جمعه، مهر ۲۹، ۱۳۸۴

اوزلي و معاهده صلح

9 فصل از فصول يازده‌گانه معاهده گلستان را در شماره گذشته مرور كرديم و ديديم كه سرزمين‌هايي چون گرجستان، گنجه، شيروان، قراباغ، دربند و باكو بر اساس اين پيمان براي هميشه از ايران جدا شد. فتحعلي‌شاه با امضاي اين پيمان حتي از سوي جانشينان خود متعهد مي‌شد كه هرگز مدعي تجديد حاكميت ايران بر اين سرزمين‌ها نشوند، امپراطور روسيه نيز به جاي جانشينان خود حمايت از ولي‌عهد شاه ايران را تضمين مي‌كرد. موضوع مهم ديگر در اين معاهده اين بود كه حق كشتي‌راني در درياي خزر را براي روس‌ها انحصاري مي‌كرد. چند فصل از معاهده نيز به مسائل تجاري و گمركي اختصاص داشت كه به منظور تسهيل امور بازرگاني ميان دو كشور در آن گنجانده شده بود.
مواد آخر
متن «فصل دهم» معاهده گلستان چنين بود: «بعد از نقل اموال تجار به جهت بنادر كنار دريا و يا آوردن از راه خشكي به بلاد سرحدات دولتين، اذن و اختيار به تجار و ارباب معاملات طرفين داده شده كه اموال خودشان را فروخته اموال ديگر خريده و يا معاوضه كرده. ديگر از امناي گمرك و مستأجرين لازم است كه ملاحظه نمايند تا معطلي و تأخير در كار ارباب معاملات وقوع نيافته باج خزانه را از بايع (فروشنده) يا از مبيع (خريدار) هر نحو با هم سازش مي‌نمايند، بازيافت دارند».
فصل يازدهم نيز چنين مقرر مي‌كرد: «بعد از تصديق و خط‌گذارن (امضاء) در اين شرط‌نامچه (عهدنامه) وكلاي مختار دولتين عليتين بلاتأخير به اطراف جانبين اعلام و اخبار و امر اكيد به خصوص بالمره ترك و قطع امور عداوت و دشمني به هر جا ارسال خواهند كرد. اين شروط‌نامه، ‌الحاله كه به خصوص استدامت مصالحه دائمه طرفين مستقر [شده] و دو قطعه مشروحه با ترجمان خط فارسي مرقوم و محرر [گرديده] و از [سوي] وكلاي مختار مأمورين دولتين عليتين مزبوره‌ي بالا تصديق و با خط و مهر مختم گرديده مبادله با يكديگر شده است، مي‌بايد از طرف اعليحضرت خورشيدرتبت اعظم امپراطور اكرم مالك كل روسيه و از جانب اعليحضرت قدر قدرت پادشاه و الاجاه ممالك ايران به امضاي خط شريف ايشان تصديق گردد و چون اين صلحنامه مشروط مصدقه مي‌بايد از هر دو دولت پايدار به وكلاي مختار برسد، لهذا از دولتين عليتين در مدت سه ماه هلالي وصول گردد.
تحريراً في معسكر روسيه در رودخانه زيوه من محال گلستان متعلقه ولايات قراباغ به تاريخ بيست و نهم شهر شوال سنه 1228هجري و بيست و يكم ماه اكتبر سنه 1813 عيسوي من مولود حضرت عيسي.
وكيل دولت ايران: ميرزا ابوالحسن‌خان
نماينده روسيه: جنرال لندينانه نيكولاي رديشخوف (دوريچف) سپاردني‌الك»
اوزلي
پيش از وارد شدن به بحث پيامدهاي انعقاد معاهده گلستان، قدري به عقب باز مي‌گرديم تا ببينيم فعاليت‌هاي سر گور اوزلي (سفيركبير بريتانيا) در هفته‌هاي منتهي به 29 شوال 1228ه.ق. چه تأثيري در ماجرا داشت. اوزلي حدود يك سال پيش‌تر و پس از شكست كنفرانس صلح اصلاندوز از تبريز به تهران بازگشت. او پس از مدتي توقف در پايتخت خود را به سلطانيه رساند تا با فتحعلي‌شاه گفتگو كند. شرح اين ملاقات و گفتگو را كه با تهديد اوزلي همراه بود پيشتر خوانديد. اوزلي در گزارشي كه روز 10 ژوئيه 1813م. براي وزير خارجه كشورش فرستاد، در مورد اين ملاقات چنين نوشت: «با تهديد قطع پرداخت كمك مالي بالاخره موفق شدم اجازه پادشاه را تحصيل كنم كه با نمايندگان دولت روس بدون دخالت ميرزا بزرگ و اطرافيانش داخل مذاكره شوم. اكنون افتخار دارم به اطلاع شما برسانم كه ما توفيق يافتيم به رفيق و متحد خود روسيه حتي از اين ناحيه دور كمك كنيم زيرا من اختيار تام دارم متاركه جنگ ميان دولتين ايران و روس را براي مدت يك سال به مرحله قطعي برسانم. با اين ترتيب روس‌ها خواهند توانست از سپاهيان قفقاز بر ضد دشمن مشترك (ناپلئون) استفاده نمايند». («تاريخ سياسي و ديپلماسي ايران»، علي اكبر بينا)
اوزلي در پاسخ به نامه‌اي كه ژنرال دوريچف به او نوشته بود و درخواست ميانجي‌گري خود را تجديد كرده بود، دكتر كمپل را با نامه‌اي به اردوگاه او فرستاد. گويا اوزلي در اين نامه به دوريچف خبر داده بود كه به زودي طرح سازشي پيشنهاد مي‌كند كه با نظريات روس‌ها مطابقت دارد. «متاركه پنجاه روزه جنگ براي شروع مذاكرات مورد قبول واقع شد و مذاكرات ميان دو دولت آغاز گرديد. اين مذاكرات كه به وسيله مكاتبه از راه دور و بدون داشتن وسايل سريع انجام مي‌يافت، بسيار كند صورت مي‌گرفت. براي سرعت دادن به جريان مذاكرات مقرر شد نمايندگان مختار دو دولت مجدداً براي كنفرانسي جمع شوند و مقدمات صلح را تهيه كنند. ژنرال دوريچف از طرف سن‌پطرزبورگ و ميرزا ابوالحسن‌خان از طرف ايران به نمايندگي انتخاب شدند. چنانكه سفير انگليس به وزارت خارجه آن دولت اطلاع داده بود ميرزا بزرگ قائم‌مقام كه يكي از سياستمداران زبردست ايران بود در مذاكرات دخالت نداشت... آجودان ژنرال دوريچف با عده‌اي قزاق براي هدايت نماينده ايران به محل كنفرانس به تبريز وارد شد و پس از ملاقات فتحعلي‌شاه در اوجان و مذاكرات زياد به همراهي ميرزا ابوالحسن‌خان به طرف گلستان حركت كرد. سفير دولت انگلستان كه اين‌همه براي عقد پيمان صلح جديّت به خرج داده بود از حضور در مذاكرات گلستان خودداري نمود. شايد علت استنكاف سر گور اوزلي از شركت در مذاكرات صلح اين بود كه نمايندگان دولت روسيه در مقابل نماينده ايران كه از فهم مسائل سياسي به كلي بي‌بهره و بي‌اطلاع بود آزادي عمل داشته باشند».
(ادامه دارد)

چهارشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۴

عهدنامه گلستان

در روايت ماجراي جنگ‌هاي ايران و روس، سرانجام به عهدنامه گلستان رسيديم. در شماره گذشته خوانديد كه فتحعلي‌شاه با ميانجي‌گري سر گور اوزلي (سفيركبير بريتانيا در ايران) و نگران از طغيان‌هاي خراسان سرانجام با مصالحه ميان روسيه و ايران موافقت كرد و ميرزا ابوالحسن‌خان شيرازي را مأمور كرد كه با «سردار روس» ملاقات كند و با او «عهد سازش» ببندد. ناگفته پيداست كه اين تصميم براي شاهزاده عباس‌ميرزا و اطرافيانش كه مخالف تن دادن به سازش در آن شرايط بودند، تا چه اندازه تلخ بود. ميرزا ابوالقاسم فراهاني (قائم‌مقام دوم) در نامه‌اي كه در همان ايام براي كسي نوشته است اشاره‌اي عجيب و وهم‌انگيز به اين ماجرا دارد: «به خدا كه در اين سفر بعد از مرخصي از خدمت شما (ميرزا بزرگ نوري) هيچ چيز دو سر نديدم، مگر يك برّه كه يك روز قبل از مصالحه (با روسيه و انعقاد معاهده گلستان) ميش ملا بخشي تركماني زاييد. به نظر ايچ‌آقاسي و وزير خارجه (ميرزا ابوالحسن) هم رسيد. دو سر داشت و سه گوش و يك تن؛ مثل آذربايجان كه يك ولايتي است در زير لگد دو دولت روس و شيعه (يعني ايران). از دو گوشه مدعي آنجا بودند، روم هم حالا از گوشه ديگر در آمد و مدعي ايروان است»!
كابوس
اين كابوس را كه روز پيش از مصالحه بر مقامات ايراني نازل شد، مي‌توان نشانه‌اي شوم از سرنوشت ايران پس از امضاي معاهده گلستان به حساب آورد. اين معاهده كه يك مقدمه ويازده فصل داشت در «معسكر روسيه در رودخانه زيوه من (از) محال گلستان متعلقه‌ي ولايت قراباغ» ميان دو طرف منعقد شد. فصل اول تأكيد مي‌كرد كه عداوت و دشمني ميان دو طرف «الي‌الابد» پايان خواهد گرفت و «دوستي و وفاق شديد» ميان اعليحضرتين برقرار خواهد شد. فصل دوم بر پذيرش اصل «اسطاطسكواوپرزنديم» (وضعيت موجود) توسط دو طرف تأكيد داشت و خط مرزي را به اين شرح تعيين مي‌كرد: «از ابتداي اراضي آدينه بازار به خط مستقيم از راه صحراي مغان تا به معبر «يري‌بلوك» رود ارس و از بالاي كنار رود ارس تا اتصال و الحاق رودخانه كپنك‌چاي به پشت‌كوه مقري و از آنجا خط حدود سامان ولايت قراباغ و نخجوان از بالاي كوه‌هاي «الكزبدرلكزمري» و از آنجا به سرحدات قراباغ و نخجوان و ايروان و نيز رسدي از سنور گنجه جمع و متصل گرديده، بعد از آن حدود مزبور كه ولايات ايروان و گنجه و هم حدود قزاق و شمس‌الدين‌لو را تا به مكان «ايشك‌ميدان» تشخيص و منفصل ميانرود از ايشك‌ميدان نيز از بالاي سر كوه‌هاي طرف راست طرق و رودخانه‌هاي حمزه‌چمن و از سر كوه‌هاي پلنگ الي گوشه حدود و محال شوره‌گل و از شوره‌گل از بالاي كوه برف‌دار الكز گذشته از سرحد محال شوره‌گل و ميانه حدود قريه مسدره و ارتيك به رودخانه ارپه‌چاي ملحق و متصل [شود]». در اين فصل مقرّر مي‌شد كه سرنوشت مرز در ناحيه تالش هم به نتيجه بررسي‌هاي دو طرف در مورد آن منطقه و مشخص شدن نقاطي كه در زمان انعقاد مصالحه در اختيار هر يك از طرفين است، موكول شود.
پادشاه ايران در فصل سوم معاهده «به عوض وليعهدان عظام تخت شاهانه ايران» نيز تصديق مي‌كرد كه ولايات قراباغ، گنجه، شكي، شيروان، قبه، دربند، بادكوبه، داغستان، گرجستان و ... به «ممالك ايمپريه روسيه» تعلق دارد و به اين ترتيب حق تجديد ادعا را از جانشينان خود سلب مي‌كرد.
در عوض امپراطور روسيه نيز در فصل چهارم معاهده براي اظهار دوستي به شاه ايران، از سوي وليعهدان و جانشينان خود متعهد مي‌شد اولاً «هر يك از فرزندان عظام ايشان كه به وليعهدي دولت ايران تعيين مي‌گردد، هرگاه محتاج به اعانت و امداد روسيه باشد، مضايقه ننمايند» و ثانياً «اگر در سر امور داخله مملكت ايران فيمابين شاهزادگاه مناقشتي روي نمايد، دولت روس را در آن ميانه كاري» نباشد.
فصل پنجم معاهده حق انحصاري دارا بودن كشتي جنگي در درياي خزر را به روسيه مي‌داد. در اين فصل آمده بود كشتي‌هاي تجاري دو طرف اجازه حمل كالا به بنادر طرف مقابل دارند و در صورت حادثه و گرفتاري در آب‌هاي طرف مقابل بايد به آنها كمك شود.
فصل ششم به موضوع اسرا و فراريان مي‌پرداخت و چنين معين مي‌كرد كه ظرف سه ماه پس از امضاي معاهده اسرا بايد آزاد شوند ولي چنانچه اسيري بخواهد در مملكت مقابل بماند مأذون باشد و اگر كسي به كشور مقابل گريخته و پناهنده شده بوده نيز بتواند در همانجا بماند.
پادشاهان دو كشور در فصل هفتم معاهده متعهد مي‌شدند از سفراي طرف مقابل به شايستگي استقبال و پذيرايي كنند. همچنين مقرّر مي‌شد نمايندگان تجاري هر يك از دو دولت در خاك دولت مقابل اجازه داشتن حداكثر ده مأمور داشته باشند و بتوانند به آسودگي و محترمانه بر حفظ حقوق بازرگانانشان نظارت كنند.
فصل هشتم معاهده به مقررات آمد و شد «قوافل و ارباب معاملات» دو طرف و جزئيات مربوط به تعهدات هر يك از دو دولت در قبال آنها مي‌پرداخت.
فصل نهم نيز در مورد تجارت و ميزان باج و حق گمركي بود كه به مال‌التجاره بازرگانان ايران و روس كه به كشور ديگر سفر مي‌كردند تعلق مي‌گرفت و به منظور تسهيل فعاليت‌هاي بازرگاني در قرارداد گنجانده شده بود.
(ادامه دارد)

سه‌شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۴

وزير و ميانجي

در دو شماره گذشته شرح لشكرآرايي بزرگ فتحعلي‌شاه در اوجان آذربايجان (بستان‌آباد) و نگراني‌هاي مربوط به طغيان تركمانان به رهبري يوسف‌خواجه كاشغري را مرور كرديم. به ياد داريد كه تقريباً همزمان با اين گردهمايي (اواخر تيرماه 1192ه.ش.) اخباري از اروپا به ايران رسيد كه از پيروزي قواي ناپلئون در برابر روس‌ها و پروسي‌ها حكايت داشت و اين اخبار بر اميدواري سران ايران مي‌افزود. اما در ميانه اين بيم و اميد، سر گور اوزلي (سفيركبير بريتانيا در ايران) نيز بر كوشش‌هاي ميانجي‌گرانه خود براي راضي كردن ايراني‌ها به مصالحه افزود. مصالحه در آن هنگام به معناي چشم‌پوشي از سرزمين‌هاي شمال ارس (به جز ايروان و اطراف آن) بود. شاهزاده عباس‌ميرزا و وزيرش ميرزا بزرگ قائم‌مقام به همين دليل در برابر درخواست اوزلي مقاومت مي‌كردند. چنانكه پيشتر گفتيم ميرزا بزرگ با ديپلمات‌هاي فرانسوي حاضر در ممالك عثماني ارتباط‌هايي داشت و از اخبار پيروزي‌هاي ناپلئون (احتمالاً به همراه قدري چاشني اغراق) آگاه مي‌شد. در جريان مذاكرات صلح عسكران و اصلاندوز نيز اوزلي ميرزا بزرگ را باعث عدم دستيابي به توافق ميان روسيه و ايران مي‌دانست و اقدامات او را به تحريك رقباي فرانسوي منسوب مي‌كرد.
رقابت
كشمكش ميان اوزلي و ميرزا بزرگ گاه به مراحل حساسي مي‌رسيد، اما سفيركبير بريتانيا در عين حال به حمايت تعدادي از رجال ايران پشتگرم بود. او در نامه‌اي به تاريخ 24 دسامبر 1812م. (20 ذي‌الحجه 1227ه.ق. – 3 دي 1191ه.ش.)، يعني حدود دو ماه پس از شكست اصلاندوز، خطاب به «كاسل‌ري» وزيرامورخارجه بريتانيا نوشته بود: «اكنون شهرت داده‌اند كه واقعاً شكست اصلاندوز بر اثر دورويي و خيانت ما انگليسي‌ها بوده است. از بخت خوش، شاه ايران هنوز به من اعتماد فراوان دارد، سخنان مرا گوش مي‌گيرد و پايه‌هاي اعتقاد و ايمانش به ما سست نشده، ميرزا شفيع صدراعظم هنوز دوست يكدل من است و ميرزا ابوالحسن‌خان (شيرازي) هنوز نسبت به انگليسي‌ها وفادار باقي‌مانده است». او به وزيرخارجه‌اش اطمينان مي‌دهد كه در ديداري با شاه به او چنين قبولانده: «همه تقصيرها از ميرزا بزرگ بوده است و آنچه درباره انگليسي‌ها بر سر زبان‌ها انداخته‌اند بهتان محض است». («تاريخ روابط بازرگاني و سياسي انگليس و ايران»، ابوالقاسم طاهري، نقل شده در حاشيه «مآثر سلطانيه» توسط غلامحسين زرگري‌نژاد)
زرگري‌نژاد در حاشيه بخش ديگري از كتاب دنبلي، ماجراي جالب ديگري را نيز از يادداشت‌هاي جيمز موريه و كتاب طاهري نقل كرده است كه فضاي موجود در اردوي فتحعلي‌شاه را به خوبي نشان مي‌دهد. بر اساس اين روايت اوزلي پس از دريافت نامه‌اي از دوريچف كه او را به ادامه فعاليت‌هاي ميانجي‌گرانه‌اش فرا مي‌خواند، خود را به سرعت به اردوي شاهي در سلطانيه رساند. «چون وارد سلطانيه شد، بدون مراجعه به ميرزا شفيع مازندراني (صدراعظم)، مستقيماً از فتحعلي‌شاه وقت ملاقات خواست. شاه نيز به او پاسخ داد كه در اردو بماند تا در فرصت مناسب با وي ديدار كند. اوزلي چنانكه خود نوشته است، به فتحعلي‌شاه پيغام داد كه اگر بي‌درنگ به وي اجازه ملاقات با شاه داده نشود، او اين عمل را اهانتي به پادشاه انگلستان دانسته و خود را موظف خواهد ديد تا بي‌درنگ خيمه خود را از سلطانيه برچيند و آنجا را ترك كند. اوزلي مي‌نويسد كه عدم اجازه ملاقات فوري او با شاه زائيده تلاش بدخواهان (يعني ميرزا بزرگ) بود. سفير انگليس افزوده است كه در كنار تهديد به ترك سلطانيه، اعلام داشته كه شاه تا صبح روز بعد براي انديشيدن در بار درخواست او فرصت خواهد داشت و صبح روز بعد اوزلي سلطانيه را ترك خواهد كرد... تهديدهاي اوزلي مؤثر واقع شد و شاه ناگزير دستورات لازم را براي همراهي عباس‌ميرزا با خواست انگليسي‌ها در گفتگو با روس‌ها صادر كرد... اوزلي در گزارش‌هايي به لندن ميرزا بزرگ را بزرگ‌ترين دشمن انگليس و مخالف جدي صلح معرفي مي‌كرد».
سازش
روايت عبدالرزاق دنبلي نيز از اين ماجراها خواندني است. او مي‌نويسد پس از آنكه دوريچف در نامه به اوزلي خواستار تجديد ميانجي‌گري او شده بود «ايلچي انگليس حسب‌الاستدعاي او سعي‌ها مي‌كرد و مستحسنات در نظر پادشاهي جلوه مي‌داد و صدراعظم ميرزا محمدشفيع نيز به مقتضاي صلاح‌انديشي با او موافقت مي‌نمودند و در حضور اقدس سخن‌ها به تحسين حسن رأي او مي‌آراست، اما نايب‌السلطنه و قائم‌مقام و امرا و سركردگان سپاه كه امور آذربايجان به ايشان محول بود در پايه‌ي سرير آسمان‌ضمير عرضه داشتند كه سال گذشته روسيه (در اصلاندوز) حركتي كردند، مادام كه تلافي آنها بر وجه اكمل به عمل نيايد وقوع صلح و اصلاح و تمناي ايمني و فلاح صورتي نخواهد داشت. ايلچي در جواب عرايض ايشان عرض كرده، تعهداتي نمود كه اگر بناي كار به سازش قرار گيرد، بعد از تردد سفرا و آمد و شد ايلچيان طرفين، خاتمه آن موافق خواهش دولت عليه [ايران] خواهد شد. شروطي چند هم كه مناط اعتبار و منوط از شروع مسطوره سردار روس به او بود، مشتمل بر تعهدات خود به خط خود سپرد. در سياق آن حال، برخي امور از اغتشاش خراسان رو داد (ماجراي كاشغري)... كه معاودت (بازگشت) موكب همايون به دارالخلافه (براي رسيدگي به آن ماجرا) اولي و انسب بود. لهذا ميرزا ابوالحسن‌خان از دربار گيتي‌مدار سلطاني مأمور وسردار روس نيز به ملاقات او مبادرت نموده، عهد سازش بستند و قرار كار از طرفين به اين مطلب اتمام پذيرفت كه در بهار آينده ايلچيان به جناح فلاح در حركت آيند و ابواب مصالحت و مسالمت بر چهره عالميان گشايند و بناي امور مشخص شود كه بر چه وضع خواهد بود، رأي جهان‌آرا بر طبق اين مصلحت راضي و عزم معاودت به تختگاه سلطنت فرمود». (ادامه دارد)

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۴

خواجه‌ي سرگردان

در شماره گذشته شرحي خوانديد از لشكركشي بزرگ فتحعلي‌شاه به آذربايجان و تجمع قواي ايران در چمن اوجان (بستان‌آباد) كه در واقع واكنشي بود به شكست‌هاي اصلاندوز و لنكران و به منظور قدرت‌نمايي انجام مي‌گرفت. همچنين ديديد كه در اثناي اين لشكركشي، خبر طغيان يوسف‌خواجه كاشغري در دشت گرگان به اردوي شاهي رسيد و بر نگراني‌ها افزود. بنا شد در شماره امروز ماجراي اين طغيان را نقل كنيم.
كاشغر
به نوشته لسان‌الملك سپهر در «ناسخ‌التواريخ»: «يوسف كاشغري پسر محمدامين‌خواجه و او پسر آي‌خواجه است و آي خواجه نسب به مخدوم اعظم مي‌رساند كه در همه تركستان نامور بود و مردمان بدو نياز مي‌بردند و طلب رشد و رشاد مي‌كردند. مردم تركستان اولاد و احفاد او را سادات مخدوم اعظم خواندند. و كاشغر مملكتي است از يك سوي با خاك بدخشان و از ديگر جانب با زمين ختا پيوسته مي‌شود... قبايل قالماق كه نسب به مغول مي‌رسانند... ميان خاك ختا و كاشغر سكون داشته‌اند و مردم كاشغر را زحمت مي‌كرده‌اند. چنان افتاد كه وقتي يكي از اولاد مختوم‌اعظم به كاشغر شد و مردم آن مملكت را از كيش بت‌پرستي به دين اسلام آورد و قبيله قالماق نيز مطيع فرمان او شده از زحمت كاشغريان دست باز داشتند. چون [اين اولاد مختوم اعظم] از جهان جاي بپرداخت (يعني درگذشت) فرزندان او «آي‌خواجه» و «گون‌خواجه»عظمت پدر يافتند. آي‌خواجه بر سرير سلطنت جاي كرد و گون‌خواجه مسند ارشاد بگرفت».
به اين ترتيب فرزندان «مخدوم اعظم» بر كاشغر بزرگي داشتند تا اينكه پادشاه ختا به كاشغر تاخت و آي‌خواجه و گون‌خواجه را به بدخشان فراري داد. پادشاه بدخشان به تطميع شهريار ختا دو خواجه را با دعوت به ضيافتي فريفت و آنها را كشت و سرهاشان را براي پادشاه ختا فرستاد. پسر آي‌خواجه كه محمدامين‌خواجه نام داشت (و پدر يوسف‌خواجه بود) به كابل گريخت و مدتي بعد با ياري احمدشاه ابدالي انتقام خود را از شاه بدخشان گرفت. محمدامين‌خواجه پس از آن به بدخشان رفت و مسند ارشاد را در آنجا گرفت. در پي مرگ او پسرش يوسف‌خواجه كاشغري جانشين او شد.
اما بزرگي يوسف‌خواجه دوامي نيافت و «چنان افتاد كه اخترش شوريده و روزگارش آشفته شد و سفر مصر كرد و از آنجا پست و بلند زمين را در نوشته به شهر زور آمد و عبدالرحمن‌پاشا را فريفته‌ي خويش كرد و گاهي به بغداد شد و با اسعدپاشا پسر سليمان‌پاشا ساز مخالطت نهاد (با او در آميخت و انس گرفت). عبدالله پاشا كه در اين هنگام وزارت بغداد داشت يوسف‌خواجه را باعث فتنه دانست و او را مأخوذ داشته به باليوز انگريز (كنسول انگلستان در بغداد) سپرد و باليوزش محبوساً روانه هندوستان ساخت. يوسف‌خواجه در بندر بمبئي از دست نگاهبانان فرار كرده به بصره گريخت و از بصره سفر شيراز كرد و از آنجا به دارالخلافه طهران آمد».
نكته جالب اينجاست كه اقامت خواجه‌ي سرگردان در شهر زور با حمله شاهزاده محمدعلي‌ميرزا دولتشاه به آن سرزمين همزمان بوده است و سپاه ايران در آن ماجرا اموال او را به غارت برده بودند. بنابراين يوسف‌خواجه در تهران حاجي محمدحسين‌خان قاجار مروزي را شفيع گرفته و به وساطت او از فتحعلي‌شاه خواسته بود كه اموالش را مسترد دارند. شاه نيز «اموال منهوبه را استرداد كرد». به نظر مي‌رسد (به اصطلاح امروز) «روابط‌عمومي» يوسف‌خواجه بسيار خوب بوده است چرا كه در مدت اقامت تهران «با ميرزا محمد شفيع صدراعظم طريق مخالطت باز داشت و با بسيار كس از امناي دولت الفت گرفت و گاه‌گاه لعب شطرنج نيكو باخت». او در عين حال از نمايش «كرامات» خود نيز غافل نبود و «به هنگام ذكر اسماءالله يك ساعت تمام حبس نفس مي‌نمود».
طغيان
حقيقت ماجرا اين بود كه يوسف‌خواجه انديشه بزرگي و سروري را از سر بيرون نكرده بود، چنانكه مُهري داشت منقوش به اين شعر: «آي‌خواجه چون به فردوس برين شد زين خاك – جانشين اوست يوسف‌خواجه‌ي صاحبقران». منتهي اشكال كار اين بود كه دسترسي به كاشغر و بدخشان براي خواجه دشوار بود، پس تدارك كار را در جايي نزديك‌تر ديد: «در مدت توقف طهران به اقربان قليج‌خان تركمان يموت مواضعه نهاد (عهد بست) و با تفاريق (به تدريج) آلات حرب و ضرب ابتياع نموده و به دشت گرگان فرستاد، آنگاه پوشيده از مردم برنشسته مانند برق و باد به دشت گرگان شتافت و در زماني قليل جمعي كثير از جماعت كوكلان در گرد خود انجمن كرده به اراضي فندرسك تاخت و قلعه «پسرك» را به محاصره انداخت و... [آنجا] را فرو گرفت».
به اين ترتيب ماجراي طغيان يوسف‌خواجه كاشغري آغاز شد. خبر اين ماجرا درست هنگامي كه فتحعلي‌شاه قصد داشت تهران را به سوي سلطانيه (و نهايتاً به مقصد آذربايجان) ترك كند به او رسيد. شاه شاهزاده محمدولي‌ميرزا والي خراسان را مأمور سركوب طغيان كرد و راه سفر در پيش گرفت.
محمدولي‌ميرزا با كمك شاهزاده محمد‌قلي ميرزا كه از سوي مازندران مي‌آمد و چند تن از سرداران قاجار كه از اطراف به دشت گرگان تاختند قبايل طاغي تركمن را سركوب كرد و يوسف‌خواجه را فراري داد. محمدولي ميرزا پس از سركوب شورش به محل حكومت خود بازگشت و اسرا و سرهاي بريده را به اردوي شاه در سلطانيه فرستاد. يوسف‌خواجه با رفتن شاهزاده از مخفيگاه خارج شد و بار ديگر جمعي از قبايل تركمن فراهم آورد و شاهزاده محمدقلي ميرزا را در نزديكي استرآباد به سختي شكست داد. اين ماجرا تا ماه‌ها مايه نگراني بود تا سرانجام «يك تن از مردم كرايلي» يوسف‌خواجه را كشت و به ماجراي او پايان داد.

یکشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۴

لشكركشي

در شماره‌هاي پيشين ديديم كه فتحعلي‌شاه در واكنش به دريافت خبر واقعه اصلاندوز و سقوط لنكران، فراميني براي شاهزاده عباس‌ميرزا فرستاد و تلافي شكست‌ها را به رسيدن فصل بهار موكول كرد. او همچنين وجوهي را به بازسازي قشون عباس‌ميرزا اختصاص داد. تدارك لشكركشي بزرگ به آذربايجان با فرا رسيدن بهار آغاز شد و سرانجام روز 30 ارديبهشت 1192ه.ش. (19 جمادي‌الاول 1228ه.ق. – 20 مه 1813م.) اردوي شاهي تهران را به سوي سلطانيه ترك گفت. گويا اين درست روزي بوده كه خبر پيروزي حسين‌خان سردار ايرواني و «قواي جهاديه» او به همراه سرهاي بريده قربانيان روس به تهران رسيده و لابد نشانه‌اي مبارك تلقي شده است.
به نظر مي‌رسد برنامه فتحعلي‌شاه تدارك قشوني پرشمار و ارائه يك نمايش قدرت در آذربايجان بود زيرا فوج‌هاي ديگري نيز به فاصله‌اي اندك از نقاط ديگر كشور به سوي آذربايجان به حركت در آمدند: «شاهزادگان منوچهر لقا، نواب علي‌خان و شاهزاده محمدتقي ميرزا هر يك با فوجي درياموج و امرا و سركردگاني چون يوسف‌خان سپهدار (سردار افواج قاهره جانباز) و فرج‌الله‌خان نسقچي‌باشي» پيش از حركت اردوي پادشاه به سوي سلطانيه به راه افتادند (مآثر سلطانيه). فتحعلي‌شاه روز 21 خرداد به سلطانيه وارد شد و پس از اقامتي كوتاه، روز 19 تير به سوي اوجان (بستان‌آباد) در آذربايجان حركت كرد. در اين هنگام شاهزاده محمدتقي ميرزا و يوسف‌خان سپهدار با سواره باجلان و پياده بختياري از راه سرچم و نيك‌پي عازم آذربايجان بودند. همچنين شاهزاده محمودميرزا با توپخانه و سواران خواجه وند و عبدالملكي به همراه فرج‌الله‌خان و امان‌الله‌خان افشار و شاهزاده علي‌خان با اميران قاجار در مسير اوجان قرار داشتند.
بيرق‌هاي الوان
توصيف دنبلي از صحنه گرد آمدن اين سپاه جالب است: «حضرت نايب‌السلطنه در دوازدهم شهر رجب [1228ه.ق. مطابق بيستم تيرماه 1192ه.ش.] از تبريز حركت فرموده، برادران ارجمند در چمن اوجان به لقاي مهرافزاي نايب‌السلطنه كه شوق فراوان به ملاقات سعادت‌سمات ايشان داشتند، بهره‌مند و از ديدار يكديگر خرم و شادمان گشتند. افواج قاهره سرباز ظفرطراز از عقب رايت نصرت‌آيت نواب نايب‌السلطنه وارد چمن اوجان [شد] و از بيرق‌هاي الوان مجاهدان، ساحت چمن اوجان غيرافزاي لاله‌زار جنان گرديد... قريب به دوازده هزار سرباز از قديم و جديد، از پي هم، چون موج دمان وارد چمن اوجان شده از خروش تفنگشان گوش گردون كر و از برق شمشيرشان چشم آفتاب جهان‌تاب خيره گرديد. در روز بيست‌ودوم شهر رجب‌المرجب [1228ه.ق. مطابق 30 تير 1192ه.ش. يا 21 ژوئن 1813م.] كه موكب گردون‌ساي شاهنشاهي ساحت‌افروز عمارت اوجان مي‌گرديد، نايب‌السلطنه با چند نفر از غلامان كه در ركاب حاضر بودند به استقبال استعجال فرموده، در اردوي اعليحضرت شاهي شرف عتبه‌بوسي دريافت و از خدمت سپهررتبت مرخص شده، به ترتيب صفوف سرباز و جانباز و سواره‌نظام و توپخانه شتافت. اكابر و اعيان فضلا و قضات و امرا و سركردگان مملكت آذربايجان به استقبال شتافته، شرف زمين‌بوسي و فيض حضور دريافتند. اعليحضرت ضل‌اللهي همه جا از دو طرف به صفوف سپاه ظفرپناه از توپخانه و توپچيان و سرباز و جانباز و سواره‌نظام تفرج‌كنان تشريف مي‌آوردند. نظام و استعداد و قواعد و ضوابط سواره و پياده پسند طبع مشكل‌پسند شاهي افتاده، تحسينات بليغ كردند و از آداب و فرزانگي و سپهداري فرزند جوان‌بخت جوان بيش از پيش شادمان شدند». ناپلئون
در اين ميان رسيدن اخباري از درگيري مجدد روس‌ها با ناپلئون در اروپا، مزيد خوشبيني و اميدواري سران ايران مي‌شد. ماجرا از اين قرار بود كه ناپلئون پس از شكست سختي كه در لشكركشي به روسيه متحمل شده بود در بازگشت به پاريس ارتش جديدي مركب از 300هزار جوان زير بيست‌سال فرانسوي تدارك ديده بود تا در مقابل قواي متحد روسيه و پروس كه در صدد وارد آوردن ضربه نهايي به او بودند مقاومت كند. ارتش جديد فرانسه در حالي كه به سوي رويارويي با دشمن حركت مي‌كرد، آموزش هم مي‌ديد و جالب اينجاست كه در نخستين رويارويي كه روز اول ماه مه 1813م. (11 ارديبهشت 1192ه.ش.) ميان دو طرف روي داد، قواي ناپلئون پيروز شد و قشون روسيه و پروس را به آن سوي رود الب عقب راند. اين پيروزي كمتر از سه هفته بعد بار ديگر در بوتزن تكرار شد.
اخبار اين حوادث با توجه به بعد مسافت و عدم وجود وسايل ارتباطي سريع، تقريباً همزمان با گردهمايي بزرگ اوجان به ايران رسيد. اين موضوع در گزارش دنبلي به اين شكل آمده است: «چون سردار روسي (دوريچف) خبر ورود موكب انجم‌شكوه را به چمن اوجان و اجتماع و احتشاد سپاه بي‌كران كه دشت و كوه از عدت ايشان به ستوه آمدي بشنيد، متفكر و انديشمند گشته، به علاوه پادشاه فرانسه (ناپلئون) نيز بار ديگر ترتيب لشكر كرده با سپاهي وافر و شوكت متكاثر عزم مملكت روس [نموده] و داخل ولايات آنها شده بود، [اين مسائل] از دو طرف به اضطراب و پريشاني او (دوريچف) افزود و شرحي به ايلچي انگليس كه ملتزم ركاب گردون‌ساي پادشاهي بود نوشته به توسط او سازش دولتين ايران و روس را طالب گشت».
در اين ميان اخباري از وقوع شورش و نافرماني در شمال شرق كشور نيز رسيد. در آنجا شخصي به نام يوسف خواجه كاشغري سر به طغيان برداشته و اوضاع را ناامن كرده بود. شرح ماجراي كاشغري، كوشش‌هاي سفير انگليس براي صلح و آنچه به انعقاد معاهده گلستان انجاميد، موضوع يادداشت آينده خواهد بود.