سه‌شنبه، اسفند ۱۲، ۱۴۰۴

آیت‌الله علی خامنه‌ای و داوری تاریخ

 آیت‌الله علی خامنه‌ای بیش از ۳۶ سال رهبر ایران بود. فرماندهی نیروهای مسلح با او بود، سیاست خارجی را تعیین می‌کرد و رؤسای قوهٔ قضائیه و رادیو تلویزیون را مستقیماً منصوب می‌کرد. این‌ها بخشی از اختیاراتی بود که طبق قانون اساسی داشت، اما به آن‌ها اکتفا نکرد و با ابداع نظارت استصوابی عملاً نهادهای «انتخابی» را نیز زیر نفوذ خود برد. طبیعی بود که چنین اختیاراتی، مسئولیت سنگینی هم داشته باشد.

او در جلسهٔ خبرگان در ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ با رهبری خود مخالفت کرد. گفت: «واقعاً باید خون گریست بر جامعهٔ اسلامی که حتی احتمال رهبریِ کسی مثل بنده در آن مطرح بشود». در آن جلسه به رهبری خود رأی نداد. وقتی نتیجه رأی‌گیری معلوم شد، چشمانش را با انگشت فشرد و نشان داد که به‌خوبی از بارِ سنگینِ مسئولیتی که به عهدهٔ او گذاشته‌اند آگاه است.

شروع رهبری او هم‌زمان شد با ریاست‌جمهوری اکبر هاشمی رفسنجانی که نقشی تعیین‌کننده در رهبری او داشت. سال‌های نخست را صرف تثبیت موقعیتش در میان نظامیان و خواندن فشردهٔ دروس حوزه کرد تا تردیدها دربارهٔ صلاحیت دینی‌اش کاهش یابد. اما روشن بود که جایگاه اجتماعی آیت‌الله خمینی را ندارد. دیگر اشارهٔ رهبر برای تعیین نتیجهٔ انتخابات کافی نبود و جامعه به‌تدریج از نقش «مقلد» فاصله می‌گرفت. این روند در دههٔ شصت شروع شده بود، اما در دوران او آشکارتر شد؛ به‌ویژه در انتخابات ۱۳۷۶ که مخالفت اکثریت با مسیر مورد نظر او را نشان داد.

جامعهٔ ایران از هر فرصتی برای نشان‌دادن نارضایتی استفاده کرد: رأی‌دادن، تحریم انتخابات یا آمدن به خیابان. فریاد زن سوسنگردی هنوز در گوشم می‌پیچد که خطاب به مأموران می‌گفت: «مظاهرات سلمیه! چرا تیر می‌ندازی؟ گوش کن!» اما کسی گوش نکرد؛ نه در ۱۳۷۸، نه ۱۳۸۸، نه ۱۳۹۶، نه ۱۳۹۸، نه ۱۴۰۱ و نه در دی‌ماه خونین ۱۴۰۴. آقای خامنه‌ای هدف خود را افزایش اقتدار کشور از طریق نفوذ منطقه‌ای، توان موشکی و برنامهٔ هسته‌ای معرفی می‌کرد، اما از مهم‌ترین عامل اقتدار یعنی مردم و اقتصاد غفلت کرد. پایهٔ اقتدارش را بر وفاداران به خود گذاشت که آنها را «خواص» می‌خواند، بی‌آن‌که توجه کند اکثریت جامعه نیستند. حکومت او طبقهٔ متوسط را مزاحم می‌دید و آن را تضعیف کرد و در نتیجه جامعه‌ای روی دستش ماند دوپاره و خشمگین؛ همچون یک بشکهٔ باروت.

در سیاست خارجی هم سرسخت بود. او و هوادارانش بارها، به‌خصوص در هفته‌های اخیر، از شهادت‌طلبی عاشورایی سخن گفتند. و وقتی آقای خامنه‌ای به‌همراه چند تن از اعضای خانواده‌اش در حملهٔ آمریکا و اسرائیل کشته شدند، آن را با کشته شدن حسین‌ بن‌ علی مقایسه کردند که تن به بیعت با معاویه نداد. اما آن‌ها پاسخی برای این گفتهٔ منتقدان نداشتند که: مگر حسین‌ بن‌ علی، شهر مدینه را به این دلیل ترک نکرد که نمی‌خواست هزینهٔ بیعت نکردن خود را بر گردن مردم مدینه بیندازد؟ و مگر او وقتی فهمید پایان راه جز تیغهٔ شمشیر نیست، با همان دهانی که «هیهات منّا الذلّه» گفت، اطرافیانش را از همراهی با خود معاف نکرد؟ پس چگونه است که شما می‌خواهید ملتی را با خود به گودالِ قتلگاه بکشانید؟

آیت‌الله خامنه‌ای رفت، اما بخش قابل توجهی از مسئولیت آنچه امروز در ایران می‌گذرد، و حتی آنچه فردا بر سر ایران بیاید، با اوست. حتماً قضاوتی در پیش است؛ چه به روز جزا معتقد باشی، چه نه. دست‌کم تاریخ دربارهٔ او داوری خواهد کرد.

چهارشنبه، اسفند ۰۶، ۱۴۰۴

آمادگی برای «روز واقعه»؛ اردوگاه رضا پهلوی چه تصویری از فردای حمله احتمالی به ایران دارد؟

(برای بی‌بی‌سی، منتشر شده در روز چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴ - ۲۵ فوریه ۲۰۲۶، سه روز قبل از حمله آمریکا و اسرائیل به ایران) شاهزاده رضا پهلوی در یکی از پیام‌های اخیر خود برای بار چندم گفته است که حمله احتمالی به ایران از این جهت ضروری است که می‌تواند میان مخالفان و نیروهای مسلح حکومت ایران «توازن قوا» برقرار کند. معنی این حرف چیست و اردوگاه پادشاهی‌خواهان چه انتظاری از فضای پس از حمله احتمالی دارند؟

سعید قاسمی‌نژاد، از مشاوران بسیار نزدیک آقای پهلوی، در توضیح پیام او نوشته است: «پس از دخالت نظامی آمریکا و اسرائیل وقتی دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی تضعیف می‌شود، کار را مردم ایران بایستی تمام کنند... در مقابله با نظام جمهوری اسلامی که ده‌ها هزار نفر را در دو‌ روز به قتل رسانده است، استفاده از هر ابزاری مشروع است و مقابله با هر عضو فعال دستگاه سرکوب در هر زمان و مکان و وضعیتی، دفاع مشروع محسوب می‌شود.»

آقای قاسمی‌نژاد - که تهیه‌کنندهٔ دفترچهٔ دوران اضطرار یا گذار هم هست - و آقای پهلوی هر دو بر ضرورت حملهٔ نظامی آمریکا، اسرائیل «یا هر کس دیگر» علیه «جمهوری اسلامی» در ایران تأکید دارند. آقای قاسمی‌نژاد چندی پیش در مقاله‌ای در روزنامه «جروزالم پست» استدلال کرده بود که اسرائیل باید اطمینان حاصل کند که حکومت جمهوری اسلامی در اثر چنین حمله‌ای حذف می‌شود و گذار به حکومت بعدی از طریق رهبری آقای پهلوی انجام می‌گیرد که روابط گرمی با اسرائیل دارد.

پست‌هایی که آقای قاسمی‌نژاد در روزهای اخیر در شبکه اجتماعی ایکس (توییتر سابق) منتشر یا بازنشر کرده است، تا حدودی روشن می‌کند که او چه تصویری از نتیجهٔ حملهٔ نظامی علیه حکومت «جمهوری اسلامی» در ذهن دارد و معتقد است که اردوگاه پادشاهی‌خواهان باید خود را برای چه شرایطی آماده کند.

آقای قاسمی‌نژاد رشته‌پستی از اکانت جوناس بلین «بازنشر» کرده (*) و دربارهٔ آن نوشته است: «اینجا نکات خوبی مطرح شده». جوناس بلین نام کاربری تحلیلگری فارسی‌زبان است که عمدتا در حوزه‌ نظامی و ژئوپولتیک در ایکس می‌نویسد و به ارائه تحلیل‌های داده‌محور شهرت دارد. نام و هویت واقعی او طبعا شناخته‌شده نیست.

در پستی که آقای قاسمی‌نژاد بازنشر کرده است، از ضرورت آمادگی مردم برای «قطع برق، انهدام تأسیسات مخابراتی، نبود سوخت یا کمبود مواد غذایی» و ناتوانی حکومت از تأمین امنیت سخن رفته و چنین آمده: «آمادگی برای تعطیلی کامل زندگی عادی، علیرغم غیرممکن بودن آن برای بسیاری از نان‌آوران، ممکن است جان بسیاری را نجات دهد.» و به شهروندان توصیه کرده که در جریان حمله، از نزدیک شدن به ادارات دولتی، حتی اداره آب و برق خودداری کنند، چون احتمالا این ادارات هم از اهداف احتمالی خواهند بود.

در مورد خیزش عمومی در آن شرایط نیز گفته شده که همه باید منتظر فرمان «شاه» (یعنی شاهزاده رضا پهلوی) باشند: «در صورت وجود نیروهای مسلحِ پیش‌قراولِ متصل به اپوزیسیون، راه‌هایی برای تسلیح (مسلح کردن) عمومی وجود خواهد داشت» و در پایان هم نوشته شده است: «ترحم بر پلنگِ تیزدندان، ستمکاری بود بر همگان».

خود آقای قاسمی‌نژاد، کمی بعد، نوشته است که «اعضای فعال دستگاه سرکوب وقتی منفرد و غیرمسلح‌اند، در مقابل هسته‌های گارد جاویدان در موضع ضعف قرار دارند». او پیشتر هم نوشته بود که «در روز واقعه‌ای که در پیش است» از مأموران نظامی و انتظامی که از حکومت جدا می‌شوند انتظار می‌رود که «سلاح‌هایشان را علیه عاملین و آمرین سرکوب به کار بگیرند.»

بدون درنظر گرفتن نیروی انتظامی و ارتش، و با صرف‌نظر کردن از سربازان وظیفه در سپاه، حکومت ایران دست‌کم روی حمایت درجه‌داران و افسران رسمی سپاه و اعضای فعال و ویژه بسیج حساب می‌کند که شمار آن‌ها در مجموع بیش از یک میلیون نفر تخمین زده می‌شود. آنها مسلح، آموزش‌دیده و سازماندهی شده‌اند؛ سلسله مراتب فرماندهی روشن دارند و بسیاری از آن‌ها در سوریه و عراق جنگیده‌اند. پادشاهی‌خواهان می‌توانند امیدوار باشند که بخشی از این نیرو ریزش کند، اما قاعدتا همزمان باید خود را برای شرایطی هم آماده کنند که ریزش معناداری اتفاق نیفتد.

از مجموعه این داده‌ها چنین برمی آید که اردوگاه آقای پهلوی، خود را برای درگیری یا جنگ با نیروهای مسلح وفادار به جمهوری اسلامی آماده می‌کند؛ جنگی که عواقب حمله احتمالی آمریکا یا اسرائیل می‌تواند زمینه وقوع آن را فراهم کند.

حتی از یک نیروی مسلحِ پیش‌رو سخن می‌رود که به اپوزیسیون متصل باشد و مخالفان حکومت را مسلح کند؛ که چنین نیرویی قاعدتا می‌باید روی زمین باشد، وگرنه پیش‌قراول نامیده نمی‌شد. اما از اینکه هویت این نیرو چیست و از کجا قرار است بیاید، از نوشته‌های آن‌ها چیز بیشتری نمی‌توان دریافت.

* از آقای قاسمی‌نژاد در مورد پستی که بازنشر کرده پرسیدیم ولی هنوز پاسخی دریافت نکرده‌ایم. در صورت دریافت پاسخ، آن را منتشر خواهیم کرد.

جمعه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۱

سالگرد درگذشت مادر

از درگذشت مادرم دو سال گذشت. درست در نخستین سالگرد رفتن مادر، برادرم سنجر هم رفت. همسرش، نفیسه هم چند ماه پیش از آن رفته بود. احساس می کردم که زندگی و خاطراتم تکه تکه دارد محو می شود.
 این روزها مدام به گذشته های دور و دوران کودکی و نوجوانی ام فکر می کنم؛ زمانی که در نطنز با مادرم زندگی می کردم. شبهای بلند زمستان را به یاد می آورم که در بی برقی و سرما، کرسی می گذاشتیم و ساعت ها در زیر نور گردسوز یا چراغ هایی که با گاز کار می کرد -و سروصدای عجیبی هم داشت- رمان های طولانی می خواندیم و حرف می زدیم.
تعطیلات نوروز که نزدیک می شد، مکافات خانه تکانی را داشتیم. من مدام غر می زدم و می خواستم از زیر کار در بروم و مادرم نمی گذاشت! اما در عین حال خوشحال بودیم. هوا کم کم بهتر می شد و گاهی قبل از عید حتی درختان شکوفه می زدند. اما مهمترین موضوع خوشحال کننده اینها نبود، بلکه آمدن خواهران و برادرم همراه اعضای خانواده هاشان بود که معمولا تعطیلات عید را با ما می گذراندند. و این در واقع بهترین روزهای سال برای من بود. 
رابطه من با برادرم سنجر خیلی نزدیک بود. ساعت ها برایم از خاطرات گذشته اش می گفت و داستان می بافت و من با ولعی تمام نشدنی سراپا گوش می شدم. در حیاط خانه آتش درست می کردیم و حرف می زدیم.
همسرش نفیسه هم برایم مثل خواهر بود. هرگز مرگ بی مقدمه و ناگهانی او را باور نکردم. هنوز هم هر بار یادم می آید که او دیگر نیست، مبهوت می مانم. از تصور خانه آنها در خیابان جابری بدون حضورشان پشتم می لرزد.
یاد هر سه شان به خیر.

سه‌شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۹

مادرم درگذشت

دیشب در خواب رفت. دیروز برای آخرین بار صدایش را شنیدم... تا با کمک پرستارش از آن سوی خانه پای تلفن برسد به نفس نفس افتاده بود. صدایش این اواخر بسیار ضعیف بود. آخرین چیزی که از او شنیدم یک "خداحافظ" بی طنین بود و صدای نفس های تندش که دور و دورتر می شد.

اما آخرین تصویری که از او به یاد دارم چه بود؟

مادرم را آخرین بار در بهار سال ۱۳۸۷ و هنگامى ديدم که برای تازه کردن دیدارها به ایران رفته بودیم. پیر و شکسته و خمیده بود، اما نسبتا سرحال و با روحیه. هر چه به ذهنم فشار می آورم، درست به خاطر نمی آورم که کجا و چطور خداحافظی کردیم. فقط می توانم او را مجسم کنم که جلوی در خانه برای ما که دور می شویم دست تکان می دهد و من در آینه ماشین او را می بینم. قرار نبود این آخرین دیدار ما باشد، بنابراین دلیلی وجود نداشت كه جزئیاتش را به خاطر بسپارم.




اما حتی اگر این ترکیب خیال و خاطره از آخرین دیدارمان دقیق و قابل اتکا می بود، باز هم تصویری نبود که من او را با آن به یاد آورم. عجیب است، اما وقتی می خواهم چهره اش را در ذهنم مجسم کنم، تصویر محو کودکی اش را در یک عکس سیاه و سفید قدیمی به یاد می آورم که لبخندی آرام بر لب دارد و کنار پدر و مادرش دیده می شود. عکس را قاب خاتم گرفته بود و آن را خیلی دوست داشت. قاب را گاه در اتاق خواب و جلوی آینه میزش می گذاشت و گاه روی تاقچه بالای آن.

می گفت آن عکس را در سفری به تهران گرفته اند؛ اگر اشتباه نکنم در راه نخستین سفرش به شهسوار و نخستین مواجهه اش با دریا، جایی که گمان می کنم خوش ترین خاطرات همه عمرش در آن بود.

بر خلاف من، حافظه ای بسیار تیز داشت و گذشته را با جزئیاتی حیرت آور به یاد می آورد. در سال های نوجوانی من، اواخر دهه شصت، در دوران جنگ و بی برقی و کم رونقی، در شب های بلند زمستان نطنز، یکی از معدود سرگرمی های ما تماشای عکس های قدیمی بود. مجموعه ای خیلی قدیمی داشت از عکس هایی که برادر بزرگش، مرحوم محمدخان گرفته بود. عکس ها را تماشا می کردیم و او از روزگار کودکی اش خاطره های تلخ و شیرین می گفت. برای پدر و مادرش احترامی عجیب قائل بود. از آنها با لفظ "آقام" و "خانومم" یاد می کرد و همه چیز را مثل آینه به یاد می آورد. تصمیم داشتم "روزی" از او بخواهم که خاطره های قدیمی اش را تعریف کند و آنها را ضبط کنم...

خاطره هاى زيادى داشت از رفتن به مدرسه، کار در لابراتوار کارخانه نوغان نطنز، زندگی در تهران همراه برادر و خواهرزاده هایش و سفرهایی که با هم رفته بودند، گذراندن دوره زبان انگلیسی، کار کردن به عنوان منشی در مطب دکتر اتفاق، ازدواج با پدرم، بازگشت به نطنز، کار در سازمان زنان، استخدام در آموزش و پرورش و سرانجام بازنشستگی... و تنهایی.

عکسی که با پدر و مادرش داشت، شاید برای او یادآور امن ترین دوران زندگی اش بود. گمان من این است که آن عکس آرامبخش ترین خاطرات را برایش زنده می کرد و من خوشحالم که او را آنطور امن و آرام به یاد می آورم.

روحش شاد

سه شنبه، ۵ بهمن ۱۳۸۹

شنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۹

سخنرانی ۲۹ خرداد آیت الله خامنه‌ای؛ نقطه عطف

(برای بی بی سی) سخنان آیت الله علی خامنه ای را که درست یک هفته پس از برگزاری انتخابات جنجال برانگیز ریاست جمهوری ایران در خطبه های نماز جمعه تهران ایراد شد، از جهات مختلف می توان "نقطه عطف" دانست.

برای بازخوانی این سخنان و سنجش اهمیت آن، ابتدا لازم است فضای موجود در آن زمان و حوادث روزهای منتهی به این سخنرانی را به یاد آورد.

التهاب در فضای سیاسی ایران از مدت ها پیش از انتخابات آغاز شده و با مناظره های جنجال برانگیز انتخاباتی به اوج رسیده بود؛ در چنین شرایطی اعلام پیروزی محمود احمدی نژاد با بیش از ۲۴ میلیون رأی در روز شنبه ۲۳ خرداد، مانند جرقه ای در انبار باروت عمل کرد.

درگیری های پراکنده میان معترضان به نحوه برگزاری انتخابات و مأموران حکومتی از همان روز پس از انتخابات آغاز شد.

میرحسین موسوی و مهدی کروبی بلافاصله نتایج اعلام شده را محصول "تقلب"، "صحنه آرایی"، "مهندسی" و "تنظیم ناشیانه" آرا دانستند، اما آیت الله خامنه ای برای آقای احمدی نژاد پیام تبریک فرستاد و نتیجه انتخابات را عملا تأیید کرد.

مأموران امنیتی بلافاصله بازداشت فعالان سیاسی اصلاح طلب را شروع کردند، روزنامه ها از چاپ اظهارات نامزدهای معترض منع شدند و آقای احمدی نژاد در پیامی تلویزیونی از هوادارانش خواست که روز بعد در میدان ولی عصر تهران جشن پیروزی بگیرند.

روز یکشنبه ۲۴ خرداد و در همین جشن بود که او معترضان به نتایج انتخابات را "مشتی خس و خاشاک" توصیف کرد و عملا به خشم آنها دامن زد.

این نخستین تجمع خیابانی وسیع در روزهای پس از انتخابات بود. پس از این تجمع، آقای موسوی هم از هوادارانش برای راهپیمایی در روز دوشنبه ۲۵ خرداد دعوت کرد.

او عصر یکشنبه (۲۴ خرداد) با آیت الله خامنه ای هم دیدار کرد، بعدها گفته شد که آقای خامنه ای به او هشدار داده است که اگر مردم را به خیابان بکشاند، کار از دست خودش هم خارج خواهد شد.

حمله مأموران امنیتی و لباس شخصی به کوی دانشگاه تهران و ضرب و جرح دانشجویان و تخریب اموال آنها همان شب اتفاق افتاد.

روز بعد، دوشنبه ۲۵ خرداد، راهپیمایی بزرگ مخالفان برگزار شد که بنا به تخمینی که از محمد باقر قالیباف شهردار اصولگرای تهران نقل می شود، حدود سه میلیون نفر در آن شرکت کردند.

در حاشیه این راهپیمایی بود که برای نخستین بار تعدادی از معترضان در اثر تیراندازی مأموران کشته شدند. تصاویر ویدیویی که بعدا منتشر شد، نشان می داد که مأموران از درون یک پایگاه بسیج که مورد حمله مخالفان قرار گرفته بود به سوی معترضان تیراندازی می کردند. رادیو دولتی ایران روز بعد تعداد کشته شدگان این روز را ۷ نفر اعلام کرد.

وزرای امور خارجه اتحادیه اروپا در همین روز (دوشنبه) برای نخستین بار از نحوه برخورد حکومت ایران با معترضان انتقاد کردند. باراک اوباما، رئیس جمهوری آمریکا در نخستین واکنشی که به حوادث پس از انتخابات ایران نشان می داد، گفت که از این حوادث نگران است، اما در امور داخلی ایران دخالت نمی کند.

روز بعد (سه شنبه) آیت الله خامنه ای نمایندگان نامزدها و مسئولان وزارت کشور و شورای نگهبان را فراخواند و با آنها گفت و گو کرد. او نمایندگان نامزدها را به آرامش و پیگیری اعتراضاتشان از مسیر قانون دعوت کرد، اما همانجا به صراحت گفت که با ابطال انتخابات موافقت نخواهد کرد.

بازداشت چهره های سیاسی، اعمال محدودیت های بی سابقه بر رسانه ها، تجمع های بزرگ خیابانی معترضان، تجمع های کوچک تر هوادارن دولت و فضای متشنج تا جمعه ادامه یافت.

از صبح جمعه همه منتظر بودند که نخستین واکنش علنی رهبر ایران را به حوادث پس از انتخابات بشنوند؛ همه می دانستند که خطبه های نمازجمعه آن روز تهران مسیر حرکت حکومت را در روزها و ماه های بعد مشخص خواهد کرد و از خود می پرسیدند که آیا او در برابر معترضان نرمش نشان خواهد داد و حضور و خواسته های آنها را به رسمیت خواهد شناخت؟

آیت الله خامنه ای حدود ظهر جمعه و در چنین فضایی سخنرانی خود را از تریبون نمازجمعه تهران آغاز کرد.

بازخوانی سخنرانی

او در ابتدای سخنانش آیه هایی از قرآن خواند و در تفسیر آن گفت که این آیه ها هنگامی نازل شده است که مسلمانان پس از تن دادن حضرت محمد به پیمان صلح حدیبیه "مضطرب" و "مشوش" شده بودند و آنگاه خداوند به دلهای آنها آرامش داد.

با توجه به فضای سیاسی و اجتماعی ایران و علاقه آیت الله خامنه ای به تشبیه وقایع روز با شرایط دوران اولیه اسلام (که بعدها هم ادامه یافت)، تردیدی نبود که اشاره او به اضطراب و تشویشی است که در دل هواداران حکومت به وجود آمده است، اما آیا اشاره او به این نکته هم که پیامبر اسلام در ماجرای حدیبیه در برابر مخالفان "در مواردی کوتاه آمد"، معنای خاصی داشت؟

شنوندگان سخنرانی آن روز برای دریافتن پاسخ این سئوال ناچار بودند که تا خطبه دوم صبر کنند، در این خطبه بود که آقای خامنه ای مستقیم به سراغ انتخابات رفت.

او، چنان که انتظار می رفت، ابتدا از حضور گسترده مردم در انتخابات تجلیل کرد و گفت که این حضور نشان دهنده امیدواری مردم به آینده، اعتماد آنها به حکومت و وجود احساس آزادی در آنها است.

رهبر ایران سپس گفت: "هدف دشمن این است که اعتماد را بگیرند تا مشارکت را بگیرند، تا مشروعیت را از جمهوری اسلامی بگیرند".

او گفت که "آنها" زمینه سازی برای این کار را از پیش از انتخابات شروع کردند و مدام از خطر وقوع تقلب گفتند تا زمینه را آماده کنند و مناظره ها هم به این فضا کمک کرد، اما دعوای موجود، دعوای میان عناصر درون نظام است نه میان نظام و بیرون از نظام.

آیت الله خامنه ای سپس به موضوع مناظره های انتخاباتی پرداخت و ضمن برشمردن نکات مثبت و منفی آنها، از اکبر هاشمی رفسنجانی و علی اکبر ناطق نوری (دو چهره ای که آقای احمدی نژاد فرزندان آنها را در جریان مناظره ها تلویحا به فساد اقتصادی متهم کرده بود) دلجویی کرد.

اما دلجویی از آقای هاشمی رفسنجانی نکته جالب دیگری هم با خود داشت، آیت الله خامنه ای گفت: "بین ایشان و آقای رئیس جمهور از همان انتخابات سال ۸۴ تا امروز اختلاف نظر بود، الآن هم هست؛ هم در زمینه مسائل خارجی اختلاف نظر دارند، هم در زمینه نحوه اجرای عدالت اجتماعی اختلاف نظر دارند، هم در برخی مسائل فرهنگی اختلاف نظر دارند؛ و نظر آقای رئیس جمهور به نظر بنده نزدیک تر است".

طبعا این حمایت قاطع از نظرات و عملکرد آقای احمدی نژاد به مذاق مخالفان او و معترضان انتخاباتی خوش نیامد، اما آنها هنوز حرف های اصلی آیت الله خامنه ای را نشنیده بودند.

او سرانجام به موضوع حساس و تعیین کننده تقلب در انتخابات رسید و احتمال تقلب گسترده (به گفته خودش یازده میلیونی) را به کلی رد کرد؛ به این ترتیب معلوم شد که نتیجه بازشماری آرا توسط شورای نگهبان، یا هر اقدام دیگری که رهبر ایران آن را "درچارچوب قانون" قلمداد می کند، به تغییر نتیجه نهایی انتخابات منجر نخواهد شد.

او برای رفع هر گونه تردید در این مورد افزود که "زیر بار بدعت های غیر قانونی" نخواهد رفت: "این تصور هم غلط است که بعضی خیال کنند با حرکات خیابانی، یک اهرم فشاری علیه نظام درست می کنند و مسئولان نظام را مجبور می کنند که به عنوان مصلحت زیر بار تحمیلات آنها بروند... این محاسبه غلطی است، عواقبی هم اگر پیدا کند مستقیما متوجه فرماندهان پشت صحنه خواهد بود".

آیت الله خامنه ای در مورد تجمع های پس از انتخابات از عبارات "اردوکشی" و "زورآزمایی خیابانی" استفاده کرد و گفت که اگر نامزدهای انتخاباتی یا فعالان سیاسی به "افراط گری" دامن بزنند، کار به جاهای "حساس و بسیار خطرناک" خواهد رسید که "خود آنها هم دیگر نمی توانند آن را جمع کنند".

این جمله ظاهرا یادآوری سخنی بود که او در دیدار خصوصی عصر یکشنبه هم به آقای موسوی گفته بود.

اما سخنرانی آیت الله خامنه ای در نمازجمعه روز ۲۹ خرداد ۱۳۸۸ تهران، بیش از هر چیز به دلیل جملاتی به یاد خواهد ماند که بلافاصله پس از این یادآوری به زبان آورد: "اگر نخبگان سیاسی بخواهند قانون را زیر پا بگذارند، یا برای اصلاح ابرو، چشم را کور کنند، چه بخواهند و چه نخواهند مسئول خون ها و خشونت ها و هرج و مرج ها، آنهایند".

آنچه در ماه های بعد گذشت، نشان داد که بسیاری از ناظران خارجی و تقریبا تمام معترضان نه تنها این استدلال رهبر ایران را رد کردند و حکومت او را مسئول "خون ها و خشونت ها" دانستند، بلکه این سخنان را به عنوان یکی از عوامل اصلی تشدید خشونت ها معرفی کردند.

پس از سخنرانی

ساعتی پس از پایان سخنرانی آیت الله خامنه ای، سازمان عفو بین الملل در اطلاعیه ای اعلام کرد که این سخنرانی "چراغ سبز رهبر ایران برای سرکوب" بوده است.

البته این سخنرانی از نظر خود او و هوادارانش هشداری به معترضان و اتمام حجتی با آنان بود که به مخالفت و اعتراض علنی در خیابان ها پایان دهند.

ظاهرا انتظار او این بود که نامزدهای معترض پس از شنیدن این سخنرانی دست از دعوت دیگران به اعتراض بردارند و خیابان های تهران پس از چند روز، روی آرامش ببیند؛ اما این محاسبه درست از آب در نیامد.

اعتراض به نتیجه انتخابات و نحوه برخورد مأموران حکومتی با معترضان از همان شب بر بام خانه های تهران از سر گرفته شد و نامزدهای معترض هم به سرعت به رهبران یک جنبش اعتراضی وسیع تبدیل شدند.

در جریان اعتراضات خیابانی روز بعد از خطبه های آیت الله خامنه ای، چند تن از معترضان، از جمله ندا آقا سلطان (که بعدا به یکی از نمادهای اصلی جنبش اعتراضی ایران بدل شد) کشته شدند.

این بار بر خلاف وقایع روز ۲۵ خرداد که حمله به پایگاه بسیج، دلیل تیراندازی مأموران اعلام می شد، دلیلی برای تیراندازی به معترضان نبود، مگر اینکه ۲۴ ساعت پس از سخنان هشدارآمیز رهبری، اراده قطعی حکومت بر پایان دادن به اعتراضات قرار گرفته باشد.

به این ترتیب و پس از سخنرانی آیت الله خامنه ای در نماز جمعه ۲۹ خرداد بود که به تدریج شعارهایی علیه او و برخی از نزدیکانش در تجمع های اعتراضی مطرح شد.

آیت الله خامنه ای در جریان حوادث ماه های بعد نشان داد که بر سر آنچه "حق" می پندارد به هر قیمتی ایستادگی می کند. او در مناقشه ای که پس از انتخابات درگرفت، خود و هوادارانش را حق مطلق و مخالفان و معترضان را باطل تشخیص داد و هر چه گذشت، بر این نظر استوارتر شد.

سخنرانی روز ۲۹ خرداد ۱۳۸۸ در واقع بسیاری از پرده ها را کنار زد و صحنه را تا حدود زیادی شفاف کرد.

آیت الله خامنه ای در این سخنرانی به صراحت این پیغام را به معترضان داد که از آقای احمدی نژاد حمایت می کند، تمام توانش را برای ممانعت از تغییر نتیجه اعلام شده انتخابات به کار خواهد گرفت، و اگر لازم باشد که خشونتی به کار رود، مسئول آن را رهبران سیاسی مخالف دولت می داند.

صحنه سیاسی ایران پیش از آن هرگز چنین شفاف نبود.