و به شهروندان توصیه کرده که در جریان حمله، از نزدیک شدن به ادارات دولتی، حتی اداره آب و برق خودداری کنند، چون احتمالا این ادارات هم از اهداف احتمالی خواهند بود.

در مورد خیزش عمومی در آن شرایط نیز گفته شده که همه باید منتظر فرمان «شاه» (یعنی شاهزاده رضا پهلوی) باشند: «در صورت وجود نیروهای مسلحِ پیش‌قراولِ متصل به اپوزیسیون، راه‌هایی برای تسلیح (مسلح کردن) عمومی وجود خواهد داشت» و در پایان هم نوشته شده است: «ترحم بر پلنگِ تیزدندان، ستمکاری بود بر همگان».

خود آقای قاسمی‌نژاد، کمی بعد، نوشته است که «اعضای فعال دستگاه سرکوب وقتی منفرد و غیرمسلح‌اند، در مقابل هسته‌های گارد جاویدان در موضع ضعف قرار دارند». او پیشتر هم نوشته بود که «در روز واقعه‌ای که در پیش است» از مأموران نظامی و انتظامی که از حکومت جدا می‌شوند انتظار می‌رود که «سلاح‌هایشان را علیه عاملین و آمرین سرکوب به کار بگیرند.»

بدون درنظر گرفتن نیروی انتظامی و ارتش، و با صرف‌نظر کردن از سربازان وظیفه در سپاه، حکومت ایران دست‌کم روی حمایت درجه‌داران و افسران رسمی سپاه و اعضای فعال و ویژه بسیج حساب می‌کند که شمار آن‌ها در مجموع بیش از یک میلیون نفر تخمین زده می‌شود. آنها مسلح، آموزش‌دیده و سازماندهی شده‌اند؛ سلسله مراتب فرماندهی روشن دارند و بسیاری از آن‌ها در سوریه و عراق جنگیده‌اند. پادشاهی‌خواهان می‌توانند امیدوار باشند که بخشی از این نیرو ریزش کند، اما قاعدتا همزمان باید خود را برای شرایطی هم آماده کنند که ریزش معناداری اتفاق نیفتد.

از مجموعه این داده‌ها چنین برمی آید که اردوگاه آقای پهلوی، خود را برای درگیری یا جنگ با نیروهای مسلح وفادار به جمهوری اسلامی آماده می‌کند؛ جنگی که عواقب حمله احتمالی آمریکا یا اسرائیل می‌تواند زمینه وقوع آن را فراهم کند.

حتی از یک نیروی مسلحِ پیش‌رو سخن می‌رود که به اپوزیسیون متصل باشد و مخالفان حکومت را مسلح کند؛ که چنین نیرویی قاعدتا می‌باید روی زمین باشد، وگرنه پیش‌قراول نامیده نمی‌شد. اما از اینکه هویت این نیرو چیست و از کجا قرار است بیاید، از نوشته‌های آن‌ها چیز بیشتری نمی‌توان دریافت.

* از آقای قاسمی‌نژاد در مورد پستی که بازنشر کرده پرسیدیم ولی هنوز پاسخی دریافت نکرده‌ایم. در صورت دریافت پاسخ، آن را منتشر خواهیم کرد.

جمعه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۱

سالگرد درگذشت مادر

از درگذشت مادرم دو سال گذشت. درست در نخستین سالگرد رفتن مادر، برادرم سنجر هم رفت. همسرش، نفیسه هم چند ماه پیش از آن رفته بود. احساس می کردم که زندگی و خاطراتم تکه تکه دارد محو می شود.
 این روزها مدام به گذشته های دور و دوران کودکی و نوجوانی ام فکر می کنم؛ زمانی که در نطنز با مادرم زندگی می کردم. شبهای بلند زمستان را به یاد می آورم که در بی برقی و سرما، کرسی می گذاشتیم و ساعت ها در زیر نور گردسوز یا چراغ هایی که با گاز کار می کرد -و سروصدای عجیبی هم داشت- رمان های طولانی می خواندیم و حرف می زدیم.
تعطیلات نوروز که نزدیک می شد، مکافات خانه تکانی را داشتیم. من مدام غر می زدم و می خواستم از زیر کار در بروم و مادرم نمی گذاشت! اما در عین حال خوشحال بودیم. هوا کم کم بهتر می شد و گاهی قبل از عید حتی درختان شکوفه می زدند. اما مهمترین موضوع خوشحال کننده اینها نبود، بلکه آمدن خواهران و برادرم همراه اعضای خانواده هاشان بود که معمولا تعطیلات عید را با ما می گذراندند. و این در واقع بهترین روزهای سال برای من بود. 
رابطه من با برادرم سنجر خیلی نزدیک بود. ساعت ها برایم از خاطرات گذشته اش می گفت و داستان می بافت و من با ولعی تمام نشدنی سراپا گوش می شدم. در حیاط خانه آتش درست می کردیم و حرف می زدیم.
همسرش نفیسه هم برایم مثل خواهر بود. هرگز مرگ بی مقدمه و ناگهانی او را باور نکردم. هنوز هم هر بار یادم می آید که او دیگر نیست، مبهوت می مانم. از تصور خانه آنها در خیابان جابری بدون حضورشان پشتم می لرزد.
یاد هر سه شان به خیر.

سه‌شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۹

مادرم درگذشت

دیشب در خواب رفت. دیروز برای آخرین بار صدایش را شنیدم... تا با کمک پرستارش از آن سوی خانه پای تلفن برسد به نفس نفس افتاده بود. صدایش این اواخر بسیار ضعیف بود. آخرین چیزی که از او شنیدم یک "خداحافظ" بی طنین بود و صدای نفس های تندش که دور و دورتر می شد.

اما آخرین تصویری که از او به یاد دارم چه بود؟

مادرم را آخرین بار در بهار سال ۱۳۸۷ و هنگامى ديدم که برای تازه کردن دیدارها به ایران رفته بودیم. پیر و شکسته و خمیده بود، اما نسبتا سرحال و با روحیه. هر چه به ذهنم فشار می آورم، درست به خاطر نمی آورم که کجا و چطور خداحافظی کردیم. فقط می توانم او را مجسم کنم که جلوی در خانه برای ما که دور می شویم دست تکان می دهد و من در آینه ماشین او را می بینم. قرار نبود این آخرین دیدار ما باشد، بنابراین دلیلی وجود نداشت كه جزئیاتش را به خاطر بسپارم.




اما حتی اگر این ترکیب خیال و خاطره از آخرین دیدارمان دقیق و قابل اتکا می بود، باز هم تصویری نبود که من او را با آن به یاد آورم. عجیب است، اما وقتی می خواهم چهره اش را در ذهنم مجسم کنم، تصویر محو کودکی اش را در یک عکس سیاه و سفید قدیمی به یاد می آورم که لبخندی آرام بر لب دارد و کنار پدر و مادرش دیده می شود. عکس را قاب خاتم گرفته بود و آن را خیلی دوست داشت. قاب را گاه در اتاق خواب و جلوی آینه میزش می گذاشت و گاه روی تاقچه بالای آن.

می گفت آن عکس را در سفری به تهران گرفته اند؛ اگر اشتباه نکنم در راه نخستین سفرش به شهسوار و نخستین مواجهه اش با دریا، جایی که گمان می کنم خوش ترین خاطرات همه عمرش در آن بود.

بر خلاف من، حافظه ای بسیار تیز داشت و گذشته را با جزئیاتی حیرت آور به یاد می آورد. در سال های نوجوانی من، اواخر دهه شصت، در دوران جنگ و بی برقی و کم رونقی، در شب های بلند زمستان نطنز، یکی از معدود سرگرمی های ما تماشای عکس های قدیمی بود. مجموعه ای خیلی قدیمی داشت از عکس هایی که برادر بزرگش، مرحوم محمدخان گرفته بود. عکس ها را تماشا می کردیم و او از روزگار کودکی اش خاطره های تلخ و شیرین می گفت. برای پدر و مادرش احترامی عجیب قائل بود. از آنها با لفظ "آقام" و "خانومم" یاد می کرد و همه چیز را مثل آینه به یاد می آورد. تصمیم داشتم "روزی" از او بخواهم که خاطره های قدیمی اش را تعریف کند و آنها را ضبط کنم...

خاطره هاى زيادى داشت از رفتن به مدرسه، کار در لابراتوار کارخانه نوغان نطنز، زندگی در تهران همراه برادر و خواهرزاده هایش و سفرهایی که با هم رفته بودند، گذراندن دوره زبان انگلیسی، کار کردن به عنوان منشی در مطب دکتر اتفاق، ازدواج با پدرم، بازگشت به نطنز، کار در سازمان زنان، استخدام در آموزش و پرورش و سرانجام بازنشستگی... و تنهایی.

عکسی که با پدر و مادرش داشت، شاید برای او یادآور امن ترین دوران زندگی اش بود. گمان من این است که آن عکس آرامبخش ترین خاطرات را برایش زنده می کرد و من خوشحالم که او را آنطور امن و آرام به یاد می آورم.

روحش شاد

سه شنبه، ۵ بهمن ۱۳۸۹