جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۵

شاه و برادر

در شماره گذشته خوانديد كه فرايند سقوط ميرزا تقي‌خان اميركبير كه سرانجام به عزل و قتل او انجاميد، از ذيقعده 1267ه.ق. و در بازگشت شاه و امير از سفر اصفهان آغاز شد. اختلاف حياتي ميان آن دو (كه لسان‌الملك سپهر از آن به عنوان «اول فرزين‌بندي كه در رقعه آجال ميرزا تقي‌خان از شاه رخ نمود» ياد كرده است) بر سر حمايت اميركبير از عباس‌ميرزا ملك‌آرا (برادر شاه) در گرفت. حساسيت ويژه‌اي كه ناصرالدين‌شاه به اين برادر داشت باعث بدگماني‌اش نسبت به انگيزه امير براي حمايت از او شد و به اين ترتيب مهمترين ركن اقتدار امير كه اعتماد شاه بود خلل برداشت. حساسيت شاه نسبت به عباس‌ميرزاي سوم كه در آن هنگام 13 ساله بود دلايل مختلف داشت و بخشي مهم از آن به زمان ولي‌عهدي ناصرالدين مربوط مي‌شد.
رقابت
محمدشاه (پدر ناصرالدين‌شاه) به شدت تحت تأثير حاجي ميرزا آقاسي بود و از سوي ديگر از همسرش ملك‌جهان (مادر ناصرالدين) نفرت داشت. به اين ترتيب ناصرالدين ميرزاي وليعهد در بخش عمده دوران كودكي و نوجواني از پدر بي‌مهري و از صدراعظم مقتدر كشور سختگيري و ترشرويي مي‌ديد و از اين بابت رنج مي‌كشيد. درست در همين ايام برادرش عباس‌ميرزا به شدت مورد علاقه محمدشاه بود و چون دردانه‌اي زندگي مي‌كرد. مادر ناصرالدين، ملك‌جهان (مهدعلياي بعدي) از طايفه قوانلو بود، اما مادر عباس‌ميرزا (خديجه) با تيره دولّوي قاجارها پيوند داشت و به اين ترتيب ناصرالدين و مادرش علاوه بر تحمل بي‌اعتنايي شاه و صدراعظم، همواره مي‌بايست با اين نگراني سر مي‌كردند كه مبادا شاه تصميم بگيرد فرزند مورد علاقه‌اش عباس‌ميرزا را به وليعهدي بر كشد.
در دوراني كه شاهزادگان از كودكي به عنوان رقبايي بالقوه براي قدرت آينده پرورش مي‌يافتند و كينه آنها از هم در كوره كشمكش‌هاي پشت پرده حرمسراي شاهي تافته مي‌شد، مهر برادري ميان آنها جايي نداشت؛ در واقع آنها بزرگترين دشمنان هم بودند كه تنها مناسبات پيچيده قدرت وادارشان مي‌كرد حرمت هم را حفظ كنند. احساس ناصرالدين‌شاه نسبت به برادرش نيز از اين قاعده مستثني نبود.
اما علاوه بر كينه‌اي كه در دوران كودكي و رقابت بر سر وليعهدي ريشه داشت، موضوع ديگري نيز آتش حساسيت ناصرالدين‌شاه نسبت به عباس‌ميرزا ملك‌آرا را تيز مي‌كرد.
نخستين وليعهد ناصرالدين‌شاه، سلطان‌محمودميرزا، به تازگي مرده بود و كشمكش‌هاي درباريانِ دسيسه‌باز بر سر جانشيني شاه بار ديگر آغاز شده بود. در اين ميان گويا عباس‌ميرزا نيز از سوي گروهي از ايشان (به ويژه دولّوها) نامزد وليعهدي بود. مهدعليا، مادر شاه، كه از رفتارهاي محدود كننده اميركبير عاصي بود، ديگر تحمل اين را نداشت كه رقيبش خديجه‌خانم هم افتخار مادري وليعهد را از قوانلو‌ها پس بگيرد، پس دست بر حساسيت‌هاي ريشه‌دار شاه گذاشت و او را بيشتر برآشفت. به نوشته عباس امانت در كتاب «قبله عالم»، «ارتباط نزديك‌تر اميركبير با عباس‌ميرزا و رفتار محرمانه‌اش با خديجه در طول سفر اصفهان اعتماد شاه را به او متزلزل‌تر ساخت. اين رويه به طور حتم سوءظن شاه را تشديد كرد و به سطحي قريب به جنون رسانيد».
مي‌گويند بدگماني چشم حقيقت‌بين آدمي را كور مي‌كند؛ راست مي‌گويند.
رقعه
تدبيري كه شاه در راه بازگشت از اصفهان براي خلاص شدن از «شرّ» عباس‌ميرزا ملك‌آرا يافت، سپردن حكومت قم به او و حكم به اقامت اجباري او و مادرش در آنجا بود كه در واقع به تبعيد مي‌مانست. عده‌اي از نويسندگان قاجاري (از جمله محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه) نوشته‌اند كه امير قصد داشت عباس‌ميرزا را در رسيدن به مقام ولايت‌عهدي ياري كند. هر چه بود امير تصميم شاه را نپسنديد و بدون مشورت با او فرمان داد عباس‌ميرزا و مادرش بنه و چادر خود را به سوي تهران حركت دهند. شاه از شنيدن اين خبر در خشم شد و دستور داد آنها را بازگردانند. به اين ترتيب رويارويي علني ميان شاه و صدراعظمش اتفاق افتاد. امير كه تقريباً غافلگير شده بود فوراً در رقعه‌اي به شاه نوشت: «در باب والده عباس‌ميرزا و پسرش كه مقرّر فرموده بودند يك چندي در قم باشند، حالت اين غلام (يعني امير) دو صفت دارد: يكي اطاعت محض نوكري، [در اين صورت] هر طور كه مي‌فرمايند مختارند. اين غلام حاضر است كه صبح به آنها خبر دهد كه حكم پادشاهي است [كه] در اين‌جا مقيم باشند... [دوم] اگر به عقل ناقص خود در دولتخواهي چيزي را بفهمم لابداً [بايد] براي [جلوگيري از] مضرات بعد آن عرض نمايم». بعد وعده شاه را به طعنه يادآوري مي‌كند كه «... اين كه مقرّر فرموده بوديد كه بي‌عرض اين غلام آب نمي‌خورند، خدا و پيغمبر شاهد است كه من جميع دنيا و ما‌فيهاي آن را به رضاي شما و نوكري و خدمت شما صرف كرده و مي‌كنم... و اگر گاهي از راه الحاح و اضطرار عرضي كرده‌ام آن محض غيرت و ارادتي كه به شما دارم بوده و هست... نمي‌توانم بد شما را ببينم يا به زبان مردم بشنوم و فرض شخصي و منصبي خود را عرض آن مي‌دانم. شما در اين صورت حق نداريد كه ذرّه‌اي در دنيا از چنين نوكري رنجش حاصل فرمائيد يا امورات واقعه دنيا را از اين غلام در پرده نگاه داريد».
مضمون اين رقعه گلايه از خلف وعده شاه و اعتراض به بي‌خبر گذاشتن امير از تصميم در مورد گماردن عباس‌ميرزا به حكومت قم است، اما تنها اين نيست. به نظر مي‌رسد امير بوي خطر را به خوبي احساس كرده است.
(ادامه دارد)

سه‌شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۵

امير و سفر اصفهان

ميرزا تقي‌خان اميركبير از ذيقعده 1264ه.ق. به مدتِ اندكي بيش از سه سال صدراعظم ناصرالدين‌شاه قاجار بود. او در اين مدت اقدامات زيادي انجام داد كه بزرگان دربار و خاندان سلطنتي را برآشفت. رابطه‌اش با مهدعليا، مادر مقتدر شاه هم تيره بود. از سوي ديگر سفراي بريتانيا و روسيه -كه كم‌وبيش در امور داخلي ايران نفوذي يافته بودند- نيز با او مشكل پيدا كرده بودند. اما امير تمام اين مخالفت‌ها را به اتكاي رابطه‌ي گرمي كه با شاه داشت تحمل مي‌كرد. اين وضع برقرار بود تا ذيقعده سال 1267ه.ق. كه رابطه شاه و امير در سفر شاه به اصفهان رو به وخامت گذاشت و زمينه عزل و قتل امير فراهم شد.
تحكم
محمدتقي لسان‌الملك سپهر، مورخ رسمي دربار قاجار كه از نزديكان ميرزا آقاخان نوري بود، در كتاب «ناسخ‌التواريخ» نگاه درباريان مخالف امير را چنين بازتاب داده است: «ميرزا تقي‌خان چون حشمت وزارت يافت و در مسند امارت جاي كرد، آن تنمّر و تكبّر به دست كرد كه نخستين عقل دورانديش را پشت‌پاي زده كوه گران‌سنگ را وزن كاه نمي‌نهاد و خرمن ماه را حشمت خاك راه نمي‌گذاشت. شاهزادگان بزرگ و بزرگان سترگ را كه سال‌ها سهل و صعب جهان را آزموده و جان و تن را به امتحانات ايام فرسوده، شهد و شرنگ كشيده، تلخ و شيرين چشيده، خدمت‌ها كرده، نعمت‌ها برده [بودند]، چندان‌كه توانست مخذول كرد و در زواياي خمول بازداشت و مردمِ پدر و مادر نشناخته و دل و دين و دنيا باخته را اختيار همي‌كرد و به كارهاي بزرگ اختيار همي‌داد. و اين كار از بهر آن داشت كه دانسته بود مردم بزرگ كه او را به خردي ديده‌اند و فرود (زيردست) خويش نگريسته‌اند، امروز صعب است كه او را در خاطر بر خويش بزرگ شمارند، بلكه اگر توانند در حضرت پادشاهش به زبان سعايت (بدگويي) از محل خويش فرود آرند. اما اين مردمِ پست‌پايه كه به دولت او كامكار و به قوت او نامبردارند، هرگز از دعاي او نكاهند و جز بقاي او نخواهند. بالجمله كار از اين‌گونه كرد تا اعيان ايران را پوست بر تن، زندان؛ و موي بر پيكر، پيكان گشت».
نكته حساس ديگري كه در آنچه سرانجام رخ داد تأثير داشت، رفتار گاه تحكم‌آميز امير نسبت به شاه بود. باز هم سپهر در ناسخ‌التواريخ به ماجرايي اشاره مي‌كند كه در سفر كذايي اصفهان اتفاق افتاد و خاطر شاه را مكدّر كرد: «در اين وقت (پس از ورود موكب شاهي به كاشان در بازگشت از اصفهان) ميرزا تقي‌خان اميرنظام در حضرت شاهنشاه به الحاح و ابرام اجازت يافته حكم داد تا ميرزا علي پيشخدمت خاصّه را سواري چند برداشتند به گروس بردند و در آنجا توقف فرمودند و اين امر بر خاطر شهريار ناگوار افتاد». جالب اينجاست كه حادثه‌اي بسيار شبيه به همين مورد را ناصرالدين‌شاه حدود چهل سال بعد به ياد آورده و تعريف كرده است: «سيد [محمد] كه سمت پيشخدمتي داشت وارد اطاق شد و ما به ديدن او متبسم بوديم. اميرنظام با اشتغال به تحرير از آيينه‌اي كه در مقابل او بود تبسم ما را ملتفت شد و سيد را پي كاري روانه نمود و چون از اطاق خارج شد اميرنظام از جاي برخاسته در را ببست و بازگشت و گفت آيا شايسته است كه پادشاه بر روي خدمت‌گزاران خود خنده كند و آيا ممكن است چنين كسي را نگاه داشت؟ گفتم مقصود شما از اين سخن چيست؟ گفت مقصودي نداشتم جز اين كه وجود اين شخص را در دربار شاهنشاهي مضر و منافي مقام سلطنت ديده او را روانه تبريز داشتم و گويا الآن به خارج شهر رسيده»! (نقل شده در «قبله عالم»، عباس امانت، ترجمه حسن كامشاد)
فرزين‌بند
«اين ببود تا سفر اصفهان به پايان رفت و [موكب شاهي] از اصفهان به كاشان كوچ داد و از آنجا به دارالامان قم فرود شد. چون در اين سفر برادر كهتر شاهنشاه، عباس‌ميرزا به اتفاق مادر خويش ملازم ركاب بود و مادر او در طلب فزوني جاه و منصب فرزند كارداران دولت را به زبان الحاح گزند مي‌كرد، شاهنشاه ايران همي خواست كه از وسوسه چند تن از بزرگان درگاه كه با عباس‌ميرزا راه دارند باز رهد و نيز از مقدار و مكانت برادر نكاهد، در خاطر گرفت كه او را به حكومت قم بگذارد و بگذرد. از آن سوي ميرزا تقي‌خان كه به سوء جبلت و فضول فطرت بر خويش واجب كرده بود كه هر چه پادشاه بخواهد از خواست او بكاهد و هر چه بگويد خلاف آن بجويد و عذر اين جسارت را در حضرت سلطنت چنين به عرض مي‌رسانيد كه: «اگر يك روز پادشاه بي‌صلاح و صوابديد من در امري فرمان دهد و سخن مرا وقعي ننهد، پرده ملك بدرد و كس فرمان من نبرد»؛ بالجمله بي آنكه به تمويه اين تدبير بپردازد و مكنون خاطر را در حضرت پادشاه مكشوف سازد، رخصت كرد تا مادر عباس‌ميرزا بنه و آغروق پسر را به جانب دارالخلافه حمل داد و يك تير پرتاب از قم بيرون فرستاد. چون اين خبر به پادشاه بردند شهريار را نايره غضب ملتهب گشت و فرمان كرد تا بنه و آغروق او را باز قم آورند و حكومت آن بلده را به عباس‌ميرزا تفويض داشت... و اين اول فرزين‌بندي (اصطلاحي در شطرنج، كنايه از رويارويي) بود كه در رقعه آجال ميرزا تقي‌خان از شاه رخ نمود». (ناسخ‌التواريخ)
چنانكه در شماره آينده خواهيم ديد، ناصرالدين‌شاه به دلايل مختلف نسبت به عباس‌ميرزاي سوم حساسيتي ويژه داشت و امير اين حساسيت را در نظر نگرفته بود. اقدام امير بدگماني شاه را به مرحله‌اي رساند كه از آن پس گوشش را بر بدگويي‌هاي اطرافيان گشود و شد آنچه شد.
بي‌گمان نقش حوادث كوچك را در روندهاي تاريخي نبايد بيش‌ازحد پررنگ شمرد. واقعه‌اي چون عزل و قتل امير مانند ميوه‌اي رسيده بر درخت بود كه به هر حال به نسيمي مي‌افتاد. اما نسيمي كه اين ميوه مشئوم را بر زمين انداخت، در قم و بر سر مسئله عباس‌ميرزا وزيدن گرفت.

یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۵

خدمات امير

در مورد خدماتي كه ميرزا تقي‌خان اميركبير به ايران كرد و برنامه اصلاحات او فراوان شنيده‌ايم، اما در مورد جزئيات آن‌ها كمتر گفتگو مي‌شود. بنابراين از كوشش‌هاي او براي احياي نظام‌جديد، انتشار روزنامه و تأسيس دارالفنون كه بگذريم، اكثر ما درمورد ساير كارهاي او چيز چنداني نمي‌دانيم. دكتر فريدون آدميت بخش‌هايي از كتاب خود «اميركبير و ايران» را به اقدامات اصلاحي امير اختصاص داده است. بخش‌هاي كمتر گفتگو شده‌ي يافته‌هاي او را به اختصار مرور مي‌كنيم.
مبارزه با آبله: در شماره سوم روزنامه وقايع اتفاقيه اطلاعيه‌اي چاپ شده كه در آن مي‌خوانيم: «در ممالك محروسه ناخوشي آبله عمومي است كه اطفال را عارض مي‌شود كه اكثري را هلاك مي‌كند يا كور و معيوب مي‌شوند. اشخاصي كه در كودكي اين آبله را در نياورده‌اند در بزرگي بيرون مي‌آورند و به هلاكت مي‌رسند، خصوص اهل دارالمرز (يعني مرزنشينان)... اطباء چاره اين ناخوشي را به اينطور يافته‌اند كه در طفوليت از گاو آبله بر مي‌دارند و به طفل مي‌كوبند و آن طفل چند دانه آبله بيرون مي‌آورد و بي‌زحمت خوب مي‌شود».
دانش مربوط به آبله كوبي در زمان فتحعلي‌شاه و توسط دكتر كورميك به ايران آمده و در مناطق مرزي غربي كشور كه تحت حاكميت محمدعلي‌ميرزا دولتشاه اداره مي‌شد اجرا هم شده بود. اما در عهد صدرات اميركبير كوشش شد اين كار عمومي شود. در ادامه اطلاعيه ذكر شده در وقايع‌اتفاقيه نوشته شده است: «اولياي دولتِ عليّه كساني براي ياد گرفتن اين فن شريف (آبله‌كوبي) گماشته‌اند كه بعد از آموختن به جميع ممالك محروسه مأمور نمايند كه در هر ولايتي جميع اطفال خود را مردم بياورند و آبله‌شان را بكوبند و از تشويش هلاكت رعيت آسوده گردند».
به اين ترتيب اميركبير آبله‌كوبي را در ايران عمومي و اجباري كرد و حتي براي كساني كه كودكانشان را براي واكسن خوردن معرفي نمي‌كردند جريمه تعيين كرد.
مبارزه با وبا: بيماري وبا هر چندوقت يكبار (بيشتر از هند يا عربستان) به ايران مي‌آمد و كشتار مي‌كرد. مردم همه‌گيري اين بيماري را بلاي آسماني مي‌پنداشتند. اما در عهد صدارت اميركبير جزوه‌اي به نام «قواعد معالجه وبا» تهيه و ميان كدخدايان و روحانيان شهرها پخش شد كه در آن شيوه پيشگيري وبا و نحوه رسيدگي به بيماران توضيح داده شده بود. علاوه بر اين، مقررات قرنطينه (به نام «گراختين») در مرزها به اجرا در آمد و مسافران چند روز در قرنطينه نگهداري مي‌شدند و به آنها و وسايلشان دود داده مي‌شد تا جلوي ورود وبا به كشور گرفته شود.
بيمارستان دولتي: به نوشته آدميت «تأسيس «مريض‌خانه دولتي» از كارهاي سودمند آن زمان است. بناي آن در سال 1266 آغاز شد و در ربيع‌الاول 1268 افتتاح گرديد. دواخانه مخصوص هم داشت. در تاريخ جديد آن نخستين بيمارستان ايران است. به قراري كه نوشته‌اند چهارصد بيمار را مي‌توانستند در آنجا درمان كنند. ميرزا محمدولي حكيم‌باشي رئيس مريض‌خانه بود و دكتر كازولاني حكيم‌باشي نظام مسئوليت مداواي بيماران را به عهده داشت».
چاپارخانه: از جمله مهمترين اقدامات دولت تحت صدارت اميركبير در امور مدني، تأسيس چاپارخانه بود. امير نظم چاپارخانه را بخشي از برنامه تنظيمات مملكتي خود مي‌دانست. اين انديشه هم البته نخستين بار در عهد فتحعلي‌شاه در ايران پيدا شده بود. «شاه از «سر گور اوزلي» سفير انگليس راجع به كارهايي كه موجب افزايش درآمد دولت مي‌گردد پرسش نمود. او ضمن توضيح ماليات بر درآمد و ماليات بر ثروت كه در انگليس معمول بود، شرحي درباره پست و فوايد آن گفت. شاه پسنديد و به ميرزا شفيع صدراعظم دستور داد پستخانه برپا كند». اما اين كار سر نگرفت تا عهد اميركبير كه طرح ايجاد چاپارخانه تهيه شد و شفيع‌خان چاپارچي‌باشي به رياست چاپارخانه تعيين شد. حكام ولايات دستور گرفتند در شهرها و راه‌هاي تحت اداره خود چاپارخانه‌هايي برپا كنند و اسب‌هاي چاپاري را هميشه در آنجا آماده نگاه دارند. «دستگاه چاپارخانه در مدت يك سال نظام تازه‌اي گرفت و گسترده شد».
هزينه فرستادن هر نامه پنج شاهي تعيين شد. همچنين مسافران و سفارتخانه‌ها مي‌توانستند اسب‌هاي چاپاري را فرسنگي ده شاهي كرايه كنند. اميركبير در نامه‌اي به تاريخ 25 محرم 1267 به سفارتخانه‌هاي خارجي اطلاع داد: «چون امر چاپارخانه‌هاي ممالك محروسه پادشاهي در اين مدت كمال بي‌نظمي را داشت و انتظام امور چاپارخانه از لوازم امور دولتيه بود، لهذا قانون درستي داده شد و هر كس اسب چاپاري و يا شاگرد چاپار (به عنوان راهنما) بخواهد، مي‌تواند طبق قراري كه داده شده استفاده نمايد. فاصله راه‌ها و چاپارخانه‌ها در كتابچه مخصوص ثبت گرديده [است]».
اما پس از عزل و قتل امير نظم چاپارخانه‌ها نيز رو به ويراني گذاشت و در اندك مدت كار به روال بي‌روال سابق بازگشت.
تذكره: در سال 1267 همچنين تذكره چاپي براي مسافران مرسوم گرديد. پيش از آن اين اجازه‌نامه‌ها به صورت دست‌نويس تهيه مي‌شد و نظم و قرار درستي نداشت. در اين سال تذكره‌هايي با نشان شير و خورشيد كه نشان رسمي دولت بود آماده شد و تذكره‌خانه‌اي در ارك دولتي استقرار يافت كه حاجي ميرزا جبار ناظم‌المهام را به رياست گماردند.
حفظ ميراث تاريخي: در دوران اميركبير پل خواجوي اصفهان تعمير و ترميم شد، ريشارخان فرانسوي براي ثبت نقش كتيبه‌هاي تخت‌جمشيد مأموريت يافت و كاخ گلستان در تهران كه از بناهاي دوران زنديه بود از ويراني نجات يافت.

شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۵

انديشه بحريه

از جمله اقداماتي كه ميرزا تقي‌خان اميركبير در عهد صدارتش قصد انجام آن را داشت تشكيل يك نيروي دريايي جنگي در خليج فارس بود. ماجراي اين كوشش و سرانجامِ آن در بخشي از كتاب «اميركبير و ايران» نوشته دكتر فريدون آدميت بررسي شده است. به نوشته آدميت طرح تشكيل نيروي دريايي براي ايران نخستين بار توسط ميرزا بزرگ قائم‌مقام در عهد جنگ‌هاي ايران و روس و براي درياي خزر مطرح شده بود: «پس از روزگار نادرشاه، نخستين بار ميرزا بزرگ قائم‌مقام انديشه ايجاد بحريه جنگي را در درياي خزر مي‌پرورانيد. در 1225ه.ق. با سرگور اوزلي سفير انگلستان گفتگو كرد و قرار بود اين كار را مهندسان انگليسي به عهده بگيرند. اما شدت جنگ‌هاي ايران و روس و شكست ايران، همچنين محدوديتي كه به موجب پيمان گلستان بر حقوق حاكميت ايران در درياي خزر تحميل شد آن نقشه را بر باد داد. پس از او هم هيچ‌كس به دنبال آن نرفت تا نوبت به امير[كبير] رسيد».
بريتانيا
نقشه اميركبير البته بيشتر بر خليج فارس متمركز بود. چند عامل وجود داشت كه سبب مي‌شد امير فكر تشكيل نيروي دريايي جنگي در خليج فارس را دنبال كند. اولاً رونق اقتصادي مناطق جنوبي كشور كه مي‌توانست ماليه دولت ايران را تقويت كند به بازرگاني بستگي تام داشت و حفظ امنيت كشتي‌هاي بازرگاني نيازمند مقابله با دزدان دريايي بود. ثانياً بسياري از حكام محلي مناطق ساحلي جنوب ايران از آنجا كه دسترسي زميني به مناطق تحت حاكميتشان دشوار بود، چندان نسبت به حكومت مركزي فرمانبردار نبودند و وجود يك نيروي دريايي مي‌توانست آنها را به تمكين وادارد و دايره نفوذ دولت را افزايش دهد. مسئله ديگر حق كشتيراني در شط‌العرب بود كه امير در مذاكرات چهارساله ارزروم آن را براي ايران تثبيت كرد و براي اجراي آن مي‌بايست حمايت نظامي از ناوگان بازرگاني ايران تأمين مي‌شد. علاوه بر همه اينها اختلافاتي ميان ايران و انگلستان بر سر مسئله قاچاق برده وجود داشت كه ضرورت تشكيل نيروي دريايي نظامي را براي ايران افزايش مي‌داد. دولت انگلستان اصرار داشت اجازه بازرسي كشتي‌هاي بازرگاني ايران را براي مقابله با قاچاق برده به دست آورد، اما امير كه نسبت به دخالت بيگانگان در امور داخلي كشور حساسيت ويژه داشت تأكيد مي‌كرد كه اين مبارزه بايد توسط دولت ايران صورت گيرد. اجراي اين بازرسي‌ها نيز به نوبه خود نيازمند در اختيار داشتن كشتي‌هاي جنگي بود.
چنين بود كه اميركبير در گفتگو با سفير انگلستان از او پرسيد آيا انگلستان حاضر است كشتي‌هاي مورد نياز را به ايران بفروشد و ملوانان و مهندسان كافي در اختيار بگذارد؟ پيش‌بيني امير اين بود كه در مرحله نخست دو فروند كشتي كه هر يك 25 توپ داشته باشد، يك كشتي بخار با قدرت دويست اسب با مهمات و اسلحه و يك كشتي هفتاد اسبي مسلح كه توانايي حركت در دريا و رودخانه را همزمان داشته باشد از انگلستان بخرد. شيل در نامه‌اي به پالمرستون، وزيرخارجه وقت بريتانيا، موضوع تقاضاي امير را همراه ارزيابي خود نوشت. او در اين نامه تأكيد كرد: «ايجاد نيروي دريايي كوچكي به هيچ‌وجه نمي‌تواند منافي منافع انگلستان باشد». او استدلال مي‌كرد تشكيل نيروي دريايي ايران امنيت خليج‌فارس را افزايش مي‌دهد، بخشي از بار مبارزه با دزدان دريايي و قاچاقچيان برده نيز به عهده اين نيرو خواهد افتاد. «تنها احتمال سوئي» كه شيل در اين مورد مطرح كرده بود امكان لشكركشي ايران به بحرين بود كه ايران خود را مالك آن مي‌دانست. اما در عين حال اضافه كرده بود در صورتي كه ايران چنين قصدي هم داشته باشد، با دريافت نخستين اخطار جدي از بريتانيا از آن صرف‌نظر خواهد كرد.
ديگران
اما با وجود اينكه ارزيابي شيل در مورد تقاضاي فروش كشتي‌هاي جنگي به ايران مثبت بود، پالمرستون در پاسخي كوتاه نوشت: «به شما دستور مي‌دهم به اطلاع اميرنظام برسانيد كه دولت انگلستان نمي‌تواند با پيشنهاد وي راجع به تحصيل كشتي‌هاي مورد نظر موافقت نمايد». اين تصميم پس از مشورت با حكومت انگليسي هندوستان و هيأت مديره كمپاني هند شرقي اتخاذ شده بود. نگراني بريتانيا اين بود كه دسترسي ايران به كشتي‌هاي جنگي تسلط بلامنازع ناوگان انگلستان را در خليج‌فارس مخدوش كند و از ميزان نفوذ انگليسي‌ها در اين منطقه بكاهد.
به هر حال پاسخ منفي دولت انگليس امير را از دنبال كردن هدفش باز نداشت. او در تاريخ 12 رمضان 1267ه.ق. در نامه‌اي به ژان داود خان (فرستاده‌اش به اروپا كه مأمور استخدام معلمان اروپايي براي دارالفنون بود) نوشت: «سابقاً به آن جناب نوشتم كه با هر دولتي كه صلاح داند قرار بدهد و گفتگو نمايد دو فروند كشتي بخار كه هر يك زور شصت‌هفتاد اسب داشته باشد، از آنها ابتياع شود... در ثاني مرقوم مي‌شود كه اگر كشتي يلكن هم يك فروند علاوه بر آن كشتي‌ها مي‌تواني ابتياع نمائي... عيب ندارد و طالبم...»
امير علاوه بر اين مقدمات انعقاد يك پيمان بازرگاني و كشتي‌راني را با دولت ايالات متحده آمريكا (كه در آن زمان كشوري بي‌طرف محسوب مي‌شد) فراهم كرد تا وضعيت سياسي ايران را در خليج‌فارس تقويت كند. اما افسوس كه مجال اجراي برنامه‌هايش را نيافت. هنوز معلمان استخدام شده توسط ژان‌داودخان به ايران وارد نشده بودند كه او مغضوب شد و مقام صدارت را همراه با جان خويش از دست داد. جانشينان او نيز ماجراي تشكيل نيروي دريايي را دنبال نكردند.

جمعه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۵

سفر به تركمان‌چاي

هنگام ترك روستاي قلعه، در 5 كيلومتري شهر سلطانيه، جوان خوش‌چهره‌اي را كه جاي كاخ كوچك تابستاني فتحعلي‌شاه را به ما نشان داده بود دوباره ديديم. در خاطرات مسافران اروپايي دويست سال پيش خوانده بودم كه در دشت سلطانيه رودي جاري بوده و اردوي شاهي در كنار آن برپا مي‌شده است. اما از فراز ويرانه‌هاي روي تپه رودي ديده نمي‌شد. پاي تپه البته نهري بزرگ اما خشك وجود داشت كه به چيزي شبيه مظهر يك قنات مرده يا سرچشمه‌اي خشكيده منتهي شده بود. از جوان روستايي سراغ رودخانه‌اي را گرفتم كه مي‌بايست در اين دشت جاري بوده باشد. به ارتفاعات جنوب غربي دشت اشاره كرد و گفت: «آنجا در «شاه‌بلاغي» يك سد كوچك درست كرده‌اند. شايد آنجا را مي‌گوييد؟» (بعداً روي نقشه ديدم كه دنباله زنجان‌چاي (زنجان‌رود) را تا دشت سلطانيه كشيده‌اند، هر چند نشانه‌اي از آن هم نيافتيم).
رفتن در پي شاه‌بلاغي ما را با زيبايي‌هاي تازه‌اي در ارتفاعات مشرف به دشت آشنا كرد. بندي كه روي رود كوچك (يا نهر بزرگ) زده بودند را ديديم. به نظر مي‌رسيد اين رود كوچك پيش از احداث بند مي‌توانسته تا ميانه دشت جريان يابد.
قافلان‌كوه
مقصد بعدي ما تركمان‌چاي بود. در سفرنامه تانكواني از تركمان‌چاي با نام «تركمان» ياد شده كه به نظر حتي درست‌تر مي‌آيد. چاي در تركي به معناي رودخانه است، پس قاعده اين است كه تركمان‌چاي نام رودي باشد كه از روستا عبور مي‌كند و روستا «تركمان» خوانده شود. به هرحال تانكواني چنين مي‌نويسد: «در 18 نوامبر [1807 ميلادي] در «تركمان» هم وضعي بهتر از تيكمه‌داش نداشتيم (در آنجا ناچار شده‌اند در كلبه‌هاي كوچك و روي كاه بخوابند). فقر و فلاكت چنان از زمين و زمان مي‌باريد كه به راستي نمي‌توانستيم از ناممكن اميد كمك داشته باشيم. با اين همه از خوابيدن در زير چادرهايي كه از سوي روستائيان براي ما آماده شده بود سر باز زديم و به علت نياز فراواني كه به گرم كردن بدن‌هاي خود داشتيم به طويله‌هاي دودآلودشان پناه برديم... [روستائيان] در مجموع آدم‌هاي بسيار خوبي هستند و ما از آن‌ها خيلي بيشتر از شهرنشينان ابراز صداقت، مهمان‌نوازي و محبت بي‌شائبه ديديم... راهي كه مي‌رويم سرتاسر بي‌حاصل و كوهستاني است. در هر قدم مسافر با آثار خرابه‌ها و روستاهاي ويران شده فراوان، به خصوص كاروانسراهاي زيبايي كه وصف آن‌ها در سفرنامه شاردن آمده است، مواجه مي‌شود. اكنون ديگر كسي در آنها سكونت نمي‌كند و محوطه پهناور آنها متروك و غير مسكون مانده و به قلمرو تاخت و تاز خزندگان و انبوهي از جانوران زيان‌بخش تبديل شده است». («نامه‌هايي درباره ايران و تركيه آسيا»، ژي‌.ام.تانكواني، ترجمه علي‌اصغر سعيدي)
براي سفر از سلطانيه به تركمان‌چاي بايد از دو شهر بزرگ زنجان و ميانه و چند شهر و روستاي كوچك مي‌گذشتيم. بخش‌هايي از جاده زنجان ميانه، به ويژه آنجا كه از ارتفاعات قافلان‌كوه و كناره رود قزل‌اوزن مي‌گذرد، بسيار زيبا بود و اگر تراكم سرسام‌آور خودروهاي عبوري اجازه مي‌داد، راندن در آن مي‌توانست بسيار لذت‌بخش باشد. عبور از قفلان‌كوه (يا كوه ببرها؟) يادآور حوادث تاريخي بسياري بود، از جمله ما را به ياد ماجراي حمايت روس‌ها از حكومت پيشه‌وري در آذربايجان انداخت. پس از جنگ جهاني دوم، هنگامي كه پيشه‌وري در آذربايجان حكومت خودمختار تشكيل داده بود، ارتش روسيه گذرگاه قافلان‌كوه را بر ارتش ايران بست و اجازه نداد نيروهاي ارتش به سوي تبريز حركت كنند... بگذريم.
خانه
سرانجام چهل كيلومتر پس از شهر «ميانه» تابلويي ما را به سوي تركمان‌چاي فرا مي‌خواند. جاده فرعي زيبا و پر پيچ‌وخم كه به تركمان‌چاي منتهي مي‌شود از كوهستان و از ميان كشتزارهاي وسيع ديم كه در اين فصل سال شخم زده مي‌شوند مي‌گذرد. كوهستان سرسبز چشم‌اندازي ايجاد كرده است كه ارتفاعات برف‌گير دوردست به آن جلوه‌اي رويايي مي‌دهد. روستاي تركمان‌چاي در ميان دره‌اي سبز در امتداد رودخانه‌اي كوچك كشيده شده. تابلوهاي راهنما دهكده را به صفت «تاريخي» معرفي مي‌كنند و اين صفت بي‌گمان به ماجراي عهدنامه تركمان‌چاي اشاره دارد. در ميانه روستا خياباني به نام «عباس‌ميرزا» نامگذاري شده و اين نويد را مي‌دهد كه شايد بتوان بازمانده خانه‌اي را كه عهدنامه معروف در آن منعقد شده است آنجا يافت. مردم محلي نيز با اطمينان از موجود بودن اين خانه سخن مي‌گويند و آن را نشاني مي‌دهند. خانه‌اي كه آنها نشان مي‌دهند در تملك شخصي است. صاحب‌خانه با روي باز ما را مي‌پذيرد و توضيح مي‌دهد كه به تازگي آنجا را خريده است. اطلاع چنداني از مالك اين خانه در دويست سال پيش ندارد. مي‌گويد كه خانه همان است و فقط قدري بازسازي شده است. اما ظاهر امر چيز ديگري است. ما در واقع با بنايي دو طبقه با نماي آجري مواجه هستيم كه نمي‌تواند قدمتي چنان دراز داشته باشد (دست‌بالا پنجاه‌شصت ساله به نظر مي‌آيد). صاحب‌خانه مي‌گويد پيرمردي كه معمولاً براي بازديد كنندگان روستا توضيحات تاريخي مي‌داد دو سه سال پيش فوت كرده است. احتمال قوي اين است كه اين بنا به جاي خانه قديمي احداث شده باشد اما به هرحال موقعيت آن محل را نشان مي‌دهد. اينجا هم تجسم گذشته‌هاي دور دشوار است. به زمين نگاه مي‌كنم. طبيعي است كه ردي از گذر ميرزاابوالقاسم قائم‌مقام، شاهزاده عباس‌ميرزا يا ميرزاابوالحسن‌خاي شيرازي نمانده است، اما تصور اينكه آنها روزگاري بر اين خاك قدم گذاشته‌اند به هر حال جالب است.