مخبرالسلطنه هدايت و مرگ خياباني
اميد پارسانژاد
روز 22 شهريور، هم سالروز مرگ شيخ محمد خياباني در سال 1299 است و هم سالمرگ مهديقلي هدايت (مخبرالسلطنه) در سال 1334. بسياري از مردان سياست را در زندگي ماجرايي است مايه بدنامي و يا سرزنش دشمنان كه سايه آن بر تمام زندگي آنها سنگيني ميكند. از آنِ مخبرالسلطنه هدايت همين ماجراي مرگ خياباني بود كه گروهي از آن به عنوان لكه سياهي در زندگي سياسي او ياد ميكنند. ماجرا اين بود كه پس از سقوط دولت وثوقالدوله كه قيام خياباني در دوره زمامداري او آغاز شده بود، مشيرالدوله به سمت رئيسالوزرايي انتخاب شد و او حاجي مخبرالسلطنه را كه سياستمدار آذربايجاني خوشنام و محبوبي بود براي خاتمه دادن به غائله خياباني به تبريز فرستاد. خياباني با اينكه ابتدا از واليگري مخبرالسلطنه خشنودي نشان داد، هنگام ورود او به تبريز تن به گفتگو يا سازش نداد و سرانجام هنگامي كه در زيرزمين خانهاي مخفي شده بود توسط قزاقهاي تحت فرمان والي محاصره شد و در درگيري با آنها كشته شد. بعضي عقيده دارند خياباني از آنجا كه راه فرار را بسته ميديد، خودكشي كرده بود. هدايت نيز در خاطراتش تلويحاً همين نظر را تأييد ميكند.
قيام
شيخ محمد خياباني پسر يك تاجر آذربايجاني بود كه در قفقاز به كار تجارت اشتغال داشت. محمد پس از گذراندن تحصيلات مقدماتي در ايران، به همراه پدرش به روسيه رفت و در تجارتخانه او مشغول شد. او مدتي بعد به تبريز بازگشت و به تحصيل علوم ديني پرداخت. شيخ محمد در جريان جنبش مشروطه به آزاديخواهان پيوست و در دوران استبداد صغير به همراه مجاهدان آذري براي مشروطيت جنگيد. او پس از فتح تهران به عنوان نماينده دوره دوم مجلس انتخاب شد و به تهران آمد. در تهران به آزاديخواهان راديكالي كه حزب اعتداليون عاميون (سوسيال دمكرات) را تشكيل داده بودند نزديك شد و به اين حزب پيوست. او پس از انحلال مجلس دوم در جريان اولتيماتوم روسيه، ابتدا به مشهد و سپس به روسيه رفت، آنگاه به تبريز بازگشت و به كار تجارت ادامه داد. خياباني و همفكران دمكراتش چند سال بعد و همزمان با تدارك انتخابات مجلس چهارم فعاليتهاي سياسي خود را تجديد كردند. نفوذ آنها در تبريز هر روز افزايش مييافت تا سرانجام در اواخر سال 1298 اداره ايالت را به دست گرفتند.
گروهي از صاحبنظران قيام خياباني را در جهت مبارزه با قرارداد 1919 تلقي كردهاند و گروه ديگري آن را يك حركت تجزيه طلبانه دانستهاند. شواهد نشان ميدهد مخالفت خياباني با قرارداد 1919 به شدت مخالفت بسياري از رجال سياسي مقيم تهران نبوده است. احتمالاً يكي از دلايلي مماشات دولت وثوق الدوله با خياباني، نرمش او در مقابل سياستهاي دولت مركزي بوده است. از سوي ديگر دليل جدي بر تجزيه طلب بودن خياباني نيز در دست نيست. به نظر ميرسد خياباني آذربايجان را قسمت جدا نشدني ايران ميدانست، اما انتظار داشت نوعي خودمختاري به اين ايالت داده شود. به نوشته احمد كسروي كه خود در ابتدا از همراهان خياباني بود: «خياباني همچون بسيار ديگران آرزومند نيكي ايران ميبود و يگانه راه آن را به دست آوردن سررشتهداري (حكومت) ميشناخت... از آنسوي خياباني اين كار را تنها با دست خود ميخواست و كسي را با خود به همبازي (مشاركت) نميپذيرفت.» («تاريخ 18 ساله آذربايجان» احمد كسروي)
اما روشن بود كه حكومت مركزي به چنين وضعي در آذربايجان رضايت نميداد. چنانكه مشيرالدوله، رئيسالوزرايي كه قيام خياباني در دوران صدارت او خاتمه يافت، يك سال پس از مرگ خياباني در يكي از جلسات مجلس گفت: «من و كابينه وزراي من در مجلس شوراي ملي در پيشگاه كلامالله مجيد قسم ياد كرده بوديم اصول مشروطيت را حفظ كنيم. قسم براي اين نبود كه ملوك الطوايفي در اين ممكلت تأسيس كنيم. پس ما به وظيفه خودمان رفتار نموديم، حالا هر چه ميخواهند بگويند.» (صورت مذاكرات مجلس نقل شده در «تاريخ بيست ساله ايران» حسين مكي)
مخبرالسلطنه
دوران حكومت خياباني در آذربايجان حدود شش ماه طول كشيد. پس از سقوط دولت وثوقالدوله، رئيسالوزاريي به عهده مشيرالدوله، دولتمرد خوشنام و مورد حمايت اكثريت مردم قرار گرفت. او نيز حاجي مخبرالسلطنه را كه در ميان مردم (به ويژه آذريها) حسن شهرت داشت به واليگري آذربايجان منصوب كرد. خياباني ابتدا از اين انتصاب استقبال كرد اما هنگامي كه مخبرالسلطنه به تبريز رسيد، دستور داد از ورود او به دارالحكومه جلوگيري كنند. هدايت به خانه يكي از رجال وارد شد و آنجا اقامت كرد. مدتي به پيغام فرستادن و پيغام گرفتن گذشت. سرانجام مخبرالسلطنه كه از «نصيحت» و گفتگو نااميد شده بود به قواي كوچك قزاق دستور داد دارالحكومه را تصرف كنند. نيروي خياباني بسيار زودتر از آنچه تصور ميرفت از هم پاشيد. مخالفان محلي خياباني خانه او را غارت كردند و او خود مخفي شد.
مخبرالسلطنه كه تا سالها بعد مجبور بود پاسخگوي ماجراي مرگ خياباني باشد، در كتاب خاطراتش چگونگي مرگ او را چنين آورده است: «ظهر راپرت واقعه رسيد. معلوم شد دختربچهاي به پست قزاق ميگويد خياباني در فلان خانه در زيرزمين است. قزاقها كسب تكليف كرده وارد خانه ميشوند. بين حياط و زيرزمين چند تير رد و بدل ميشود. تيري به دست يك نفر قزاق ميخورد، تيري هم به پاي خياباني و تيري هم به سرش... گفتند تيرِ سرش را خودش زده است. مؤيد اين قول نوشتهاي از بغلش در آمد كه چون نخواستم تسليم شوم انتحار كردم... روز ديگر از طرف نظميه همهمه شنيده شد. صداي كف زدن و فرياد... گفتم چه خبر است؟ گفتند نعش خياباني را آوردهاند مردم جمع شدهاند و دست ميزنند و هياهو ميكنند و ميخواهند دور بازار بگردانند. فوقالعاده متأثر شدم گفتم ببرند در سيد حمزه محترماً دفن كنند. دو سه ناسزا هم به اين جماعت كوفي گفتم كه تا دو روز قبل پاي نطق او دست ميزدند و مردي را شيفته كردند، امروز پاي نعش او دست ميزنند...»
جمعه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۳
چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۳
روابط ايران و آمريكا، پيش از انقلاب اسلامي
اميد پارسانژاد
ايالات متحده آمريكا در دورترين نقطه زمين نسبت به سرزمين ايران واقع است. كساني كه فيلم «حاجيواشنگتن» ساخته علي حاتمي را ديدهاند، تا حدودي با سرگذشت حاجي حسينقلي خان صدرالسلطنه نوري، نخستين نماينده سياسي ايران در آمريكا كه در سال 1265 (بيست سال پيش از صدور فرمان مشروطه) سفارتخانه ايران را در واشنگتن تأسيس كرد آشنا هستند. حاجي صدرالسلطنه سيزده سال وزير مختار ايران در آمريكا بود. اما مردم ايران آمريكاييها را نه به واسطه نمايندگان سياسي، بلكه از راهي ديگر شناختند.
دوران نيكنامي
احمد كسروي در «تاريخ مشروطه ايران» به هنگام شرح مقاومت مجاهدان تبريز در برابر استبداد صغير محمدعلي شاهي مينويسد: «پيش از جنبش مشروطه و همچنين در سالهاي نخست آن جنبش، مدرسه آمريكاييان در تبريز (مموريال اسكول) در نزد آزاديخواهان ارجي ميداشت، زيرا يگانه جايگاهي ميبود كه زبان انگليسي و دانشهاي اروپايي درس داده ميشدي و بسياري از جوانان بيدارمغز به آنجا آمد و رفت ميداشتندي. در اين هنگام نيز يك داستاني به همبستگي ميان آن مدرسه با جنبش مشروطه پديد آورد و آن پيوستن مستر باسكرويل، يكي از آموزگاران آنجا به مجاهدان و كشته شدن او در راه مشروطه ايران بود.»
باسكرويل جواني حدود بيست و پنج ساله بود كه از دانشگاه پرينستون فارغالتحصيل شده و براي تدريس در مدرسه آمريكايي به تبريز آمده بود. او با يكي از معلمان ايراني مدرسه به نام شريفزاده دوست شد و نسبت به جنبش آزاديخواهي ايرانيان دلبستگي پيدا كرد. باسكرويل هنگامي كه شريفزاده در نبرد با قواي دولتي كشته شد تصميم گرفت به ياري مجاهدان مشروطهخواه بشتابد و از آنجا كه در آمريكا تعليم نظامي ديده بود، به آموزش گروهي از جوانان تبريزي آغاز كرد. به گفته سيد حسن تقيزاده كه در آن هنگام پنهاني از مرز روسيه به تبريز آمده بود: «[باسكرويل] يك روز آمد پيش من گفت:«[كار تبريز] چه ميشود؟ اصلاً ميخواهم بيايم مجاهد بشوم!» قبل از آن يك دفعه آمده بود با من آشنا شده بود. دكتر شفق و غيره پيش او درس ميخواندند. او روحش خيلي ناراحت بود. اينها كه ميرفتند درس بخوانند، سر درس كه حاضر ميشد مرتب به آنها ميگفت چرا ميآييد درس ميخوانيد؟! نميبينيد مردم گرسنهاند؟ برويد جنگ بكنيد. آخر خودش هم رفت و كشته شد.» («زندگي طوفاني» خاطرات سيد حسن تقيزاده)
گفته ميشود حتي هنگامي كه كنسول آمريكا در تبريز به باسكرويل هشدار داده بود آنچه ميكند خلاف قوانين ايالات متحده است و چنانچه به جنگ وارد شود، مطابق قوانين كشورش مستوجب كيفر خواهد بود، پاسخ داده است: «چون ايرانيان در راه آزادي ميكوشند به آنان پيوستهام.» حتي شايع شده بود در اين هنگام گذرنامه آمريكايي خود را در آورده و به كنسول تحويل داده بود.
پس از پيروزي مشروطهخواهان در برانداختن محمدعلي شاه و برقراري دوباره مجلس شوراي ملي و به هنگام پاسداشت مجاهدان و شهيدان مقاومت در مجلس، نام باسكرويل نيز با شكوه بسيار برده شد و اين شايد نخستين پايه خوشنامي آمريكاييها ميان مردم ايران بود.
چندي بعد دولت مشروطه تصميم گرفت به ياري و مشاورت مجلس براي سامان دادن به امور خزانه كشور و دريافت ماليات، يك مستشار مالي خارجي استخدام كند و براي پرهيز از مراجعه به متخصصان روسيه و انگلستان، مورگان شوستر آمريكايي را به استخدام در آورد. شوستر به همراه عدهاي از همكارانش به ايران آمد و به عنوان رئيس كل خزانه و با اختيارات گسترده كار خود را آغاز كرد. او براي تأمين نيروي لازم جهت اخذ ماليات، ژاندارمري خزانه را تأسيس كرد. مصادره اموال يكي از برادران محمدعلي ميرزا، شاه مخلوع كه مورد حمايت دولت روسيه بود، واكنش روسها را برانگيخت و ماجراي اولتيماتوم روس را پديد آورد. روسها كه از ابتدا با سپرده شدن امور مالي ايران به مستشاري مستقل مخالف بودند، همين ماجرا را بهانه كردند و خواستار اخراج شوستر شدند. آزاديخواهان راديكال مجلس در برابر اولتيماتوم روسيه مقاومت كردند. سرانجام ناصرالملك (نايب السلطنه) و دولت كه توسط ميانهروها اداره ميشد براي جلوگيري از اشغال پايتخت به دست نيروهاي روسيه، ناچار مجلس را منحل و شوستر را اخراج كردند. شجاعت شوستر در دفاع از حقوق ايران و پيوندي كه آزاديخواهان مجلس با او يافته بودند خاطره خوبي از او به جا گذاشت.
دولت آمريكا پس از پايان جنگ جهاني اول و هنگامي كه بريتانيا كوشيد قرارداد 1919 را به ايران تحميل كند، همراه دولتهاي فرانسه و شوروي به مخالفت با قرارداد پرداخت و به كوششهاي سياستمداران و آزاديخواهان ايراني كه براي لغو قرارداد ميكوشيدند ياري رساند. آمريكا در اين زمان به عنوان كشوري ثروتمند و دستودلباز كه خوي استعماري ندارد و از كمك به كشورهاي كوچك دريغ نميكند شناخته ميشد و ميان وطندوستان ايراني كه از دخالتهاي روسيه و انگلستان در امور كشورشان جانبه لب شده بودند محبوبيت داشت.
پس از كودتاي 1299، هنگامي كه دولت به فكر سامان دادن به امور مالي كشور افتاد، با توجه به خاطره خوش شوستر، بار ديگر از مستشاران آمريكايي كمك گرفت. اينبار دولت آمريكا به جاي شوستر (كه مورد تقاضاي ايران بود)، دكتر آرتور ميلسپو را پيشنهاد كرد. ميلسپو به ايران آمد و تا مدتي پس از تغيير سلطنت از قاجار به پهلوي نيز در اينجا ماند و سرانجام به دليل اختلاف با رضاشاه كنارهگيري كرد. او در مجموع كارنامه خوبي از خود به جا گذاشت و نيكنامي آمريكاييها را تداوم بخشيد. (او پس از شهريور 20 يك بار ديگر هم به ايران آمد و رئيس كل دارائي كشور بود.)
در اين ميان ماجراي قتل ماجور ايمبري نيز در دوران رئيسالوزرايي سردارسپه روي داده بود. ايمبري به عنوان جانشين كنسول در سفارت آمريكا در تهران خدمت ميكرد و در عين حال براي مجله نشنالجئوگرافيك عكاس ميگرفت. او هنگامي كه شنيد مردم ميگويند سقاخانهاي در خيابان شيخهادي معجزه كرده است و گرد آن جمع شدهاند، براي عكاسي به آنجا رفت اما به دست مردم خشمگين كشته شد. نيروي انتظامي در اين ماجرا بسيار بد عمل كرده بود و دولت ايران ناچار شد رسماً عذرخواهي كند و پرداخت مبلغي كلان به عنوان غرامت به خانواده ايمبري را بپذيرد. آمريكاييها بعداً اعلام كردند از دريافت غرامت منصرف شدهاند و پول پرداخت شده توسط ايران را براي اعطاي بورس تحصيلي به دانشجويان ايراني به كار خواهند بست. به درستي روشن نيست كه اين كار انجام شد يا خير، اما به هر حال اين موضوع نيز تصوير سخاوتمند آمريكاييها را در چشم ايرانيان بيشتر تثبيت كرد.
ماجراي قتل ايمبري تأثير مهم ديگري هم داشت. گروهي از دولتمردان ايراني از مدتها پيش ميكوشيدند با دادن امتياز نفت شمال ايران به يك شركت آمريكايي، پاي ايالات متحده را به عنوان نيروي سومي در برابر انگلستان و شوروي به ايران باز كنند. قتل ايمبري باعث شد شركت آمريكايي به دليل عدم وجود امنيت از ادامه فعاليت در ايران منصرف شود.
روابط رسمي ايران و آمريكا در طول سلطنت رضاشاه يكبار قطع شد. علت اين بود كه وزيرمختار ايران در ايالات متحده به دليل رانندگي با سرعت غير مجاز توسط پليس متوقف شده بود. وزيرمختار خود را معرفي كرده بود، اما مأمور پليس به دليل تشابه معني يك لغت، منظور او را بد فهميده و احترام لازم را به جا نياورده بود. همسر خشمگين وزيرمختار واكنش تندي نشان داده بود و مأمور پليس هم وزيرمختار را دست بسته به پاسگاه برده بود. دولت آمريكا در واكنش به اين حادثه از عذرخواهي رسمي اجتناب كرد و دولت ايران نيز سفارتخانه خود را در واشنگتن تعطيل كرد. بعدها فرستاده رئيسجمهوري آمريكا به ايران، از دولت ايران عذر خواست و غائله خاتمه يافت. در اين هنگام طليعه جنگ جهاني دوم پديدار شده بود و جهان در آستانه تحولي عظيم بود.
عصر ابرقدرتي
جنگ جهاني دوم نظام قدرت را در جهان كاملاً تغيير داد. پس از اين جنگ بود كه ايالات متحده آمريكا به تدريج به عنوان يك ابرقدرت در جهان مطرح شد و ايفاي اين نقش، به مرور تصوير اين كشور را نزد ايرانيان مخدوش كرد. ايالات متحده مدتي پس از اشغال ايران توسط نيروهاي انگلستان و شوروي وارد جنگ شد و از جمله به ايران نيرو اعزام كرد. شايد حضور نيروهاي آمريكايي در ايران به عنوان «نيروهاي اشغالگر» نخستين خدشه را به سيماي ايالات متحده در چشم ايرانيان وارد آورده باشد، هر چند تأثيري كه فشار واشينگتن در پايان غائله آذربايجان به نفع ايران داشت، اين خدشه را تا حدودي را جبران كرد. قرار گرفتن آمريكا رو در روي شوروي در ماجراي آذربايجان، توسط گروهي از ناظران روابط بينالملل نخستين برخورد جدي دو كشور و نقطه آغاز جنگ سرد تلقي شده است.
ايالات متحده در آغاز نهضت ملي شدن صنعت نفت ايران نيز به عنوان نقطه قابل اتكايي براي دكتر محمد مصدق محسوب ميشد. مصدق در رويارويي با امپراتوري رو به زوال بريتانيا بر روي كمك آمريكاييها حساب كرده بود. واشينگتن نيز تا مرحلهاي نسبت به ايران همراهي نشان داد. اما هنگامي كه ايالات متحده متقاعد شد در برانداختن دولت دكتر مصدق با انگلستان همراه شود، در واقع همه نيكنامي خود را در برابر منافع بعدي به قمار گذاشت. افكار عمومي ايرانيان نقش ايالات متحده را در كودتاي 28 مرداد 1332 هرگز نبخشيده است.
شركتهاي آمريكايي پس از اين كودتا و در كنسرسيومي كه استخراج و فروش نفت ايران را به عهده گرفت، سهم قابل توجهي به دست آوردند. مدتي بعد ايران با پيوستن به پيمان بغداد عملاً طرف خود را در جنگ سرد نيز انتخاب كرد و به بلوك غرب پيوست. با گذشت زمان وابستگي ايران به ايالات متحده عميقتر شد. با روي كار آمدن كندي در آمريكا، شاه ايران مدتي تحت فشار قرار گرفت تا با ايجاد اصلاحاتي در ساختار اقتصادي و سياسي كشور زمينههاي نفوذ احتمالي انديشههاي كمونيستي را در كشور از ميان ببرد. شاه به رغم ميل خود علي اميني را (كه به عقيده او مورد اعتماد آمريكاييها بود) به نخستوزيري برگزيد و پس از بركناري او نيز در دولت اسدالله علم طرحهاي اصلاحي مورد نظر را در قالب انقلاب سفيد به اجرا در آورد. اين اصلاحات به همراه تصويب قانوني كه به «احياي كاپيتولاسيون» تعبير شد و با اصرار آمريكاييها به تصويب رسيد، بحرانهايي به وجود آورد كه در روابط حكومت شاه با روحانيت سنتي ايران تغييرات اساسي ايجاد كرد.
رسيدن ليندن جانسون به رياست جمهوري ايالات متحده، بار ديگر به گرم شدن روابط شاه با آمريكا انجاميد. اين وضعيت در دوران رياست جمهوري نيكسون نيز ادامه يافت. خريدهاي تسليحاتي جنونآميز شاه از آمريكا به همين دوران مربوط است. افزايش قيمت نفت و تزريق حسابنشده آن در اقتصاد ضعيف و بيمار ايران در اوايل دهه 1350 كه با بيماري شاه همراه شده بود، پايههاي حكومت او را سست كرد. بنابراين هنگامي كه جيمي كارتر به رياست جمهوري رسيد و انتظارات خود را در مورد حقوق بشر و آزادي بيان در كشورهاي جهان سوم تبيين كرد، نظام سلطنتي ايران كه تطبيق خود را با اين انتظارات ضروري تشخيص داده بود، در مجموع توان مقابله با عواقب آن را نيافت و به تدريج فرو ريخت.
اميد پارسانژاد
ايالات متحده آمريكا در دورترين نقطه زمين نسبت به سرزمين ايران واقع است. كساني كه فيلم «حاجيواشنگتن» ساخته علي حاتمي را ديدهاند، تا حدودي با سرگذشت حاجي حسينقلي خان صدرالسلطنه نوري، نخستين نماينده سياسي ايران در آمريكا كه در سال 1265 (بيست سال پيش از صدور فرمان مشروطه) سفارتخانه ايران را در واشنگتن تأسيس كرد آشنا هستند. حاجي صدرالسلطنه سيزده سال وزير مختار ايران در آمريكا بود. اما مردم ايران آمريكاييها را نه به واسطه نمايندگان سياسي، بلكه از راهي ديگر شناختند.
دوران نيكنامي
احمد كسروي در «تاريخ مشروطه ايران» به هنگام شرح مقاومت مجاهدان تبريز در برابر استبداد صغير محمدعلي شاهي مينويسد: «پيش از جنبش مشروطه و همچنين در سالهاي نخست آن جنبش، مدرسه آمريكاييان در تبريز (مموريال اسكول) در نزد آزاديخواهان ارجي ميداشت، زيرا يگانه جايگاهي ميبود كه زبان انگليسي و دانشهاي اروپايي درس داده ميشدي و بسياري از جوانان بيدارمغز به آنجا آمد و رفت ميداشتندي. در اين هنگام نيز يك داستاني به همبستگي ميان آن مدرسه با جنبش مشروطه پديد آورد و آن پيوستن مستر باسكرويل، يكي از آموزگاران آنجا به مجاهدان و كشته شدن او در راه مشروطه ايران بود.»
باسكرويل جواني حدود بيست و پنج ساله بود كه از دانشگاه پرينستون فارغالتحصيل شده و براي تدريس در مدرسه آمريكايي به تبريز آمده بود. او با يكي از معلمان ايراني مدرسه به نام شريفزاده دوست شد و نسبت به جنبش آزاديخواهي ايرانيان دلبستگي پيدا كرد. باسكرويل هنگامي كه شريفزاده در نبرد با قواي دولتي كشته شد تصميم گرفت به ياري مجاهدان مشروطهخواه بشتابد و از آنجا كه در آمريكا تعليم نظامي ديده بود، به آموزش گروهي از جوانان تبريزي آغاز كرد. به گفته سيد حسن تقيزاده كه در آن هنگام پنهاني از مرز روسيه به تبريز آمده بود: «[باسكرويل] يك روز آمد پيش من گفت:«[كار تبريز] چه ميشود؟ اصلاً ميخواهم بيايم مجاهد بشوم!» قبل از آن يك دفعه آمده بود با من آشنا شده بود. دكتر شفق و غيره پيش او درس ميخواندند. او روحش خيلي ناراحت بود. اينها كه ميرفتند درس بخوانند، سر درس كه حاضر ميشد مرتب به آنها ميگفت چرا ميآييد درس ميخوانيد؟! نميبينيد مردم گرسنهاند؟ برويد جنگ بكنيد. آخر خودش هم رفت و كشته شد.» («زندگي طوفاني» خاطرات سيد حسن تقيزاده)
گفته ميشود حتي هنگامي كه كنسول آمريكا در تبريز به باسكرويل هشدار داده بود آنچه ميكند خلاف قوانين ايالات متحده است و چنانچه به جنگ وارد شود، مطابق قوانين كشورش مستوجب كيفر خواهد بود، پاسخ داده است: «چون ايرانيان در راه آزادي ميكوشند به آنان پيوستهام.» حتي شايع شده بود در اين هنگام گذرنامه آمريكايي خود را در آورده و به كنسول تحويل داده بود.
پس از پيروزي مشروطهخواهان در برانداختن محمدعلي شاه و برقراري دوباره مجلس شوراي ملي و به هنگام پاسداشت مجاهدان و شهيدان مقاومت در مجلس، نام باسكرويل نيز با شكوه بسيار برده شد و اين شايد نخستين پايه خوشنامي آمريكاييها ميان مردم ايران بود.
چندي بعد دولت مشروطه تصميم گرفت به ياري و مشاورت مجلس براي سامان دادن به امور خزانه كشور و دريافت ماليات، يك مستشار مالي خارجي استخدام كند و براي پرهيز از مراجعه به متخصصان روسيه و انگلستان، مورگان شوستر آمريكايي را به استخدام در آورد. شوستر به همراه عدهاي از همكارانش به ايران آمد و به عنوان رئيس كل خزانه و با اختيارات گسترده كار خود را آغاز كرد. او براي تأمين نيروي لازم جهت اخذ ماليات، ژاندارمري خزانه را تأسيس كرد. مصادره اموال يكي از برادران محمدعلي ميرزا، شاه مخلوع كه مورد حمايت دولت روسيه بود، واكنش روسها را برانگيخت و ماجراي اولتيماتوم روس را پديد آورد. روسها كه از ابتدا با سپرده شدن امور مالي ايران به مستشاري مستقل مخالف بودند، همين ماجرا را بهانه كردند و خواستار اخراج شوستر شدند. آزاديخواهان راديكال مجلس در برابر اولتيماتوم روسيه مقاومت كردند. سرانجام ناصرالملك (نايب السلطنه) و دولت كه توسط ميانهروها اداره ميشد براي جلوگيري از اشغال پايتخت به دست نيروهاي روسيه، ناچار مجلس را منحل و شوستر را اخراج كردند. شجاعت شوستر در دفاع از حقوق ايران و پيوندي كه آزاديخواهان مجلس با او يافته بودند خاطره خوبي از او به جا گذاشت.
دولت آمريكا پس از پايان جنگ جهاني اول و هنگامي كه بريتانيا كوشيد قرارداد 1919 را به ايران تحميل كند، همراه دولتهاي فرانسه و شوروي به مخالفت با قرارداد پرداخت و به كوششهاي سياستمداران و آزاديخواهان ايراني كه براي لغو قرارداد ميكوشيدند ياري رساند. آمريكا در اين زمان به عنوان كشوري ثروتمند و دستودلباز كه خوي استعماري ندارد و از كمك به كشورهاي كوچك دريغ نميكند شناخته ميشد و ميان وطندوستان ايراني كه از دخالتهاي روسيه و انگلستان در امور كشورشان جانبه لب شده بودند محبوبيت داشت.
پس از كودتاي 1299، هنگامي كه دولت به فكر سامان دادن به امور مالي كشور افتاد، با توجه به خاطره خوش شوستر، بار ديگر از مستشاران آمريكايي كمك گرفت. اينبار دولت آمريكا به جاي شوستر (كه مورد تقاضاي ايران بود)، دكتر آرتور ميلسپو را پيشنهاد كرد. ميلسپو به ايران آمد و تا مدتي پس از تغيير سلطنت از قاجار به پهلوي نيز در اينجا ماند و سرانجام به دليل اختلاف با رضاشاه كنارهگيري كرد. او در مجموع كارنامه خوبي از خود به جا گذاشت و نيكنامي آمريكاييها را تداوم بخشيد. (او پس از شهريور 20 يك بار ديگر هم به ايران آمد و رئيس كل دارائي كشور بود.)
در اين ميان ماجراي قتل ماجور ايمبري نيز در دوران رئيسالوزرايي سردارسپه روي داده بود. ايمبري به عنوان جانشين كنسول در سفارت آمريكا در تهران خدمت ميكرد و در عين حال براي مجله نشنالجئوگرافيك عكاس ميگرفت. او هنگامي كه شنيد مردم ميگويند سقاخانهاي در خيابان شيخهادي معجزه كرده است و گرد آن جمع شدهاند، براي عكاسي به آنجا رفت اما به دست مردم خشمگين كشته شد. نيروي انتظامي در اين ماجرا بسيار بد عمل كرده بود و دولت ايران ناچار شد رسماً عذرخواهي كند و پرداخت مبلغي كلان به عنوان غرامت به خانواده ايمبري را بپذيرد. آمريكاييها بعداً اعلام كردند از دريافت غرامت منصرف شدهاند و پول پرداخت شده توسط ايران را براي اعطاي بورس تحصيلي به دانشجويان ايراني به كار خواهند بست. به درستي روشن نيست كه اين كار انجام شد يا خير، اما به هر حال اين موضوع نيز تصوير سخاوتمند آمريكاييها را در چشم ايرانيان بيشتر تثبيت كرد.
ماجراي قتل ايمبري تأثير مهم ديگري هم داشت. گروهي از دولتمردان ايراني از مدتها پيش ميكوشيدند با دادن امتياز نفت شمال ايران به يك شركت آمريكايي، پاي ايالات متحده را به عنوان نيروي سومي در برابر انگلستان و شوروي به ايران باز كنند. قتل ايمبري باعث شد شركت آمريكايي به دليل عدم وجود امنيت از ادامه فعاليت در ايران منصرف شود.
روابط رسمي ايران و آمريكا در طول سلطنت رضاشاه يكبار قطع شد. علت اين بود كه وزيرمختار ايران در ايالات متحده به دليل رانندگي با سرعت غير مجاز توسط پليس متوقف شده بود. وزيرمختار خود را معرفي كرده بود، اما مأمور پليس به دليل تشابه معني يك لغت، منظور او را بد فهميده و احترام لازم را به جا نياورده بود. همسر خشمگين وزيرمختار واكنش تندي نشان داده بود و مأمور پليس هم وزيرمختار را دست بسته به پاسگاه برده بود. دولت آمريكا در واكنش به اين حادثه از عذرخواهي رسمي اجتناب كرد و دولت ايران نيز سفارتخانه خود را در واشنگتن تعطيل كرد. بعدها فرستاده رئيسجمهوري آمريكا به ايران، از دولت ايران عذر خواست و غائله خاتمه يافت. در اين هنگام طليعه جنگ جهاني دوم پديدار شده بود و جهان در آستانه تحولي عظيم بود.
عصر ابرقدرتي
جنگ جهاني دوم نظام قدرت را در جهان كاملاً تغيير داد. پس از اين جنگ بود كه ايالات متحده آمريكا به تدريج به عنوان يك ابرقدرت در جهان مطرح شد و ايفاي اين نقش، به مرور تصوير اين كشور را نزد ايرانيان مخدوش كرد. ايالات متحده مدتي پس از اشغال ايران توسط نيروهاي انگلستان و شوروي وارد جنگ شد و از جمله به ايران نيرو اعزام كرد. شايد حضور نيروهاي آمريكايي در ايران به عنوان «نيروهاي اشغالگر» نخستين خدشه را به سيماي ايالات متحده در چشم ايرانيان وارد آورده باشد، هر چند تأثيري كه فشار واشينگتن در پايان غائله آذربايجان به نفع ايران داشت، اين خدشه را تا حدودي را جبران كرد. قرار گرفتن آمريكا رو در روي شوروي در ماجراي آذربايجان، توسط گروهي از ناظران روابط بينالملل نخستين برخورد جدي دو كشور و نقطه آغاز جنگ سرد تلقي شده است.
ايالات متحده در آغاز نهضت ملي شدن صنعت نفت ايران نيز به عنوان نقطه قابل اتكايي براي دكتر محمد مصدق محسوب ميشد. مصدق در رويارويي با امپراتوري رو به زوال بريتانيا بر روي كمك آمريكاييها حساب كرده بود. واشينگتن نيز تا مرحلهاي نسبت به ايران همراهي نشان داد. اما هنگامي كه ايالات متحده متقاعد شد در برانداختن دولت دكتر مصدق با انگلستان همراه شود، در واقع همه نيكنامي خود را در برابر منافع بعدي به قمار گذاشت. افكار عمومي ايرانيان نقش ايالات متحده را در كودتاي 28 مرداد 1332 هرگز نبخشيده است.
شركتهاي آمريكايي پس از اين كودتا و در كنسرسيومي كه استخراج و فروش نفت ايران را به عهده گرفت، سهم قابل توجهي به دست آوردند. مدتي بعد ايران با پيوستن به پيمان بغداد عملاً طرف خود را در جنگ سرد نيز انتخاب كرد و به بلوك غرب پيوست. با گذشت زمان وابستگي ايران به ايالات متحده عميقتر شد. با روي كار آمدن كندي در آمريكا، شاه ايران مدتي تحت فشار قرار گرفت تا با ايجاد اصلاحاتي در ساختار اقتصادي و سياسي كشور زمينههاي نفوذ احتمالي انديشههاي كمونيستي را در كشور از ميان ببرد. شاه به رغم ميل خود علي اميني را (كه به عقيده او مورد اعتماد آمريكاييها بود) به نخستوزيري برگزيد و پس از بركناري او نيز در دولت اسدالله علم طرحهاي اصلاحي مورد نظر را در قالب انقلاب سفيد به اجرا در آورد. اين اصلاحات به همراه تصويب قانوني كه به «احياي كاپيتولاسيون» تعبير شد و با اصرار آمريكاييها به تصويب رسيد، بحرانهايي به وجود آورد كه در روابط حكومت شاه با روحانيت سنتي ايران تغييرات اساسي ايجاد كرد.
رسيدن ليندن جانسون به رياست جمهوري ايالات متحده، بار ديگر به گرم شدن روابط شاه با آمريكا انجاميد. اين وضعيت در دوران رياست جمهوري نيكسون نيز ادامه يافت. خريدهاي تسليحاتي جنونآميز شاه از آمريكا به همين دوران مربوط است. افزايش قيمت نفت و تزريق حسابنشده آن در اقتصاد ضعيف و بيمار ايران در اوايل دهه 1350 كه با بيماري شاه همراه شده بود، پايههاي حكومت او را سست كرد. بنابراين هنگامي كه جيمي كارتر به رياست جمهوري رسيد و انتظارات خود را در مورد حقوق بشر و آزادي بيان در كشورهاي جهان سوم تبيين كرد، نظام سلطنتي ايران كه تطبيق خود را با اين انتظارات ضروري تشخيص داده بود، در مجموع توان مقابله با عواقب آن را نيافت و به تدريج فرو ريخت.
سهشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۳
بانك ملي
اميد پارسانژاد
بانك ملي ايران روز 20 شهريور 1307 رسماً به دست رضاشاه پهلوي گشايش يافت. قانون تأسيس بانك ملي در ارديبهشت 1306 در مجلس شوراي ملي تصويب شده و اساسنامه آن در تير ماه 1307 به تصويب كميسيون مالي مجلس رسيده بود. نخستين مدير عامل بانك ملي ايران دكتر لنيدنبلات آلماني بود كه به همراه معاونش فوگل و تعدادي كارشناس ديگر اداره بانك را به عهده داشت. كاركنان بانك، اعم از ايراني و خارجي در روز افتتاح 27 تن بودند. نخستين حساب به شماره يك براي رضاشاه گشوده شد و حسابهاي جاري دولت، وجوه عمومي و اعتبارات وزارتخانهها كه پيش از آن در بانك شاهي (متعلق به بريتانيا) نگهداري ميشد، فوراً به بانك ملي انتقال يافت. هيأتي به رياست بهاءالملك قرهگوزلو و عضويت نيرالملك هدايت نظارت بر عملكرد بانك را به عهده گرفت و منصورالسلطنه عدل، مديركل وزارت عدليه نيز به عنوان مشاور حقوقي بانك تعيين شد.
به نظر ميرسيد يكي از آرزوهاي قديمي ايرانيان محقق شده است، هر چند عملكرد بانك نشان داد كه بيتجربگي ايرانيان در امر بانكداري و اقتصاد مبتني بر آن گرفتاريهايي نيز به وجود آورد.
آرزوي بانك
روشنفكران و بازرگانان ايراني از زمان سلطنت ناصرالدين شاه به فكر تأسيس بانكي براي سامان دادن به مسائل پولي كشور افتادند. گويا نخستين بار حاج محمد حسين امينالضرب، بازرگان و صراف سرشناس ايراني ضرورت تأسيس يك بانك داخلي را با ناصرالدينشاه مطرح كرد. ميرزاملكمخان ناظمالدوله نيز كه از او به عنوان پدر روشنفكري ايران ياد ميشود، در رسالهاي لزوم تأسيس بانك ملي را به ناصرالدين شاه نشان داد. اما همه كوششها براي تأسيس چنين بانكي به دست ايرانيان شكست خورد و سرانجام نخستين بانك ايران را بريتانياييها تأسيس كردند و آن را بانك جديد شرقي ناميدند. اما دو سال بعد، هنگامي كه رويتر توانست در برابر لغو امتياز معروفش، امتياز شصتساله تأسيس و اداره بانك شاهنشاهي را به دست آورد، شعب بانك جديد شرقي توسط بانك جديد خريده شد. سرمايه بانك شاهنشاهي چهار ميليون ليره در نظر گرفته شد و سي در صد سهام آن را دولت انگلستان خريد. شعبه اصلي بانك شاهنشاهي در ميدان توپخانه تهران واقع بود و شعب ديگري از آن نيز در تبريز، رشت، همدان، كرمانشاه، مشهد، اراك (سلطانآباد)، قزوين، اصفهان، يزد، كرمان، بروجرد، شيراز، بوشهر، اهواز و خرمشهر (محمره) داير بود. ضرب سكه، چاپ اسكناس، نگهداري حساب خزانه دولتي ايران و نگهداري حساب گمرك و عوايد مالياتي به عهده بانك شاهنشاهي بود و اين بانك عملاً وظايف بانك مركزي كشور را به عهده داشت.
پس از پيروزي انقلاب مشروطه، يكي از نخستين كشمكشهاي مجلس شوراي ملي با دولت بر سر دريافت وام از خارج در گرفت و فكر تأسيس بانك ملي را دوباره مطرح كرد. به نوشته احمد كسروي: «چون بازرگانان زمينه آن (تأسيس يك بانك داخلي) را آماده گردانيدند، بدين سان كه سرمايه آن را سي كرور تومان گرفتند كه هر كسي از پنج تومان تا پنجاه هزار تومان سهم تواند داشت و نظامنامه آن را براي دستينه (امضاء) شاه فرستادند و چند حجره بازرگاني را براي گرفتن پول از مردم شناسانيدند، مردم رو به آنجاها آوردند و پول پرداختن آغاز كردند. توانگران كه پولهايي ميپرداختند به جاي خود، كمچيزان از همبازي (مشاركت) باز نميايستادند. طلبهها نشست برپا كرده و پول از ميان خود گرد آورده و ميفرستادند و گفته ميشد كساني كتابهاي خود را فروخته و پول بسيجيدهاند. شاگردان دبستانها همين كار را ميكردند. زنان گفتگو از فروش گوشواره و گردنبند به ميان ميآوردند. روزي در پاي منبر سيد جمال واعظ در مسجد ميراز موسي، زني به پا خاسته چنين گفت: «دولت ايران چرا از خارجه قرض ميكند؟ مگر ما مردهايم؟! من يك زن رختشوي هستم. به سهم خود يك تومان ميدهم. ديگر زنها نيز حاضرند.» از اين گونه نمايشها بسيار رو ميداد... راستي را مردم تكان خورده و دلها پر از سهش گرديده بود و انبوه مردم با اميد و آرزوي سرشاري به كار برخاسته ميخواستند نيك شوند و به پيشرفت و نيرومندي كشور كوشند...» («تاريخ مشروطه ايران» احمد كسروي)
مقاومت هواداران اسبتداد و كشاكشهايي كه پس از آن ميان مشروطهخواهان و محمدعليشاه در گرفت باعث شد انديشه تأسيس بانك ملي بار ديگر به فراموشي سپرده شود.
ظهور رضاخان
نخستين بانك ايراني سرانجام با ظهور و قدرت گرفتن رضاخان در سال 1304 تأسيس شد. اين بانك كه «بانك پهلوي قشون» نام داشت و با سرمايه يك ميليون تومان كار خود را آغاز كرده بود وظيفه داشت رفاه حال صاحبمنصبان و افراد قشون را تأمين كند. بخشي از سرمايه اين بانك كه بعداً به «بانك سپه» تغيير نام داد، از صندوق بازنشستگي افسران و درجهداران تأمين ميشد و فعاليتهاي آن محدود بود. آرزوي تأسيس بانك ملي ايران با اختيارات و حوزه وظايف گسترده چنانكه ديديم تا سال 1307 برآورده نشد. دولت ايران پس از تأسيس بانك ملي با بانك شاهنشاهي وارد مذاكره شد و امتياز انتشار اسكناس را بازخريد كرد. مجلس اين حق را در سال 1310 به بانك ملي واگذارد و اين بانك در فروردين 1311 نخستين اسكناس خود را منتشر كرد. در همين سال بود كه وجود تخلفهايي در اداره بانك كشف شد. مديران آلماني بانك تحت تعقيب قرار گرفتند و مشخص شد كه بانك هشت ميليون ريال زيان ديده است. دولت ناچار شد زيانهاي بانك را جبران كند تا بانك بتواند به كار خود ادامه دهد.
تأسيس صندوق هاي پسانداز، ايجاد بانك كشاورزي، انتشار نخستين مجله اقتصادي ايران و ايجاد شعبههايي در خارج از كشور از جمله اقدامات بانك ملي ايران بود. اين بانك تا سال 1338 وظايف بانك مركزي را هم به عهده داشت.
اميد پارسانژاد
بانك ملي ايران روز 20 شهريور 1307 رسماً به دست رضاشاه پهلوي گشايش يافت. قانون تأسيس بانك ملي در ارديبهشت 1306 در مجلس شوراي ملي تصويب شده و اساسنامه آن در تير ماه 1307 به تصويب كميسيون مالي مجلس رسيده بود. نخستين مدير عامل بانك ملي ايران دكتر لنيدنبلات آلماني بود كه به همراه معاونش فوگل و تعدادي كارشناس ديگر اداره بانك را به عهده داشت. كاركنان بانك، اعم از ايراني و خارجي در روز افتتاح 27 تن بودند. نخستين حساب به شماره يك براي رضاشاه گشوده شد و حسابهاي جاري دولت، وجوه عمومي و اعتبارات وزارتخانهها كه پيش از آن در بانك شاهي (متعلق به بريتانيا) نگهداري ميشد، فوراً به بانك ملي انتقال يافت. هيأتي به رياست بهاءالملك قرهگوزلو و عضويت نيرالملك هدايت نظارت بر عملكرد بانك را به عهده گرفت و منصورالسلطنه عدل، مديركل وزارت عدليه نيز به عنوان مشاور حقوقي بانك تعيين شد.
به نظر ميرسيد يكي از آرزوهاي قديمي ايرانيان محقق شده است، هر چند عملكرد بانك نشان داد كه بيتجربگي ايرانيان در امر بانكداري و اقتصاد مبتني بر آن گرفتاريهايي نيز به وجود آورد.
آرزوي بانك
روشنفكران و بازرگانان ايراني از زمان سلطنت ناصرالدين شاه به فكر تأسيس بانكي براي سامان دادن به مسائل پولي كشور افتادند. گويا نخستين بار حاج محمد حسين امينالضرب، بازرگان و صراف سرشناس ايراني ضرورت تأسيس يك بانك داخلي را با ناصرالدينشاه مطرح كرد. ميرزاملكمخان ناظمالدوله نيز كه از او به عنوان پدر روشنفكري ايران ياد ميشود، در رسالهاي لزوم تأسيس بانك ملي را به ناصرالدين شاه نشان داد. اما همه كوششها براي تأسيس چنين بانكي به دست ايرانيان شكست خورد و سرانجام نخستين بانك ايران را بريتانياييها تأسيس كردند و آن را بانك جديد شرقي ناميدند. اما دو سال بعد، هنگامي كه رويتر توانست در برابر لغو امتياز معروفش، امتياز شصتساله تأسيس و اداره بانك شاهنشاهي را به دست آورد، شعب بانك جديد شرقي توسط بانك جديد خريده شد. سرمايه بانك شاهنشاهي چهار ميليون ليره در نظر گرفته شد و سي در صد سهام آن را دولت انگلستان خريد. شعبه اصلي بانك شاهنشاهي در ميدان توپخانه تهران واقع بود و شعب ديگري از آن نيز در تبريز، رشت، همدان، كرمانشاه، مشهد، اراك (سلطانآباد)، قزوين، اصفهان، يزد، كرمان، بروجرد، شيراز، بوشهر، اهواز و خرمشهر (محمره) داير بود. ضرب سكه، چاپ اسكناس، نگهداري حساب خزانه دولتي ايران و نگهداري حساب گمرك و عوايد مالياتي به عهده بانك شاهنشاهي بود و اين بانك عملاً وظايف بانك مركزي كشور را به عهده داشت.
پس از پيروزي انقلاب مشروطه، يكي از نخستين كشمكشهاي مجلس شوراي ملي با دولت بر سر دريافت وام از خارج در گرفت و فكر تأسيس بانك ملي را دوباره مطرح كرد. به نوشته احمد كسروي: «چون بازرگانان زمينه آن (تأسيس يك بانك داخلي) را آماده گردانيدند، بدين سان كه سرمايه آن را سي كرور تومان گرفتند كه هر كسي از پنج تومان تا پنجاه هزار تومان سهم تواند داشت و نظامنامه آن را براي دستينه (امضاء) شاه فرستادند و چند حجره بازرگاني را براي گرفتن پول از مردم شناسانيدند، مردم رو به آنجاها آوردند و پول پرداختن آغاز كردند. توانگران كه پولهايي ميپرداختند به جاي خود، كمچيزان از همبازي (مشاركت) باز نميايستادند. طلبهها نشست برپا كرده و پول از ميان خود گرد آورده و ميفرستادند و گفته ميشد كساني كتابهاي خود را فروخته و پول بسيجيدهاند. شاگردان دبستانها همين كار را ميكردند. زنان گفتگو از فروش گوشواره و گردنبند به ميان ميآوردند. روزي در پاي منبر سيد جمال واعظ در مسجد ميراز موسي، زني به پا خاسته چنين گفت: «دولت ايران چرا از خارجه قرض ميكند؟ مگر ما مردهايم؟! من يك زن رختشوي هستم. به سهم خود يك تومان ميدهم. ديگر زنها نيز حاضرند.» از اين گونه نمايشها بسيار رو ميداد... راستي را مردم تكان خورده و دلها پر از سهش گرديده بود و انبوه مردم با اميد و آرزوي سرشاري به كار برخاسته ميخواستند نيك شوند و به پيشرفت و نيرومندي كشور كوشند...» («تاريخ مشروطه ايران» احمد كسروي)
مقاومت هواداران اسبتداد و كشاكشهايي كه پس از آن ميان مشروطهخواهان و محمدعليشاه در گرفت باعث شد انديشه تأسيس بانك ملي بار ديگر به فراموشي سپرده شود.
ظهور رضاخان
نخستين بانك ايراني سرانجام با ظهور و قدرت گرفتن رضاخان در سال 1304 تأسيس شد. اين بانك كه «بانك پهلوي قشون» نام داشت و با سرمايه يك ميليون تومان كار خود را آغاز كرده بود وظيفه داشت رفاه حال صاحبمنصبان و افراد قشون را تأمين كند. بخشي از سرمايه اين بانك كه بعداً به «بانك سپه» تغيير نام داد، از صندوق بازنشستگي افسران و درجهداران تأمين ميشد و فعاليتهاي آن محدود بود. آرزوي تأسيس بانك ملي ايران با اختيارات و حوزه وظايف گسترده چنانكه ديديم تا سال 1307 برآورده نشد. دولت ايران پس از تأسيس بانك ملي با بانك شاهنشاهي وارد مذاكره شد و امتياز انتشار اسكناس را بازخريد كرد. مجلس اين حق را در سال 1310 به بانك ملي واگذارد و اين بانك در فروردين 1311 نخستين اسكناس خود را منتشر كرد. در همين سال بود كه وجود تخلفهايي در اداره بانك كشف شد. مديران آلماني بانك تحت تعقيب قرار گرفتند و مشخص شد كه بانك هشت ميليون ريال زيان ديده است. دولت ناچار شد زيانهاي بانك را جبران كند تا بانك بتواند به كار خود ادامه دهد.
تأسيس صندوق هاي پسانداز، ايجاد بانك كشاورزي، انتشار نخستين مجله اقتصادي ايران و ايجاد شعبههايي در خارج از كشور از جمله اقدامات بانك ملي ايران بود. اين بانك تا سال 1338 وظايف بانك مركزي را هم به عهده داشت.
دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۳
اوج مخالفت
اميد پارسانژاد
روز هجدهم شهريور 1298 با اوج درگيري دولت وثوقالدوله با مخالفان انعقاد قرارداد 1919 ميان ايران و انگليس مصادف بود. رئيسالوزراء درست يك ماه پيشتر اعلاميهاي صادر كرده بود و در آن از امضاي قراردادي ميان دو كشور خبر داده بود. احمدشاه جوان دو روز پس از انتشار اين اعلاميه، طبق برنامه قبلي سفر خود را به اروپا از راه انزلي آغاز كرد. او هنوز خاك ايران را ترك نكرده بود كه فرياد پارهاي از جرايد و شخصيتهاي سياسي به ويژه سيد حسن مدرس عليه قرارداد بلند شد. گروهي از رجال مخالف قرارداد، اوايل شهريور در ديداري با وثوقالدوله مخالفت خود را بيان كردند و توضيحات رئيسالوزراء را شنيدند. دولت تازه تأسيس شوروي روز بعد در محكوميت قراردادهاي روسيه تزاري با ايران و همچنين مخالفت شديد با قرارداد ايران و انگليس بيانيهاي صادر كرد. دولت ايالات متحده آمريكا نيز روز 18 شهريور به وسيله نماينده سياسي خود در تهران به انعقاد اين قرارداد اعتراض كرد. اين اعتراض با برخورد شديد دولت با مخالفان داخلي قرارداد همزمان شد. نويسندگان ايراني در هند، استانبول و اروپا نيز در اين مدت در توضيح دلايل مخالفت وطندوستان ايراني با قرارداد 1919 كوشيدند و افكار عمومي جهانيان را به اين موضوع جلب كردند. مجموعه اين مخالفتها زمينه شكست قرارداد را فراهم آورد.
كشمكشهاي داخلي
به نوشته مورخالدوله سپهر كه در آن زمان كارمند عاليرتبه وزارت جنگ بود: «به محض اينكه اعلاميه وثوقالدوله راجع به عقد قرارداد منتشر شد، اعتراض شديد علما به رهبري مدرس آغاز و شدت يافت و حتي نسخههايي از شكايات و عرضحال ايرانيان براي سفارتخانههاي فرانسه و آمريكا در تهران فرستاده شد. در كش و قوس اين وضع بود كه روابط تازه التيام يافته مدرس و وثوقالدوله دوباره قطع گرديد. مدرس در اين تاريخ قدرت و محبوبيتي عجيب در ايران داشت و كلامش مثل وحي منزل مورد قبول و احترام قاطبه ملت بود.» سپهر سپس با اشاره به نزديكي خودش با مدرس شرح ميدهد كه چگونه از طرف وثوقالدوله حامل پيامي براي مدرس بوده است. او به ياد ميآورد هنگامي كه از سوي وثوق، مدرس را از مخالفت با قرارداد بر حذر داشته است «مدرس اظهار داشت: به وثوقالدوله از قول من بگوييد من كار خودم را ميكنم و شما هم كار خودتان را. ليكن من موفق ميشوم و شما ضرر خواهيد كرد. اگر قرارداد لغو شود شما هميشه متضرّر، منفور و دور از صحنه سياست خواهيد ماند. اما اگر قرارداد عملي شد و به مرحله اجرا رسيد آنوقت وجودتان ديگر نفعي به حال انگليسيها نخواهد داشت و آنها شما را براي جلب رضايت ملت ايران فدا خواهند كرد. وقتي پيغام مدرس را به وثوقالدوله رساندم اين مرد تيزهوش اظهار كرد: خدا به دادمان برسد و وسايل آسايش اين ملت را فراهم سازد. نميدانم چرا مدرس توجه به اين امر نميكند كه ايران در چه وضع است و انگلستان در چه پايه از قدرت. من عقيده دارم كه بزرگترين خدمت را به ايران كردهام... عقدهام اين است كه عجالتاً پس از امضاء شدن قرارداد ديگر خطر (اشغال نظامي كشور توسط نيروهاي انگليسي) متوجه استقلال و تماميت ارضي ايران نيست ولو اينكه من به قول مدرس فداي سياست انگليسيها بشوم.» («خاطرهاي از گذشته» احمدعلي سپهر (مورخالدوله) درج شده در مجله وحيد، نقل شده در «سيماي احمدشاه قاجار» محمدجواد شيخالاسلامي)
مشخصترين جلوه صفآرايي موافقان و مخالفان قرارداد در روزنامهها ديده ميشد. «رعد» به مديريت سيدضياءالدين طباطبايي و تا حدودي «ايران» به مديريت محمد ملكزاده خراساني و سردبيري برادرش ملكالشعراي بهار مقالاتي در توضيح شرايطي كه امضاي قرارداد را توجيه ميكرد منتشر كردند. البته روزنامه «ايران» رويه نسبتاً بيطرفانهاي داشت و به رغم اينكه مديرش تن دادن به قرارداد را اجتنابناپذير ميدانست، چندين مقاله اساسي را نيز از مخالفان قرارداد چاپ كرد. شاعراني چون عارف قزويني، ايرج ميرزا، فرخي يزدي و ميرزاده عشقي در جانب مخالف قرار داشتند و اشعار آتشيني در مخالفت با قرارداد و وثوقالدوله منتشر ميكردند. از ميان اين شاعران، فرخي و عشقي به همراه رجالي چون ممتازالدوله، معينالتجار، مستشارالدوله، ممتازالملك، محتشمالسلطنه، امينالضرب و ضياءالواعظين در حكومتنظامي روز 18 شهريور بازداشت و زنداني شدند.
مخالفتها در خارج
همزمان با گسترش مخالفتها در داخل كشور، نويسندگان ايراني در خارج نيز مشغول روشنگري شدند. ايرانيان مقيم هند و استانبول در روزنامهها مقالاتي عليه قرارداد منتشر كردند. ايرانياني چون محمود افشار يزدي، ميرزا علياكبر خان داور، سيد حسن تقيزاده، محمدعلي جمالزاده، محمدعلي فروغي و كاظمزاده ايرانشهر نيز در مطبوعات اروپا به زبانهاي فارسي و اروپايي به توضيح دقيق دلايل مخالفت ايرانيان با قرارداد پرداختند و توانستند تا حدودي تلاشهاي تبليغاتي بريتانيا را خنثي كنند.
از سوي ديگر دولتهاي فرانسه، شوروي و آمريكا مخالفت خود را با انحصارطلبي بريتانيا در ايران آشكار كردند. بلشويكها كار اين مخالفت را به جايي رساندند كه در انزلي نيرو پياده كردند و با عقب راندن نيروهاي انگليسي مستقر در رشت، با كمك جنگليها جمهوري گيلان را ايجاد كردند. مدتي بعد شيخ محمد خياباني نيز قيام خود را در تبريز آغاز كرد كه گمان ميرفت با قرارداد 1919 مربوط باشد.
مجموعه اين مخالفتها به شكست قرارداد انجاميد. جالب اينجاست كه وثوقالدوله و دو وزير نزديكش نصرتالدوله و صارمالدوله كه به اتفاق، قرارداد 1919 را امضاء كرده بودند، اين شكست را پيشبيني ميكردند. آنها با طرف انگليسي قرار گذاشته بودند كه در صورت شكست قرارداد و چنانچه لازم شد پناهندگي سياسي دريافت كنند. امضاءكنندگان ايراني قرارداد مبالغي هم دريافت كرده بودند كه مايه بدنامي آنها شد و تا پايان عمر تاوان دريافت اين مبلغ را پرداختند.
انگلستان كه ايران را در آستانه سقوط به دامان بلشويسم ميديد، پس از نا اميد شدن از قرارداد 1919 به چارههاي تازه انديشيد كه كودتاي 1299 نتيجه آن بود.
اميد پارسانژاد
روز هجدهم شهريور 1298 با اوج درگيري دولت وثوقالدوله با مخالفان انعقاد قرارداد 1919 ميان ايران و انگليس مصادف بود. رئيسالوزراء درست يك ماه پيشتر اعلاميهاي صادر كرده بود و در آن از امضاي قراردادي ميان دو كشور خبر داده بود. احمدشاه جوان دو روز پس از انتشار اين اعلاميه، طبق برنامه قبلي سفر خود را به اروپا از راه انزلي آغاز كرد. او هنوز خاك ايران را ترك نكرده بود كه فرياد پارهاي از جرايد و شخصيتهاي سياسي به ويژه سيد حسن مدرس عليه قرارداد بلند شد. گروهي از رجال مخالف قرارداد، اوايل شهريور در ديداري با وثوقالدوله مخالفت خود را بيان كردند و توضيحات رئيسالوزراء را شنيدند. دولت تازه تأسيس شوروي روز بعد در محكوميت قراردادهاي روسيه تزاري با ايران و همچنين مخالفت شديد با قرارداد ايران و انگليس بيانيهاي صادر كرد. دولت ايالات متحده آمريكا نيز روز 18 شهريور به وسيله نماينده سياسي خود در تهران به انعقاد اين قرارداد اعتراض كرد. اين اعتراض با برخورد شديد دولت با مخالفان داخلي قرارداد همزمان شد. نويسندگان ايراني در هند، استانبول و اروپا نيز در اين مدت در توضيح دلايل مخالفت وطندوستان ايراني با قرارداد 1919 كوشيدند و افكار عمومي جهانيان را به اين موضوع جلب كردند. مجموعه اين مخالفتها زمينه شكست قرارداد را فراهم آورد.
كشمكشهاي داخلي
به نوشته مورخالدوله سپهر كه در آن زمان كارمند عاليرتبه وزارت جنگ بود: «به محض اينكه اعلاميه وثوقالدوله راجع به عقد قرارداد منتشر شد، اعتراض شديد علما به رهبري مدرس آغاز و شدت يافت و حتي نسخههايي از شكايات و عرضحال ايرانيان براي سفارتخانههاي فرانسه و آمريكا در تهران فرستاده شد. در كش و قوس اين وضع بود كه روابط تازه التيام يافته مدرس و وثوقالدوله دوباره قطع گرديد. مدرس در اين تاريخ قدرت و محبوبيتي عجيب در ايران داشت و كلامش مثل وحي منزل مورد قبول و احترام قاطبه ملت بود.» سپهر سپس با اشاره به نزديكي خودش با مدرس شرح ميدهد كه چگونه از طرف وثوقالدوله حامل پيامي براي مدرس بوده است. او به ياد ميآورد هنگامي كه از سوي وثوق، مدرس را از مخالفت با قرارداد بر حذر داشته است «مدرس اظهار داشت: به وثوقالدوله از قول من بگوييد من كار خودم را ميكنم و شما هم كار خودتان را. ليكن من موفق ميشوم و شما ضرر خواهيد كرد. اگر قرارداد لغو شود شما هميشه متضرّر، منفور و دور از صحنه سياست خواهيد ماند. اما اگر قرارداد عملي شد و به مرحله اجرا رسيد آنوقت وجودتان ديگر نفعي به حال انگليسيها نخواهد داشت و آنها شما را براي جلب رضايت ملت ايران فدا خواهند كرد. وقتي پيغام مدرس را به وثوقالدوله رساندم اين مرد تيزهوش اظهار كرد: خدا به دادمان برسد و وسايل آسايش اين ملت را فراهم سازد. نميدانم چرا مدرس توجه به اين امر نميكند كه ايران در چه وضع است و انگلستان در چه پايه از قدرت. من عقيده دارم كه بزرگترين خدمت را به ايران كردهام... عقدهام اين است كه عجالتاً پس از امضاء شدن قرارداد ديگر خطر (اشغال نظامي كشور توسط نيروهاي انگليسي) متوجه استقلال و تماميت ارضي ايران نيست ولو اينكه من به قول مدرس فداي سياست انگليسيها بشوم.» («خاطرهاي از گذشته» احمدعلي سپهر (مورخالدوله) درج شده در مجله وحيد، نقل شده در «سيماي احمدشاه قاجار» محمدجواد شيخالاسلامي)
مشخصترين جلوه صفآرايي موافقان و مخالفان قرارداد در روزنامهها ديده ميشد. «رعد» به مديريت سيدضياءالدين طباطبايي و تا حدودي «ايران» به مديريت محمد ملكزاده خراساني و سردبيري برادرش ملكالشعراي بهار مقالاتي در توضيح شرايطي كه امضاي قرارداد را توجيه ميكرد منتشر كردند. البته روزنامه «ايران» رويه نسبتاً بيطرفانهاي داشت و به رغم اينكه مديرش تن دادن به قرارداد را اجتنابناپذير ميدانست، چندين مقاله اساسي را نيز از مخالفان قرارداد چاپ كرد. شاعراني چون عارف قزويني، ايرج ميرزا، فرخي يزدي و ميرزاده عشقي در جانب مخالف قرار داشتند و اشعار آتشيني در مخالفت با قرارداد و وثوقالدوله منتشر ميكردند. از ميان اين شاعران، فرخي و عشقي به همراه رجالي چون ممتازالدوله، معينالتجار، مستشارالدوله، ممتازالملك، محتشمالسلطنه، امينالضرب و ضياءالواعظين در حكومتنظامي روز 18 شهريور بازداشت و زنداني شدند.
مخالفتها در خارج
همزمان با گسترش مخالفتها در داخل كشور، نويسندگان ايراني در خارج نيز مشغول روشنگري شدند. ايرانيان مقيم هند و استانبول در روزنامهها مقالاتي عليه قرارداد منتشر كردند. ايرانياني چون محمود افشار يزدي، ميرزا علياكبر خان داور، سيد حسن تقيزاده، محمدعلي جمالزاده، محمدعلي فروغي و كاظمزاده ايرانشهر نيز در مطبوعات اروپا به زبانهاي فارسي و اروپايي به توضيح دقيق دلايل مخالفت ايرانيان با قرارداد پرداختند و توانستند تا حدودي تلاشهاي تبليغاتي بريتانيا را خنثي كنند.
از سوي ديگر دولتهاي فرانسه، شوروي و آمريكا مخالفت خود را با انحصارطلبي بريتانيا در ايران آشكار كردند. بلشويكها كار اين مخالفت را به جايي رساندند كه در انزلي نيرو پياده كردند و با عقب راندن نيروهاي انگليسي مستقر در رشت، با كمك جنگليها جمهوري گيلان را ايجاد كردند. مدتي بعد شيخ محمد خياباني نيز قيام خود را در تبريز آغاز كرد كه گمان ميرفت با قرارداد 1919 مربوط باشد.
مجموعه اين مخالفتها به شكست قرارداد انجاميد. جالب اينجاست كه وثوقالدوله و دو وزير نزديكش نصرتالدوله و صارمالدوله كه به اتفاق، قرارداد 1919 را امضاء كرده بودند، اين شكست را پيشبيني ميكردند. آنها با طرف انگليسي قرار گذاشته بودند كه در صورت شكست قرارداد و چنانچه لازم شد پناهندگي سياسي دريافت كنند. امضاءكنندگان ايراني قرارداد مبالغي هم دريافت كرده بودند كه مايه بدنامي آنها شد و تا پايان عمر تاوان دريافت اين مبلغ را پرداختند.
انگلستان كه ايران را در آستانه سقوط به دامان بلشويسم ميديد، پس از نا اميد شدن از قرارداد 1919 به چارههاي تازه انديشيد كه كودتاي 1299 نتيجه آن بود.
یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۳
جمعه سياه
اميد پارسانژاد
«ساعت شش صبح بود، حدود شش يك چيزي كم و زياد، من بلند شدم براي نماز خواندن. راديو را گرفتم… گفت امروز حكومت نظامي است… بنا بود مردم همه بيايند در ميدان ژاله… خيلي نگران و متوحش شدم… به ميدان ژاله حدود ساعت هفت و خوردهاي بود رسيدم كه صداي تير بلند شد… مردم صبح زود همه جمع شده بودند و بعد دستور تيراندازي داده شد، مردم تظاهرات ميخواستند بكنند، شعار ميخواستند بدهند، صحبت بكنند، دستور تيراندازي داده شد و در تيراندازي اول ظاهراً ده، بيست، سي نفر افتاده بودند… مردم مرتب ميآمدند هجوم ميكردند، شعار ميدادند، ميآمدند جلو، آنها تيراندازي ميكردند. چهار نفر، پنج نفر ميافتادند باز فرار ميكردند در كوچهها. دومرتبه يك قدري تيراندازي كم ميشد، باز مردم ميآمدند. تا حدود چهار بعد از ظهر همينطور تيراندازي و زد و خورد بود كه چهار بعد از ظهر ديگر سربازها تقريباً رفتند…» (خاطرات حاج محمد شانهچي نقل شده در «انقلاب ايران به روايت راديو بيبيسي»)
بسياري از صاحبنظران حادثه روز 17 شهريور 1357 را نقطه عطفي در مسير انقلاب اسلامي قلمداد ميكنند. اين حادثه چند روز پس از راهپيمايي بزرگ عيد فطر اتفاق افتاد و عامل اصلي سقوط دولت شريفامامي بود. شريفامامي دولت خود را «دولت آشتيملي» ناميده بود و ميكوشيد با انقلابيون از در مصالحه در آيد، اما راهپيمايي عيد فطر صحنه سياسي را به كلي تغيير داد.
عيد فطر
به نوشته داريوش همايون، روزنامهنگار و وزير اطلاعات و جهانگردي دولت آموزگار: «در همان هفته اول دولت شريف امامي امري روي داد كه زمين را زير پاي نه تنها دولت، بلكه مخالفان ميانهروي آن نيز خالي كرد. در عيد فطر هزاران تن از تهرانيها، از كارمند و دانشگاهي و بازاري، همه اعضاي طبقه متوسط و مرفه ايران، در تپههاي قيطريه براي نماز جماعت گرد آمدند و پس از پايان نماز در خيابانها تظاهرات آرامي برگزار كردند و در شعارهاي خود استقلال، آزادي و حكومت اسلامي را خواستند… تكرار تظاهرات، كابينهاي را كه ميخواست كابينه «سياسي»… باشد و به اميد معامله با رهبران مذهبي و سياسي مخالف به ميدان آمده بود سرگشته كرد و در 16 شهريور به برقراري حكومت نظامي در تهران وا داشت ولي خبر اين تصميم تا بامداد 17 شهريور اعلام نشد و كساني كه در آن روز به دعوت يك رهبر مذهبي در ميدان ژاله گرد آمدند عموماً از برقراري حكومت نظامي چيزي نميدانستند.» («زمينههاي انقلاب ايران» داريوش همايون)
بنابراين هنگامي كه راديو ايران در ساعت شش بامداد روز هفدهم شهريور خبر صدور اعلاميه فرمانداري نظامي تهران را پخش كرد تانك ها و سربازان مسلح در خيابانها مستقر شده بودند و تهران به شكل يك دژ نظامي درآمده بود. مأموران شهرباني پس از چند تذكر بيحاصل، به منظور متفرق كردن تظاهركنندگان از گاز اشك آور و باطوم استفاده كردند كه اين اقدام به خشمگينتر شدن مردم منجر شد. سربازان با افزايش حضور مردم در ميدان ژاله و تند شدن شعارها، ناگهان به سوي تجمع كنندگان تيراندازي كردند و روز خونين آغاز شد. زد و خورد ساعتها به طول انجاميد، تعداد زيادي از تظاهركنندگان كشته يا زخمي شدند، چند فروشگاه بزرگ، شعب بانكها و مؤسسات دولتي به دست مردم خشمگين، به آتش كشيده شد.
شتاب
راديو دولتي ايران همان روز تعداد كشتهشدگان را ۶۰ تن و روز بعد حدود يكصد تن اعلام كرد. ديگران اين رقم را تا هزاران و حتي دهها هزار ذكر كردهاند. اما جمعيت حقوق بشر كه پس از اين حادثه دفتري براي ثبت شكايت شهروندان ايراني در كشور گشوده بود، تعداد شكايتهاي رسيده درباره ۱۷ شهريور را حدود يكصد و پنجاه (و بنابر آمار ديگري حدود ۳۰۰ تن) ذكر كرده است. رسانههاي غربي كه حوادث انقلاب ايران را به دقت دنبال ميكردند، ۱۷ شهريور ۵۷ را «جمعه سياه» ناميدند و پوشش خبري گستردهاي به آن دادند. رهبر انقلاب نيز در پيامهاي متعدد براي مردم ايران، اين حادثه را محكوم كرد و از جمله چنين گفت: «من به نيابت حضرت وليعصر امام زمان (ع) به همه مسلمانان جهان مصيبت چهارم شوال سال 98 ق را خاصه به خانوادههاي داغدار تسليت ميگويم و در عين حال تبريك و خدا شاهد است مصطفاي من تنها آن نبود كه سالش نزديك است، بلكه همة به خاك و خون كشيدههاي حادثه شوال مصطفاهاي من بودهاند... از مرگ نترسيد كه حيات و ممات به دست خداست...» («صحيفه نور»)
فرمانداري نظامي تهران در پي حوادث روز 17 شهريور عده زيادي از فعالان جنبش از جمله دكتر مفتح و مهندس بازرگان را دستگير كرد. اين حادثه آخرين اميدها به اصلاح پذير بودن رژيم را از بين برد، همه راههاي مسالمت را بست و به انقلاب شتابي شگفتانگيز بخشيد. مدتي پس از اين حادثه بود كه شاه سرانجام تصميم گرفت يك دولت نظامي بر سر كار آورد. اما در عين حال همزمان با معرفي ارتشبد ازهاري به عنوان رئيس اين دولت، سخنراني معروف خود را كه در آن گفت «صداي انقلاب شما را شنيدم» ايراد كرد و نشان داد كه سررشته امور را به كلي از دست داده است. از حادثه 17 شهريور تا سقوط كامل رژيم حدود پنج ماه فاصله بود.
اميد پارسانژاد
«ساعت شش صبح بود، حدود شش يك چيزي كم و زياد، من بلند شدم براي نماز خواندن. راديو را گرفتم… گفت امروز حكومت نظامي است… بنا بود مردم همه بيايند در ميدان ژاله… خيلي نگران و متوحش شدم… به ميدان ژاله حدود ساعت هفت و خوردهاي بود رسيدم كه صداي تير بلند شد… مردم صبح زود همه جمع شده بودند و بعد دستور تيراندازي داده شد، مردم تظاهرات ميخواستند بكنند، شعار ميخواستند بدهند، صحبت بكنند، دستور تيراندازي داده شد و در تيراندازي اول ظاهراً ده، بيست، سي نفر افتاده بودند… مردم مرتب ميآمدند هجوم ميكردند، شعار ميدادند، ميآمدند جلو، آنها تيراندازي ميكردند. چهار نفر، پنج نفر ميافتادند باز فرار ميكردند در كوچهها. دومرتبه يك قدري تيراندازي كم ميشد، باز مردم ميآمدند. تا حدود چهار بعد از ظهر همينطور تيراندازي و زد و خورد بود كه چهار بعد از ظهر ديگر سربازها تقريباً رفتند…» (خاطرات حاج محمد شانهچي نقل شده در «انقلاب ايران به روايت راديو بيبيسي»)
بسياري از صاحبنظران حادثه روز 17 شهريور 1357 را نقطه عطفي در مسير انقلاب اسلامي قلمداد ميكنند. اين حادثه چند روز پس از راهپيمايي بزرگ عيد فطر اتفاق افتاد و عامل اصلي سقوط دولت شريفامامي بود. شريفامامي دولت خود را «دولت آشتيملي» ناميده بود و ميكوشيد با انقلابيون از در مصالحه در آيد، اما راهپيمايي عيد فطر صحنه سياسي را به كلي تغيير داد.
عيد فطر
به نوشته داريوش همايون، روزنامهنگار و وزير اطلاعات و جهانگردي دولت آموزگار: «در همان هفته اول دولت شريف امامي امري روي داد كه زمين را زير پاي نه تنها دولت، بلكه مخالفان ميانهروي آن نيز خالي كرد. در عيد فطر هزاران تن از تهرانيها، از كارمند و دانشگاهي و بازاري، همه اعضاي طبقه متوسط و مرفه ايران، در تپههاي قيطريه براي نماز جماعت گرد آمدند و پس از پايان نماز در خيابانها تظاهرات آرامي برگزار كردند و در شعارهاي خود استقلال، آزادي و حكومت اسلامي را خواستند… تكرار تظاهرات، كابينهاي را كه ميخواست كابينه «سياسي»… باشد و به اميد معامله با رهبران مذهبي و سياسي مخالف به ميدان آمده بود سرگشته كرد و در 16 شهريور به برقراري حكومت نظامي در تهران وا داشت ولي خبر اين تصميم تا بامداد 17 شهريور اعلام نشد و كساني كه در آن روز به دعوت يك رهبر مذهبي در ميدان ژاله گرد آمدند عموماً از برقراري حكومت نظامي چيزي نميدانستند.» («زمينههاي انقلاب ايران» داريوش همايون)
بنابراين هنگامي كه راديو ايران در ساعت شش بامداد روز هفدهم شهريور خبر صدور اعلاميه فرمانداري نظامي تهران را پخش كرد تانك ها و سربازان مسلح در خيابانها مستقر شده بودند و تهران به شكل يك دژ نظامي درآمده بود. مأموران شهرباني پس از چند تذكر بيحاصل، به منظور متفرق كردن تظاهركنندگان از گاز اشك آور و باطوم استفاده كردند كه اين اقدام به خشمگينتر شدن مردم منجر شد. سربازان با افزايش حضور مردم در ميدان ژاله و تند شدن شعارها، ناگهان به سوي تجمع كنندگان تيراندازي كردند و روز خونين آغاز شد. زد و خورد ساعتها به طول انجاميد، تعداد زيادي از تظاهركنندگان كشته يا زخمي شدند، چند فروشگاه بزرگ، شعب بانكها و مؤسسات دولتي به دست مردم خشمگين، به آتش كشيده شد.
شتاب
راديو دولتي ايران همان روز تعداد كشتهشدگان را ۶۰ تن و روز بعد حدود يكصد تن اعلام كرد. ديگران اين رقم را تا هزاران و حتي دهها هزار ذكر كردهاند. اما جمعيت حقوق بشر كه پس از اين حادثه دفتري براي ثبت شكايت شهروندان ايراني در كشور گشوده بود، تعداد شكايتهاي رسيده درباره ۱۷ شهريور را حدود يكصد و پنجاه (و بنابر آمار ديگري حدود ۳۰۰ تن) ذكر كرده است. رسانههاي غربي كه حوادث انقلاب ايران را به دقت دنبال ميكردند، ۱۷ شهريور ۵۷ را «جمعه سياه» ناميدند و پوشش خبري گستردهاي به آن دادند. رهبر انقلاب نيز در پيامهاي متعدد براي مردم ايران، اين حادثه را محكوم كرد و از جمله چنين گفت: «من به نيابت حضرت وليعصر امام زمان (ع) به همه مسلمانان جهان مصيبت چهارم شوال سال 98 ق را خاصه به خانوادههاي داغدار تسليت ميگويم و در عين حال تبريك و خدا شاهد است مصطفاي من تنها آن نبود كه سالش نزديك است، بلكه همة به خاك و خون كشيدههاي حادثه شوال مصطفاهاي من بودهاند... از مرگ نترسيد كه حيات و ممات به دست خداست...» («صحيفه نور»)
فرمانداري نظامي تهران در پي حوادث روز 17 شهريور عده زيادي از فعالان جنبش از جمله دكتر مفتح و مهندس بازرگان را دستگير كرد. اين حادثه آخرين اميدها به اصلاح پذير بودن رژيم را از بين برد، همه راههاي مسالمت را بست و به انقلاب شتابي شگفتانگيز بخشيد. مدتي پس از اين حادثه بود كه شاه سرانجام تصميم گرفت يك دولت نظامي بر سر كار آورد. اما در عين حال همزمان با معرفي ارتشبد ازهاري به عنوان رئيس اين دولت، سخنراني معروف خود را كه در آن گفت «صداي انقلاب شما را شنيدم» ايراد كرد و نشان داد كه سررشته امور را به كلي از دست داده است. از حادثه 17 شهريور تا سقوط كامل رژيم حدود پنج ماه فاصله بود.
اشتراک در:
پستها (Atom)