وقايع مربوط به آخرين روزهاي صدارت و امارت ميرزا تقيخان اميركبير و آنچه به تبعيد و قتل او انجاميد، چنان آشفته و مبهم است كه به دست دادن روايتي يكدست از آن تقريباً محال به نظر ميرسد. نامههاي مقامات ايراني كه از آن دوره به جا مانده (به ويژه نامههاي خصوصي رد و بدل شده ميان ناصرالدينشاه و امير كه اهميت فوقالعاده دارد) تقريباً همه فاقد تاريخند و پژوهشگران ناچار شدهاند با اتكاء به قرائن و اشاراتي كه در هر نامه هست تاريخ آن را حدس بزنند. از سوي ديگر اصل بسياري از نامهها باقي نيست و تنها ترجمهاي از آنها -مثلاً به انگليسي در اسناد وزارتخارجه بريتانيا- موجود است. منابع تاريخي فارسي تقريباً به كلي غير قابل اتكا هستند، بيشتر به اين دليل كه تاريخنگارانِ درباري تصويرِ بابميل قدرتمندانِ پس از امير را به دست دادهاند. با اين همه كوشش ميكنيم روايتي تا حد ممكن سرراست از ماجرا فراهم كنيم و براي اين كار وقايع را به ترتيب وقوع رديف خواهيم كرد تا درك آن براي خواننده آسانتر شود.
عزل
- روز 8 ذيحجه 1267ه.ق. (مطابق با 12 مهر 1230ه.ش. و 4 اكتبر 1851م.) شاه و همراهانش (از جمله اميركبير) از سفر اصفهان بازگشتند. چنانكه پيشتر ديديم بدگماني ناصرالدينشاه نسبت به امير در اين سفر آغاز شده بود.
- روز 18 محرم 1268ه.ق. (مطابق 22 آبان 1230ه.ش. و 13 نوامبر 1851م.) شاه گارد سلطنتي را احضار كرد، بزرگان دربار را فراخواند و پس از جلسهاي ظاهراً طولاني براي امير كه در منزل بود پيام فرستاد كه قصد دارد او را از صدارت بركنار كند. ترتيب كار به گونهاي داده شد كه بركناري امير استعفاي خود او در اثر خستگي وانمود شود. البته او سمت امارت نظام را حفظ ميكرد.
- روز 19 محرم دستخط شاه در بركناري امير از صدارت و وزارت عظمي صادر شد. در اين دستخط نيز بر باقي ماندن سمت اميرنظامي براي او تأكيد شده بود. امير با نرمش و پذيرش به دستخط مذكور واكنش نشان داد و تنها درخواست كرد يك بار ديگر با شاه ملاقات كند.
- روز 20 محرم (مطابق 24 آبان – 15 نوامبر) بركناري امير رسماً به سفارتخانههاي خارجي مستقر در تهران اعلام شد. شاه در پاسخ به نوشته روز قبل امير نامهاي ملاطفتآميز براي او نوشت و از آنچه پيش آمده اظهار تأسف كرد و به او قوت قلب داد. اما انتشار خبر بركناري امير موجي از شايعه در شهر به راه انداخت، به طوري كه برادرش ميرزا حسنخان وزيرنظام هراسان شد و به خانه سفير انگليس پناه برد. امير فوراً كساني را فرستاد تا برادرش را از خانه سفير خارج كنند. او پيشدستي كرد و قبل از آنكه بدخواهان خبر را به شاه برسانند در نامهاي تكاندهنده به شاه نوشت:
«قربان خاكپاي همايونت شوم! جسارت است اما: «چو آيد به مويي توانش كشيد – چو برگشت زنجيرها بگسلد» باري، معلوم است مقدّر آسماني در تمامي (نابودي) اين غلام است زيرا ز منجنيق فلك سنگ فتنه ميبارد! حالا در اين كلبه خراب نشسته بودم، ديدم خبر آوردند كه وزيرنظام را شدت ويلگويي مردم و جبن وادار كرده زحمت كشيده به خانه جناب وزيرمختار انگليس رفته! دو نفر آدم معتبر خود... را فرستادم به هر زبان كه به تصوّر آيد بر اين مرد خوانده شد، واهمه نگذاشت تا حالا بيايد. اول خواستم كه به عرض خاكپاي همايون نرسد بلكه تا صبح هر طور هست او را بيرون آورم. اما از زبان بدگو كه خانه من بيچاره را خراب كرد انديشه كردم... با كمال روسياهي جسارت به عرض ميشود كه اولاً از خدا مرگ ميخواهم كه اين روزهاي زيادتي را نبينم. ثانياً الحكم لله به قضاي آسماني و حكم پادشاهي حاضرم، الامر همايون مطاع»! دقايقي پس از فرستادن اين رقعه وزيرنظام با فرستادگان امير به خانه او آمد و امير در نامهاي ديگر پايان ماجرا را به شاه خبر داد.
چرخش
- روز 21 محرم (23 آبان – 13 نوامبر) شاه نامه محبتآميز ديگري براي امير نوشت. اين از همان نامههايي است كه اصلش را نداريم ولي ترجمهاش در اسناد وزارتخارجه بريتانيا هست. مضمون نامه اين است كه شاه از به حضور نپذيرفتن امير اظهار شرمساري ميكند، آرزو ميكند اي كاش پادشاه نبود كه ناچار به اين كار نميشد، اطميان ميدهد كه سمت اميرنظامي و احترام امير محفوظ خواهد بود و نزديكانش برقرار و در امانند و اجازه نخواهد داد دستاوردهاي امير نابود شود. شاه همراه اين نامه شمشير و حمايل مخصوص خود را براي امير ميفرستد و از او دعوت ميكند روز بعد به ديدارش برود.
- روز 22 محرم (24 آبان – 14 نوامبر) ملاقات شاه و امير صورت ميگيرد. آنچه در اين ملاقات گذشته است را به درستي نميدانيم. بر اساس شواهد ميتوان حدس زد كه امير نسبت به نابود شدن نظمي كه با خون دل به دست آمده بود به شاه هشدار داده است. از سوي ديگر شاه كه تصميم گرفته بود ميرزا آقاخان نوري را به صدارت منصوب كند، از امير تضمين كتبي ميگيرد كه در كار او كارشكني نكند.
جريان ماجرا پس از انتصاب نوري به كلي دگرگون شد. محتواي تضمين نامه امير و وقايع بعدي را در شماره آينده ميخوانيد.
شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۵
سهشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۵
فرآيند سقوط
ماجراي كدورتي را كه در سفر اصفهان سال 1267ه.ق. ميان ناصرالدينشاه و اميركبير پيش آمد در شماره گذشته خوانديد و ديديد كه مخالفت امير با تصميم شاه براي مقيم كردن شاهزاده عباسميرزاي سوم در قم مايه مناقشه بود. شيل، وزير مختار بريتانيا، در نامه 13 اكتبر 1851م. خود به وزيرخارجهاش پالمرستون شرح روشنگري از ماجرا ارائه ميدهد: «قم تبعيدگاه كساني است كه از لحاظ سياسي مورد بدگماني قرار گيرند. نيرنگ مهدعليا به صدور امر شاه در ماندن عباسميرزا در آن شهر انجاميد و اين كار تأثير سوئي در ميان همه طبقات مردم پايتخت بخشيده است. اميرنظام به هيچوجه دخالتي در آن نداشت. به حقيقت شاه بر خلاف نظر او اين تصميم را گرفت و اين خود به عنوان نشانه تنزل قدرت اميرنظام تعبير ميگردد». (نقل شده در «اميركبير و ايران»، فريدون آدميت)
تنزل
واقعيت اين است كه آنچه اتفاق افتاد چيزي بيش از تنزل درجه بود. به نوشته آدميت: «از سه عامل قدرت، شاه پشتيبان امير بود و تنها نگهبان او. هيأت اعيان دربار دشمن كينخواه بود و در پي عزل و اعدام او ميگشت. انگليس و روس [هم] هر دو اخلال ميكردند و طالب بركناري او از حكومت بودند. قدرت امير بر نيروي هر كدام از دو حريف (اعيان و خارجيها)... ميچربيد. دولتش زماني به راه تباهي افتاد كه شاه از پشتيباني او دست برداشت» و اين اتفاقي بود كه پس از سفر اصفهان افتاد.
ميان بازگشت از سفر اصفهان تا عزل امير حدود چهار ماه زمان گذشت. اما امير در اين چهار ماه امير سابق نبود. شاه به او بدگمان شده بود. بدگماني شاه -كه اطرافيان و مادرش هم به آن دامن ميزدند- اين بود كه امير او را از ميان بردارد و عباسميرزاي سوم را كه تحت حمايت انگليسيها هم بود به جاي او بنشاند. بدگماني بيربطي بود، اما هرچه بود ذهن شاه را تسخير كرده بود. محمدحسنخان اعتمادالسلطنه، نويسنده كتاب «خلسه» يا «خوابنامه» نوشته است فكر بركناري امير هنگامي به ذهن شاه راه يافت كه هنوز در بازگشت از اصفهان به تهران نرسيده بود. اما با توجه به نفوذي كه امير در اركان حكومت و به ويژه در نظام داشت اين كار بدون مقدمهچيني مقدور نبود.
عباس امانت، نويسنده كتاب «قبله عالم» در اين مورد نوشته است: «شاه از ميزان محبوبيت صدراعظم در ميان سپاهيان پايتخت مطمئن نبود و به همين سبب تصميم گرفت اميركبير را در سمت امارت كل قشون باقي نگاه دارد». بنابراين روز 19 محرم 1268ه.ق. (22 آبان 1230ه.ش. - 13 نوامبر 1851م.) حكمي براي او نوشت: «چون صدارت عظمي و وزارت كبري زحمت زياد دارد و تحمل اين مشقّت بر شما دشوار است، شما را از آن كار معاف كرديم. بايد به كمال اطمينان مشغول امارت نظام باشيد. يك قطعه شمشير و يك قطعه نشان كه علامت رياست كل عساكر است فرستاديم. به آن كار اقدام نمائيد تا امر محاسبه و ساير امور را به ديگران از چاكران كه قابل باشند واگذاريم».
اما واقعيت اين بود كه از سمت امارت نظام هم تنها نامي براي امير باقي ماند. او خود در نامهاي براي شاه مينويسد كه اين منصب «رفته رفته به صورت دستخطها است»، يعني تنها جنبه ظاهري آن براي امير باقي مانده است.
گزارش شيل
جاستين شيل در همان روزي كه حكم عزل امير از صدارت و وزارت كبري صادر شد در گزارشي به وزيرخارجه كشورش جزئيات بيشتري را ثبت كرده است: «در نامههاي سابق اطلاع داده بودم كه اوضاع عمومي حكايت از اين ميكند كه نفوذ اميرنظام كاهش گرفته است. ولي بعيد بود كه دولتش به اين زوديها ساقط گردد. ديشب به فرمان شاه گارد سلطنتي كه از چهارصدنفر تشكيل ميشود احضار گرديدند و امناي دربار نيز به كاخ پادشاه آمدند. به دنبال آن به اميرنظام پيغام رفت كه از مسئوليت وزارت معاف است، ولي همچنان امارت نظام را به عهده خواهد داشت. در نظر مردم حادثهاي نامنتظر بود، همچنين براي خود اميرنظام نابهنگام، چه تا ديروز مقامش استوار بود. برانداختن دولت اميرنظام بيشتر نتيجه توطئه و نيرنگ اندرون شاه است كه در رأس آن مهدعليا مادر شاه قرار دارد، گرچه امير داماد اوست. برخي كيفيات خارجي نيز در آن مؤثر افتاد. صدراعظم تازه هنوز گمارده نشده، اما چنانكه چند ماه پيش اطلاع داده بودم، و حالا محرمانه آگاه گرديدم، ميرزا آقاخان اعتمادالدوله به جاي اميرنظام خواهد نشست».
نامهاي كه شاه روز بعد از عزل امير براي او نوشته است نشاندهنده درگيري شديد عاطفي شاه با خود است! به خواندنش ميارزد: «جناب اميرنظام! به خدا قسم، خدا شاهد است كه آنچه مينويسم عين واقع است. شما را قلباً دوست دارم و خداوند مرا مرگ دهد اگر بخواهم تا زندهام دست از شما بردارم يا اينكه بخواهم سر مويي از عزت شما بكاهم. با شما طوري راه خواهم رفت كه احدي نداند امري واقع شده و چنين به نظر بيايد كه شما از كثرت امور خسته شدهايد و دو سه قسم از كارها را به دوش من انداختهايد. تمام احكام و فرامين، اعم از قشوني و ديواني، كه قبلاً شما ميبايست مهر و امضاء كنيد، حالا هم بايد به همان منوال به امضاي شما برسد؛ تنها تفاوت اين خواهد بود كه مدت كوتاهي مردم ميبينند كه من خودم اموري كه مربوط به قشون نيست را عهدهدار شدهام. به هيچ وجه به امور قشون مداخله نميكنم... خيال نكنيد كه اجازه ميدهم احدي عريضهي بيمورد عرض كند».
(ادامه دارد)
تنزل
واقعيت اين است كه آنچه اتفاق افتاد چيزي بيش از تنزل درجه بود. به نوشته آدميت: «از سه عامل قدرت، شاه پشتيبان امير بود و تنها نگهبان او. هيأت اعيان دربار دشمن كينخواه بود و در پي عزل و اعدام او ميگشت. انگليس و روس [هم] هر دو اخلال ميكردند و طالب بركناري او از حكومت بودند. قدرت امير بر نيروي هر كدام از دو حريف (اعيان و خارجيها)... ميچربيد. دولتش زماني به راه تباهي افتاد كه شاه از پشتيباني او دست برداشت» و اين اتفاقي بود كه پس از سفر اصفهان افتاد.
ميان بازگشت از سفر اصفهان تا عزل امير حدود چهار ماه زمان گذشت. اما امير در اين چهار ماه امير سابق نبود. شاه به او بدگمان شده بود. بدگماني شاه -كه اطرافيان و مادرش هم به آن دامن ميزدند- اين بود كه امير او را از ميان بردارد و عباسميرزاي سوم را كه تحت حمايت انگليسيها هم بود به جاي او بنشاند. بدگماني بيربطي بود، اما هرچه بود ذهن شاه را تسخير كرده بود. محمدحسنخان اعتمادالسلطنه، نويسنده كتاب «خلسه» يا «خوابنامه» نوشته است فكر بركناري امير هنگامي به ذهن شاه راه يافت كه هنوز در بازگشت از اصفهان به تهران نرسيده بود. اما با توجه به نفوذي كه امير در اركان حكومت و به ويژه در نظام داشت اين كار بدون مقدمهچيني مقدور نبود.
عباس امانت، نويسنده كتاب «قبله عالم» در اين مورد نوشته است: «شاه از ميزان محبوبيت صدراعظم در ميان سپاهيان پايتخت مطمئن نبود و به همين سبب تصميم گرفت اميركبير را در سمت امارت كل قشون باقي نگاه دارد». بنابراين روز 19 محرم 1268ه.ق. (22 آبان 1230ه.ش. - 13 نوامبر 1851م.) حكمي براي او نوشت: «چون صدارت عظمي و وزارت كبري زحمت زياد دارد و تحمل اين مشقّت بر شما دشوار است، شما را از آن كار معاف كرديم. بايد به كمال اطمينان مشغول امارت نظام باشيد. يك قطعه شمشير و يك قطعه نشان كه علامت رياست كل عساكر است فرستاديم. به آن كار اقدام نمائيد تا امر محاسبه و ساير امور را به ديگران از چاكران كه قابل باشند واگذاريم».
اما واقعيت اين بود كه از سمت امارت نظام هم تنها نامي براي امير باقي ماند. او خود در نامهاي براي شاه مينويسد كه اين منصب «رفته رفته به صورت دستخطها است»، يعني تنها جنبه ظاهري آن براي امير باقي مانده است.
گزارش شيل
جاستين شيل در همان روزي كه حكم عزل امير از صدارت و وزارت كبري صادر شد در گزارشي به وزيرخارجه كشورش جزئيات بيشتري را ثبت كرده است: «در نامههاي سابق اطلاع داده بودم كه اوضاع عمومي حكايت از اين ميكند كه نفوذ اميرنظام كاهش گرفته است. ولي بعيد بود كه دولتش به اين زوديها ساقط گردد. ديشب به فرمان شاه گارد سلطنتي كه از چهارصدنفر تشكيل ميشود احضار گرديدند و امناي دربار نيز به كاخ پادشاه آمدند. به دنبال آن به اميرنظام پيغام رفت كه از مسئوليت وزارت معاف است، ولي همچنان امارت نظام را به عهده خواهد داشت. در نظر مردم حادثهاي نامنتظر بود، همچنين براي خود اميرنظام نابهنگام، چه تا ديروز مقامش استوار بود. برانداختن دولت اميرنظام بيشتر نتيجه توطئه و نيرنگ اندرون شاه است كه در رأس آن مهدعليا مادر شاه قرار دارد، گرچه امير داماد اوست. برخي كيفيات خارجي نيز در آن مؤثر افتاد. صدراعظم تازه هنوز گمارده نشده، اما چنانكه چند ماه پيش اطلاع داده بودم، و حالا محرمانه آگاه گرديدم، ميرزا آقاخان اعتمادالدوله به جاي اميرنظام خواهد نشست».
نامهاي كه شاه روز بعد از عزل امير براي او نوشته است نشاندهنده درگيري شديد عاطفي شاه با خود است! به خواندنش ميارزد: «جناب اميرنظام! به خدا قسم، خدا شاهد است كه آنچه مينويسم عين واقع است. شما را قلباً دوست دارم و خداوند مرا مرگ دهد اگر بخواهم تا زندهام دست از شما بردارم يا اينكه بخواهم سر مويي از عزت شما بكاهم. با شما طوري راه خواهم رفت كه احدي نداند امري واقع شده و چنين به نظر بيايد كه شما از كثرت امور خسته شدهايد و دو سه قسم از كارها را به دوش من انداختهايد. تمام احكام و فرامين، اعم از قشوني و ديواني، كه قبلاً شما ميبايست مهر و امضاء كنيد، حالا هم بايد به همان منوال به امضاي شما برسد؛ تنها تفاوت اين خواهد بود كه مدت كوتاهي مردم ميبينند كه من خودم اموري كه مربوط به قشون نيست را عهدهدار شدهام. به هيچ وجه به امور قشون مداخله نميكنم... خيال نكنيد كه اجازه ميدهم احدي عريضهي بيمورد عرض كند».
(ادامه دارد)
اشتراک در:
پستها (Atom)