سه‌شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۴

وزير و ميانجي

در دو شماره گذشته شرح لشكرآرايي بزرگ فتحعلي‌شاه در اوجان آذربايجان (بستان‌آباد) و نگراني‌هاي مربوط به طغيان تركمانان به رهبري يوسف‌خواجه كاشغري را مرور كرديم. به ياد داريد كه تقريباً همزمان با اين گردهمايي (اواخر تيرماه 1192ه.ش.) اخباري از اروپا به ايران رسيد كه از پيروزي قواي ناپلئون در برابر روس‌ها و پروسي‌ها حكايت داشت و اين اخبار بر اميدواري سران ايران مي‌افزود. اما در ميانه اين بيم و اميد، سر گور اوزلي (سفيركبير بريتانيا در ايران) نيز بر كوشش‌هاي ميانجي‌گرانه خود براي راضي كردن ايراني‌ها به مصالحه افزود. مصالحه در آن هنگام به معناي چشم‌پوشي از سرزمين‌هاي شمال ارس (به جز ايروان و اطراف آن) بود. شاهزاده عباس‌ميرزا و وزيرش ميرزا بزرگ قائم‌مقام به همين دليل در برابر درخواست اوزلي مقاومت مي‌كردند. چنانكه پيشتر گفتيم ميرزا بزرگ با ديپلمات‌هاي فرانسوي حاضر در ممالك عثماني ارتباط‌هايي داشت و از اخبار پيروزي‌هاي ناپلئون (احتمالاً به همراه قدري چاشني اغراق) آگاه مي‌شد. در جريان مذاكرات صلح عسكران و اصلاندوز نيز اوزلي ميرزا بزرگ را باعث عدم دستيابي به توافق ميان روسيه و ايران مي‌دانست و اقدامات او را به تحريك رقباي فرانسوي منسوب مي‌كرد.
رقابت
كشمكش ميان اوزلي و ميرزا بزرگ گاه به مراحل حساسي مي‌رسيد، اما سفيركبير بريتانيا در عين حال به حمايت تعدادي از رجال ايران پشتگرم بود. او در نامه‌اي به تاريخ 24 دسامبر 1812م. (20 ذي‌الحجه 1227ه.ق. – 3 دي 1191ه.ش.)، يعني حدود دو ماه پس از شكست اصلاندوز، خطاب به «كاسل‌ري» وزيرامورخارجه بريتانيا نوشته بود: «اكنون شهرت داده‌اند كه واقعاً شكست اصلاندوز بر اثر دورويي و خيانت ما انگليسي‌ها بوده است. از بخت خوش، شاه ايران هنوز به من اعتماد فراوان دارد، سخنان مرا گوش مي‌گيرد و پايه‌هاي اعتقاد و ايمانش به ما سست نشده، ميرزا شفيع صدراعظم هنوز دوست يكدل من است و ميرزا ابوالحسن‌خان (شيرازي) هنوز نسبت به انگليسي‌ها وفادار باقي‌مانده است». او به وزيرخارجه‌اش اطمينان مي‌دهد كه در ديداري با شاه به او چنين قبولانده: «همه تقصيرها از ميرزا بزرگ بوده است و آنچه درباره انگليسي‌ها بر سر زبان‌ها انداخته‌اند بهتان محض است». («تاريخ روابط بازرگاني و سياسي انگليس و ايران»، ابوالقاسم طاهري، نقل شده در حاشيه «مآثر سلطانيه» توسط غلامحسين زرگري‌نژاد)
زرگري‌نژاد در حاشيه بخش ديگري از كتاب دنبلي، ماجراي جالب ديگري را نيز از يادداشت‌هاي جيمز موريه و كتاب طاهري نقل كرده است كه فضاي موجود در اردوي فتحعلي‌شاه را به خوبي نشان مي‌دهد. بر اساس اين روايت اوزلي پس از دريافت نامه‌اي از دوريچف كه او را به ادامه فعاليت‌هاي ميانجي‌گرانه‌اش فرا مي‌خواند، خود را به سرعت به اردوي شاهي در سلطانيه رساند. «چون وارد سلطانيه شد، بدون مراجعه به ميرزا شفيع مازندراني (صدراعظم)، مستقيماً از فتحعلي‌شاه وقت ملاقات خواست. شاه نيز به او پاسخ داد كه در اردو بماند تا در فرصت مناسب با وي ديدار كند. اوزلي چنانكه خود نوشته است، به فتحعلي‌شاه پيغام داد كه اگر بي‌درنگ به وي اجازه ملاقات با شاه داده نشود، او اين عمل را اهانتي به پادشاه انگلستان دانسته و خود را موظف خواهد ديد تا بي‌درنگ خيمه خود را از سلطانيه برچيند و آنجا را ترك كند. اوزلي مي‌نويسد كه عدم اجازه ملاقات فوري او با شاه زائيده تلاش بدخواهان (يعني ميرزا بزرگ) بود. سفير انگليس افزوده است كه در كنار تهديد به ترك سلطانيه، اعلام داشته كه شاه تا صبح روز بعد براي انديشيدن در بار درخواست او فرصت خواهد داشت و صبح روز بعد اوزلي سلطانيه را ترك خواهد كرد... تهديدهاي اوزلي مؤثر واقع شد و شاه ناگزير دستورات لازم را براي همراهي عباس‌ميرزا با خواست انگليسي‌ها در گفتگو با روس‌ها صادر كرد... اوزلي در گزارش‌هايي به لندن ميرزا بزرگ را بزرگ‌ترين دشمن انگليس و مخالف جدي صلح معرفي مي‌كرد».
سازش
روايت عبدالرزاق دنبلي نيز از اين ماجراها خواندني است. او مي‌نويسد پس از آنكه دوريچف در نامه به اوزلي خواستار تجديد ميانجي‌گري او شده بود «ايلچي انگليس حسب‌الاستدعاي او سعي‌ها مي‌كرد و مستحسنات در نظر پادشاهي جلوه مي‌داد و صدراعظم ميرزا محمدشفيع نيز به مقتضاي صلاح‌انديشي با او موافقت مي‌نمودند و در حضور اقدس سخن‌ها به تحسين حسن رأي او مي‌آراست، اما نايب‌السلطنه و قائم‌مقام و امرا و سركردگان سپاه كه امور آذربايجان به ايشان محول بود در پايه‌ي سرير آسمان‌ضمير عرضه داشتند كه سال گذشته روسيه (در اصلاندوز) حركتي كردند، مادام كه تلافي آنها بر وجه اكمل به عمل نيايد وقوع صلح و اصلاح و تمناي ايمني و فلاح صورتي نخواهد داشت. ايلچي در جواب عرايض ايشان عرض كرده، تعهداتي نمود كه اگر بناي كار به سازش قرار گيرد، بعد از تردد سفرا و آمد و شد ايلچيان طرفين، خاتمه آن موافق خواهش دولت عليه [ايران] خواهد شد. شروطي چند هم كه مناط اعتبار و منوط از شروع مسطوره سردار روس به او بود، مشتمل بر تعهدات خود به خط خود سپرد. در سياق آن حال، برخي امور از اغتشاش خراسان رو داد (ماجراي كاشغري)... كه معاودت (بازگشت) موكب همايون به دارالخلافه (براي رسيدگي به آن ماجرا) اولي و انسب بود. لهذا ميرزا ابوالحسن‌خان از دربار گيتي‌مدار سلطاني مأمور وسردار روس نيز به ملاقات او مبادرت نموده، عهد سازش بستند و قرار كار از طرفين به اين مطلب اتمام پذيرفت كه در بهار آينده ايلچيان به جناح فلاح در حركت آيند و ابواب مصالحت و مسالمت بر چهره عالميان گشايند و بناي امور مشخص شود كه بر چه وضع خواهد بود، رأي جهان‌آرا بر طبق اين مصلحت راضي و عزم معاودت به تختگاه سلطنت فرمود». (ادامه دارد)

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۴

خواجه‌ي سرگردان

در شماره گذشته شرحي خوانديد از لشكركشي بزرگ فتحعلي‌شاه به آذربايجان و تجمع قواي ايران در چمن اوجان (بستان‌آباد) كه در واقع واكنشي بود به شكست‌هاي اصلاندوز و لنكران و به منظور قدرت‌نمايي انجام مي‌گرفت. همچنين ديديد كه در اثناي اين لشكركشي، خبر طغيان يوسف‌خواجه كاشغري در دشت گرگان به اردوي شاهي رسيد و بر نگراني‌ها افزود. بنا شد در شماره امروز ماجراي اين طغيان را نقل كنيم.
كاشغر
به نوشته لسان‌الملك سپهر در «ناسخ‌التواريخ»: «يوسف كاشغري پسر محمدامين‌خواجه و او پسر آي‌خواجه است و آي خواجه نسب به مخدوم اعظم مي‌رساند كه در همه تركستان نامور بود و مردمان بدو نياز مي‌بردند و طلب رشد و رشاد مي‌كردند. مردم تركستان اولاد و احفاد او را سادات مخدوم اعظم خواندند. و كاشغر مملكتي است از يك سوي با خاك بدخشان و از ديگر جانب با زمين ختا پيوسته مي‌شود... قبايل قالماق كه نسب به مغول مي‌رسانند... ميان خاك ختا و كاشغر سكون داشته‌اند و مردم كاشغر را زحمت مي‌كرده‌اند. چنان افتاد كه وقتي يكي از اولاد مختوم‌اعظم به كاشغر شد و مردم آن مملكت را از كيش بت‌پرستي به دين اسلام آورد و قبيله قالماق نيز مطيع فرمان او شده از زحمت كاشغريان دست باز داشتند. چون [اين اولاد مختوم اعظم] از جهان جاي بپرداخت (يعني درگذشت) فرزندان او «آي‌خواجه» و «گون‌خواجه»عظمت پدر يافتند. آي‌خواجه بر سرير سلطنت جاي كرد و گون‌خواجه مسند ارشاد بگرفت».
به اين ترتيب فرزندان «مخدوم اعظم» بر كاشغر بزرگي داشتند تا اينكه پادشاه ختا به كاشغر تاخت و آي‌خواجه و گون‌خواجه را به بدخشان فراري داد. پادشاه بدخشان به تطميع شهريار ختا دو خواجه را با دعوت به ضيافتي فريفت و آنها را كشت و سرهاشان را براي پادشاه ختا فرستاد. پسر آي‌خواجه كه محمدامين‌خواجه نام داشت (و پدر يوسف‌خواجه بود) به كابل گريخت و مدتي بعد با ياري احمدشاه ابدالي انتقام خود را از شاه بدخشان گرفت. محمدامين‌خواجه پس از آن به بدخشان رفت و مسند ارشاد را در آنجا گرفت. در پي مرگ او پسرش يوسف‌خواجه كاشغري جانشين او شد.
اما بزرگي يوسف‌خواجه دوامي نيافت و «چنان افتاد كه اخترش شوريده و روزگارش آشفته شد و سفر مصر كرد و از آنجا پست و بلند زمين را در نوشته به شهر زور آمد و عبدالرحمن‌پاشا را فريفته‌ي خويش كرد و گاهي به بغداد شد و با اسعدپاشا پسر سليمان‌پاشا ساز مخالطت نهاد (با او در آميخت و انس گرفت). عبدالله پاشا كه در اين هنگام وزارت بغداد داشت يوسف‌خواجه را باعث فتنه دانست و او را مأخوذ داشته به باليوز انگريز (كنسول انگلستان در بغداد) سپرد و باليوزش محبوساً روانه هندوستان ساخت. يوسف‌خواجه در بندر بمبئي از دست نگاهبانان فرار كرده به بصره گريخت و از بصره سفر شيراز كرد و از آنجا به دارالخلافه طهران آمد».
نكته جالب اينجاست كه اقامت خواجه‌ي سرگردان در شهر زور با حمله شاهزاده محمدعلي‌ميرزا دولتشاه به آن سرزمين همزمان بوده است و سپاه ايران در آن ماجرا اموال او را به غارت برده بودند. بنابراين يوسف‌خواجه در تهران حاجي محمدحسين‌خان قاجار مروزي را شفيع گرفته و به وساطت او از فتحعلي‌شاه خواسته بود كه اموالش را مسترد دارند. شاه نيز «اموال منهوبه را استرداد كرد». به نظر مي‌رسد (به اصطلاح امروز) «روابط‌عمومي» يوسف‌خواجه بسيار خوب بوده است چرا كه در مدت اقامت تهران «با ميرزا محمد شفيع صدراعظم طريق مخالطت باز داشت و با بسيار كس از امناي دولت الفت گرفت و گاه‌گاه لعب شطرنج نيكو باخت». او در عين حال از نمايش «كرامات» خود نيز غافل نبود و «به هنگام ذكر اسماءالله يك ساعت تمام حبس نفس مي‌نمود».
طغيان
حقيقت ماجرا اين بود كه يوسف‌خواجه انديشه بزرگي و سروري را از سر بيرون نكرده بود، چنانكه مُهري داشت منقوش به اين شعر: «آي‌خواجه چون به فردوس برين شد زين خاك – جانشين اوست يوسف‌خواجه‌ي صاحبقران». منتهي اشكال كار اين بود كه دسترسي به كاشغر و بدخشان براي خواجه دشوار بود، پس تدارك كار را در جايي نزديك‌تر ديد: «در مدت توقف طهران به اقربان قليج‌خان تركمان يموت مواضعه نهاد (عهد بست) و با تفاريق (به تدريج) آلات حرب و ضرب ابتياع نموده و به دشت گرگان فرستاد، آنگاه پوشيده از مردم برنشسته مانند برق و باد به دشت گرگان شتافت و در زماني قليل جمعي كثير از جماعت كوكلان در گرد خود انجمن كرده به اراضي فندرسك تاخت و قلعه «پسرك» را به محاصره انداخت و... [آنجا] را فرو گرفت».
به اين ترتيب ماجراي طغيان يوسف‌خواجه كاشغري آغاز شد. خبر اين ماجرا درست هنگامي كه فتحعلي‌شاه قصد داشت تهران را به سوي سلطانيه (و نهايتاً به مقصد آذربايجان) ترك كند به او رسيد. شاه شاهزاده محمدولي‌ميرزا والي خراسان را مأمور سركوب طغيان كرد و راه سفر در پيش گرفت.
محمدولي‌ميرزا با كمك شاهزاده محمد‌قلي ميرزا كه از سوي مازندران مي‌آمد و چند تن از سرداران قاجار كه از اطراف به دشت گرگان تاختند قبايل طاغي تركمن را سركوب كرد و يوسف‌خواجه را فراري داد. محمدولي ميرزا پس از سركوب شورش به محل حكومت خود بازگشت و اسرا و سرهاي بريده را به اردوي شاه در سلطانيه فرستاد. يوسف‌خواجه با رفتن شاهزاده از مخفيگاه خارج شد و بار ديگر جمعي از قبايل تركمن فراهم آورد و شاهزاده محمدقلي ميرزا را در نزديكي استرآباد به سختي شكست داد. اين ماجرا تا ماه‌ها مايه نگراني بود تا سرانجام «يك تن از مردم كرايلي» يوسف‌خواجه را كشت و به ماجراي او پايان داد.

یکشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۴

لشكركشي

در شماره‌هاي پيشين ديديم كه فتحعلي‌شاه در واكنش به دريافت خبر واقعه اصلاندوز و سقوط لنكران، فراميني براي شاهزاده عباس‌ميرزا فرستاد و تلافي شكست‌ها را به رسيدن فصل بهار موكول كرد. او همچنين وجوهي را به بازسازي قشون عباس‌ميرزا اختصاص داد. تدارك لشكركشي بزرگ به آذربايجان با فرا رسيدن بهار آغاز شد و سرانجام روز 30 ارديبهشت 1192ه.ش. (19 جمادي‌الاول 1228ه.ق. – 20 مه 1813م.) اردوي شاهي تهران را به سوي سلطانيه ترك گفت. گويا اين درست روزي بوده كه خبر پيروزي حسين‌خان سردار ايرواني و «قواي جهاديه» او به همراه سرهاي بريده قربانيان روس به تهران رسيده و لابد نشانه‌اي مبارك تلقي شده است.
به نظر مي‌رسد برنامه فتحعلي‌شاه تدارك قشوني پرشمار و ارائه يك نمايش قدرت در آذربايجان بود زيرا فوج‌هاي ديگري نيز به فاصله‌اي اندك از نقاط ديگر كشور به سوي آذربايجان به حركت در آمدند: «شاهزادگان منوچهر لقا، نواب علي‌خان و شاهزاده محمدتقي ميرزا هر يك با فوجي درياموج و امرا و سركردگاني چون يوسف‌خان سپهدار (سردار افواج قاهره جانباز) و فرج‌الله‌خان نسقچي‌باشي» پيش از حركت اردوي پادشاه به سوي سلطانيه به راه افتادند (مآثر سلطانيه). فتحعلي‌شاه روز 21 خرداد به سلطانيه وارد شد و پس از اقامتي كوتاه، روز 19 تير به سوي اوجان (بستان‌آباد) در آذربايجان حركت كرد. در اين هنگام شاهزاده محمدتقي ميرزا و يوسف‌خان سپهدار با سواره باجلان و پياده بختياري از راه سرچم و نيك‌پي عازم آذربايجان بودند. همچنين شاهزاده محمودميرزا با توپخانه و سواران خواجه وند و عبدالملكي به همراه فرج‌الله‌خان و امان‌الله‌خان افشار و شاهزاده علي‌خان با اميران قاجار در مسير اوجان قرار داشتند.
بيرق‌هاي الوان
توصيف دنبلي از صحنه گرد آمدن اين سپاه جالب است: «حضرت نايب‌السلطنه در دوازدهم شهر رجب [1228ه.ق. مطابق بيستم تيرماه 1192ه.ش.] از تبريز حركت فرموده، برادران ارجمند در چمن اوجان به لقاي مهرافزاي نايب‌السلطنه كه شوق فراوان به ملاقات سعادت‌سمات ايشان داشتند، بهره‌مند و از ديدار يكديگر خرم و شادمان گشتند. افواج قاهره سرباز ظفرطراز از عقب رايت نصرت‌آيت نواب نايب‌السلطنه وارد چمن اوجان [شد] و از بيرق‌هاي الوان مجاهدان، ساحت چمن اوجان غيرافزاي لاله‌زار جنان گرديد... قريب به دوازده هزار سرباز از قديم و جديد، از پي هم، چون موج دمان وارد چمن اوجان شده از خروش تفنگشان گوش گردون كر و از برق شمشيرشان چشم آفتاب جهان‌تاب خيره گرديد. در روز بيست‌ودوم شهر رجب‌المرجب [1228ه.ق. مطابق 30 تير 1192ه.ش. يا 21 ژوئن 1813م.] كه موكب گردون‌ساي شاهنشاهي ساحت‌افروز عمارت اوجان مي‌گرديد، نايب‌السلطنه با چند نفر از غلامان كه در ركاب حاضر بودند به استقبال استعجال فرموده، در اردوي اعليحضرت شاهي شرف عتبه‌بوسي دريافت و از خدمت سپهررتبت مرخص شده، به ترتيب صفوف سرباز و جانباز و سواره‌نظام و توپخانه شتافت. اكابر و اعيان فضلا و قضات و امرا و سركردگان مملكت آذربايجان به استقبال شتافته، شرف زمين‌بوسي و فيض حضور دريافتند. اعليحضرت ضل‌اللهي همه جا از دو طرف به صفوف سپاه ظفرپناه از توپخانه و توپچيان و سرباز و جانباز و سواره‌نظام تفرج‌كنان تشريف مي‌آوردند. نظام و استعداد و قواعد و ضوابط سواره و پياده پسند طبع مشكل‌پسند شاهي افتاده، تحسينات بليغ كردند و از آداب و فرزانگي و سپهداري فرزند جوان‌بخت جوان بيش از پيش شادمان شدند». ناپلئون
در اين ميان رسيدن اخباري از درگيري مجدد روس‌ها با ناپلئون در اروپا، مزيد خوشبيني و اميدواري سران ايران مي‌شد. ماجرا از اين قرار بود كه ناپلئون پس از شكست سختي كه در لشكركشي به روسيه متحمل شده بود در بازگشت به پاريس ارتش جديدي مركب از 300هزار جوان زير بيست‌سال فرانسوي تدارك ديده بود تا در مقابل قواي متحد روسيه و پروس كه در صدد وارد آوردن ضربه نهايي به او بودند مقاومت كند. ارتش جديد فرانسه در حالي كه به سوي رويارويي با دشمن حركت مي‌كرد، آموزش هم مي‌ديد و جالب اينجاست كه در نخستين رويارويي كه روز اول ماه مه 1813م. (11 ارديبهشت 1192ه.ش.) ميان دو طرف روي داد، قواي ناپلئون پيروز شد و قشون روسيه و پروس را به آن سوي رود الب عقب راند. اين پيروزي كمتر از سه هفته بعد بار ديگر در بوتزن تكرار شد.
اخبار اين حوادث با توجه به بعد مسافت و عدم وجود وسايل ارتباطي سريع، تقريباً همزمان با گردهمايي بزرگ اوجان به ايران رسيد. اين موضوع در گزارش دنبلي به اين شكل آمده است: «چون سردار روسي (دوريچف) خبر ورود موكب انجم‌شكوه را به چمن اوجان و اجتماع و احتشاد سپاه بي‌كران كه دشت و كوه از عدت ايشان به ستوه آمدي بشنيد، متفكر و انديشمند گشته، به علاوه پادشاه فرانسه (ناپلئون) نيز بار ديگر ترتيب لشكر كرده با سپاهي وافر و شوكت متكاثر عزم مملكت روس [نموده] و داخل ولايات آنها شده بود، [اين مسائل] از دو طرف به اضطراب و پريشاني او (دوريچف) افزود و شرحي به ايلچي انگليس كه ملتزم ركاب گردون‌ساي پادشاهي بود نوشته به توسط او سازش دولتين ايران و روس را طالب گشت».
در اين ميان اخباري از وقوع شورش و نافرماني در شمال شرق كشور نيز رسيد. در آنجا شخصي به نام يوسف خواجه كاشغري سر به طغيان برداشته و اوضاع را ناامن كرده بود. شرح ماجراي كاشغري، كوشش‌هاي سفير انگليس براي صلح و آنچه به انعقاد معاهده گلستان انجاميد، موضوع يادداشت آينده خواهد بود.

شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۴

آمادگي دوباره

دو شكست پياپي قواي عباس‌ميرزا در اصلاندوز و لنكران كه به فاصله حدود دو ماه و نيم اتفاق افتاد، شيرازه سپاه و روحيه قشون ايران را در هم كوفت. شايد به همين دليل بود كه فتحعلي‌شاه پس از آگاهي يافتن از ماجراي لنكران، به جاي سرزنش، نامه دلجويي براي وليعهد خود فرستاد: «مقارن آن حال (دي‌ماه 1191ه.ش.) فرماني از مصدر جاه و جلال خاقان فريدون خصال رسيد مشتمل بر دلجويي‌هاي نواب نايب‌السلطنه و موقوفي تلافي بعون‌الله‌تعالي به رسيدن ايام بهار و اعتدال هوا. نايب‌السلطنه امتثال امر سلطاني كرده، به دارالسلطنه تبريز مراجعت فرمود. در تبريز نوشته سردار روس (دوريچف) رسيد و به ايلچي انگليس نيز مرقوم داشته بود كه ناپلئون پادشاه فرانسه بعد از فتح مسقو (مسكو) از انديشه احتشاد (استعداد لشكر) روسيه تاب نياورده، مراجعت كرد؛ اما چنين معلوم شد كه به سبب شدت سرما برگشته بود». («مآثر سلطانيه»، عبدالرزاق مفتون دنبلي، تصحيح و تحشيه غلامحسين زرگري‌نژاد)
حسين‌خان
خبري كه ژنرال دوريچف (فرمانده سپاه قفقاز و حكمران گرجستان) توسط نامه براي عباس‌ميرزا و سر گور اوزلي (سفيركبير بريتانيا در ايران، مقيم تبريز) فرستاده بود، پيامي روشن در خود داشت. ناپلئون خاك روسيه را با شكست ترك گفته بود و پيروزي‌هاي پي‌درپي در نبرد با ايران نصيب ارتش روسيه مي‌شد. پيام نهفته در نامه دوريچف براي شاهزاده اين بود كه تا دير نشده شرايط روس‌ها را براي صلح بپذيريد. اوزلي هم چنانكه ديديم از ماه‌ها پيش‌تر مقامات ايراني را به پذيرش شرايط صلح تشويق مي‌كرد و سمت ميانجي داشت. اما «عباس‌ميرزا هنوز شرايط روس‌ها براي صلح را نمي‌پذيرفت. در تبريز به شدت كار مي‌كردند تا ارتش را بازسازي و توپخانه را دوباره برپا كنند. در نخستين روزهاي بهار عباس‌ميرزا با از سر گرفتن جنگ، دشمن را در چند نقطه از ارس شكست داد». («عباس‌ميرزا و فتحعلي‌شاه»، امينه پاكروان، ترجمه صفيه روحي)
يكي از اين پيروزي‌ها را حسين‌خان سردار ايرواني با عده‌اي داوطلب كه توسط چند تن از «ارباب عمائم» همراهي مي‌شدند به دست آورد. دنبلي شرح اين پيروزي را چنين برنگاشته است: «در اوقاتي كه نواب نايب‌السلطنه، حسين‌خان سردار ايروان را به حضور طلبيده بود و در تبريز چند روزي در خدمت ساطع‌النور اشرف شرف‌اندوز بود، از ايروان خبر رسيد كه سردار روس به قدر دو هزار نفر به سركردگي ينارالي پلنگ‌جوهر، از راه پنبك و شوره‌گل روان ساخته كه از قراء حوالي و حواشي ايروان مالي برند و غله به دست آورند و از معادن آن حدود چند بار نمك بار كرده، برند... نواب نايب‌السلطنه مه محاربت و مقاتلت ايشان حسين‌خان سردار را رخصت انصراف دادند. سردار مزبور به استعجال تمام عازم شد. چون از ركاب ظفرمآب سپاهي ابواب‌جمع او نبود (يعني شاهزاده نتوانسته بود قوايي همراه او كند) و در آن حال به قدر دو هزار نفر از اهالي ايروان داوطلب شده به جهاد برخاسته بودند و خود را به سلاح جنگ آراسته، چند نفر از فضلا و ارباب عمائم و اهل زهد و تقوي كفن در گردن انداخته تيغ نصرت انداختند، حسين‌خان به همان جماعت اكتفاء كرده، به مضمار (ميدان) جهاد تاختند. ينارال و سالدات روسيه از مشاهده اين حالت ترتيب صفوف حرب داده، آماده كارزار شدند. جماعت جهاديه و سرباز و حسين‌خان سردار، مجرد ملاقات دشمن بي‌آنكه ترتيب تيپ نمايند، همگي از سر گذشته حمله‌آور [شدند] و دست به تفنگ و شمشير و خنجر برده از دو طرف برق بلا باريدن گرفت و ارواح از ابدان روسيه رميدن. بعد از سه چهار ساعت تلاش در ميدان جنگ و پرخاش، شكست به ينارال و سالدات روسيه افتاد، فرار بر قرار اختيار و خس و خار وادي از خون آن گروه بي‌شكوه لاله‌گون گرديد و در اين دفعه سي و چهل نفر از مجاهدان اسلام شربت شهادت چشيدند و از جماعت روسيه قريب به چهارصد نفر به روايت ثقات كه در آن معركه حاضر بودند، مقتول و مجروح و اسير آمدند. سردار و اهالي جهاديه ايروان، رايت ظفر افراخته رؤس روس (سرهاي بريده كشتگان روس) را روانه دربار سعادت‌مدار نواب نايب‌السلطنه ساختند و شاهزاده سرهاي روسيه را مصحوب عريضه عبوديت‌فريضه، روانه دربار جهان‌مدار شاهنشاهي داشتند».
ازدياد افواج
خبر اين پيروزي و سرهاي بريده سربازان روس درست هنگامي به تهران رسيد كه اردوي شاهي به عزم سلطانيه زنجان (و از آنجا به سوي چمن اوجان آذربايجان، بستان‌آباد فعلي) آماده حركت مي‌شد. ماجراي اين سفر را در شماره آينده پي مي‌گيريم، اما در پايان اين مقاله نتيجه تلاش‌هاي چند ماهه شاهزاده عباس‌ميرزا را از قلم دنبلي مي‌آوريم كه هرچند به نظر مقداري اغراق‌آميز مي‌رسد، شمّه‌اي از حقيقت با خود دارد: «چون... فرمان جهان‌مطاع [شاه قاجار] شرف نفاذ يافته بود كه در آذربايجان به ازدياد افواج سرباز و سواره‌نظام كه به تعليم مستر دروويل انگليس (دروويل فرانسوي بود نه انگليسي) اهتمام مي‌فرمودند، كوشند و در ارسال وجه نقد نيز از خزانه پادشاهي به قدر ضرورت در تدارك انجام كار به هيچ‌وجه مضايقه نمي‌شد، لهذا نواب نايب‌السلطنه در اين دو سه ماه، قطع آرام از خود فرموده، پنج‌شش هزار از سرباز و سواره‌نظام به نوعي آراسته داشت كه همگي در مشق و قدراندازي (تيراندازي) كامل و در فنون آداب حرب وقوفي زياده از حد حاصل كردند».

جمعه، مهر ۲۲، ۱۳۸۴

زمهرير شكست

در شماره‌هاي گذشته ديديم كه شاهزاده عباس‌ميرزا پس از شكست اصلاندوز ابتدا به مشكين و سپس به تبريز رفت تا سپاهي تازه تدارك كند: «بعد از ورود موكب مسعود به تبريز خاطر خطير در آن روزها به مهمي جز تدارك كار دشمن اقدام نمي‌كرد و به كاري جز تهيه كار انتقام ميل نمي‌فرمود و همه همت بلندش به اين مصروف بود كه در همان اوقات زمستان تلافي به عمل آيد» («مآثر سلطانيه»، عبدالرزاق مفتون دنبلي، تصحيح و تحشيه غلامحسين زرگري‌نژاد). در اين هنگام ماجراي عزيمت روس‌ها به سوي نخجوان پيش آمد كه ديديم با گريختن برادر حاكم نخجوان (كه در اسارت آنها بود) منتفي شد.
از سوي ديگر چنانكه پيش‌تر گفتيم مصطفي‌خان، حاكم تالش، كه به روس‌ها گرايش يافته و آنها را به تالش فرا خوانده بود، توسط نيروهاي اعزامي عباس‌ميرزا شكست خورده و در گاميشوان (گاميشان) به محاصره در آمده بود. اين محاصره حدود چهار ماه به طول انجاميد. همزمان با بازگشت عباس‌ميرزا از اصلاندوز به تبريز، خبر رسيد كه «بنا بر وسوسه مصطفي‌خان طالش، روسيه به طرف مغان به قصد ايل و الوسي (قبيله‌اي) كه به قشلاميشي رفته بودند، حركت كردند». شاهزاده همزمان از رسيدن اسماعيل‌بيك دامغاني و سپاه اعزامي فتحعلي‌شاه به آذربايجان آگاه شد. «نواب نايب‌السلطنه فوج سرباز را كه به نخجوان و مرند مأمور فرموده بودند به تبريز احضار و اسماعيل‌بيك را از راه اردبيل به موغان (مغان) مأمور و بعد از ورود سرباز و توپخانه سپاه را برداشته، از راه قراجه‌داغ به موغان حركت فرمودند. از تأثير سردي زمستان، هوا دم از زمهرير مي‌زد. صحرا و بيابان را چنان برف گرفته بود كه پياده و سوار را به هيچ وجه تردد ممكن نبود».
جبهه غربي
در طول ماه‌هاي اكتبر، نوامبر و دسامبر 1812م. كه وقايع پيش‌گفته در آذربايجان و تالش در جريان بود، روس‌ها در جبهه غربي نيز با نيروهاي ناپلئون درگير نبرد بودند. قواي 450هزار نفري ناپلئون كه در اواسط سپتامبر همان سال (اوايل رمضان 1227ه.ق – اواخر شهريور 1191ه.ش.) مسكو را به محاصره در آورده بود، حدود يك ماه بعد در اثر سرما و عدم دسترسي به آذوقه ناتوان شد و دست از محاصره شهر برداشت. پنج روز پس از آنكه ناپلئون و سپاهش مسير عقب‌نشيني به سوي فرانسه را در پيش گرفتند، روس‌ها بر آنها تاختند. حدود يك ماه بعد نيز كه نيروهاي ناپلئون از رود «برزينا» مي‌گذشتند، چنين حمله‌اي تكرار شد و تلفات جبران ناپذيري به فرانسوي‌ها وارد كرد. آشفتگي اوضاع در ارتش فرانسه چنان نااميدكننده بود كه ناپلئون سرانجام در تاريخ 8 دسامبر، باقيمانده قوايش را رها كرد و به پاريس بازگشت.
ناگفته پيداست كه هزيمت قواي ناپلئون بيشتر به سبب سرما و گرسنگي اتفاق افتاد و نبردهايي كه ميان دو طرف در گرفت تلفات چنداني براي روس‌ها نداشت. از سوي ديگر طبيعتاً با آرام شدن جبهه غربي، توجه ارتش روسيه به جبهه قفقاز بيشتر مي‌شد و اين براي عباس‌ميرزا و فتحعلي‌شاه خبر خوش‌آيندي نبود. شايد بتوان حوادث محرم 1228ه.ق لنكران را از نخستين نشانه‌هاي اين تغيير قلمداد كرد.
سقوط لنكران
«بعد از حركت [اردوي نايب‌السلطنه] از تبريز خبر رسيد كه ايل قراباغي، روسيه را به ميان خود راه داده[اند]... روسيه، ايل قراباغي را از جايي كه بودند حركت دادند و علي‌الغفله (ناگهان، بي‌مقدمه) عازم اركوان (در جنوب تالش) شدند... علي‌خان نوري كه مستحفظ اركوان بود با چند تن از مأمورين، از استماع خبر ايل مضطرب گشته، بي‌جنگ و نزاع اركوان را خالي [كردند] و [تنها] ميرزا احمد مستوفي سركار كه نظام امور روسيه مسلمان در عهده اهتمام او بود (فرماندهي فوج بهادران را به عهده داشت)، بعد از رفتن رفقا در ميان مخمصه و فتن ايستاده در مقابله و مقاتله روس شربت شهادت چشيد و عازم گلگشت جنان گرديد».
به اين ترتيب شهر اركوان كه در ميانه راه آستارا و لنكران بود به دست روس‌ها افتاد و قواي روس از آنجا به سوي لنكران (مركز تالش) روانه شدند. عباس‌ميرزا با دريافت اين خبر به سرعت راهي تالش شد، اما وقتي به مشكين رسيد اخبار ناگوار لنكران را به او دادند: «در شب عاشورا جماعت روسيه به قلعه لنكران يورش برده از دو طرف جنگي عظيم و كوششي پرنكال و بيم تقديم رفته و تفنگچيان لاهيجاني كه سركرده ايشان در اول كار مقتول شده بود، برجي را كه در عهده حراست ايشان بود خالي كردند و روسيه به آن برج صعود نموده از انداختن توپ و تفنگ كه مشرف به سربازان محمدبيك قاجار بود، دود به چرخ كبود رسانيدند. پنج شش ساعت جنگ در ميان روسيه و مجاهدان اسلام قائم بود و در كنار بحر خزر كشتي اجسام روس و مسلمان از طوفان خون در گل نشست. صادق‌خان قاجار كه در آن روز سردار سپاه لنكران بود با محمدبيك قاجار افشار... در مقام ستيز و آويز و زد و خورد با روسيه چندان ايستادگي و كوشش كردند كه به قتل رسيدند. روسيه اگرچه به قلعه لنكران راه يافتند، اما از آن همه سالدات، ثلثي باقي نماند و عدد كشتگان روس زياده از دوهزاروپانصد نفر آمد، آن هم كه [زنده] مانده بود مجروح [بود]. ينارال كتلاروسكي سه زخم منكر كه عسيرالعلاج بود برداشت و جراحان ماهر سعي در معالجه او كردند»...