وقايع مربوط به آخرين روزهاي صدارت و امارت ميرزا تقيخان اميركبير و آنچه به تبعيد و قتل او انجاميد، چنان آشفته و مبهم است كه به دست دادن روايتي يكدست از آن تقريباً محال به نظر ميرسد. نامههاي مقامات ايراني كه از آن دوره به جا مانده (به ويژه نامههاي خصوصي رد و بدل شده ميان ناصرالدينشاه و امير كه اهميت فوقالعاده دارد) تقريباً همه فاقد تاريخند و پژوهشگران ناچار شدهاند با اتكاء به قرائن و اشاراتي كه در هر نامه هست تاريخ آن را حدس بزنند. از سوي ديگر اصل بسياري از نامهها باقي نيست و تنها ترجمهاي از آنها -مثلاً به انگليسي در اسناد وزارتخارجه بريتانيا- موجود است. منابع تاريخي فارسي تقريباً به كلي غير قابل اتكا هستند، بيشتر به اين دليل كه تاريخنگارانِ درباري تصويرِ بابميل قدرتمندانِ پس از امير را به دست دادهاند. با اين همه كوشش ميكنيم روايتي تا حد ممكن سرراست از ماجرا فراهم كنيم و براي اين كار وقايع را به ترتيب وقوع رديف خواهيم كرد تا درك آن براي خواننده آسانتر شود.
عزل
- روز 8 ذيحجه 1267ه.ق. (مطابق با 12 مهر 1230ه.ش. و 4 اكتبر 1851م.) شاه و همراهانش (از جمله اميركبير) از سفر اصفهان بازگشتند. چنانكه پيشتر ديديم بدگماني ناصرالدينشاه نسبت به امير در اين سفر آغاز شده بود.
- روز 18 محرم 1268ه.ق. (مطابق 22 آبان 1230ه.ش. و 13 نوامبر 1851م.) شاه گارد سلطنتي را احضار كرد، بزرگان دربار را فراخواند و پس از جلسهاي ظاهراً طولاني براي امير كه در منزل بود پيام فرستاد كه قصد دارد او را از صدارت بركنار كند. ترتيب كار به گونهاي داده شد كه بركناري امير استعفاي خود او در اثر خستگي وانمود شود. البته او سمت امارت نظام را حفظ ميكرد.
- روز 19 محرم دستخط شاه در بركناري امير از صدارت و وزارت عظمي صادر شد. در اين دستخط نيز بر باقي ماندن سمت اميرنظامي براي او تأكيد شده بود. امير با نرمش و پذيرش به دستخط مذكور واكنش نشان داد و تنها درخواست كرد يك بار ديگر با شاه ملاقات كند.
- روز 20 محرم (مطابق 24 آبان – 15 نوامبر) بركناري امير رسماً به سفارتخانههاي خارجي مستقر در تهران اعلام شد. شاه در پاسخ به نوشته روز قبل امير نامهاي ملاطفتآميز براي او نوشت و از آنچه پيش آمده اظهار تأسف كرد و به او قوت قلب داد. اما انتشار خبر بركناري امير موجي از شايعه در شهر به راه انداخت، به طوري كه برادرش ميرزا حسنخان وزيرنظام هراسان شد و به خانه سفير انگليس پناه برد. امير فوراً كساني را فرستاد تا برادرش را از خانه سفير خارج كنند. او پيشدستي كرد و قبل از آنكه بدخواهان خبر را به شاه برسانند در نامهاي تكاندهنده به شاه نوشت:
«قربان خاكپاي همايونت شوم! جسارت است اما: «چو آيد به مويي توانش كشيد – چو برگشت زنجيرها بگسلد» باري، معلوم است مقدّر آسماني در تمامي (نابودي) اين غلام است زيرا ز منجنيق فلك سنگ فتنه ميبارد! حالا در اين كلبه خراب نشسته بودم، ديدم خبر آوردند كه وزيرنظام را شدت ويلگويي مردم و جبن وادار كرده زحمت كشيده به خانه جناب وزيرمختار انگليس رفته! دو نفر آدم معتبر خود... را فرستادم به هر زبان كه به تصوّر آيد بر اين مرد خوانده شد، واهمه نگذاشت تا حالا بيايد. اول خواستم كه به عرض خاكپاي همايون نرسد بلكه تا صبح هر طور هست او را بيرون آورم. اما از زبان بدگو كه خانه من بيچاره را خراب كرد انديشه كردم... با كمال روسياهي جسارت به عرض ميشود كه اولاً از خدا مرگ ميخواهم كه اين روزهاي زيادتي را نبينم. ثانياً الحكم لله به قضاي آسماني و حكم پادشاهي حاضرم، الامر همايون مطاع»! دقايقي پس از فرستادن اين رقعه وزيرنظام با فرستادگان امير به خانه او آمد و امير در نامهاي ديگر پايان ماجرا را به شاه خبر داد.
چرخش
- روز 21 محرم (23 آبان – 13 نوامبر) شاه نامه محبتآميز ديگري براي امير نوشت. اين از همان نامههايي است كه اصلش را نداريم ولي ترجمهاش در اسناد وزارتخارجه بريتانيا هست. مضمون نامه اين است كه شاه از به حضور نپذيرفتن امير اظهار شرمساري ميكند، آرزو ميكند اي كاش پادشاه نبود كه ناچار به اين كار نميشد، اطميان ميدهد كه سمت اميرنظامي و احترام امير محفوظ خواهد بود و نزديكانش برقرار و در امانند و اجازه نخواهد داد دستاوردهاي امير نابود شود. شاه همراه اين نامه شمشير و حمايل مخصوص خود را براي امير ميفرستد و از او دعوت ميكند روز بعد به ديدارش برود.
- روز 22 محرم (24 آبان – 14 نوامبر) ملاقات شاه و امير صورت ميگيرد. آنچه در اين ملاقات گذشته است را به درستي نميدانيم. بر اساس شواهد ميتوان حدس زد كه امير نسبت به نابود شدن نظمي كه با خون دل به دست آمده بود به شاه هشدار داده است. از سوي ديگر شاه كه تصميم گرفته بود ميرزا آقاخان نوري را به صدارت منصوب كند، از امير تضمين كتبي ميگيرد كه در كار او كارشكني نكند.
جريان ماجرا پس از انتصاب نوري به كلي دگرگون شد. محتواي تضمين نامه امير و وقايع بعدي را در شماره آينده ميخوانيد.
شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۵
سهشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۵
فرآيند سقوط
ماجراي كدورتي را كه در سفر اصفهان سال 1267ه.ق. ميان ناصرالدينشاه و اميركبير پيش آمد در شماره گذشته خوانديد و ديديد كه مخالفت امير با تصميم شاه براي مقيم كردن شاهزاده عباسميرزاي سوم در قم مايه مناقشه بود. شيل، وزير مختار بريتانيا، در نامه 13 اكتبر 1851م. خود به وزيرخارجهاش پالمرستون شرح روشنگري از ماجرا ارائه ميدهد: «قم تبعيدگاه كساني است كه از لحاظ سياسي مورد بدگماني قرار گيرند. نيرنگ مهدعليا به صدور امر شاه در ماندن عباسميرزا در آن شهر انجاميد و اين كار تأثير سوئي در ميان همه طبقات مردم پايتخت بخشيده است. اميرنظام به هيچوجه دخالتي در آن نداشت. به حقيقت شاه بر خلاف نظر او اين تصميم را گرفت و اين خود به عنوان نشانه تنزل قدرت اميرنظام تعبير ميگردد». (نقل شده در «اميركبير و ايران»، فريدون آدميت)
تنزل
واقعيت اين است كه آنچه اتفاق افتاد چيزي بيش از تنزل درجه بود. به نوشته آدميت: «از سه عامل قدرت، شاه پشتيبان امير بود و تنها نگهبان او. هيأت اعيان دربار دشمن كينخواه بود و در پي عزل و اعدام او ميگشت. انگليس و روس [هم] هر دو اخلال ميكردند و طالب بركناري او از حكومت بودند. قدرت امير بر نيروي هر كدام از دو حريف (اعيان و خارجيها)... ميچربيد. دولتش زماني به راه تباهي افتاد كه شاه از پشتيباني او دست برداشت» و اين اتفاقي بود كه پس از سفر اصفهان افتاد.
ميان بازگشت از سفر اصفهان تا عزل امير حدود چهار ماه زمان گذشت. اما امير در اين چهار ماه امير سابق نبود. شاه به او بدگمان شده بود. بدگماني شاه -كه اطرافيان و مادرش هم به آن دامن ميزدند- اين بود كه امير او را از ميان بردارد و عباسميرزاي سوم را كه تحت حمايت انگليسيها هم بود به جاي او بنشاند. بدگماني بيربطي بود، اما هرچه بود ذهن شاه را تسخير كرده بود. محمدحسنخان اعتمادالسلطنه، نويسنده كتاب «خلسه» يا «خوابنامه» نوشته است فكر بركناري امير هنگامي به ذهن شاه راه يافت كه هنوز در بازگشت از اصفهان به تهران نرسيده بود. اما با توجه به نفوذي كه امير در اركان حكومت و به ويژه در نظام داشت اين كار بدون مقدمهچيني مقدور نبود.
عباس امانت، نويسنده كتاب «قبله عالم» در اين مورد نوشته است: «شاه از ميزان محبوبيت صدراعظم در ميان سپاهيان پايتخت مطمئن نبود و به همين سبب تصميم گرفت اميركبير را در سمت امارت كل قشون باقي نگاه دارد». بنابراين روز 19 محرم 1268ه.ق. (22 آبان 1230ه.ش. - 13 نوامبر 1851م.) حكمي براي او نوشت: «چون صدارت عظمي و وزارت كبري زحمت زياد دارد و تحمل اين مشقّت بر شما دشوار است، شما را از آن كار معاف كرديم. بايد به كمال اطمينان مشغول امارت نظام باشيد. يك قطعه شمشير و يك قطعه نشان كه علامت رياست كل عساكر است فرستاديم. به آن كار اقدام نمائيد تا امر محاسبه و ساير امور را به ديگران از چاكران كه قابل باشند واگذاريم».
اما واقعيت اين بود كه از سمت امارت نظام هم تنها نامي براي امير باقي ماند. او خود در نامهاي براي شاه مينويسد كه اين منصب «رفته رفته به صورت دستخطها است»، يعني تنها جنبه ظاهري آن براي امير باقي مانده است.
گزارش شيل
جاستين شيل در همان روزي كه حكم عزل امير از صدارت و وزارت كبري صادر شد در گزارشي به وزيرخارجه كشورش جزئيات بيشتري را ثبت كرده است: «در نامههاي سابق اطلاع داده بودم كه اوضاع عمومي حكايت از اين ميكند كه نفوذ اميرنظام كاهش گرفته است. ولي بعيد بود كه دولتش به اين زوديها ساقط گردد. ديشب به فرمان شاه گارد سلطنتي كه از چهارصدنفر تشكيل ميشود احضار گرديدند و امناي دربار نيز به كاخ پادشاه آمدند. به دنبال آن به اميرنظام پيغام رفت كه از مسئوليت وزارت معاف است، ولي همچنان امارت نظام را به عهده خواهد داشت. در نظر مردم حادثهاي نامنتظر بود، همچنين براي خود اميرنظام نابهنگام، چه تا ديروز مقامش استوار بود. برانداختن دولت اميرنظام بيشتر نتيجه توطئه و نيرنگ اندرون شاه است كه در رأس آن مهدعليا مادر شاه قرار دارد، گرچه امير داماد اوست. برخي كيفيات خارجي نيز در آن مؤثر افتاد. صدراعظم تازه هنوز گمارده نشده، اما چنانكه چند ماه پيش اطلاع داده بودم، و حالا محرمانه آگاه گرديدم، ميرزا آقاخان اعتمادالدوله به جاي اميرنظام خواهد نشست».
نامهاي كه شاه روز بعد از عزل امير براي او نوشته است نشاندهنده درگيري شديد عاطفي شاه با خود است! به خواندنش ميارزد: «جناب اميرنظام! به خدا قسم، خدا شاهد است كه آنچه مينويسم عين واقع است. شما را قلباً دوست دارم و خداوند مرا مرگ دهد اگر بخواهم تا زندهام دست از شما بردارم يا اينكه بخواهم سر مويي از عزت شما بكاهم. با شما طوري راه خواهم رفت كه احدي نداند امري واقع شده و چنين به نظر بيايد كه شما از كثرت امور خسته شدهايد و دو سه قسم از كارها را به دوش من انداختهايد. تمام احكام و فرامين، اعم از قشوني و ديواني، كه قبلاً شما ميبايست مهر و امضاء كنيد، حالا هم بايد به همان منوال به امضاي شما برسد؛ تنها تفاوت اين خواهد بود كه مدت كوتاهي مردم ميبينند كه من خودم اموري كه مربوط به قشون نيست را عهدهدار شدهام. به هيچ وجه به امور قشون مداخله نميكنم... خيال نكنيد كه اجازه ميدهم احدي عريضهي بيمورد عرض كند».
(ادامه دارد)
تنزل
واقعيت اين است كه آنچه اتفاق افتاد چيزي بيش از تنزل درجه بود. به نوشته آدميت: «از سه عامل قدرت، شاه پشتيبان امير بود و تنها نگهبان او. هيأت اعيان دربار دشمن كينخواه بود و در پي عزل و اعدام او ميگشت. انگليس و روس [هم] هر دو اخلال ميكردند و طالب بركناري او از حكومت بودند. قدرت امير بر نيروي هر كدام از دو حريف (اعيان و خارجيها)... ميچربيد. دولتش زماني به راه تباهي افتاد كه شاه از پشتيباني او دست برداشت» و اين اتفاقي بود كه پس از سفر اصفهان افتاد.
ميان بازگشت از سفر اصفهان تا عزل امير حدود چهار ماه زمان گذشت. اما امير در اين چهار ماه امير سابق نبود. شاه به او بدگمان شده بود. بدگماني شاه -كه اطرافيان و مادرش هم به آن دامن ميزدند- اين بود كه امير او را از ميان بردارد و عباسميرزاي سوم را كه تحت حمايت انگليسيها هم بود به جاي او بنشاند. بدگماني بيربطي بود، اما هرچه بود ذهن شاه را تسخير كرده بود. محمدحسنخان اعتمادالسلطنه، نويسنده كتاب «خلسه» يا «خوابنامه» نوشته است فكر بركناري امير هنگامي به ذهن شاه راه يافت كه هنوز در بازگشت از اصفهان به تهران نرسيده بود. اما با توجه به نفوذي كه امير در اركان حكومت و به ويژه در نظام داشت اين كار بدون مقدمهچيني مقدور نبود.
عباس امانت، نويسنده كتاب «قبله عالم» در اين مورد نوشته است: «شاه از ميزان محبوبيت صدراعظم در ميان سپاهيان پايتخت مطمئن نبود و به همين سبب تصميم گرفت اميركبير را در سمت امارت كل قشون باقي نگاه دارد». بنابراين روز 19 محرم 1268ه.ق. (22 آبان 1230ه.ش. - 13 نوامبر 1851م.) حكمي براي او نوشت: «چون صدارت عظمي و وزارت كبري زحمت زياد دارد و تحمل اين مشقّت بر شما دشوار است، شما را از آن كار معاف كرديم. بايد به كمال اطمينان مشغول امارت نظام باشيد. يك قطعه شمشير و يك قطعه نشان كه علامت رياست كل عساكر است فرستاديم. به آن كار اقدام نمائيد تا امر محاسبه و ساير امور را به ديگران از چاكران كه قابل باشند واگذاريم».
اما واقعيت اين بود كه از سمت امارت نظام هم تنها نامي براي امير باقي ماند. او خود در نامهاي براي شاه مينويسد كه اين منصب «رفته رفته به صورت دستخطها است»، يعني تنها جنبه ظاهري آن براي امير باقي مانده است.
گزارش شيل
جاستين شيل در همان روزي كه حكم عزل امير از صدارت و وزارت كبري صادر شد در گزارشي به وزيرخارجه كشورش جزئيات بيشتري را ثبت كرده است: «در نامههاي سابق اطلاع داده بودم كه اوضاع عمومي حكايت از اين ميكند كه نفوذ اميرنظام كاهش گرفته است. ولي بعيد بود كه دولتش به اين زوديها ساقط گردد. ديشب به فرمان شاه گارد سلطنتي كه از چهارصدنفر تشكيل ميشود احضار گرديدند و امناي دربار نيز به كاخ پادشاه آمدند. به دنبال آن به اميرنظام پيغام رفت كه از مسئوليت وزارت معاف است، ولي همچنان امارت نظام را به عهده خواهد داشت. در نظر مردم حادثهاي نامنتظر بود، همچنين براي خود اميرنظام نابهنگام، چه تا ديروز مقامش استوار بود. برانداختن دولت اميرنظام بيشتر نتيجه توطئه و نيرنگ اندرون شاه است كه در رأس آن مهدعليا مادر شاه قرار دارد، گرچه امير داماد اوست. برخي كيفيات خارجي نيز در آن مؤثر افتاد. صدراعظم تازه هنوز گمارده نشده، اما چنانكه چند ماه پيش اطلاع داده بودم، و حالا محرمانه آگاه گرديدم، ميرزا آقاخان اعتمادالدوله به جاي اميرنظام خواهد نشست».
نامهاي كه شاه روز بعد از عزل امير براي او نوشته است نشاندهنده درگيري شديد عاطفي شاه با خود است! به خواندنش ميارزد: «جناب اميرنظام! به خدا قسم، خدا شاهد است كه آنچه مينويسم عين واقع است. شما را قلباً دوست دارم و خداوند مرا مرگ دهد اگر بخواهم تا زندهام دست از شما بردارم يا اينكه بخواهم سر مويي از عزت شما بكاهم. با شما طوري راه خواهم رفت كه احدي نداند امري واقع شده و چنين به نظر بيايد كه شما از كثرت امور خسته شدهايد و دو سه قسم از كارها را به دوش من انداختهايد. تمام احكام و فرامين، اعم از قشوني و ديواني، كه قبلاً شما ميبايست مهر و امضاء كنيد، حالا هم بايد به همان منوال به امضاي شما برسد؛ تنها تفاوت اين خواهد بود كه مدت كوتاهي مردم ميبينند كه من خودم اموري كه مربوط به قشون نيست را عهدهدار شدهام. به هيچ وجه به امور قشون مداخله نميكنم... خيال نكنيد كه اجازه ميدهم احدي عريضهي بيمورد عرض كند».
(ادامه دارد)
جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۵
شاه و برادر
در شماره گذشته خوانديد كه فرايند سقوط ميرزا تقيخان اميركبير كه سرانجام به عزل و قتل او انجاميد، از ذيقعده 1267ه.ق. و در بازگشت شاه و امير از سفر اصفهان آغاز شد. اختلاف حياتي ميان آن دو (كه لسانالملك سپهر از آن به عنوان «اول فرزينبندي كه در رقعه آجال ميرزا تقيخان از شاه رخ نمود» ياد كرده است) بر سر حمايت اميركبير از عباسميرزا ملكآرا (برادر شاه) در گرفت. حساسيت ويژهاي كه ناصرالدينشاه به اين برادر داشت باعث بدگمانياش نسبت به انگيزه امير براي حمايت از او شد و به اين ترتيب مهمترين ركن اقتدار امير كه اعتماد شاه بود خلل برداشت. حساسيت شاه نسبت به عباسميرزاي سوم كه در آن هنگام 13 ساله بود دلايل مختلف داشت و بخشي مهم از آن به زمان وليعهدي ناصرالدين مربوط ميشد.
رقابت
محمدشاه (پدر ناصرالدينشاه) به شدت تحت تأثير حاجي ميرزا آقاسي بود و از سوي ديگر از همسرش ملكجهان (مادر ناصرالدين) نفرت داشت. به اين ترتيب ناصرالدين ميرزاي وليعهد در بخش عمده دوران كودكي و نوجواني از پدر بيمهري و از صدراعظم مقتدر كشور سختگيري و ترشرويي ميديد و از اين بابت رنج ميكشيد. درست در همين ايام برادرش عباسميرزا به شدت مورد علاقه محمدشاه بود و چون دردانهاي زندگي ميكرد. مادر ناصرالدين، ملكجهان (مهدعلياي بعدي) از طايفه قوانلو بود، اما مادر عباسميرزا (خديجه) با تيره دولّوي قاجارها پيوند داشت و به اين ترتيب ناصرالدين و مادرش علاوه بر تحمل بياعتنايي شاه و صدراعظم، همواره ميبايست با اين نگراني سر ميكردند كه مبادا شاه تصميم بگيرد فرزند مورد علاقهاش عباسميرزا را به وليعهدي بر كشد.
در دوراني كه شاهزادگان از كودكي به عنوان رقبايي بالقوه براي قدرت آينده پرورش مييافتند و كينه آنها از هم در كوره كشمكشهاي پشت پرده حرمسراي شاهي تافته ميشد، مهر برادري ميان آنها جايي نداشت؛ در واقع آنها بزرگترين دشمنان هم بودند كه تنها مناسبات پيچيده قدرت وادارشان ميكرد حرمت هم را حفظ كنند. احساس ناصرالدينشاه نسبت به برادرش نيز از اين قاعده مستثني نبود.
اما علاوه بر كينهاي كه در دوران كودكي و رقابت بر سر وليعهدي ريشه داشت، موضوع ديگري نيز آتش حساسيت ناصرالدينشاه نسبت به عباسميرزا ملكآرا را تيز ميكرد.
نخستين وليعهد ناصرالدينشاه، سلطانمحمودميرزا، به تازگي مرده بود و كشمكشهاي درباريانِ دسيسهباز بر سر جانشيني شاه بار ديگر آغاز شده بود. در اين ميان گويا عباسميرزا نيز از سوي گروهي از ايشان (به ويژه دولّوها) نامزد وليعهدي بود. مهدعليا، مادر شاه، كه از رفتارهاي محدود كننده اميركبير عاصي بود، ديگر تحمل اين را نداشت كه رقيبش خديجهخانم هم افتخار مادري وليعهد را از قوانلوها پس بگيرد، پس دست بر حساسيتهاي ريشهدار شاه گذاشت و او را بيشتر برآشفت. به نوشته عباس امانت در كتاب «قبله عالم»، «ارتباط نزديكتر اميركبير با عباسميرزا و رفتار محرمانهاش با خديجه در طول سفر اصفهان اعتماد شاه را به او متزلزلتر ساخت. اين رويه به طور حتم سوءظن شاه را تشديد كرد و به سطحي قريب به جنون رسانيد».
ميگويند بدگماني چشم حقيقتبين آدمي را كور ميكند؛ راست ميگويند.
رقعه
تدبيري كه شاه در راه بازگشت از اصفهان براي خلاص شدن از «شرّ» عباسميرزا ملكآرا يافت، سپردن حكومت قم به او و حكم به اقامت اجباري او و مادرش در آنجا بود كه در واقع به تبعيد ميمانست. عدهاي از نويسندگان قاجاري (از جمله محمدحسنخان اعتمادالسلطنه) نوشتهاند كه امير قصد داشت عباسميرزا را در رسيدن به مقام ولايتعهدي ياري كند. هر چه بود امير تصميم شاه را نپسنديد و بدون مشورت با او فرمان داد عباسميرزا و مادرش بنه و چادر خود را به سوي تهران حركت دهند. شاه از شنيدن اين خبر در خشم شد و دستور داد آنها را بازگردانند. به اين ترتيب رويارويي علني ميان شاه و صدراعظمش اتفاق افتاد. امير كه تقريباً غافلگير شده بود فوراً در رقعهاي به شاه نوشت: «در باب والده عباسميرزا و پسرش كه مقرّر فرموده بودند يك چندي در قم باشند، حالت اين غلام (يعني امير) دو صفت دارد: يكي اطاعت محض نوكري، [در اين صورت] هر طور كه ميفرمايند مختارند. اين غلام حاضر است كه صبح به آنها خبر دهد كه حكم پادشاهي است [كه] در اينجا مقيم باشند... [دوم] اگر به عقل ناقص خود در دولتخواهي چيزي را بفهمم لابداً [بايد] براي [جلوگيري از] مضرات بعد آن عرض نمايم». بعد وعده شاه را به طعنه يادآوري ميكند كه «... اين كه مقرّر فرموده بوديد كه بيعرض اين غلام آب نميخورند، خدا و پيغمبر شاهد است كه من جميع دنيا و مافيهاي آن را به رضاي شما و نوكري و خدمت شما صرف كرده و ميكنم... و اگر گاهي از راه الحاح و اضطرار عرضي كردهام آن محض غيرت و ارادتي كه به شما دارم بوده و هست... نميتوانم بد شما را ببينم يا به زبان مردم بشنوم و فرض شخصي و منصبي خود را عرض آن ميدانم. شما در اين صورت حق نداريد كه ذرّهاي در دنيا از چنين نوكري رنجش حاصل فرمائيد يا امورات واقعه دنيا را از اين غلام در پرده نگاه داريد».
مضمون اين رقعه گلايه از خلف وعده شاه و اعتراض به بيخبر گذاشتن امير از تصميم در مورد گماردن عباسميرزا به حكومت قم است، اما تنها اين نيست. به نظر ميرسد امير بوي خطر را به خوبي احساس كرده است.
(ادامه دارد)
رقابت
محمدشاه (پدر ناصرالدينشاه) به شدت تحت تأثير حاجي ميرزا آقاسي بود و از سوي ديگر از همسرش ملكجهان (مادر ناصرالدين) نفرت داشت. به اين ترتيب ناصرالدين ميرزاي وليعهد در بخش عمده دوران كودكي و نوجواني از پدر بيمهري و از صدراعظم مقتدر كشور سختگيري و ترشرويي ميديد و از اين بابت رنج ميكشيد. درست در همين ايام برادرش عباسميرزا به شدت مورد علاقه محمدشاه بود و چون دردانهاي زندگي ميكرد. مادر ناصرالدين، ملكجهان (مهدعلياي بعدي) از طايفه قوانلو بود، اما مادر عباسميرزا (خديجه) با تيره دولّوي قاجارها پيوند داشت و به اين ترتيب ناصرالدين و مادرش علاوه بر تحمل بياعتنايي شاه و صدراعظم، همواره ميبايست با اين نگراني سر ميكردند كه مبادا شاه تصميم بگيرد فرزند مورد علاقهاش عباسميرزا را به وليعهدي بر كشد.
در دوراني كه شاهزادگان از كودكي به عنوان رقبايي بالقوه براي قدرت آينده پرورش مييافتند و كينه آنها از هم در كوره كشمكشهاي پشت پرده حرمسراي شاهي تافته ميشد، مهر برادري ميان آنها جايي نداشت؛ در واقع آنها بزرگترين دشمنان هم بودند كه تنها مناسبات پيچيده قدرت وادارشان ميكرد حرمت هم را حفظ كنند. احساس ناصرالدينشاه نسبت به برادرش نيز از اين قاعده مستثني نبود.
اما علاوه بر كينهاي كه در دوران كودكي و رقابت بر سر وليعهدي ريشه داشت، موضوع ديگري نيز آتش حساسيت ناصرالدينشاه نسبت به عباسميرزا ملكآرا را تيز ميكرد.
نخستين وليعهد ناصرالدينشاه، سلطانمحمودميرزا، به تازگي مرده بود و كشمكشهاي درباريانِ دسيسهباز بر سر جانشيني شاه بار ديگر آغاز شده بود. در اين ميان گويا عباسميرزا نيز از سوي گروهي از ايشان (به ويژه دولّوها) نامزد وليعهدي بود. مهدعليا، مادر شاه، كه از رفتارهاي محدود كننده اميركبير عاصي بود، ديگر تحمل اين را نداشت كه رقيبش خديجهخانم هم افتخار مادري وليعهد را از قوانلوها پس بگيرد، پس دست بر حساسيتهاي ريشهدار شاه گذاشت و او را بيشتر برآشفت. به نوشته عباس امانت در كتاب «قبله عالم»، «ارتباط نزديكتر اميركبير با عباسميرزا و رفتار محرمانهاش با خديجه در طول سفر اصفهان اعتماد شاه را به او متزلزلتر ساخت. اين رويه به طور حتم سوءظن شاه را تشديد كرد و به سطحي قريب به جنون رسانيد».
ميگويند بدگماني چشم حقيقتبين آدمي را كور ميكند؛ راست ميگويند.
رقعه
تدبيري كه شاه در راه بازگشت از اصفهان براي خلاص شدن از «شرّ» عباسميرزا ملكآرا يافت، سپردن حكومت قم به او و حكم به اقامت اجباري او و مادرش در آنجا بود كه در واقع به تبعيد ميمانست. عدهاي از نويسندگان قاجاري (از جمله محمدحسنخان اعتمادالسلطنه) نوشتهاند كه امير قصد داشت عباسميرزا را در رسيدن به مقام ولايتعهدي ياري كند. هر چه بود امير تصميم شاه را نپسنديد و بدون مشورت با او فرمان داد عباسميرزا و مادرش بنه و چادر خود را به سوي تهران حركت دهند. شاه از شنيدن اين خبر در خشم شد و دستور داد آنها را بازگردانند. به اين ترتيب رويارويي علني ميان شاه و صدراعظمش اتفاق افتاد. امير كه تقريباً غافلگير شده بود فوراً در رقعهاي به شاه نوشت: «در باب والده عباسميرزا و پسرش كه مقرّر فرموده بودند يك چندي در قم باشند، حالت اين غلام (يعني امير) دو صفت دارد: يكي اطاعت محض نوكري، [در اين صورت] هر طور كه ميفرمايند مختارند. اين غلام حاضر است كه صبح به آنها خبر دهد كه حكم پادشاهي است [كه] در اينجا مقيم باشند... [دوم] اگر به عقل ناقص خود در دولتخواهي چيزي را بفهمم لابداً [بايد] براي [جلوگيري از] مضرات بعد آن عرض نمايم». بعد وعده شاه را به طعنه يادآوري ميكند كه «... اين كه مقرّر فرموده بوديد كه بيعرض اين غلام آب نميخورند، خدا و پيغمبر شاهد است كه من جميع دنيا و مافيهاي آن را به رضاي شما و نوكري و خدمت شما صرف كرده و ميكنم... و اگر گاهي از راه الحاح و اضطرار عرضي كردهام آن محض غيرت و ارادتي كه به شما دارم بوده و هست... نميتوانم بد شما را ببينم يا به زبان مردم بشنوم و فرض شخصي و منصبي خود را عرض آن ميدانم. شما در اين صورت حق نداريد كه ذرّهاي در دنيا از چنين نوكري رنجش حاصل فرمائيد يا امورات واقعه دنيا را از اين غلام در پرده نگاه داريد».
مضمون اين رقعه گلايه از خلف وعده شاه و اعتراض به بيخبر گذاشتن امير از تصميم در مورد گماردن عباسميرزا به حكومت قم است، اما تنها اين نيست. به نظر ميرسد امير بوي خطر را به خوبي احساس كرده است.
(ادامه دارد)
سهشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۵
امير و سفر اصفهان
ميرزا تقيخان اميركبير از ذيقعده 1264ه.ق. به مدتِ اندكي بيش از سه سال صدراعظم ناصرالدينشاه قاجار بود. او در اين مدت اقدامات زيادي انجام داد كه بزرگان دربار و خاندان سلطنتي را برآشفت. رابطهاش با مهدعليا، مادر مقتدر شاه هم تيره بود. از سوي ديگر سفراي بريتانيا و روسيه -كه كموبيش در امور داخلي ايران نفوذي يافته بودند- نيز با او مشكل پيدا كرده بودند. اما امير تمام اين مخالفتها را به اتكاي رابطهي گرمي كه با شاه داشت تحمل ميكرد. اين وضع برقرار بود تا ذيقعده سال 1267ه.ق. كه رابطه شاه و امير در سفر شاه به اصفهان رو به وخامت گذاشت و زمينه عزل و قتل امير فراهم شد.
تحكم
محمدتقي لسانالملك سپهر، مورخ رسمي دربار قاجار كه از نزديكان ميرزا آقاخان نوري بود، در كتاب «ناسخالتواريخ» نگاه درباريان مخالف امير را چنين بازتاب داده است: «ميرزا تقيخان چون حشمت وزارت يافت و در مسند امارت جاي كرد، آن تنمّر و تكبّر به دست كرد كه نخستين عقل دورانديش را پشتپاي زده كوه گرانسنگ را وزن كاه نمينهاد و خرمن ماه را حشمت خاك راه نميگذاشت. شاهزادگان بزرگ و بزرگان سترگ را كه سالها سهل و صعب جهان را آزموده و جان و تن را به امتحانات ايام فرسوده، شهد و شرنگ كشيده، تلخ و شيرين چشيده، خدمتها كرده، نعمتها برده [بودند]، چندانكه توانست مخذول كرد و در زواياي خمول بازداشت و مردمِ پدر و مادر نشناخته و دل و دين و دنيا باخته را اختيار هميكرد و به كارهاي بزرگ اختيار هميداد. و اين كار از بهر آن داشت كه دانسته بود مردم بزرگ كه او را به خردي ديدهاند و فرود (زيردست) خويش نگريستهاند، امروز صعب است كه او را در خاطر بر خويش بزرگ شمارند، بلكه اگر توانند در حضرت پادشاهش به زبان سعايت (بدگويي) از محل خويش فرود آرند. اما اين مردمِ پستپايه كه به دولت او كامكار و به قوت او نامبردارند، هرگز از دعاي او نكاهند و جز بقاي او نخواهند. بالجمله كار از اينگونه كرد تا اعيان ايران را پوست بر تن، زندان؛ و موي بر پيكر، پيكان گشت».
نكته حساس ديگري كه در آنچه سرانجام رخ داد تأثير داشت، رفتار گاه تحكمآميز امير نسبت به شاه بود. باز هم سپهر در ناسخالتواريخ به ماجرايي اشاره ميكند كه در سفر كذايي اصفهان اتفاق افتاد و خاطر شاه را مكدّر كرد: «در اين وقت (پس از ورود موكب شاهي به كاشان در بازگشت از اصفهان) ميرزا تقيخان اميرنظام در حضرت شاهنشاه به الحاح و ابرام اجازت يافته حكم داد تا ميرزا علي پيشخدمت خاصّه را سواري چند برداشتند به گروس بردند و در آنجا توقف فرمودند و اين امر بر خاطر شهريار ناگوار افتاد». جالب اينجاست كه حادثهاي بسيار شبيه به همين مورد را ناصرالدينشاه حدود چهل سال بعد به ياد آورده و تعريف كرده است: «سيد [محمد] كه سمت پيشخدمتي داشت وارد اطاق شد و ما به ديدن او متبسم بوديم. اميرنظام با اشتغال به تحرير از آيينهاي كه در مقابل او بود تبسم ما را ملتفت شد و سيد را پي كاري روانه نمود و چون از اطاق خارج شد اميرنظام از جاي برخاسته در را ببست و بازگشت و گفت آيا شايسته است كه پادشاه بر روي خدمتگزاران خود خنده كند و آيا ممكن است چنين كسي را نگاه داشت؟ گفتم مقصود شما از اين سخن چيست؟ گفت مقصودي نداشتم جز اين كه وجود اين شخص را در دربار شاهنشاهي مضر و منافي مقام سلطنت ديده او را روانه تبريز داشتم و گويا الآن به خارج شهر رسيده»! (نقل شده در «قبله عالم»، عباس امانت، ترجمه حسن كامشاد)
فرزينبند
«اين ببود تا سفر اصفهان به پايان رفت و [موكب شاهي] از اصفهان به كاشان كوچ داد و از آنجا به دارالامان قم فرود شد. چون در اين سفر برادر كهتر شاهنشاه، عباسميرزا به اتفاق مادر خويش ملازم ركاب بود و مادر او در طلب فزوني جاه و منصب فرزند كارداران دولت را به زبان الحاح گزند ميكرد، شاهنشاه ايران همي خواست كه از وسوسه چند تن از بزرگان درگاه كه با عباسميرزا راه دارند باز رهد و نيز از مقدار و مكانت برادر نكاهد، در خاطر گرفت كه او را به حكومت قم بگذارد و بگذرد. از آن سوي ميرزا تقيخان كه به سوء جبلت و فضول فطرت بر خويش واجب كرده بود كه هر چه پادشاه بخواهد از خواست او بكاهد و هر چه بگويد خلاف آن بجويد و عذر اين جسارت را در حضرت سلطنت چنين به عرض ميرسانيد كه: «اگر يك روز پادشاه بيصلاح و صوابديد من در امري فرمان دهد و سخن مرا وقعي ننهد، پرده ملك بدرد و كس فرمان من نبرد»؛ بالجمله بي آنكه به تمويه اين تدبير بپردازد و مكنون خاطر را در حضرت پادشاه مكشوف سازد، رخصت كرد تا مادر عباسميرزا بنه و آغروق پسر را به جانب دارالخلافه حمل داد و يك تير پرتاب از قم بيرون فرستاد. چون اين خبر به پادشاه بردند شهريار را نايره غضب ملتهب گشت و فرمان كرد تا بنه و آغروق او را باز قم آورند و حكومت آن بلده را به عباسميرزا تفويض داشت... و اين اول فرزينبندي (اصطلاحي در شطرنج، كنايه از رويارويي) بود كه در رقعه آجال ميرزا تقيخان از شاه رخ نمود». (ناسخالتواريخ)
چنانكه در شماره آينده خواهيم ديد، ناصرالدينشاه به دلايل مختلف نسبت به عباسميرزاي سوم حساسيتي ويژه داشت و امير اين حساسيت را در نظر نگرفته بود. اقدام امير بدگماني شاه را به مرحلهاي رساند كه از آن پس گوشش را بر بدگوييهاي اطرافيان گشود و شد آنچه شد.
بيگمان نقش حوادث كوچك را در روندهاي تاريخي نبايد بيشازحد پررنگ شمرد. واقعهاي چون عزل و قتل امير مانند ميوهاي رسيده بر درخت بود كه به هر حال به نسيمي ميافتاد. اما نسيمي كه اين ميوه مشئوم را بر زمين انداخت، در قم و بر سر مسئله عباسميرزا وزيدن گرفت.
تحكم
محمدتقي لسانالملك سپهر، مورخ رسمي دربار قاجار كه از نزديكان ميرزا آقاخان نوري بود، در كتاب «ناسخالتواريخ» نگاه درباريان مخالف امير را چنين بازتاب داده است: «ميرزا تقيخان چون حشمت وزارت يافت و در مسند امارت جاي كرد، آن تنمّر و تكبّر به دست كرد كه نخستين عقل دورانديش را پشتپاي زده كوه گرانسنگ را وزن كاه نمينهاد و خرمن ماه را حشمت خاك راه نميگذاشت. شاهزادگان بزرگ و بزرگان سترگ را كه سالها سهل و صعب جهان را آزموده و جان و تن را به امتحانات ايام فرسوده، شهد و شرنگ كشيده، تلخ و شيرين چشيده، خدمتها كرده، نعمتها برده [بودند]، چندانكه توانست مخذول كرد و در زواياي خمول بازداشت و مردمِ پدر و مادر نشناخته و دل و دين و دنيا باخته را اختيار هميكرد و به كارهاي بزرگ اختيار هميداد. و اين كار از بهر آن داشت كه دانسته بود مردم بزرگ كه او را به خردي ديدهاند و فرود (زيردست) خويش نگريستهاند، امروز صعب است كه او را در خاطر بر خويش بزرگ شمارند، بلكه اگر توانند در حضرت پادشاهش به زبان سعايت (بدگويي) از محل خويش فرود آرند. اما اين مردمِ پستپايه كه به دولت او كامكار و به قوت او نامبردارند، هرگز از دعاي او نكاهند و جز بقاي او نخواهند. بالجمله كار از اينگونه كرد تا اعيان ايران را پوست بر تن، زندان؛ و موي بر پيكر، پيكان گشت».
نكته حساس ديگري كه در آنچه سرانجام رخ داد تأثير داشت، رفتار گاه تحكمآميز امير نسبت به شاه بود. باز هم سپهر در ناسخالتواريخ به ماجرايي اشاره ميكند كه در سفر كذايي اصفهان اتفاق افتاد و خاطر شاه را مكدّر كرد: «در اين وقت (پس از ورود موكب شاهي به كاشان در بازگشت از اصفهان) ميرزا تقيخان اميرنظام در حضرت شاهنشاه به الحاح و ابرام اجازت يافته حكم داد تا ميرزا علي پيشخدمت خاصّه را سواري چند برداشتند به گروس بردند و در آنجا توقف فرمودند و اين امر بر خاطر شهريار ناگوار افتاد». جالب اينجاست كه حادثهاي بسيار شبيه به همين مورد را ناصرالدينشاه حدود چهل سال بعد به ياد آورده و تعريف كرده است: «سيد [محمد] كه سمت پيشخدمتي داشت وارد اطاق شد و ما به ديدن او متبسم بوديم. اميرنظام با اشتغال به تحرير از آيينهاي كه در مقابل او بود تبسم ما را ملتفت شد و سيد را پي كاري روانه نمود و چون از اطاق خارج شد اميرنظام از جاي برخاسته در را ببست و بازگشت و گفت آيا شايسته است كه پادشاه بر روي خدمتگزاران خود خنده كند و آيا ممكن است چنين كسي را نگاه داشت؟ گفتم مقصود شما از اين سخن چيست؟ گفت مقصودي نداشتم جز اين كه وجود اين شخص را در دربار شاهنشاهي مضر و منافي مقام سلطنت ديده او را روانه تبريز داشتم و گويا الآن به خارج شهر رسيده»! (نقل شده در «قبله عالم»، عباس امانت، ترجمه حسن كامشاد)
فرزينبند
«اين ببود تا سفر اصفهان به پايان رفت و [موكب شاهي] از اصفهان به كاشان كوچ داد و از آنجا به دارالامان قم فرود شد. چون در اين سفر برادر كهتر شاهنشاه، عباسميرزا به اتفاق مادر خويش ملازم ركاب بود و مادر او در طلب فزوني جاه و منصب فرزند كارداران دولت را به زبان الحاح گزند ميكرد، شاهنشاه ايران همي خواست كه از وسوسه چند تن از بزرگان درگاه كه با عباسميرزا راه دارند باز رهد و نيز از مقدار و مكانت برادر نكاهد، در خاطر گرفت كه او را به حكومت قم بگذارد و بگذرد. از آن سوي ميرزا تقيخان كه به سوء جبلت و فضول فطرت بر خويش واجب كرده بود كه هر چه پادشاه بخواهد از خواست او بكاهد و هر چه بگويد خلاف آن بجويد و عذر اين جسارت را در حضرت سلطنت چنين به عرض ميرسانيد كه: «اگر يك روز پادشاه بيصلاح و صوابديد من در امري فرمان دهد و سخن مرا وقعي ننهد، پرده ملك بدرد و كس فرمان من نبرد»؛ بالجمله بي آنكه به تمويه اين تدبير بپردازد و مكنون خاطر را در حضرت پادشاه مكشوف سازد، رخصت كرد تا مادر عباسميرزا بنه و آغروق پسر را به جانب دارالخلافه حمل داد و يك تير پرتاب از قم بيرون فرستاد. چون اين خبر به پادشاه بردند شهريار را نايره غضب ملتهب گشت و فرمان كرد تا بنه و آغروق او را باز قم آورند و حكومت آن بلده را به عباسميرزا تفويض داشت... و اين اول فرزينبندي (اصطلاحي در شطرنج، كنايه از رويارويي) بود كه در رقعه آجال ميرزا تقيخان از شاه رخ نمود». (ناسخالتواريخ)
چنانكه در شماره آينده خواهيم ديد، ناصرالدينشاه به دلايل مختلف نسبت به عباسميرزاي سوم حساسيتي ويژه داشت و امير اين حساسيت را در نظر نگرفته بود. اقدام امير بدگماني شاه را به مرحلهاي رساند كه از آن پس گوشش را بر بدگوييهاي اطرافيان گشود و شد آنچه شد.
بيگمان نقش حوادث كوچك را در روندهاي تاريخي نبايد بيشازحد پررنگ شمرد. واقعهاي چون عزل و قتل امير مانند ميوهاي رسيده بر درخت بود كه به هر حال به نسيمي ميافتاد. اما نسيمي كه اين ميوه مشئوم را بر زمين انداخت، در قم و بر سر مسئله عباسميرزا وزيدن گرفت.
یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۵
خدمات امير
در مورد خدماتي كه ميرزا تقيخان اميركبير به ايران كرد و برنامه اصلاحات او فراوان شنيدهايم، اما در مورد جزئيات آنها كمتر گفتگو ميشود. بنابراين از كوششهاي او براي احياي نظامجديد، انتشار روزنامه و تأسيس دارالفنون كه بگذريم، اكثر ما درمورد ساير كارهاي او چيز چنداني نميدانيم. دكتر فريدون آدميت بخشهايي از كتاب خود «اميركبير و ايران» را به اقدامات اصلاحي امير اختصاص داده است. بخشهاي كمتر گفتگو شدهي يافتههاي او را به اختصار مرور ميكنيم.
مبارزه با آبله: در شماره سوم روزنامه وقايع اتفاقيه اطلاعيهاي چاپ شده كه در آن ميخوانيم: «در ممالك محروسه ناخوشي آبله عمومي است كه اطفال را عارض ميشود كه اكثري را هلاك ميكند يا كور و معيوب ميشوند. اشخاصي كه در كودكي اين آبله را در نياوردهاند در بزرگي بيرون ميآورند و به هلاكت ميرسند، خصوص اهل دارالمرز (يعني مرزنشينان)... اطباء چاره اين ناخوشي را به اينطور يافتهاند كه در طفوليت از گاو آبله بر ميدارند و به طفل ميكوبند و آن طفل چند دانه آبله بيرون ميآورد و بيزحمت خوب ميشود».
دانش مربوط به آبله كوبي در زمان فتحعليشاه و توسط دكتر كورميك به ايران آمده و در مناطق مرزي غربي كشور كه تحت حاكميت محمدعليميرزا دولتشاه اداره ميشد اجرا هم شده بود. اما در عهد صدرات اميركبير كوشش شد اين كار عمومي شود. در ادامه اطلاعيه ذكر شده در وقايعاتفاقيه نوشته شده است: «اولياي دولتِ عليّه كساني براي ياد گرفتن اين فن شريف (آبلهكوبي) گماشتهاند كه بعد از آموختن به جميع ممالك محروسه مأمور نمايند كه در هر ولايتي جميع اطفال خود را مردم بياورند و آبلهشان را بكوبند و از تشويش هلاكت رعيت آسوده گردند».
به اين ترتيب اميركبير آبلهكوبي را در ايران عمومي و اجباري كرد و حتي براي كساني كه كودكانشان را براي واكسن خوردن معرفي نميكردند جريمه تعيين كرد.
مبارزه با وبا: بيماري وبا هر چندوقت يكبار (بيشتر از هند يا عربستان) به ايران ميآمد و كشتار ميكرد. مردم همهگيري اين بيماري را بلاي آسماني ميپنداشتند. اما در عهد صدارت اميركبير جزوهاي به نام «قواعد معالجه وبا» تهيه و ميان كدخدايان و روحانيان شهرها پخش شد كه در آن شيوه پيشگيري وبا و نحوه رسيدگي به بيماران توضيح داده شده بود. علاوه بر اين، مقررات قرنطينه (به نام «گراختين») در مرزها به اجرا در آمد و مسافران چند روز در قرنطينه نگهداري ميشدند و به آنها و وسايلشان دود داده ميشد تا جلوي ورود وبا به كشور گرفته شود.
بيمارستان دولتي: به نوشته آدميت «تأسيس «مريضخانه دولتي» از كارهاي سودمند آن زمان است. بناي آن در سال 1266 آغاز شد و در ربيعالاول 1268 افتتاح گرديد. دواخانه مخصوص هم داشت. در تاريخ جديد آن نخستين بيمارستان ايران است. به قراري كه نوشتهاند چهارصد بيمار را ميتوانستند در آنجا درمان كنند. ميرزا محمدولي حكيمباشي رئيس مريضخانه بود و دكتر كازولاني حكيمباشي نظام مسئوليت مداواي بيماران را به عهده داشت».
چاپارخانه: از جمله مهمترين اقدامات دولت تحت صدارت اميركبير در امور مدني، تأسيس چاپارخانه بود. امير نظم چاپارخانه را بخشي از برنامه تنظيمات مملكتي خود ميدانست. اين انديشه هم البته نخستين بار در عهد فتحعليشاه در ايران پيدا شده بود. «شاه از «سر گور اوزلي» سفير انگليس راجع به كارهايي كه موجب افزايش درآمد دولت ميگردد پرسش نمود. او ضمن توضيح ماليات بر درآمد و ماليات بر ثروت كه در انگليس معمول بود، شرحي درباره پست و فوايد آن گفت. شاه پسنديد و به ميرزا شفيع صدراعظم دستور داد پستخانه برپا كند». اما اين كار سر نگرفت تا عهد اميركبير كه طرح ايجاد چاپارخانه تهيه شد و شفيعخان چاپارچيباشي به رياست چاپارخانه تعيين شد. حكام ولايات دستور گرفتند در شهرها و راههاي تحت اداره خود چاپارخانههايي برپا كنند و اسبهاي چاپاري را هميشه در آنجا آماده نگاه دارند. «دستگاه چاپارخانه در مدت يك سال نظام تازهاي گرفت و گسترده شد».
هزينه فرستادن هر نامه پنج شاهي تعيين شد. همچنين مسافران و سفارتخانهها ميتوانستند اسبهاي چاپاري را فرسنگي ده شاهي كرايه كنند. اميركبير در نامهاي به تاريخ 25 محرم 1267 به سفارتخانههاي خارجي اطلاع داد: «چون امر چاپارخانههاي ممالك محروسه پادشاهي در اين مدت كمال بينظمي را داشت و انتظام امور چاپارخانه از لوازم امور دولتيه بود، لهذا قانون درستي داده شد و هر كس اسب چاپاري و يا شاگرد چاپار (به عنوان راهنما) بخواهد، ميتواند طبق قراري كه داده شده استفاده نمايد. فاصله راهها و چاپارخانهها در كتابچه مخصوص ثبت گرديده [است]».
اما پس از عزل و قتل امير نظم چاپارخانهها نيز رو به ويراني گذاشت و در اندك مدت كار به روال بيروال سابق بازگشت.
تذكره: در سال 1267 همچنين تذكره چاپي براي مسافران مرسوم گرديد. پيش از آن اين اجازهنامهها به صورت دستنويس تهيه ميشد و نظم و قرار درستي نداشت. در اين سال تذكرههايي با نشان شير و خورشيد كه نشان رسمي دولت بود آماده شد و تذكرهخانهاي در ارك دولتي استقرار يافت كه حاجي ميرزا جبار ناظمالمهام را به رياست گماردند.
حفظ ميراث تاريخي: در دوران اميركبير پل خواجوي اصفهان تعمير و ترميم شد، ريشارخان فرانسوي براي ثبت نقش كتيبههاي تختجمشيد مأموريت يافت و كاخ گلستان در تهران كه از بناهاي دوران زنديه بود از ويراني نجات يافت.
مبارزه با آبله: در شماره سوم روزنامه وقايع اتفاقيه اطلاعيهاي چاپ شده كه در آن ميخوانيم: «در ممالك محروسه ناخوشي آبله عمومي است كه اطفال را عارض ميشود كه اكثري را هلاك ميكند يا كور و معيوب ميشوند. اشخاصي كه در كودكي اين آبله را در نياوردهاند در بزرگي بيرون ميآورند و به هلاكت ميرسند، خصوص اهل دارالمرز (يعني مرزنشينان)... اطباء چاره اين ناخوشي را به اينطور يافتهاند كه در طفوليت از گاو آبله بر ميدارند و به طفل ميكوبند و آن طفل چند دانه آبله بيرون ميآورد و بيزحمت خوب ميشود».
دانش مربوط به آبله كوبي در زمان فتحعليشاه و توسط دكتر كورميك به ايران آمده و در مناطق مرزي غربي كشور كه تحت حاكميت محمدعليميرزا دولتشاه اداره ميشد اجرا هم شده بود. اما در عهد صدرات اميركبير كوشش شد اين كار عمومي شود. در ادامه اطلاعيه ذكر شده در وقايعاتفاقيه نوشته شده است: «اولياي دولتِ عليّه كساني براي ياد گرفتن اين فن شريف (آبلهكوبي) گماشتهاند كه بعد از آموختن به جميع ممالك محروسه مأمور نمايند كه در هر ولايتي جميع اطفال خود را مردم بياورند و آبلهشان را بكوبند و از تشويش هلاكت رعيت آسوده گردند».
به اين ترتيب اميركبير آبلهكوبي را در ايران عمومي و اجباري كرد و حتي براي كساني كه كودكانشان را براي واكسن خوردن معرفي نميكردند جريمه تعيين كرد.
مبارزه با وبا: بيماري وبا هر چندوقت يكبار (بيشتر از هند يا عربستان) به ايران ميآمد و كشتار ميكرد. مردم همهگيري اين بيماري را بلاي آسماني ميپنداشتند. اما در عهد صدارت اميركبير جزوهاي به نام «قواعد معالجه وبا» تهيه و ميان كدخدايان و روحانيان شهرها پخش شد كه در آن شيوه پيشگيري وبا و نحوه رسيدگي به بيماران توضيح داده شده بود. علاوه بر اين، مقررات قرنطينه (به نام «گراختين») در مرزها به اجرا در آمد و مسافران چند روز در قرنطينه نگهداري ميشدند و به آنها و وسايلشان دود داده ميشد تا جلوي ورود وبا به كشور گرفته شود.
بيمارستان دولتي: به نوشته آدميت «تأسيس «مريضخانه دولتي» از كارهاي سودمند آن زمان است. بناي آن در سال 1266 آغاز شد و در ربيعالاول 1268 افتتاح گرديد. دواخانه مخصوص هم داشت. در تاريخ جديد آن نخستين بيمارستان ايران است. به قراري كه نوشتهاند چهارصد بيمار را ميتوانستند در آنجا درمان كنند. ميرزا محمدولي حكيمباشي رئيس مريضخانه بود و دكتر كازولاني حكيمباشي نظام مسئوليت مداواي بيماران را به عهده داشت».
چاپارخانه: از جمله مهمترين اقدامات دولت تحت صدارت اميركبير در امور مدني، تأسيس چاپارخانه بود. امير نظم چاپارخانه را بخشي از برنامه تنظيمات مملكتي خود ميدانست. اين انديشه هم البته نخستين بار در عهد فتحعليشاه در ايران پيدا شده بود. «شاه از «سر گور اوزلي» سفير انگليس راجع به كارهايي كه موجب افزايش درآمد دولت ميگردد پرسش نمود. او ضمن توضيح ماليات بر درآمد و ماليات بر ثروت كه در انگليس معمول بود، شرحي درباره پست و فوايد آن گفت. شاه پسنديد و به ميرزا شفيع صدراعظم دستور داد پستخانه برپا كند». اما اين كار سر نگرفت تا عهد اميركبير كه طرح ايجاد چاپارخانه تهيه شد و شفيعخان چاپارچيباشي به رياست چاپارخانه تعيين شد. حكام ولايات دستور گرفتند در شهرها و راههاي تحت اداره خود چاپارخانههايي برپا كنند و اسبهاي چاپاري را هميشه در آنجا آماده نگاه دارند. «دستگاه چاپارخانه در مدت يك سال نظام تازهاي گرفت و گسترده شد».
هزينه فرستادن هر نامه پنج شاهي تعيين شد. همچنين مسافران و سفارتخانهها ميتوانستند اسبهاي چاپاري را فرسنگي ده شاهي كرايه كنند. اميركبير در نامهاي به تاريخ 25 محرم 1267 به سفارتخانههاي خارجي اطلاع داد: «چون امر چاپارخانههاي ممالك محروسه پادشاهي در اين مدت كمال بينظمي را داشت و انتظام امور چاپارخانه از لوازم امور دولتيه بود، لهذا قانون درستي داده شد و هر كس اسب چاپاري و يا شاگرد چاپار (به عنوان راهنما) بخواهد، ميتواند طبق قراري كه داده شده استفاده نمايد. فاصله راهها و چاپارخانهها در كتابچه مخصوص ثبت گرديده [است]».
اما پس از عزل و قتل امير نظم چاپارخانهها نيز رو به ويراني گذاشت و در اندك مدت كار به روال بيروال سابق بازگشت.
تذكره: در سال 1267 همچنين تذكره چاپي براي مسافران مرسوم گرديد. پيش از آن اين اجازهنامهها به صورت دستنويس تهيه ميشد و نظم و قرار درستي نداشت. در اين سال تذكرههايي با نشان شير و خورشيد كه نشان رسمي دولت بود آماده شد و تذكرهخانهاي در ارك دولتي استقرار يافت كه حاجي ميرزا جبار ناظمالمهام را به رياست گماردند.
حفظ ميراث تاريخي: در دوران اميركبير پل خواجوي اصفهان تعمير و ترميم شد، ريشارخان فرانسوي براي ثبت نقش كتيبههاي تختجمشيد مأموريت يافت و كاخ گلستان در تهران كه از بناهاي دوران زنديه بود از ويراني نجات يافت.
اشتراک در:
پستها (Atom)