چهارشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۵

مقايسه دو روايت

ماجراي سقوط ميرزاتقي‌خان اميركبير را در از ابتدا تا روز 25 محرم سال 1268ه.ق. در شماره‌هاي گذشته مرور كرديم. روند وقايع از آن به بعد پيچيده و مناقشه‌انگيز مي‌شود. دست‌كم دو پژوهشگرِ جدّي حوادث اين دوره را به دقّت بررسي كرده‌اند و روايت آنها به فارسي در دسترس است. مبناي كار ما در اين مرحله مقايسه اين دو روايت است: روايت فريدون آدميت در «اميركبير و ايران» و روايت عباس امانت در «قبله عالم». هر دوي اين روايت‌ها بيشتر بر اسناد و مكاتبات باقي‌مانده مقامات ايراني و اسناد وزارت‌خارجه بريتانيا (عمدتاً گزارش‌هاي جاستين شيل وزيرمختار وقت انگليس در ايران) اتكا دارد. نكته تأسف‌انگيز اين است كه منابع روسي و گزارش‌هاي وزيرمختار روسيه (كه از قضا نقشي تعيين‌كننده در آن ميانه داشت) از هر دو روايت غايب است. اين غيبت كه در بررسي‌هاي تاريخي اوايل سلطنت قاجاريه تا جنبش مشروطه كاملاً به چشم‌ مي‌خورد ظاهراً دو دليل عمده دارد: دشواري دسترسي به اسناد وزارت‌خارجه اتحاد شوروي و روسيه و همچنين عدم آشنايي بيشتر پژوهشگران تاريخ ايران به زبان روسي.
پناه
چنانكه روند تاريخي حوادث را در نظر بگيريم، نخستين اختلاف اساسي ميان روايت‌هاي آدميت و امانت به روز 23 محرم مربوط مي‌شود. امانت در «قبله عالم» به گزارش روز 18 نوامبر (23 محرم) شيل اشاره مي‌كند كه در آن ادعا شده است امير «در حدود بيست و سوم محرم... پيامي براي شيل فرستاد و ابراز «اميدواري صميمانه» كرد كه وزير مختار بريتانيا اختلافات گذشته‌شان را از ياد برده [و]«به او اجازه دهد چنانچه احساس خطر از ناحيه شاه كند، در سفارت پناه جويد». پاسخ شيل، طبق گزارش او به لندن، «حاوي اين اشاره تلويحي بود كه درهاي سفارت هر وقت كه اميركبير مناسب بداند به رويش گشوده است»». (امانت، ص220) اما آدميت با وجود نقل‌قول‌هاي متعددي كه از گزارش 18 نوامبر شيل كرده است، اشاره‌اي به اين ادعاي وزيرمختار ندارد.
24 محرم (دو روز پس از انتصاب ميرزا آقاخان نوري به صدارت) همان روزي است كه شيل براي گفتن تبريك نزد او مي‌رود و نوري از او مي‌خواهد با استفاده از نفوذ شخصي، امير را به پذيرش حكومت كاشان راضي كند.
و اما بامداد روز 25 محرم دكتر ديكسون پزشك سفارت به ديدار امير رفته و پيام شيل را با او در ميان گذاشته است. امانت و آدميت هر دو از شيل نقل مي‌كنند كه ديكسون در بازگشت گفته است كه امير پيشنهاد را پذيرفته و غائله از نظر شيل تمام شده. اما محتواي پيام شيل كه مورد قبول امير واقع شده بود در دو روايت يكسان نيست. آدميت مي‌نويسد:‌ «باري وزير مختار انگليس دكتر ديكسون پزشك سفارت را صبح بيست‌وپنجم محرم (20 نوامبر) نزد امير فرستاد كه او را از قرار با دولت راجع به انتصاب وي به حكومت كاشان بياگاهاند». (آدميت، ص708)
اما امانت مي‌نويسد: «انتصاب اميركبير به حكومت كاشان... توسط وزيرمختار بريتانيا تضمين شد. اطمينان‌هاي شيل به اميركبير كه جان و مال خود و خانواده‌اش در امان است و سفارت انگلستان از او حراست مي‌كند و با حرمت و بدون مزاحمت حكم‌راني خواهد كرد، راه‌كار قابل قبولي وراي پناهندگي براي اميركبير فراهم آورد». (امانت، ص222)
امير يك روز پيش‌تر پيشنهاد شاه را براي حكومت فارس، اصفهان يا قم با اين استدلال كه در صورت خروج از تهران جانش در خطر خواهد بود، رد كرد. بنابراين همانطور كه امانت نوشته است پيشنهاد شيل مي‌بايست واجد تضمين‌هايي در مورد جان و مال او و خانواده‌اش مي‌بوده كه آن را پذيرفته است. روايت آدميت با اين معنا منافاتي ندارد، اما به نظر مي‌رسد عبارات طوري تنظيم شده كه معناي «تضمين» سفير انگليس از آن استشمام نشود. دقت كنيد، آدميت مي‌نويسد پزشك سفارت رفته بود تا امير را از «قرار با دولت راجع به انتصاب وي به حكومت كاشان» آگاه كند. اين قرار، به طوري كه خود آدميت هم پيش‌تر توضيح داده است (ص707) از جمله شامل اطمينان سپردن نوري در مورد جان و مال ميرزاتقي‌خان بود.
هر چه بود امير پيشنهاد سفير بريتانيا را پذيرفته بود و ديكسون به سفارت بازگشت و خبر را براي شيل برد. امانت از گزارش شيل نقل كرده است كه «براي احتياط بيشتر، اميركبير پسر بزرگ و برادر خود را نيز فرستاد كه در سفارت انگليس بمانند». (امانت، ص223) اما گزارش آدميت در اين مورد نيز ساكت است.
در اين ميان پاي پرنس دالگوروكي وزيرمختار روسيه به ماجرا باز مي‌شود. هفت عضو سفارت روسيه به دستور او با لباس‌هاي رسمي به خانه امير مي‌روند و پيشنهاد حمايت امپراتور روسيه را به او ارائه مي‌كنند. در روايت آدميت بلافاصله آمده است كه شيل «به محض اطلاع از اين واقعه» به نوري اعلام مي‌كند «كار اميرنظام ديگر به من مربوط نيست». (ص 708) كدام واقعه؟ از روايت آدميت استنباط مي‌شود كه «واقعه» مورد نظر، اقدام دالگوروكي در ارائه پيشنهاد حمايت بوده است. در آن صورت چرا خشم شيل متوجه اميرنظام مي‌شود؟ آدميت به اين پرسش پاسخ نمي‌دهد. اما در روايت امانت «واقعه» چيز ديگري است.
(ادامه دارد)
(ارجاعات مربوط است به «اميركبير و ايران»، فريدون آدميت، انتشارات خارزمي، چاپ هشتم،تهران، 1378 و «قبله عالم، ناصرالدين‌شاه قاجار و پادشاهي ايران»، عباس امانت، ترجمه حسن كامشاد، نشر كارنامه، چاپ اول، تهران، 1383)

دوشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۵

حكومت كاشان

عزل ميرزاتقي‌خان اميركبير از صدارت كه روز 19 محرم 1268ه.ق. اتفاق افتاد، به معناي پايان كار او نبود. ناصرالدين‌شاه نسبت به او قدري بدگمان شده بود و از گستردگي اختيارات و قدرت او مي‌ترسيد، اما در عين حال تعهد شخصي و عاطفي عميقي ميان آن دو وجود داشت و همين باعث مي‌شد كه شاه بكوشد امير را به عنوان اميرنظام و فرمانده قشون حفظ كند. هرچند علاوه بر مسائل عاطفي، نگراني شاه از ميزان وفاداري سپاهيان به امير و واكنش احتمالي آنها به عزل او نيز در اين تصميم مؤثر بود. از سوي ديگر حفظ نظمي كه امير طي دوران صدارتش در كار آورده بود و اداره دستگاه عريض و طويلي كه برپا كرده بود نياز به شخصيتي مقتدر و توانا داشت كه در ميان درباريان قاجاري يافت نمي‌شد. مجموعه اين احوال شرايط را چنان پيچيده مي‌كرد كه هر آن احتمال بازگشت امير به جايگاه سابق وجود داشت و اين موضوعي بود كه دشمنانش را به هراس مي‌انداخت. اما انتصاب ميرزاآقاخان نوري به صدارت كه روز 22 محرم (سه روز پس از عزل امير) قطعي شد، جريان كار را به كلي دگرگون كرد.
دوري
ميرزا آقاخان نوري (كه تا پيش از رسيدن به صدارت رسماً تحت‌الحمايه بريتانيا بود) از سوي وزيرمختار انگليس و مهدعليا (مادر شاه) حمايت مي‌شد، اما با اين وجود از حضورِ امير در پايتخت نگران بود. او نفوذ كلام امير را بر شاه ديده بود و مي‌دانست كه گفته‌هاي او نزد شاه اعتبار فراوان داشته و ممكن است دوباره همان اعتبار را پيدا كند. از سوي ديگر ماندن امير در پايتخت، آن هم با عنوان مهم اميرنظامي، باعث مي‌شد عده‌اي از دست‌اندكاران حكومت به اتكاي حمايت او يا به سوداي بازگشتش به صدارت، قدرت ميرزاآقاخان را جدي نگيرند. بنابراين تصميم گرفت امير را از تهران دور كند.
نخستين نشانه تغيير در موقعيت امير را در اعلاميه روز 23 محرم خطاب به شاهزادگان مي‌توان ديد. اين اعلاميه كه براي اعلام صدارت نوري صادر شده بود مقرّر مي‌كرد او «در جميع امور دولتي و ديواني و ولايتي... و محاسبات ولايات و بيوتات و عمل قشون نظام و خارج نظام و مواجب و بروات و فرامين آنها رسيدگي كند... احكام منصب و جيره و مواجب و مصارف قشون نظام و غيرنظام و توپخانه و قورخانه و جبه‌خانه را عاليجاهان آجودان‌باشي و امين‌لشكر و لشكر‌نويسان موافق قسمي كه دارند بنويسند و مهر كنند، بعد جناب صدراعظم بنويسد و بعد از مهر و تصحيح معظم‌اليه به مهر [شاهانه] برساند». چنانكه پيداست نام و نشاني از اميرنظام در اين ميان ديده نمي‌شود و مي‌توان اين اعلاميه را به منزله عزل تلويحي ميرزاتقي‌خان از اين سمت تلقي كرد.
جاستين شيل (وزيرمختار وقت بريتانيا در تهران) روز 24 محرم (دو روز پس از انتصاب ميرزا آقاخان به مقام صدارت) با نوري ملاقاتي كرد كه در گزارش 21 نوامبر 1851 خود به پالمرستون (وزيرخارجه بريتانيا) ماجراي آن را شرح داده است: «به ديدار اعتمادالدوله (نوري) رفتم كه منصب صدارتش را تبريك بگويم. گفت راجع به اميرنظام گرفتار مشكلي بزرگ شده، [امير] پيشنهاد شاه را براي حكومت فارس يا اصفهان و يا قم نپذيرفته و از اين بيمناك است كه نيرنگي در كار باشد و همين كه از پايتخت برود قصد جانش را كنند. صدراعظم (نوري) تقاضا نمود براي خاطر آسايش شاه و آرامش كشور و به عنوان يك لطف شخصي نفوذ خود را به كار ببرم و اميرنظام را وادار كنم از مقاومت دسب بردارد. ضمناً اطمينان داد كه جان و مال ميرزا تقي‌خان در امان است. اعتمادالدوله اول راضي شد كه اين مطلب را كتبي و به طور خصوصي بنويسد، اما بعد زير قولش زد... مادر شاه كه نظر خود را نسبت به اميرنظام تغيير داده، به من پيغام فوري فرستاد كه قرار حكومت كاشان را براي ميرزا تقي‌خان تمام كنم و مراقب جان امير باشم. ميرزا تقي‌خان از اين بابت انديشناك است كه مبادا بدخواهانش فرمان كشتن او را از شاه بگيرند»! (نقل شده در «اميركبير و ايران»، فريدون آدميت)
توضيح چنين پيغامي از سوي مهدعليا كه خود از سرسخت‌ترين مخالفان امير بود، دشوار است. يك احتمال اين است كه او ملاحظه شاهزاده‌خانم (همسر اميرنظام) را كرده باشد. احتمال قوي‌تر اما اين است كه در اين مرحله تنها به دور كردن امير از پايتخت مي‌انديشيده.
بيست‌وپنجم
سرانجام روز شوم 25 محرم فرا رسيد؛ روزي كه حادثه‌اي پيش‌بيني نشده آخرين سنگ‌هاي بلا را بر بخت واژگون ميرزا تقي‌خان فرو ريخت. صبح دكتر ديكسون پزشك سفارت انگليس از سوي شيل به ديدار امير رفت و در مورد حكومت كاشان با او گفتگو كرد. به نوشته شيل «اميرنظام پذيرفت و من قضيه را تمام شده مي‌دانستم». اما در اين هنگام پرنس دالگوروكي (وزيرمختار روسيه در تهران) دست به اقدامي زد كه روند ماجرا را دگرگون كرد.
دالگوروكي شخصي آتشين‌مزاج و تندخو بود كه به تصميم‌گيري‌هاي عجولانه و از سر خشم شهرت داشت. او در هنگام صدارت اميركبير در مخالفت با او همپيمان شيل بود. اما پس از بركناري امير و هنگامي كه شنيد ميرزاآقاخان نوري نامزد مقام صدارت است، دانست كه بازي را به همتاي بريتانيايي خود باخته. او خشم ناشي از اين وضع را در تصميم ناپخته روز 25 محرم خود بيرون ريخت و ميرزاتقي‌خان را ناخواسته به سراشيب هلاكت انداخت.
(ادامه دارد)

تقسيم‌كار جديد

ارائه روزشماري از وقايع مربوط به سقوط ميرزاتقي‌خان اميركبير و قتل او را در شماره گذشته آغاز كرديم و ديديم كه ماجراي تباهي دولت او از سفر ذيحجه 1267ه.ق. (مهر 1230ه.ش.) آغاز شد. فرمان عزل امير از وزارت و صدارت عظمي روز 19 محرم 1268 صادر شد و روز 22 محرم ملاقاتي ميان او و ناصرالدين‌شاه دست داد كه در آن تقسيم كار جديد مورد بررسي و توافق قرار گرفت. اين همان روزي بود كه ميرزا آقاخان نوري، اعتمادالدوله، بر مسند صدارت نشست. از مضمون گفتگوهاي شاه و امير در اين روز سندي در دست نيست اما متني كه امير پس از ملاقات نوشته، مي‌تواند تا حدودي موضوع را روشن كند. وقايع‌نگاران دربار قاجار بعدها از اين متن با نام «تقصيرنامه» يادكرده و چنين جلوه داده‌اند كه گويي ملاقات شاه و امير نوعي محاكمه بوده و امير پس از آن وادار شده كژرفتاري‌هاي خود را كتباً بپذيرد. اما واقعيت اين است كه اين متن تنها تأييدي است كه امير بر تقسيم‌كار تازه مورد نظر شاه مي‌گذارد. به ياد داشته باشيد كه ميرزاتقي‌خان هنوز سمت مهم اميرنظامي را به عهده داشت و شاه لازم مي‌ديد تضمين‌هايي از او بگيرد كه در كار صدراعظم جديد كارشكني نخواهد كرد. با اين وجود مواردي كه امير ناچار شده است در اين متن بنويسد، حساسيت‌ها و انتقاداتي را كه نسبت به رفتار او وجود داشته تا حدي بازتاب مي‌دهد:
تضمين‌ها
«اين غلام از روز اول خود را ادنا (كوچك‌ترين) نوكر قبله‌عالم روحنا فداه مي‌دانم و هيچ عزتي در دنيا بر خود نمي‌دانم مگر بعد از فضل خدا به حكم و مرحمت پادشاه عالم‌پناه روحنا فداه، و ملتزم هستم كه از قرار فرمايش سركار همايون اطاعت حكم همايون را در كمال رضا ان‌شاءالله تعالي، اين غلام به منسب و لقب اميرنظامي كمال شكرگزاري دارد.
معلوم است كه اين غلام خوب و بد همه را مقدر آسماني و بسته به حكم همايون مي‌دانم و از احدي در دل خيالي نكرده و ندارم. به نوكرهاي پادشاهي به عداوت رفتاري نخواهم كرد. اعتمادالدوله و مستوفي‌الممالك معلوم است با حكم همايون در همه محاسبات بايد مداخله داشته و هر وقت احضار به حضور براي حساب مي‌شوند، اين بنده هم همراه شرفياب خاكپاي همايون مي‌شود.
اين غلام در اين دولت ابدمدت هرگز اختياري در عزل و نسب نداشته، بعد از اين هم استدعاي چنين اختياري نخواهم كرد. آشكار است كه اين قدرت مختّص ذات همايون است.
اين غلام ابداً در كار دول خارجه تحريراً و تقريراً مداخله نخواهم كرد و بايد جميع نوشته‌جات و سر و كار آنها با وزير دول خارجه باشد و اين غلام را ابداً رجوعي [به اين امور] نيست و همه بايد به عرض خاكپاي همايون به توسط او برسد.
هر كه را شاهنشاه روحنا فداه به حكومتي مأمور فرمايند يا منصب به نوكرهاي قديم يا جديد يا ازدياد مواجب مرحمتي فرمايند، اين غلام را عرض و جسارتي نخواهد بود.
در امورات شهر تهران اين بنده را مداخله نيست و بديهي است كه بايد همه به خاكپاي همايون عرض شود و حكم همايون صادر شود. و بايد ان‌شاءالله مردم عرايض خود را هر روز بي‌واسطه خاكپاي همايون عرض نمايند.
اين غلام را ابداً تكليف كرنش سابقاً به مردم نبوده و حالا هم چنين تكليف و خواهشي نخواهد بود. اين غلام ان‌شاءالله فحش و نالايق به كسي نخواهد گفت و مردم را ابداً از خود، معلوم است، حكم و قابليتي ندارم بترسانم. ترس و واهمه مردم بايد با سياست پادشاه روحنافداه باشد. خدا و پيغمبرِ خدا شاهد است كه دستخط همايون را مثل وحي منزل دانسته و از آداب نوكري كه تعجيل جواب و زيارت باشد كوتاهي نخواهم كرد.
معلوم است بايد جميع حكام مطالب و نظم ولايت را با چاپار خاكپاي همايون عرض نمايند، به شرط حيات به انجام رساند و معلوم است حد آن را ندارم كه تخلف از حكم نمايم». (نقل شده در «اميركبير و ايران»، فريدون آدميت)
اعتمادالدوله
چنانكه پيداست متن تضمين‌نامه‌اي كه اميركبير نوشته است بيشتر براي جلوگيري از بروز اختلافات آينده ميان او و سردمداران جديد، به ويژه ميرزاآقاخان نوري است. مي‌توان حدس زد كه ميرزاآقاخان برخي از اين ضمانت‌ها را درخواست كرده است تا صدارتش را با قدرت و اختيارات كافي آغاز كند. خود او نيز كه تا پيش از آن رسماً تحت‌الحمايه سفارت بريتانيا بود، در همين روز ناچار شد متني را مبني بر ترك تحت‌الحمايگي بنويسد و به شاه بسپارد:
«اين چاكر قديمي پدر بر پدر خانه‌زاد و نمك‌پرورده‌ي اين آستان مبارك بود... به صداقت رعيت و نوكر خانه‌زاد شاهنشاه روحنافداه هستم، كسي را ياراي تخلف از اين حرف و گفتار نيست و اگر خداي نكرده از اين فدوي قديمي جان‌نثار، خيانتي دولتي سر بزند مورد مؤاخذه شاهنشاه روحي‌فداه باشم. ليكن استدعاي اين چاكر اين است اگر عرض شود، تحقيق شود و بعد از اثبات عقوبت شود. تحريراً في محرم 1268.
[حاشيه:] اين بنده درگاه در زير حمايت هيچ دولتي به جز در ظل حمايت شاهنشاه ايران خلد‌الله ملكه نيستم و اميد الطاف و مرحمت از اين آستان مروت‌نشان داشته و دارم».
(ادامه دارد)

شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۵

روزهاي انتظار

وقايع مربوط به آخرين روزهاي صدارت و امارت ميرزا تقي‌خان اميركبير و آنچه به تبعيد و قتل او انجاميد، چنان آشفته و مبهم است كه به دست دادن روايتي يكدست از آن تقريباً محال به نظر مي‌رسد. نامه‌هاي مقامات ايراني كه از آن دوره به جا مانده (به ويژه نامه‌هاي خصوصي رد و بدل شده ميان ناصرالدين‌شاه و امير كه اهميت فوق‌العاده دارد) تقريباً همه فاقد تاريخند و پژوهشگران ناچار شده‌اند با اتكاء به قرائن و اشاراتي كه در هر نامه هست تاريخ آن را حدس بزنند. از سوي ديگر اصل بسياري از نامه‌ها باقي نيست و تنها ترجمه‌اي از آنها -مثلاً به انگليسي در اسناد وزارت‌خارجه بريتانيا- موجود است. منابع تاريخي فارسي تقريباً به كلي غير قابل اتكا هستند، بيشتر به اين دليل كه تاريخ‌نگارانِ درباري تصويرِ باب‌ميل قدرتمندانِ پس از امير را به دست داده‌اند. با اين همه كوشش مي‌كنيم روايتي تا حد ممكن سرراست از ماجرا فراهم كنيم و براي اين كار وقايع را به ترتيب وقوع رديف خواهيم كرد تا درك آن براي خواننده آسان‌تر شود.
عزل
- روز 8 ذيحجه 1267ه.ق. (مطابق با 12 مهر 1230ه.ش. و 4 اكتبر 1851م.) شاه و همراهانش (از جمله اميركبير) از سفر اصفهان بازگشتند. چنانكه پيشتر ديديم بدگماني ناصرالدين‌شاه نسبت به امير در اين سفر آغاز شده بود.
- روز 18 محرم 1268ه.ق. (مطابق 22 آبان 1230ه.ش. و 13 نوامبر 1851م.) شاه گارد سلطنتي را احضار كرد، بزرگان دربار را فراخواند و پس از جلسه‌اي ظاهراً طولاني براي امير كه در منزل بود پيام فرستاد كه قصد دارد او را از صدارت بركنار كند. ترتيب كار به گونه‌اي داده شد كه بركناري امير استعفاي خود او در اثر خستگي وانمود شود. البته او سمت امارت نظام را حفظ مي‌كرد.
- روز 19 محرم دستخط شاه در بركناري امير از صدارت و وزارت عظمي صادر شد. در اين دستخط نيز بر باقي ماندن سمت اميرنظامي براي او تأكيد شده بود. امير با نرمش و پذيرش به دستخط مذكور واكنش نشان داد و تنها درخواست كرد يك بار ديگر با شاه ملاقات كند.
- روز 20 محرم (مطابق 24 آبان – 15 نوامبر) بركناري امير رسماً به سفارتخانه‌هاي خارجي مستقر در تهران اعلام شد. شاه در پاسخ به نوشته روز قبل امير نامه‌اي ملاطفت‌آميز براي او نوشت و از آنچه پيش آمده اظهار تأسف كرد و به او قوت قلب داد. اما انتشار خبر بركناري امير موجي از شايعه در شهر به راه انداخت، به طوري كه برادرش ميرزا حسن‌خان وزيرنظام هراسان شد و به خانه سفير انگليس پناه برد. امير فوراً كساني را فرستاد تا برادرش را از خانه سفير خارج كنند. او پيش‌دستي كرد و قبل از آنكه بدخواهان خبر را به شاه برسانند در نامه‌اي تكان‌دهنده به شاه نوشت:
«قربان خاكپاي همايونت شوم! جسارت است اما: «چو آيد به مويي توانش كشيد – چو برگشت زنجيرها بگسلد» باري، معلوم است مقدّر آسماني در تمامي (نابودي) اين غلام است زيرا ز منجنيق فلك سنگ فتنه مي‌بارد! حالا در اين كلبه خراب نشسته بودم، ديدم خبر آوردند كه وزيرنظام را شدت ويل‌گويي مردم و جبن وادار كرده زحمت كشيده به خانه جناب وزيرمختار انگليس رفته! دو نفر آدم معتبر خود... را فرستادم به هر زبان كه به تصوّر آيد بر اين مرد خوانده شد، واهمه نگذاشت تا حالا بيايد. اول خواستم كه به عرض خاكپاي همايون نرسد بلكه تا صبح هر طور هست او را بيرون آورم. اما از زبان بدگو كه خانه من بيچاره را خراب كرد انديشه كردم... با كمال روسياهي جسارت به عرض مي‌شود كه اولاً از خدا مرگ مي‌خواهم كه اين روزهاي زيادتي را نبينم. ثانياً الحكم لله به قضاي آسماني و حكم پادشاهي حاضرم، الامر همايون مطاع»! دقايقي پس از فرستادن اين رقعه وزيرنظام با فرستادگان امير به خانه او آمد و امير در نامه‌اي ديگر پايان ماجرا را به شاه خبر داد.
چرخش
- روز 21 محرم (23 آبان – 13 نوامبر) شاه نامه محبت‌آميز ديگري براي امير نوشت. اين از همان نامه‌هايي است كه اصلش را نداريم ولي ترجمه‌اش در اسناد وزارت‌خارجه بريتانيا هست. مضمون نامه اين است كه شاه از به حضور نپذيرفتن امير اظهار شرمساري مي‌كند، آرزو مي‌كند اي كاش پادشاه نبود كه ناچار به اين كار نمي‌شد، اطميان مي‌دهد كه سمت اميرنظامي و احترام امير محفوظ خواهد بود و نزديكانش برقرار و در امانند و اجازه نخواهد داد دستاوردهاي امير نابود شود. شاه همراه اين نامه شمشير و حمايل مخصوص خود را براي امير مي‌فرستد و از او دعوت مي‌كند روز بعد به ديدارش برود.
- روز 22 محرم (24 آبان – 14 نوامبر) ملاقات شاه و امير صورت مي‌گيرد. آنچه در اين ملاقات گذشته است را به درستي نمي‌دانيم. بر اساس شواهد مي‌توان حدس زد كه امير نسبت به نابود شدن نظمي كه با خون دل به دست آمده بود به شاه هشدار داده است. از سوي ديگر شاه كه تصميم گرفته بود ميرزا آقاخان نوري را به صدارت منصوب كند، از امير تضمين كتبي مي‌گيرد كه در كار او كارشكني نكند.
جريان ماجرا پس از انتصاب نوري به كلي دگرگون شد. محتواي تضمين نامه امير و وقايع بعدي را در شماره آينده مي‌خوانيد.

سه‌شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۵

فرآيند سقوط

ماجراي كدورتي را كه در سفر اصفهان سال 1267ه.ق. ميان ناصرالدين‌شاه و اميركبير پيش آمد در شماره گذشته خوانديد و ديديد كه مخالفت امير با تصميم شاه براي مقيم كردن شاهزاده عباس‌ميرزاي سوم در قم مايه مناقشه بود. شيل، وزير مختار بريتانيا، در نامه 13 اكتبر 1851م. خود به وزيرخارجه‌اش پالمرستون شرح روشنگري از ماجرا ارائه مي‌دهد: «قم تبعيدگاه كساني است كه از لحاظ سياسي مورد بدگماني قرار گيرند. نيرنگ مهدعليا به صدور امر شاه در ماندن عباس‌ميرزا در آن شهر انجاميد و اين كار تأثير سوئي در ميان همه طبقات مردم پايتخت بخشيده است. اميرنظام به هيچ‌وجه دخالتي در آن نداشت. به حقيقت شاه بر خلاف نظر او اين تصميم را گرفت و اين خود به عنوان نشانه تنزل قدرت اميرنظام تعبير مي‌گردد». (نقل شده در «اميركبير و ايران»، فريدون آدميت)
تنزل
واقعيت اين است كه آنچه اتفاق افتاد چيزي بيش از تنزل درجه بود. به نوشته آدميت: «از سه عامل قدرت، شاه پشتيبان امير بود و تنها نگهبان او. هيأت اعيان دربار دشمن كين‌خواه بود و در پي عزل و اعدام او مي‌گشت. انگليس و روس [هم] هر دو اخلال مي‌كردند و طالب بركناري او از حكومت بودند. قدرت امير بر نيروي هر كدام از دو حريف (اعيان و خارجي‌ها)... مي‌چربيد. دولتش زماني به راه تباهي افتاد كه شاه از پشتيباني او دست برداشت» و اين اتفاقي بود كه پس از سفر اصفهان افتاد.
ميان بازگشت از سفر اصفهان تا عزل امير حدود چهار ماه زمان گذشت. اما امير در اين چهار ماه امير سابق نبود. شاه به او بدگمان شده بود. بدگماني شاه -كه اطرافيان و مادرش هم به آن دامن مي‌زدند- اين بود كه امير او را از ميان بردارد و عباس‌ميرزاي سوم را كه تحت حمايت انگليسي‌ها هم بود به جاي او بنشاند. بدگماني بي‌ربطي بود، اما هرچه بود ذهن شاه را تسخير كرده بود. محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه، نويسنده كتاب «خلسه» يا «خوابنامه» نوشته است فكر بركناري امير هنگامي به ذهن شاه راه يافت كه هنوز در بازگشت از اصفهان به تهران نرسيده بود. اما با توجه به نفوذي كه امير در اركان حكومت و به ويژه در نظام داشت اين كار بدون مقدمه‌چيني مقدور نبود.
عباس امانت، نويسنده كتاب «قبله عالم» در اين مورد نوشته است: «شاه از ميزان محبوبيت صدراعظم در ميان سپاهيان پايتخت مطمئن نبود و به همين سبب تصميم گرفت اميركبير را در سمت امارت كل قشون باقي نگاه دارد». بنابراين روز 19 محرم 1268ه.ق. (22 آبان 1230ه.ش. - 13 نوامبر 1851م.) حكمي براي او نوشت: «چون صدارت عظمي و وزارت كبري زحمت زياد دارد و تحمل اين مشقّت بر شما دشوار است، شما را از آن كار معاف كرديم. بايد به كمال اطمينان مشغول امارت نظام باشيد. يك قطعه شمشير و يك قطعه نشان كه علامت رياست كل عساكر است فرستاديم. به آن كار اقدام نمائيد تا امر محاسبه و ساير امور را به ديگران از چاكران كه قابل باشند واگذاريم».
اما واقعيت اين بود كه از سمت امارت نظام هم تنها نامي براي امير باقي ماند. او خود در نامه‌اي براي شاه مي‌نويسد كه اين منصب «رفته رفته به صورت دستخط‌ها است»، يعني تنها جنبه ظاهري آن براي امير باقي مانده است.
گزارش شيل
جاستين شيل در همان روزي كه حكم عزل امير از صدارت و وزارت كبري صادر شد در گزارشي به وزيرخارجه كشورش جزئيات بيشتري را ثبت كرده است: «در نامه‌هاي سابق اطلاع داده بودم كه اوضاع عمومي حكايت از اين مي‌كند كه نفوذ اميرنظام كاهش گرفته است. ولي بعيد بود كه دولتش به اين زودي‌ها ساقط گردد. ديشب به فرمان شاه گارد سلطنتي كه از چهارصدنفر تشكيل مي‌شود احضار گرديدند و امناي دربار نيز به كاخ پادشاه آمدند. به دنبال آن به اميرنظام پيغام رفت كه از مسئوليت وزارت معاف است، ولي همچنان امارت نظام را به عهده خواهد داشت. در نظر مردم حادثه‌اي نامنتظر بود، همچنين براي خود اميرنظام نابهنگام، چه تا ديروز مقامش استوار بود. برانداختن دولت اميرنظام بيشتر نتيجه توطئه و نيرنگ اندرون شاه است كه در رأس آن مهدعليا مادر شاه قرار دارد، گرچه امير داماد اوست. برخي كيفيات خارجي نيز در آن مؤثر افتاد. صدراعظم تازه هنوز گمارده نشده، اما چنانكه چند ماه پيش اطلاع داده بودم، و حالا محرمانه آگاه گرديدم، ميرزا آقاخان اعتمادالدوله به جاي اميرنظام خواهد نشست».
نامه‌اي كه شاه روز بعد از عزل امير براي او نوشته است نشاندهنده درگيري شديد عاطفي شاه با خود است! به خواندنش مي‌ارزد: «جناب اميرنظام! به خدا قسم، خدا شاهد است كه آنچه مي‌نويسم عين واقع است. شما را قلباً دوست دارم و خداوند مرا مرگ دهد اگر بخواهم تا زنده‌ام دست از شما بردارم يا اينكه بخواهم سر مويي از عزت شما بكاهم. با شما طوري راه خواهم رفت كه احدي نداند امري واقع شده و چنين به نظر بيايد كه شما از كثرت امور خسته شده‌ايد و دو سه قسم از كارها را به دوش من انداخته‌ايد. تمام احكام و فرامين، اعم از قشوني و ديواني، كه قبلاً شما مي‌بايست مهر و امضاء كنيد، حالا هم بايد به همان منوال به امضاي شما برسد؛ تنها تفاوت اين خواهد بود كه مدت كوتاهي مردم مي‌بينند كه من خودم اموري كه مربوط به قشون نيست را عهده‌دار شده‌ام. به هيچ وجه به امور قشون مداخله نمي‌كنم... خيال نكنيد كه اجازه مي‌دهم احدي عريضه‌ي بي‌مورد عرض كند».
(ادامه دارد)