كشمكش ميان دكتر محمد مصدق (حاكم وقت ايالت فارس) و سيدضياءالدين طباطبايي (كه به تازگي و در پي كودتا، رئيسالوزراي مملكت شده بود) در چنين روزهايي در سال 1299 جريان داشت. چنانكه دكتر مصدق در «خاطرات و تألمات» نوشته است: « شب سوم حوت 1299 سيم تلگراف شيراز - تهران قطع شد و قريب سه روز كرسي يكي از ايالات مهم از پايتخت اطلاع نداشت و هر كس اين پيشآمد را به نوعي تعبير ميكرد، تا اينكه تلگراف متحدالمال شاه... به شيراز رسيد». احمدشاه در اين تلگراف كه براي حكام ايالات و ولايات فرستاده بود با اشاره به «غفلتكاري و لاقيدي» زمامداران پيشين كه باعث «تزلزل امنيت و آسايش» در مملكت شده بود، خبر ميداد كه «جناب ميرزا سيد ضياءالدين» را به رياستوزرايي انتخاب كرده و به او اختيارات كامل داده است.
در ميان حكام و واليان بخشهاي مختلف، مصدقالسلطنه و قوام السلطنه، حاكمان دو ايالت مهم فارس و خراسان، از پذيرش سيدضياء به عنوان رئيسالوزرا به دو شكل متفاوت تن زدند. قوام در پاسخ به تلگرافي از سيدضيا او را «آقاي سيدضياءالدين، ناشر روزنامه رعد» خواند و خشم او را برانگيخت. سيدضيا به كلنل محمد تقي خان (پسيان)، فرمانده ژاندارمري خراسان، دستور داد قوام را بازداشت و راهي مركز كند. كلنل چنين كرد و حدود سه ماه بعد كه دولت كودتا برافتاد و قوام رئيسالوزرا شد با عواقب كار خود روبرو شد. اما مصدق شيوهاي ديگر در پيش گرفت.
ترديد
والي محبوب فارس به تلگراف احمدشاه چنين پاسخ داد: «ششم حوت 1299، از شيراز به تهران: دستخط جهانمطاع تلگرافي به وسيله تلگرافخانه مركزي زيارت شد. در مقام دولتخواهي آنچه ميداند به عرض خاكپاي مبارك ميرساند كه اين تلگراف اگر در فارس انتشار يابد باعث بسي اغتشاش و انقلاب خواهد شد و اصلاح آن مشكل خواهد بود. چاكر نخواست در دولتخواهي موجب اين انقلاب شود و تاكنون آن را مكتوم داشته هرگاه تلگراف مزبور بر حسب امر ملوكانه و انتشارش لازم است، امر جهانمطاع مبارك صادر شود كه تلگرافخانه انتشار دهد. والي فارس، دكتر محمد مصدق».
او در واقع با اين پاسخ، ترديد خود را از اينكه «تلگراف مزبور بر حسب امر ملوكانه» بوده است آشكار ميكرد و صحت آن را جويا ميشد. دو روز بعد اعلاميه مفصل رئيسالوزراي جديد انتشار يافت كه در آن آمده بود: «چندصد نفر اعيان و اشراف كه زمام مهام مملكت را به ارث در دست گرفته بودند مانند زالو خون ملت را مكيده، ضجه وي را بلند ميساختند و حيات سياسي اجتماعي وطن ما به درجهاي فاسد و تباه نمودند كه حتي وطنپرستترين عناصر و معتقدترين اشخاص به زنده بودن روح ملك و ملت اميد خود را از دست داده كشور ما ايران را در ميان خاك و خاكستر سرنگون ميديدند... موقع فرا رسيد كه اين وضعيات خاتمه يابد. موقع فرا رسيد كه عمر حكومت اين طبقه سپري گردد... بالاخره روز واژگون شدن و انتقام فرا رسيده!»
سيدضيا دو روز بعد، در روز دهم اسفند (روزي چون امروز) در تلگرافي به دكتر مصدق نوشت: «آگاهي يافتهام... تلگراف تصدي مرا به شغل رياست وزراء انتشار نداده و گفتهايد كه از حدوث اشكالات احتراز نمودهايد. اين خبر به اينجانب مسلم داشت كه حضرتعالي از وضعيات بياطلاع و افق تهران را همانطور تصور كردهايد كه قبلاً ديدهايد و عيناً مشاهده كردهايد. نه! چنين نيست. دوري مسافت و بياطلاعي از جريان حضرتعالي را از اطلاعات مفيده محروم داشته است. اين حكومت جديدالتشكيل كه با اسلحه و آتش تك سر كرده و نماينده اقتدار قشوني است به كساني كه در معبر او ايجاد اشكالات نمايند، جز مشت چيزي نشان نميدهد و در لحظه واحد جان، مال، عائله و علاقه اشكالكنندگان به عنوان رهينه صداقت آنها در معرض تهديد گذارده ميشود و اين زبري و خشونت نه براي مصالح شخصي است بلكه براي مصالح وطني است كه هر اقدامي را مجوز و مشروع ميسازد. بنابراين تصور اينكه قرائت دستخط اعليحضرت اقدس همايون شاهنشاهي ارواحنا فداه محتمل است حدوث اشكالي را توليد كند، بالمره فكري نارسا بوده است... من در اينجا (تهران) تمام رجال پوسيده و دروغين را توقيف كردم. نداي اصلاحات داده و با تهور و جسارت قشوني كه در تحت امر دارم هر مانع و مشكلي را به هيچ ميشمارم...»
كنارهگيري
دكتر مصدق به اين تلگراف سيدضيا پاسخ نداد. اما روز بعد تلگراف ديگري از رئيسالوزراي جديد دريافت كرد كه در آن نوشته شده بود: «ايالت جليله فارس: براي اطلاع حضرتعالي اعلام ميدارد به فرمانده قشون جنوب امر شده است كه يك ستون قشون با توپخانه به تهران اعزام دارند». منظور از «قشون جنوب» در اين تلگراف «پليس جنوب» بود كه يك نيروي بريتانيايي بود و در دوران جنگ جهاني اول براي حفاظت از منافع دولت انگلستان در جنوب ايران تشكيل شده بود. به نوشته مصدق اين شيوه ياد كردن از پليس جنوب «با گفتههاي دولت وطني كه او را به رسميت ميشناخت به كلي منافات داشت و مردم به عدم صداقت آن گفتهها پي بردند و تصميم به اعتراض و مخالفت گرفتند.»
يكي دو روز بعد ميرزا محمودخان موقرالدوله، وزير فوائد عامه دولت كودتا، در مخابره حضوري با عدهاي از متنفذان فارس از آنها خواست مصدق را بازداشت و راهي پايتخت كنند. اما مصدق (بر خلاف قوام) دولتمردي محبوب بود و متنفذان محلي از عملي كردن درخواست دولت خودداري كردند. اما مصدق ميدانست اگر در همين وضع باقي بماند سرانجام به اتهام عمل نكردن به فرمان شاه توسط مقامات محلي يا پليس جنوب بازداشت و به پايتخت فرستاده خواهد شد، بنابراين تصميم گرفت كنارهگيري خود را در تلگرافي به شخص شاه (و نه دولتي كه آن را «ساخته سياست خارجي» ميدانست) اعلام دارد: «نظر به آثار پيشآمدهاي محتملالوقوع و كسالت مزاجي كه بغتتاً عارض شده و چاكر را از تحمل زحمت فوقالعاده و مقاومت ممنوع مينمايد، تا ورود آقاي قوامالملك از ابوابجمعي خودشان به هر زحمتي باشد حوزه ايالتي را مراقبت مينمايد و بعد از ورود ايشان امر، امر مبارك خواهد بود». مصدق تا هنگام سقوط دولت كودتا نزد دوستان خود در ايلات فارس ماند تا از خطر محفوظ بماند.
شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۳
جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۳
غائله 9 اسفند
گروهي از مخالفان دولت دكتر محمد مصدق روز 9 اسفند 1331 به بهانه جلوگيري از مسافرت شاه به اروپا حوادثي به وجود آوردند كه به غائله نهم اسفند شهرت يافته است. اين حادثه را شايد بتوان نخستين حلقه از زنجيره حوادثي دانست كه به كودتاي 28 مرداد و سقوط دكتر مصدق انجاميد. نخستين رويارويي عملي آيتالله كاشاني و دكتر بقايي با مصدق نيز همان روز روي داد. حتي گروهي از پژوهشگران تاريخ عقيده دارند هواداران كاشاني و بقايي در آن روز قصد داشتند مصدق را به قتل برسانند. مخالفان دولت عقيده داشتند رفتن شاه از ايران به درخواست (يا تحريك) مصدق صورت ميگيرد و نخستوزير قصد دارد در غياب شاه قدرت خود را بيش از آنچه در قانون اساسي پيشبيني شده است، گسترش دهد. به بيان دكتر بقايي: «مسافرت شاه مثل مسافرت احمد شاه در زمان [نخستوزيري] رضاشاه ميشد. حال و هواي همان سفر را داشت». («خاطرات دكتر مظفر بقايي كرماني» طرح تاريخ شفاهي) اشاره بقايي به سفر احمد شاه به اروپا در هنگام نخستوزيري رضاخان است كه سرانجام به انقراض قاجاريه و تأسيس سلسله پهلوي منجر شد.
روايت مصدق
روايت دكتر مصدق از ماجراي سفر شاه اما، به كلي متفاوت است. مصدق به شيوه حكومت مشروطه سلطنتي عقيده داشت، بنابراين خواستار عزل يا اخراج شاه نبود. او البته ميگفت كه شاه بايد سلطنت كند نه حكومت. مصدق از چندماه پيش ميدانست اشرف (خواهر دوقلوي شاه) و ملكه مادر عليه او به توطئه مشغولند. پس به واسطه حسين علا (وزير دربار) براي شاه پيام فرستاد كه جلوي توطئههاي آنها را بگيرد. اما شاه نه ميخواست و نه ميتوانست مانع اقدامات اطرافيان خود شود، بنابراين «تصميم گرفت در برابر مصدق دست به حمله متقابل بزند». («مصدق و نبرد قدرت» محمدعلي همايون كاتوزيان) اين «حمله متقابل»، تهديد شاه به خروج از كشور بود. حسين علا روزي در ديدار با مصدق به او گفت شاه قصد دارد به اروپا برود «چون كاري براي او نمانده تا انجام دهد». مصدق كوشيد با سخناني دلگرم كننده شاه را از اين تصميم منصرف كند. همزمان دكتر عبدالله معظمي (نماينده برجسته مجلس و از رهبران نهضت ملي) كه به كار ميانجيگري و رفع اختلاف ميان دولت و دربار مشغول بود، اقدامات خود را گسترش داد و باعث شد گروه پارلماني جبهه ملي گروهي را براي ايجاد تفاهم ميان شاه و مصدق به دربار بفرستد. معظمي، شايگان، سنجابي، پارسا، حاجسيدجوادي، ميلاني و جلاليموسوي اعضاي اين گروه بودند. اين گروه روز پنجم اسفند به ضيافت دربار دعوت شدند و با شاه ناهار خوردند. شاه در اين ملاقات از مصدق و اقدامات دولت به نيكي ياد كرد. نمايندگان كه از سخنان شاه بهتزده و خوشحال شده بودند، از دربار مستقيماً به منزل مصدق رفتند تا خبر ملاقات را به او برسانند. دكتر مصدق در خاطرات خود نوشته است هنگامي كه در منزل با اين گروه مشغول صحبت بوده، از دربار تلفني به معظمي خبر دادهاند كه شاه قصد قطعي براي سفر دارد و علا براي مذاكره در اين مورد راهي خانه مصدق است. مصدق هنگامي كه از منصرف كردن شاه نااميد ميشود، ميپذيرد كه موضوع را محرمانه نگاه دارد و در تدارك سفر همراهي نشان دهد. اما روايت علا و سفير آمريكا با آنچه مصدق و چند تن از نمايندگان حاضر در ضيافت دربار و خانه نخستوزير گفتهاند تفاوت دارد.
روايت علا
حسين علا شامگاه ششم اسفند به ديدن لوي هندرسن (سفير وقت ايالات متحده در تهران) رفت و «مطالب بسيار محرمانهاي» را با او در ميان گذاشت. مضمون گزارش هندرسن از اين ملاقات در كتاب «خواب آشفته نفت» نوشته محمدعلي موحد چنين آمده است: «[به گفته علا] مصدق در ملاقات ديروز (5 اسفند) خود با شاه گفته بود كه شايد بهتر باشد شاه مدتي در خارج كشور بماند تا اوضاع آرام گيرد. شاه از پيشنهاد مصدق استقبال نموده و پرسيده بود كي ميتواند از كشور خارج شود؟ مصدق گفته بود همين شنبه 28 فوريه (9 اسفندماه 1331). مصدق در اين ملاقات... تأكيد كرده بود كه به شاه وفادار است و سفر شاه را هم براي خاطر خود او پيشنهاد ميكند. سفر شاه مانع از آن خواهد شد كه تحريكات ضد دولت به نام دربار تمام شود. شاه امروز صبح (6 اسفند) به علا گفته است اعصابش چنان خراب است كه نميتواند تا 28 فوريه در تهران بماند و ميخواهد صبح 26 فوريه (7 اسفند) با اتومبيل روانه بغداد شود و پس از زيارت مشاهد مشرفه كربلا و نجف به اروپا برود. علا هر قدر اصرار كرده است كه شاه حركت خود را به تأخير بيندازد موفق نشده و او در عزم خود راسخ مانده است. نخستوزير (مصدق) هم به علا گفته بود كه بهتر است شاه همين فردا راه بيفتد، اما اينك به اصرار علا قانع شده است كه حركت شاه تا شنبه به تأخير بيفتد».
اخبار مربوط به اين سفر كه قرار بود محرمانه بماند، از صبح روز نهم اسفند در شهر پيچيد و همه جا گفته شد نخستوزير در صدد بيرون راندن شاه از كشور است. قرار بود مصدق آن روز ناهار را مهمان دربار باشد و با شاه خداحافظي كند. آيتالله بهبهاني صبح با مصدق تماس گرفت و از ماجراي سفر شاه و دليل موافقت نخستوزير با آن پرسيد. ساعتي بعد گروهي از اعضاي حزب زحمتكشان بقايي و عدهاي از بزنبهادرهاي شهر كه تحت نفوذ آيتالله كاشاني و آيتالله بهبهاني بودند در برابر كاخ سلطنتي اجتماع كردند. بهبهاني، شيخبهاءالدين نوري، گروهي از نمايندگان مجلس از جمله بقايي و آيتالله كاشاني براي منصرف كردن شاه نزد او رفتند. مصدق نيز در كاخ حضور داشت و شاه را تشويق كرد در كشور بماند. او در اين هنگام يادداشتي از سفير آمريكا دريافت كرد كه از نخستوزير براي امري بسيار مهم درخواست ملاقات فوري كرده بود. مصدق با توجه به حوادث بعدي اين يادداشت را توطئهاي براي بيرون كشيدن خود از كاخ دانسته است تا به دست اوباش به قتل برسد. او هنگام خروج از كاخ متوجه سروصداي زياد ناشي از ازدهام در برابر خروجي اصلي كاخ ميشود و تصميم ميگيرد از در كوچك ديگري محوطه كاخ را ترك كند. جمعيت كه موضوع را ميفهمد، اتومبيل نخستوزير را تعقيب ميكند و به خانه او حملهور ميشود. رهبري مهاجمان را شعبان بيمخ، طيب حاجرضايي و حسين رمضانيخي به عهده داشتند. از طرف مقابل نيز هواداران نيروي سوم (حزب خليل ملكي) به رهبري جلال آلاحمد دفاع از خانه مصدق را به عهده گرفتند. مصدق سرانجام از راه پشتبام به ستاد ارتش گريخت و از حادثه جان به در برد، اما زنجيره توطئهها تا سقوط او در 28 مرداد سال بعد متوقف نشد.
روايت مصدق
روايت دكتر مصدق از ماجراي سفر شاه اما، به كلي متفاوت است. مصدق به شيوه حكومت مشروطه سلطنتي عقيده داشت، بنابراين خواستار عزل يا اخراج شاه نبود. او البته ميگفت كه شاه بايد سلطنت كند نه حكومت. مصدق از چندماه پيش ميدانست اشرف (خواهر دوقلوي شاه) و ملكه مادر عليه او به توطئه مشغولند. پس به واسطه حسين علا (وزير دربار) براي شاه پيام فرستاد كه جلوي توطئههاي آنها را بگيرد. اما شاه نه ميخواست و نه ميتوانست مانع اقدامات اطرافيان خود شود، بنابراين «تصميم گرفت در برابر مصدق دست به حمله متقابل بزند». («مصدق و نبرد قدرت» محمدعلي همايون كاتوزيان) اين «حمله متقابل»، تهديد شاه به خروج از كشور بود. حسين علا روزي در ديدار با مصدق به او گفت شاه قصد دارد به اروپا برود «چون كاري براي او نمانده تا انجام دهد». مصدق كوشيد با سخناني دلگرم كننده شاه را از اين تصميم منصرف كند. همزمان دكتر عبدالله معظمي (نماينده برجسته مجلس و از رهبران نهضت ملي) كه به كار ميانجيگري و رفع اختلاف ميان دولت و دربار مشغول بود، اقدامات خود را گسترش داد و باعث شد گروه پارلماني جبهه ملي گروهي را براي ايجاد تفاهم ميان شاه و مصدق به دربار بفرستد. معظمي، شايگان، سنجابي، پارسا، حاجسيدجوادي، ميلاني و جلاليموسوي اعضاي اين گروه بودند. اين گروه روز پنجم اسفند به ضيافت دربار دعوت شدند و با شاه ناهار خوردند. شاه در اين ملاقات از مصدق و اقدامات دولت به نيكي ياد كرد. نمايندگان كه از سخنان شاه بهتزده و خوشحال شده بودند، از دربار مستقيماً به منزل مصدق رفتند تا خبر ملاقات را به او برسانند. دكتر مصدق در خاطرات خود نوشته است هنگامي كه در منزل با اين گروه مشغول صحبت بوده، از دربار تلفني به معظمي خبر دادهاند كه شاه قصد قطعي براي سفر دارد و علا براي مذاكره در اين مورد راهي خانه مصدق است. مصدق هنگامي كه از منصرف كردن شاه نااميد ميشود، ميپذيرد كه موضوع را محرمانه نگاه دارد و در تدارك سفر همراهي نشان دهد. اما روايت علا و سفير آمريكا با آنچه مصدق و چند تن از نمايندگان حاضر در ضيافت دربار و خانه نخستوزير گفتهاند تفاوت دارد.
روايت علا
حسين علا شامگاه ششم اسفند به ديدن لوي هندرسن (سفير وقت ايالات متحده در تهران) رفت و «مطالب بسيار محرمانهاي» را با او در ميان گذاشت. مضمون گزارش هندرسن از اين ملاقات در كتاب «خواب آشفته نفت» نوشته محمدعلي موحد چنين آمده است: «[به گفته علا] مصدق در ملاقات ديروز (5 اسفند) خود با شاه گفته بود كه شايد بهتر باشد شاه مدتي در خارج كشور بماند تا اوضاع آرام گيرد. شاه از پيشنهاد مصدق استقبال نموده و پرسيده بود كي ميتواند از كشور خارج شود؟ مصدق گفته بود همين شنبه 28 فوريه (9 اسفندماه 1331). مصدق در اين ملاقات... تأكيد كرده بود كه به شاه وفادار است و سفر شاه را هم براي خاطر خود او پيشنهاد ميكند. سفر شاه مانع از آن خواهد شد كه تحريكات ضد دولت به نام دربار تمام شود. شاه امروز صبح (6 اسفند) به علا گفته است اعصابش چنان خراب است كه نميتواند تا 28 فوريه در تهران بماند و ميخواهد صبح 26 فوريه (7 اسفند) با اتومبيل روانه بغداد شود و پس از زيارت مشاهد مشرفه كربلا و نجف به اروپا برود. علا هر قدر اصرار كرده است كه شاه حركت خود را به تأخير بيندازد موفق نشده و او در عزم خود راسخ مانده است. نخستوزير (مصدق) هم به علا گفته بود كه بهتر است شاه همين فردا راه بيفتد، اما اينك به اصرار علا قانع شده است كه حركت شاه تا شنبه به تأخير بيفتد».
اخبار مربوط به اين سفر كه قرار بود محرمانه بماند، از صبح روز نهم اسفند در شهر پيچيد و همه جا گفته شد نخستوزير در صدد بيرون راندن شاه از كشور است. قرار بود مصدق آن روز ناهار را مهمان دربار باشد و با شاه خداحافظي كند. آيتالله بهبهاني صبح با مصدق تماس گرفت و از ماجراي سفر شاه و دليل موافقت نخستوزير با آن پرسيد. ساعتي بعد گروهي از اعضاي حزب زحمتكشان بقايي و عدهاي از بزنبهادرهاي شهر كه تحت نفوذ آيتالله كاشاني و آيتالله بهبهاني بودند در برابر كاخ سلطنتي اجتماع كردند. بهبهاني، شيخبهاءالدين نوري، گروهي از نمايندگان مجلس از جمله بقايي و آيتالله كاشاني براي منصرف كردن شاه نزد او رفتند. مصدق نيز در كاخ حضور داشت و شاه را تشويق كرد در كشور بماند. او در اين هنگام يادداشتي از سفير آمريكا دريافت كرد كه از نخستوزير براي امري بسيار مهم درخواست ملاقات فوري كرده بود. مصدق با توجه به حوادث بعدي اين يادداشت را توطئهاي براي بيرون كشيدن خود از كاخ دانسته است تا به دست اوباش به قتل برسد. او هنگام خروج از كاخ متوجه سروصداي زياد ناشي از ازدهام در برابر خروجي اصلي كاخ ميشود و تصميم ميگيرد از در كوچك ديگري محوطه كاخ را ترك كند. جمعيت كه موضوع را ميفهمد، اتومبيل نخستوزير را تعقيب ميكند و به خانه او حملهور ميشود. رهبري مهاجمان را شعبان بيمخ، طيب حاجرضايي و حسين رمضانيخي به عهده داشتند. از طرف مقابل نيز هواداران نيروي سوم (حزب خليل ملكي) به رهبري جلال آلاحمد دفاع از خانه مصدق را به عهده گرفتند. مصدق سرانجام از راه پشتبام به ستاد ارتش گريخت و از حادثه جان به در برد، اما زنجيره توطئهها تا سقوط او در 28 مرداد سال بعد متوقف نشد.
چهارشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۳
بمباندازي
محمدعلي شاه قاجار روز هشتم اسفند 1286 در حالي كه براي گردش عازم دوشانتپه در شرق تهران بود با نارنجك (بمب) مورد سوءقصد قرار گرفت، اما آسيب نديد. اين سوءقصد كه بعدها معلوم شد توسط حيدرخان عمو اوغلي و همدستان او در كميته باكو (يا «فرقه اجتماعيون عاميون مسلمانهاي قفقازيه») طراحي و اجرا شده بود، شيوه محمدعلي شاه را (كه از چندي پيش در برابر مجلس و مشروطهخواهان راه مسالمت پيش گرفته بود) دوباره به مسير اول بازگرداند و دشمنيها را تازه كرد. شاه حدود دو ماه پس از اين حادثه ستاد خود را به باغشاه منتقل كرد و سرانجام در اوايل تيرماه 1287 دستور به توپ بستن مجلس و برچيدن دستگاه مشروطه را صادر كرد كه آغاز دوران اسبتداد صغير بود.
سوءقصد
محمدعلي شاه كشمكش با مجلس و مشروطهخواهان را از نخستين روزهاي سلطنت و با دعوت نكردن از نمايندگان دارالشوراء به مراسم تاجگذاري خود آغاز كرده بود. او وزيران را به بياعتنايي به مجلس تشويق كرد و ميرزا علياصغرخان امينالسلطان (صدراعظم مقتدر سابق كه در اروپا به سر ميبرد) را بهرغم تمايل مشروطهخواهان براي صدارت به ايران فراخواند. در اين هنگام مجلس مشغول تدوين متمم قانون اساسي بود و اختلاف ميان علما بر سر مشروطه و مشروعه نيز جريان داشت. هنوز چانهزني امينالسلطان با سران مجلس براي كسب اختيارات بيشتر براي شاه پايان نيافته بود كه او به قتل رسيد. اعتراض مردم شهرهاي مختلف نسبت به پافشاري شاه براي به دست آوردن اختيارات مزيد بر علت شد تا او عقبنشيني كند و متعهد شود كه به قانون اساسي احترام بگذارد.
دور بعدي كشمكش با اقدام آزاديخواهان مجلس براي كاستن از بودجه دربار و افزايش فشار راديكالها براي اصلاحات غيرديني آغاز شد. درباريان، شاهزادگان و كاركنان قصور سلطنتي كه منافع خود را در خطر ميديدند با همراهي شيخفضلالله نوري كه از گستاخي راديكالها خشمگين بود خود را براي مقابله با مجلس آماده كردند. تجمع اين جماعت در ميدان توپخانه و حركت آنها به سوي مجلس با واكنش مدافعان مجلس و اعضاي انجمنهاي مشروطهخواه روبرو شد و شكست خورد. شاه بار ديگر عقبنشيني كرد و براي وفاداري به مشروطه سوگند ياد كرد. او گويا از برخورد حذفي با مجلس و مشروطهخواهان نااميد شده بود و به تدريج راه مسالمت در پيش ميگرفت كه حادثه سوءقصد پيش آمد.
احمد كسروي در «تاريخ مشروطه ايران» ماجراي حمله به محمدعلي شاه در روز هشتم اسفند 1286 را چنين شرح داده است: «محمدعلي ميرزا براي گردش آهنگ دوشانتپه را داشت و چون با شكوه و دبدبه از دربار بيرون آمد يك كالسكه دودي (اتومبيل) از جلو و كالسكه شش اسبي پادشاهي در پشت سر آن و غلامان كشيكخانه با اميربهادر در پيرامون روانه گرديدند. با اين شكوه و آرايش كه راه ميرفتند چون خيابان باغوحش (اكباتان) را به پايان رسانيده خواستند به خيابان ظلالسلطان بپيچند، در همانجا ناگهان نارنجكي به زمين خورد و با يك آواي سختي تركيد. دو تن كشته و چند تن زخم يافتند و شيشههاي اتومبيل خرد گرديد. هنوز آواي آن پريده نشده، نارنجك ديگري چند گام دورتر تركيد كه باز چند تن كشته شده چند تن زخم يافتند. شاه كه در كالسكه شش اسبي ميبود گزندي به او نرسيد و همين كه آواي نارنجك را شنيد از كالسكه پايين آمده پيرامونيان گردش را گرفتند و بيمناك و شتابزده خود را به خانه كالسكهچي باشي كه در آن نزديكي ميبود رسانيدند. غلامان كشيكخانه همينكه آواي نارنجك را شنيدند از هم پراكندند، در اينجا و آنجا دست به تاراج و چپاول يازيدند، سپس چون شنيدند كه شاه زنده است دوباره بازگشتند و شورش و بههمخوردگيها كه پديد آمده بود از ميان برخاست. شاه ساعتي در خانه كالسكهچي باشي آسود، سپس با پاي پياده به دربار رفت و همان روز خود او با تلگراف داستان را به شهرها آگاهي فرستاد.»
پيگيري بينتيجه
به گفته سيدحسن تقيزاده كه خود در آن هنگام از نمايندگان تندروري مجلس محسوب ميشد: «بعد از قضيه توپخانه (كه به خير مجلس تمام شد) يواش يواش ميانه او (محمدعليشاه) با مجلس گرم ميشد؛ ولي از لحاظ بمب دلش چركين شد. تصميم قطعي گرفت مجلس را از بين ببرد. اينها (مشروطهخواهان) هم زيادهروي به حد افراط كردند.» («زندگي طوفاني» خاطرات سيدحسن تقيزاده)
«زيادهروي»هايي كه تقيزاده به آن اشاره ميكند، علاوه بر هتاكي عليه شاه در مطبوعات، به شيوه پيگيري حادثه ترور نيز دلالت ميكند. مأموران نظميه ساعتي پس از حادثه خانهاي را كه بمبها از آن پرتاب شده بود شناسايي كردند. اين خانه خالي از سكنه بود و در آن ابزار بمبسازي و تغيير چهره پيدا شد. چندي بعد چهار تن آذربايجاني كه با گاري از تهران خارج شده بودند به ظن دست داشتن در حادثه بازداشت و زنداني شدند. بازجويي از بازداشت شدگان ادامه داشت كه اعضاي انجمنهاي مشروطهخواه در تهران به شيوه رفتار با آنها اعتراض كردند و نظميه را براي آزاد كردن آنها تحت فشار قرار دادند. نظميه سرانجام تسليم شد و آنها را آزاد كرد. اما سالها بعد معلوم شد كه از قضا همان چهار تن كه از نزديكان حيدرخان عمو اوغلي بودند، بمبها را پرتاب كرده بودند. خود حيدرخان نيز از جمله مظنوناني بود كه مورد بازجويي قرار گرفت ولي بيگناه شناخته و آزاد شد. «محمدعلي ميرزا روزهاي نخست خونسردي نشان داده آن [حادثه] را دستاويزي براي رنجيدگي از مجلس و آزاديخواهان نميگرفت. ولي چون از جستجو نتيجه به دست نيامد به دلتنگي آغاز كرده يك نامه گلهآميزي به مجلس نوشت كه در آن چنين ميگفت: اگر تا چند روز ديگر هم اثري از تعيين محركين و دستگيري مرتكبين ظاهر نشود لابد (بيشك) بعضي اقدامات مجدانه به عمل خواهد آمد كه خيانت مجرمين هويدا و اغراض مغرضين آشكار و پيدا شود.» («تاريخ مشروطه») همين دلخوري محمدعلي ميرزا تا رفتن به باغشاه و به توپ بستن مجلس ادامه يافت.
سوءقصد
محمدعلي شاه كشمكش با مجلس و مشروطهخواهان را از نخستين روزهاي سلطنت و با دعوت نكردن از نمايندگان دارالشوراء به مراسم تاجگذاري خود آغاز كرده بود. او وزيران را به بياعتنايي به مجلس تشويق كرد و ميرزا علياصغرخان امينالسلطان (صدراعظم مقتدر سابق كه در اروپا به سر ميبرد) را بهرغم تمايل مشروطهخواهان براي صدارت به ايران فراخواند. در اين هنگام مجلس مشغول تدوين متمم قانون اساسي بود و اختلاف ميان علما بر سر مشروطه و مشروعه نيز جريان داشت. هنوز چانهزني امينالسلطان با سران مجلس براي كسب اختيارات بيشتر براي شاه پايان نيافته بود كه او به قتل رسيد. اعتراض مردم شهرهاي مختلف نسبت به پافشاري شاه براي به دست آوردن اختيارات مزيد بر علت شد تا او عقبنشيني كند و متعهد شود كه به قانون اساسي احترام بگذارد.
دور بعدي كشمكش با اقدام آزاديخواهان مجلس براي كاستن از بودجه دربار و افزايش فشار راديكالها براي اصلاحات غيرديني آغاز شد. درباريان، شاهزادگان و كاركنان قصور سلطنتي كه منافع خود را در خطر ميديدند با همراهي شيخفضلالله نوري كه از گستاخي راديكالها خشمگين بود خود را براي مقابله با مجلس آماده كردند. تجمع اين جماعت در ميدان توپخانه و حركت آنها به سوي مجلس با واكنش مدافعان مجلس و اعضاي انجمنهاي مشروطهخواه روبرو شد و شكست خورد. شاه بار ديگر عقبنشيني كرد و براي وفاداري به مشروطه سوگند ياد كرد. او گويا از برخورد حذفي با مجلس و مشروطهخواهان نااميد شده بود و به تدريج راه مسالمت در پيش ميگرفت كه حادثه سوءقصد پيش آمد.
احمد كسروي در «تاريخ مشروطه ايران» ماجراي حمله به محمدعلي شاه در روز هشتم اسفند 1286 را چنين شرح داده است: «محمدعلي ميرزا براي گردش آهنگ دوشانتپه را داشت و چون با شكوه و دبدبه از دربار بيرون آمد يك كالسكه دودي (اتومبيل) از جلو و كالسكه شش اسبي پادشاهي در پشت سر آن و غلامان كشيكخانه با اميربهادر در پيرامون روانه گرديدند. با اين شكوه و آرايش كه راه ميرفتند چون خيابان باغوحش (اكباتان) را به پايان رسانيده خواستند به خيابان ظلالسلطان بپيچند، در همانجا ناگهان نارنجكي به زمين خورد و با يك آواي سختي تركيد. دو تن كشته و چند تن زخم يافتند و شيشههاي اتومبيل خرد گرديد. هنوز آواي آن پريده نشده، نارنجك ديگري چند گام دورتر تركيد كه باز چند تن كشته شده چند تن زخم يافتند. شاه كه در كالسكه شش اسبي ميبود گزندي به او نرسيد و همين كه آواي نارنجك را شنيد از كالسكه پايين آمده پيرامونيان گردش را گرفتند و بيمناك و شتابزده خود را به خانه كالسكهچي باشي كه در آن نزديكي ميبود رسانيدند. غلامان كشيكخانه همينكه آواي نارنجك را شنيدند از هم پراكندند، در اينجا و آنجا دست به تاراج و چپاول يازيدند، سپس چون شنيدند كه شاه زنده است دوباره بازگشتند و شورش و بههمخوردگيها كه پديد آمده بود از ميان برخاست. شاه ساعتي در خانه كالسكهچي باشي آسود، سپس با پاي پياده به دربار رفت و همان روز خود او با تلگراف داستان را به شهرها آگاهي فرستاد.»
پيگيري بينتيجه
به گفته سيدحسن تقيزاده كه خود در آن هنگام از نمايندگان تندروري مجلس محسوب ميشد: «بعد از قضيه توپخانه (كه به خير مجلس تمام شد) يواش يواش ميانه او (محمدعليشاه) با مجلس گرم ميشد؛ ولي از لحاظ بمب دلش چركين شد. تصميم قطعي گرفت مجلس را از بين ببرد. اينها (مشروطهخواهان) هم زيادهروي به حد افراط كردند.» («زندگي طوفاني» خاطرات سيدحسن تقيزاده)
«زيادهروي»هايي كه تقيزاده به آن اشاره ميكند، علاوه بر هتاكي عليه شاه در مطبوعات، به شيوه پيگيري حادثه ترور نيز دلالت ميكند. مأموران نظميه ساعتي پس از حادثه خانهاي را كه بمبها از آن پرتاب شده بود شناسايي كردند. اين خانه خالي از سكنه بود و در آن ابزار بمبسازي و تغيير چهره پيدا شد. چندي بعد چهار تن آذربايجاني كه با گاري از تهران خارج شده بودند به ظن دست داشتن در حادثه بازداشت و زنداني شدند. بازجويي از بازداشت شدگان ادامه داشت كه اعضاي انجمنهاي مشروطهخواه در تهران به شيوه رفتار با آنها اعتراض كردند و نظميه را براي آزاد كردن آنها تحت فشار قرار دادند. نظميه سرانجام تسليم شد و آنها را آزاد كرد. اما سالها بعد معلوم شد كه از قضا همان چهار تن كه از نزديكان حيدرخان عمو اوغلي بودند، بمبها را پرتاب كرده بودند. خود حيدرخان نيز از جمله مظنوناني بود كه مورد بازجويي قرار گرفت ولي بيگناه شناخته و آزاد شد. «محمدعلي ميرزا روزهاي نخست خونسردي نشان داده آن [حادثه] را دستاويزي براي رنجيدگي از مجلس و آزاديخواهان نميگرفت. ولي چون از جستجو نتيجه به دست نيامد به دلتنگي آغاز كرده يك نامه گلهآميزي به مجلس نوشت كه در آن چنين ميگفت: اگر تا چند روز ديگر هم اثري از تعيين محركين و دستگيري مرتكبين ظاهر نشود لابد (بيشك) بعضي اقدامات مجدانه به عمل خواهد آمد كه خيانت مجرمين هويدا و اغراض مغرضين آشكار و پيدا شود.» («تاريخ مشروطه») همين دلخوري محمدعلي ميرزا تا رفتن به باغشاه و به توپ بستن مجلس ادامه يافت.
سهشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۳
دوشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۳
افزايش اختيارات
محمدرضا شاه پهلوي در هفتههاي پس از حادثه 15 بهمن 1327 با جديت تمام مشغول تدارك افزايش اختيارات خود و بهره بردن از موقعيتي بود كه ماجراي ترور نافرجام عليه او در اختيارش ميگذارد. شاه روز 15 بهمن به جشن سالگرد دانشگاه تهران رفته بود كه توسط شخصي به نام ناصر فخرآرايي هدف پنج گلوله قرار گرفت، اما جان به در برد. فخرآرايي به عنوان عكاس روزنامه پرچم اسلام در مراسم حاضر شده بود، هر چند گفته ميشد با حزب توده نيز مرتبط است. اين ترور نافرجام از جهات متعدد در ميان ماجراهاي دوران سلطنت محمدرضا شاه پهلوي اهميت دارد. قتل فخرآرايي توسط افسران حاضر در صحنه باعث شد هرگز تحريككنندگان اصلي حادثه شناسايي نشوند. حزب توده، آيتالله كاشاني و سپهبد رزمآرا (رئيس وقت ستاد ارتش) به دست داشتن در اين طرح متهم شدهاند. رزمآرا افسري توانا و بسيار جاهطلب بود كه به اعتقاد گروهي از ناظران و پژوهشگران خصلتهايي بسيار شبيه به رضاشاه داشت (علاوه بر اينكه تحصيلكرده هم بود) و در هرج و مرج آن سالهاي صحنه سياست ايران، بيگمان به فكر قبضه قدرت و نجات كشور افتاده بود. گفته ميشود او در عين حال به لحاظ تاكتيكي با گروهي از رهبران حزب توده رابطه داشت. شواهدي وجود دارد كه رزمآرا دستكم از طرح ترور شاه در روز 15 بهمن1327 آگاهي داشته و خود را براي به دست گرفتن قدرت پس از مرگ شاه آماده كرده است. رزمآرا خود دو سال بعد در حالي كه نخستوزير شده بود به دست فدائيان اسلام ترور شد و به قتل رسيد. طرفه اينكه شواهدي نيز مبني بر آگاهي و حتي نقش دربار در اين ترور وجود دارد.
ترور
«15 بهمن سالگرد تأسيس دانشگاه تهران بود و هر سال شاه شخصاً در مراسمي كه برپا ميشد شركت ميكرد. مراسم عبارت بود از خطابهاي كه ميبايست رئيس دانشگاه در تالار دانشكده حقوق ايراد كند و برنامههاي ديگر و بعد بازديد شاه از تأسيسات جديد دانشگاه... وقتي شاه از اتومبيل سلطنتي پياده شد و چند ثانيه مكث كرد، يكي از خبرنگاران هفتتيري را كه در جلد دوربين عكاسي مخفي كرده بود، بيرون كشيد و به سمت شاه چند گلوله شليك كرد. يك گلوله لباس نظامي شاه را سوراخ كرد و يك گلوله ديگر پوست لب بالاي او را از بين برد و درست در آن موقع شاه چرخيد و گلوله ديگر لباس او را از پهلو يا پشت دريد... ميگفتند سرهنگ دفتري يا سرهنگ صفاري با اسلحه كمري خود ضارب را از پاي درآورد... ظاهراً دكتر اقبال فوراً شاه را به بيمارستان ارتش در سه راه عباسآباد رساند و شاه را پس از پانسمان زخمها به كاخ بردند.» («نگاهي از درون» خاطرات سياسي جواد صدر، رئيس وقت دفتر نخستوزير)
ترور شاه جوان همدردي افكار عمومي را برانگيخته بود. از سوي ديگر فخرآرايي ظاهراً «خبرنگار» روزنامه «پرچم اسلام» (نزديك به آيتالله كاشاني) معرفي ميشد و در جيبش رسيدي پيدا شده بود كه نشان ميداد مبلغي به اتحاديه روزنامهنگاران وابسته به جنبش كارگري طرفدار «حزب توده» پرداخته است. بنابراين بهانه كافي براي برخورد همزمان با روزنامههاي مخالف، رجال مذهبي و سياسي و حزب توده به دست آمد. دولت همان روز ضمن اعلام برقراري حكومت نظامي، حزب توده را غيرقانوني اعلام كرد و تعداد زيادي از روزنامهها را بست. آيتالله كاشاني بازداشت و به خرمآباد تبعيد شد، مصدق كه در احمدآباد به سر ميبرد تحت نظر قرار گرفت و دستور تشكيل مجلس مؤسسان براي اصلاح قانون اساسي صادر شد.
مؤسسان
شاه از مدتي قبل به فكر تغيير در قانون اساسي و به دست آوردن حق انحلال مجلس افتاده بود، اما شرايط سياسي اجازه طرح علني آن را نميداد. به گفته سيدحسن تقيزاده كه در آن هنگام از نمايندگان برجسته مجلس (دوره پانزدهم) محسوب ميشد، شاه اين تمايل خود را با سيدضياءالدين طباطبايي در ميان گذاشته بود، هر چند با مخالفت او روبرو شده بود. فضاي پس از سوءقصد اين فرصت را به شاه داد كه دستور تشكيل مجلس مؤسسان را صادر كند. او در ديداري كه روز 5 اسفند (روزي چون امروز) با نمايندگان فراكسيونهاي مختلف مجلس شوراي ملي داشت، گفته بود اين نميشود كه دولتها را شما بياوريد و ببريد و گلولهاش را من بخورم! بنابراين به دولت دستور دادهام مجلس مؤسسان را تشكيل دهد تا اختيار انحلال مجلس براي من در قانون اساسي پيشبيني شود. «آخر هم مجلس مؤسسان درست شد و تصويب كرد كه اصلاً پادشاه حق دارد مجلس را بدون مراجعه به سنا منحل كند. [شاه] خيلي علاقه به آن كار داشت. مرحوم هژير وزير دربار و آقاي ساعد نخستوزير بودند. عدهاي را (كه حكيمالملك و مرحوم آميز محمد صادق طباطبايي و مستشارالدوله بودند) دعوت كرد. هژير همه چيز را درست ميكرد. يك شرحي نوشته بود كه شاه در كشوي ميز خود گذاشته بود. در آنجا نوشته بود حضور اعليحضرت همايوني (مثل اينكه رئيسالوزراء به او مينويسد). ساعد گوش داد، بعد پرسيد من نفهميدم، اين را [مثلاً] چه كسي مينويسد؟ گفت شما مينويسيد! گفت من كه روحم خبر ندارد!» («زندگي طوفاني» خاطرات سيد حسن تقيزاده)
واقعه بهمن 27، علاوه بر اينكه به غيرقانوني شدن حزب توده، تشكيل مجلس سنا (پس از چهل سال)، واگذاري اختيار انحلال مجلس به شاه و محدود شدن مطبوعات مخالف دربار انجاميد، نقش مهمي نيز در تقويت روحيه شاه داشت. او كه در همين سال از يك سانحه هوايي نيز جان سالم به در برده بود، وقتي پس از سوءقصد خود را زنده و سالم ديد، مطمئن شد كه مورد لطف ويژه خداوند قرار دارد. به نوشته ماروين زونيس (نويسنده كتاب «شكست شاهانه»)، اين اعتقاد در تكوين شخصيت او به عنوان پادشاهي داراي عقده خودشيفتگي و جنون عظمتپرستي نقش تعيين كنندهاي داشت. با همين نگاه روانشناسانه است كه زونيس عقيده دارد آگاهي يافتن شاه نسبت به بيماري سرطانش در آخرين سال سلطنت، براي او به معني پايان يافتن اين لطف ويژه تلقي شده و باعث فروريختن شخصيت و اراده او شده است.
ترور
«15 بهمن سالگرد تأسيس دانشگاه تهران بود و هر سال شاه شخصاً در مراسمي كه برپا ميشد شركت ميكرد. مراسم عبارت بود از خطابهاي كه ميبايست رئيس دانشگاه در تالار دانشكده حقوق ايراد كند و برنامههاي ديگر و بعد بازديد شاه از تأسيسات جديد دانشگاه... وقتي شاه از اتومبيل سلطنتي پياده شد و چند ثانيه مكث كرد، يكي از خبرنگاران هفتتيري را كه در جلد دوربين عكاسي مخفي كرده بود، بيرون كشيد و به سمت شاه چند گلوله شليك كرد. يك گلوله لباس نظامي شاه را سوراخ كرد و يك گلوله ديگر پوست لب بالاي او را از بين برد و درست در آن موقع شاه چرخيد و گلوله ديگر لباس او را از پهلو يا پشت دريد... ميگفتند سرهنگ دفتري يا سرهنگ صفاري با اسلحه كمري خود ضارب را از پاي درآورد... ظاهراً دكتر اقبال فوراً شاه را به بيمارستان ارتش در سه راه عباسآباد رساند و شاه را پس از پانسمان زخمها به كاخ بردند.» («نگاهي از درون» خاطرات سياسي جواد صدر، رئيس وقت دفتر نخستوزير)
ترور شاه جوان همدردي افكار عمومي را برانگيخته بود. از سوي ديگر فخرآرايي ظاهراً «خبرنگار» روزنامه «پرچم اسلام» (نزديك به آيتالله كاشاني) معرفي ميشد و در جيبش رسيدي پيدا شده بود كه نشان ميداد مبلغي به اتحاديه روزنامهنگاران وابسته به جنبش كارگري طرفدار «حزب توده» پرداخته است. بنابراين بهانه كافي براي برخورد همزمان با روزنامههاي مخالف، رجال مذهبي و سياسي و حزب توده به دست آمد. دولت همان روز ضمن اعلام برقراري حكومت نظامي، حزب توده را غيرقانوني اعلام كرد و تعداد زيادي از روزنامهها را بست. آيتالله كاشاني بازداشت و به خرمآباد تبعيد شد، مصدق كه در احمدآباد به سر ميبرد تحت نظر قرار گرفت و دستور تشكيل مجلس مؤسسان براي اصلاح قانون اساسي صادر شد.
مؤسسان
شاه از مدتي قبل به فكر تغيير در قانون اساسي و به دست آوردن حق انحلال مجلس افتاده بود، اما شرايط سياسي اجازه طرح علني آن را نميداد. به گفته سيدحسن تقيزاده كه در آن هنگام از نمايندگان برجسته مجلس (دوره پانزدهم) محسوب ميشد، شاه اين تمايل خود را با سيدضياءالدين طباطبايي در ميان گذاشته بود، هر چند با مخالفت او روبرو شده بود. فضاي پس از سوءقصد اين فرصت را به شاه داد كه دستور تشكيل مجلس مؤسسان را صادر كند. او در ديداري كه روز 5 اسفند (روزي چون امروز) با نمايندگان فراكسيونهاي مختلف مجلس شوراي ملي داشت، گفته بود اين نميشود كه دولتها را شما بياوريد و ببريد و گلولهاش را من بخورم! بنابراين به دولت دستور دادهام مجلس مؤسسان را تشكيل دهد تا اختيار انحلال مجلس براي من در قانون اساسي پيشبيني شود. «آخر هم مجلس مؤسسان درست شد و تصويب كرد كه اصلاً پادشاه حق دارد مجلس را بدون مراجعه به سنا منحل كند. [شاه] خيلي علاقه به آن كار داشت. مرحوم هژير وزير دربار و آقاي ساعد نخستوزير بودند. عدهاي را (كه حكيمالملك و مرحوم آميز محمد صادق طباطبايي و مستشارالدوله بودند) دعوت كرد. هژير همه چيز را درست ميكرد. يك شرحي نوشته بود كه شاه در كشوي ميز خود گذاشته بود. در آنجا نوشته بود حضور اعليحضرت همايوني (مثل اينكه رئيسالوزراء به او مينويسد). ساعد گوش داد، بعد پرسيد من نفهميدم، اين را [مثلاً] چه كسي مينويسد؟ گفت شما مينويسيد! گفت من كه روحم خبر ندارد!» («زندگي طوفاني» خاطرات سيد حسن تقيزاده)
واقعه بهمن 27، علاوه بر اينكه به غيرقانوني شدن حزب توده، تشكيل مجلس سنا (پس از چهل سال)، واگذاري اختيار انحلال مجلس به شاه و محدود شدن مطبوعات مخالف دربار انجاميد، نقش مهمي نيز در تقويت روحيه شاه داشت. او كه در همين سال از يك سانحه هوايي نيز جان سالم به در برده بود، وقتي پس از سوءقصد خود را زنده و سالم ديد، مطمئن شد كه مورد لطف ويژه خداوند قرار دارد. به نوشته ماروين زونيس (نويسنده كتاب «شكست شاهانه»)، اين اعتقاد در تكوين شخصيت او به عنوان پادشاهي داراي عقده خودشيفتگي و جنون عظمتپرستي نقش تعيين كنندهاي داشت. با همين نگاه روانشناسانه است كه زونيس عقيده دارد آگاهي يافتن شاه نسبت به بيماري سرطانش در آخرين سال سلطنت، براي او به معني پايان يافتن اين لطف ويژه تلقي شده و باعث فروريختن شخصيت و اراده او شده است.
یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۳
دانشجويان عليه اقبال
دكتر منوچهر اقبال، نخستوزير سابق و ليدر فراكسيون مليون در مجلس، روز پنجشنبه چهارم اسفند 1339 هنگامي كه براي معالجه دندان به دانشكده دندانپزشكي دانشگاه تهران مراجعه كرده بود، توسط عدهاي از دانشجويان به شدت مورد اعتراض قرار گرفت و خودروي او به آتش كشيده شد. او در تابستان همان سال انتخابات دوره بيستم مجلس را به عنوان نخستوزير برگزار كرده بود كه به دليل دخالت دولت به نفع حزب مليون (به رهبري اقبال) مورد اعتراض شديد گروههاي مختلف سياسي قرار گرفت و باطل اعلام شد. اقبال به دليل همين افتضاح انتخاباتي به درخواست شاه از سمت خود كنارهگيري كرد و جاي خود را به جعفر شريفامامي (وزير صنايع در كابينهاش) داد. شريفامامي انتخابات دوره بيستم را با وعده آزادي كامل تجديد كرد، اما رجال و گروههاي سياسي باز هم به دخالتهاي ساواك و شهرباني اعتراض كردند. از جمله عدهاي از رهبران جبهه ملي به تحصن در مجلس سنا دست زدند و دانشجويان دانشگاه تهران نيز به تظاهرات اعتراضآميز پرداختند. تظاهرات دانشجويان كه از اواسط بهمنماه آغاز شده بود، چند هفته ادامه داشت و به خيابانهاي اطراف دانشگاه كشيده شد. دانشگاه چند روزي تعطيل شد و عدهاي از دانشجويان دستگير شدند. بازار تهران نيز در اين روزها گاهي تعطيل ميشد.
حادثه
دكتر منوچهر اقبال (كه رئيس دانشكده پزشكي دانشگاه نيز بود) در چنين جو ملتهبي، روز 4 اسفند براي درمان دندانهاي خود راهي دانشگاه تهران شد. اقبال اولين نخستوزيري بود كه خود را «غلام خانهزاد» محمدرضاشاه پهلوي معرفي ميكرد و آشكارا ميگفت كه گوش به فرمان او دارد و كابينهاش «كابينه اعليحضرت» است. او در عين حال مسئول فضاحت انتخابات تابستاني 1339 شناخته ميشد و حضورش در ميان دانشجوياني كه به تازگي در اعتراض به سياستهاي انتخاباتي رژيم تظاهرات كرده بودند بياحتياطي كامل بود.
گفته ميشود او در آن روز پنجشنبه، پس از آنكه از دندانهايش عكسبرداري كرد، به عنوان رئيس به بازديد از قسمتهاي مختلف دانشكده پزشكي مشغول شد و با اين كار خشم دانشجويان را بيش از پيش برانگيخت. به نظر ميرسد شرح اين ماجرا در كتاب «دو دهه واپسين حكومت پهلوي» (نوشته حسين آباديان و از توليدات «مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي») به اتكاي اسناد ساواك گردآوري شده باشد. در اين شرح آمده است: «به ناگاه راهروهاي دانشكده شلوغ شد. دانشجويان در حالي كه شعار ميدادند: «غلام خانهزاد آمد – غلام جاننثار آمد» پس از مدتي راهروهاي دانشكده را ترك كردند. در مقابل ديدگان اقبال گروهي از دانشجويان وارد اتاق او شدند و مدت حدود بيستوپنج دقيقه شعار دادند. در همين احوال بين دانشجويان و اقبال مشاجرهاي لفظي روي داد. از آن سوي گروهي در برابر ساختمان دانشكده، راننده او را از اتومبيل پياده كردند و خودروي وي را به آتش كشيدند. دانشجويان حاضر در اتاق براي تماشاي آتشسوزي از آنجا خارج شدند و اقبال نيز با همكاري مأمورين بازرسي دانشگاه خارج شد و يك راست به كلوپ حزب مليون در خيابان كاخ رفت.»
انتظار كبود
ناآراميهاي دانشگاه با شدت عمل مأموران انتظامي و امنيتي پاسخ داده شد. عدهاي از دانشجويان به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. دانشگاه به تصرف مأموران درآمد و شوراي دانشگاه اعلام كرد دانشگاه به مدت نامعلومي تعطيل خواهد بود. اين تعطيلي تا نيمه فروردين سال بعد به طول انجاميد. در اين ميان دوره بيستم مجلس شوراي ملي روز 11 اسفند با حضور شاه گشايش يافت، در حالي كه از ميان چهرههاي ملي و مقبول تنها اللهيار صالح از كاشان به مجلس راه يافته بود. البته گويا ارسلان خلعتبري، سيد جعفر بهبهاني، عبدالرحمن فرامرزي، رحمتالله مقدم و احتمالاً يكي دو نفر ديگر از نمايندگان نيز تا حدودي مورد توجه و علاقه مردم بودند و با اكثريت يكدست مجلس تفاوت داشتند.
اللهيار صالح به هنگام طرح اعتبارنامه نمايندگان، به بهانه مخالفت با اعتبارنامه جمالالدين اخوي (نماينده تهران) به طور مشروح و با ارائه شواهد متعدد، انتخابات دوره بيستم را مخدوش و غير آزاد توصيف كرد و گفت به نفع خود نمايندگان است كه اين مجلس هر چه زودتر منحل شود. از قضا چندي بعد كه شاه تحت فشار دولت كندي ناچار شد علي اميني را به نخستوزيري برگزيند، دوره بيستم مجلس نيز منحل شد.
اتفاق ديگري كه از نظر سمبوليك براي رژيم بسيار اهميت داشت و درست دو روز پس از حادثه چهارم اسفند دانشگاه رخ داد، سفر اليزابت، ملكه انگلستان، به تهران بود. محمدعلي سپانلو (شاعر سرشناس معاصر) كه خود به عنوان دانشجوي حقوق در جريان حوادث دانشگاه حضور داشت، ماجراي استقبال از ملكه انگلستان را در بند دوم منظومه «خانم زمان» چنين توصيف كرده است:
«...گذر كرد موكب، هماگام با كوبش طبل/ گذر كرد و با او زمان پشتورو شد/ گذر ميكند از پل تازه تأسيس/ گذر ميكند از هتلهاي نوساز/ گذر ميكند از خيابان كهنه – به نام جديدش-/ و در جبهه طاقهاي معلق: پيام و خوشامد/ به تصويري از قبرها در افق ره گشوده ست./ گذر ميكند از جدار خيابان/ فرو ميرود در دل شهربندان/ در آئينهها عكس ميبازد آرام./ و پيشاني بامها غرق در پرچم يادبود است./ و آويزها و گلوبندها پرتوِ خون/ و فانوسهايي كه هر لحظه خاموش و روشن ميآيند با شكل انسان و طاعون/ و از ريسه لامپها ساختمانهاي مخروب يا نيمهكاره/ نهفته است در عمق خود وزوز گلههاي ستاره/ هوا حامل انتظاري كبود است./
در اين نظم براق دلخواه/ كه لبخند بيچارگان را به صف كرد/ و با آبي شاد آراست مخروبهها را؛/ در آذين اين روز گستاخ/ فلج دست سازنده را خورد/ و خطي كشيد از مصلّي سوي كاخ./
بدين گونه در باطن روشنايي/ پر از بختك بينوايي است/ پر از مردم گيج/ و بيداري، افسوس.../ خوابي است در مهد خورشيد/ در اين عصر افليج.»
حادثه
دكتر منوچهر اقبال (كه رئيس دانشكده پزشكي دانشگاه نيز بود) در چنين جو ملتهبي، روز 4 اسفند براي درمان دندانهاي خود راهي دانشگاه تهران شد. اقبال اولين نخستوزيري بود كه خود را «غلام خانهزاد» محمدرضاشاه پهلوي معرفي ميكرد و آشكارا ميگفت كه گوش به فرمان او دارد و كابينهاش «كابينه اعليحضرت» است. او در عين حال مسئول فضاحت انتخابات تابستاني 1339 شناخته ميشد و حضورش در ميان دانشجوياني كه به تازگي در اعتراض به سياستهاي انتخاباتي رژيم تظاهرات كرده بودند بياحتياطي كامل بود.
گفته ميشود او در آن روز پنجشنبه، پس از آنكه از دندانهايش عكسبرداري كرد، به عنوان رئيس به بازديد از قسمتهاي مختلف دانشكده پزشكي مشغول شد و با اين كار خشم دانشجويان را بيش از پيش برانگيخت. به نظر ميرسد شرح اين ماجرا در كتاب «دو دهه واپسين حكومت پهلوي» (نوشته حسين آباديان و از توليدات «مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي») به اتكاي اسناد ساواك گردآوري شده باشد. در اين شرح آمده است: «به ناگاه راهروهاي دانشكده شلوغ شد. دانشجويان در حالي كه شعار ميدادند: «غلام خانهزاد آمد – غلام جاننثار آمد» پس از مدتي راهروهاي دانشكده را ترك كردند. در مقابل ديدگان اقبال گروهي از دانشجويان وارد اتاق او شدند و مدت حدود بيستوپنج دقيقه شعار دادند. در همين احوال بين دانشجويان و اقبال مشاجرهاي لفظي روي داد. از آن سوي گروهي در برابر ساختمان دانشكده، راننده او را از اتومبيل پياده كردند و خودروي وي را به آتش كشيدند. دانشجويان حاضر در اتاق براي تماشاي آتشسوزي از آنجا خارج شدند و اقبال نيز با همكاري مأمورين بازرسي دانشگاه خارج شد و يك راست به كلوپ حزب مليون در خيابان كاخ رفت.»
انتظار كبود
ناآراميهاي دانشگاه با شدت عمل مأموران انتظامي و امنيتي پاسخ داده شد. عدهاي از دانشجويان به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. دانشگاه به تصرف مأموران درآمد و شوراي دانشگاه اعلام كرد دانشگاه به مدت نامعلومي تعطيل خواهد بود. اين تعطيلي تا نيمه فروردين سال بعد به طول انجاميد. در اين ميان دوره بيستم مجلس شوراي ملي روز 11 اسفند با حضور شاه گشايش يافت، در حالي كه از ميان چهرههاي ملي و مقبول تنها اللهيار صالح از كاشان به مجلس راه يافته بود. البته گويا ارسلان خلعتبري، سيد جعفر بهبهاني، عبدالرحمن فرامرزي، رحمتالله مقدم و احتمالاً يكي دو نفر ديگر از نمايندگان نيز تا حدودي مورد توجه و علاقه مردم بودند و با اكثريت يكدست مجلس تفاوت داشتند.
اللهيار صالح به هنگام طرح اعتبارنامه نمايندگان، به بهانه مخالفت با اعتبارنامه جمالالدين اخوي (نماينده تهران) به طور مشروح و با ارائه شواهد متعدد، انتخابات دوره بيستم را مخدوش و غير آزاد توصيف كرد و گفت به نفع خود نمايندگان است كه اين مجلس هر چه زودتر منحل شود. از قضا چندي بعد كه شاه تحت فشار دولت كندي ناچار شد علي اميني را به نخستوزيري برگزيند، دوره بيستم مجلس نيز منحل شد.
اتفاق ديگري كه از نظر سمبوليك براي رژيم بسيار اهميت داشت و درست دو روز پس از حادثه چهارم اسفند دانشگاه رخ داد، سفر اليزابت، ملكه انگلستان، به تهران بود. محمدعلي سپانلو (شاعر سرشناس معاصر) كه خود به عنوان دانشجوي حقوق در جريان حوادث دانشگاه حضور داشت، ماجراي استقبال از ملكه انگلستان را در بند دوم منظومه «خانم زمان» چنين توصيف كرده است:
«...گذر كرد موكب، هماگام با كوبش طبل/ گذر كرد و با او زمان پشتورو شد/ گذر ميكند از پل تازه تأسيس/ گذر ميكند از هتلهاي نوساز/ گذر ميكند از خيابان كهنه – به نام جديدش-/ و در جبهه طاقهاي معلق: پيام و خوشامد/ به تصويري از قبرها در افق ره گشوده ست./ گذر ميكند از جدار خيابان/ فرو ميرود در دل شهربندان/ در آئينهها عكس ميبازد آرام./ و پيشاني بامها غرق در پرچم يادبود است./ و آويزها و گلوبندها پرتوِ خون/ و فانوسهايي كه هر لحظه خاموش و روشن ميآيند با شكل انسان و طاعون/ و از ريسه لامپها ساختمانهاي مخروب يا نيمهكاره/ نهفته است در عمق خود وزوز گلههاي ستاره/ هوا حامل انتظاري كبود است./
در اين نظم براق دلخواه/ كه لبخند بيچارگان را به صف كرد/ و با آبي شاد آراست مخروبهها را؛/ در آذين اين روز گستاخ/ فلج دست سازنده را خورد/ و خطي كشيد از مصلّي سوي كاخ./
بدين گونه در باطن روشنايي/ پر از بختك بينوايي است/ پر از مردم گيج/ و بيداري، افسوس.../ خوابي است در مهد خورشيد/ در اين عصر افليج.»
اشتراک در:
پستها (Atom)