عبدالله خان
(براي شرق)
سردارسپه، رئيسالوزراء كه براي سركشي به آذربايجان سفر كرده بود، عبداللهخان امير طهماسبي، فرمانده لشكر و والي نظامي آذربايجان را روز 22 خرداد 1304 از سمت خود عزل كرد و با خود به تهران برد. عزل عبداللهخان به دليل كوتاهي يا قصور در انجام وظيفه نبود. او به هنگام خدمت در آذربايجان ثبات و امنيت كمنظيري در آنجا برقرار كرد و اقدامات عمراني بسياري انجام داد. اقبال السلطنه ماكوئي، خان مقتدر شمال آذربايجان را نيز عبدالله خان از سر راه سردارسپه برداشت. علت بركناري او شايد، قدرت و محبوبيتي بود كه او به دليل همين اقدامات در آذربايجان به دست آورده بود.
عبدالله خان كه در جواني وارد قزاقخانه شد، با استفاده از استعداد و هوش فراوان، همانجا رشد كرد، زبان روسي آموخت و مراحل ترقي را به سرعت طي كرد. او به هنگام كودتاي 1299، فرمانده گارد سلطنتي احمد شاه بود و در رفت و آمدهاي رضاخان ميرپنج به كاخ، با او آشنا شد. با قدرت گرفتن تدريجي رضاخان – كه ديگر سردارسپه خوانده ميشد – عبداللهخان نيز به حلقه ياران او در آمد. مقدر اين بود كه همين فرمانده گارد سلطنتي، چند سال بعد آخرين وليعهد قاجار را با تحقير از كاخ اخراج كند.
والي
عبداللهخان از سوي سردارسپه به عنوان فرمانده لشكر آذربايجان و بعد والي نظامي آن ايالت منصوب شد. او بر خلاف فرماندهان نظامي مناطق ديگر كه نظم و آرامش را به زور و با قلدري برقرار ميكردند، توانست روابط خوبي با قدرتمندان محلي برقرار كند و بدون توسل به زور، آنها را به فرمانبرداري از حكومت مركزي متقاعد سازد. مرزهاي شمالغرب ايران در زمان واليگري او سامان گرفت و اقدامات عمراني زيادي صورت پذيرفت كه او را به چهرهاي محبوب و مورد احترام تبديل كرد.
در آن هنگام، دو خان و حاكم محلي بودند كه از يكسو از دولت مركزي حرفشنوي نداشتند، و از سوي ديگر مستقيماً با احمد شاه تماس ميگرفتند و تا حدودي تحت نفوذ او بودند: شيخ خزئل و اقبال السلطنه ماكوئي.
در مورد نفوذ، قدرت و شيوه حكومت اقبال السلطنه كه حاكم مقتدر شمال غرب ايران شناخته ميشد، سيد حسن تقي زاده چنين ميگويد: «او علناً مخالف مشروطيت و دولت مشروطه بود و ماليات هم نميداد و مانع بود كه مأمورين دولت به «خاك» او وارد شوند. تسلط بيحد و حدودي در آن نواحي داشت... خاك قلمرو او سه شبانهروز راه بود: از نزديكيهاي خوي تا سرحد عثماني... در ايران دو سلطنت كاملاً مستقل وجود داشت: ماكو و محمره... خان ماكو خيلي خيلي پول جمع كرده بود. در تمام ايران غير از ظلالسلطان و شيخ خزئل، اولين پولدار ايران بود... خيلي جلاد بود!» (زندگي طوفاني – خاطرات سيد حسن تقيزاده)
پيدا بود كه سردارسپه نميتواند چنين وضعي را تحمل كند، بنابراين عبدالله خان را مأمور از ميان برداشتن اقبالالسلطنه كرد. گفته ميشود عبداللهخان، خان ماكو را با نيرنگ به تبريز كشاند و تحت نظر گرفت. اقبالالسلطنه در تبريز ظاهراً به دليل عفونت كليه درگذشت اما مرگ او هم مشكوك به نظر ميرسد. عبداللهخان مراسم تشييعجنازه بسيار با شكوهي براي او برگزار كرد هرچند ساعتي بعد ثروت افسانهاي اقبال السلطنه مصادره و براي سردارسپه به تهران فرستاده شد.
«تير غيب»
عبداللهخان تا يك سال پس از آن هم در آذربايجان ماند و قدرت دولت مركزي را كاملاً مستقر كرد. به نوشته ملكالشعراي بهار: «با از بين رفتن فتنه گيلان و آشوب خراسان و انحلال اس.پي.آر (پليس جنوب) و تدبيري كه عبداللهخان اميرطماسبي در آذربايجان به كار برد و قدرت دولت و فرمانده كل قوا (سردارسپه) را در شمال غرب و كردستان تا صفحه مغرب ايران بست داد، سردارسپه معناً و حقيقتاً فرمانرواي مملكت ايران معرفي گرديد.» (تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران)
در اين شرايط بود كه سردارسپه، به عنوان رئيسالوزراء عازم آذربايجان شد. او پيشرفتهايي را كه با تدبير عبداللهخان به دست آمده بود ديد و محبوبيت او را مشاهده كرد. به نظر ميرسد سردارسپه از موفقيت كمنظير عبداللهخان در آذربايجان نگران شد و او را با خود به تهران آورد و حاكم نظامي تهران كرد. عبداللهخان در هنگام انقراض قاجاريه در تهران بود و به عنوان مأمور حكومت جديد، محمدحسن ميرزا (آخرين وليعهد قاجار) را از كاخ سلطنتي اخراج و راهي تبعيد كرد.
عبداللهخان اميرطهماسبي در كابينه اول ذكاءالملك فروغي وزير جنگ بود و در كابينه نخست مخبرالسلطنه هدايت نيز وزارت فوائد عامه يافت. او روز 29 اسفند 1306 براي سركشي به راههاي لرستان و خوزستان با هواپيما به خرمآباد رفت و از اكثر راهها بازديد كرد. سپس هنگامي كه به سوي بروجرد ميرفت، هدف سه گلوله قرار گرفت. او را فوراً به بروجرد بردند و توسط سه پزشكي كه از تهران آمده بودند، جراحي كردند، اما مداوا تأثير نكرد و او جان باخت. گفته ميشد قاتلان او «اشرار مسلح» بودهاند، اما در فضاي پر وهم ديكتاتوري، كسي اين حرف را باور نكرد. حتي مخبرالسلطنه هدايت، نخستوزير وقت در كتاب خاطراتش به طعنه نوشت كه عبداللهخان «به تير غيب گرفتار شد.»
شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۳
مناقشه
(براي شرق)
«عهدنامه مربوط به مرز مشترك و حسن همجواري بين ايران و عراق»، در چنين روزي در سال 1354 به امضاي وزراي خارجه وقت دو كشور رسيد. يكسال و نيم پيشتر وقوع يك برخورد نظامي در نزديكي مهران كه به كشته شدن دهها نظامي دو طرف منجر شد، تنش در روابط دو همسايه را به اوج خود رسانده بود. دولت عراق، پس از اين حادثه كه به «يكشنبه خونين» معروف شد، به شوراي امنيت سازمان ملل شكايت برد. شوراي امينت پس از بررسي موضوع، قطعنامه 348 را صادر كرد و در آن از دو طرف خواست ضمن عقبنشيني و رعايت آتشبس، مذاكره براي حل و فصل اختلافها را از سر گيرند. بنابراين وزراي خارجه ايران و عراق در ديماه 1353 در استانبول مذاكرات خود را آغاز كردند. شاه ايران و صدام حسين يك ماه و نيم بعد در جريان كنفرانس سران اوپك در الجزاير ديدار كردند و اعلاميه معروف الجزيره صادر شد. مطابق اين اعلاميه دو كشور توافق كردند مرزهاي آبي خود را بر اساس خط تالوگ تعيين كنند و با كنترل مرزها، جلوي هر گونه نفوذ خرابكارانه در كشور مقابل را بگيرند.
عباسعلي خلعتبري، وزير امور خارجه وقت ايران و سعدون حمادي وزير خارجه وقت عراق براي اجراي اعلاميه الجزيره در چهار نشست پيدرپي با حضور عبدالعزيز بوتفليقه وزير خارجه الجزاير (به عنوان ميانجي) به گفتگو نشستند تا سرانجام روز 21 خرداد 1354 «عهدنامه مربوط به مرز مشترك و حسن همجواري بين ايران و عراق» را در بغداد امضاء كردند.
پيشينه اختلاف
سرزمين عراق خاستگاه تمدنهاي سومر، اكد، بابل و آشور بوده است و مادها، هخامنشيان، اشكانيان و ساسانيان بر آن حكم راندهاند. با ظهور اسلام و تصرف عراق به دست مسلمانان، ابتدا خلفاي راشدين و سپس امويان، عباسيان، ايلخانان مغول، جلايريان، تيموريان، قره قويونلر و آق قويونلر اين سرزمين را تحت حاكميت داشتند. از هنگامي كه در سال 1508 ميلادي، شاه اسماعيل صفوي بغداد را تصرف كرد تا انقراض سلسله صفويه، عراق چندين بار ميان پادشاهي صفوي و امپراتوري عثماني دست به دست شد. اين سرزمين پس از آن تا جنگ جهاني اول عمدتاً بخشي از عثماني محسوب ميشد. در جريان اين جنگ، بريتانيا عراق را تصرف كرد. دربار امپراتوري رو به زوال عثماني در سال 1918 ميلادي (1297 خورشيدي) توافق صلحي با بريتانيا امضاء كرد كه بر مبناي آن عراق تحت قيموميت انگلستان قرار ميگرفت. اما شورش بزرگ سالهاي 1920 و 1921 باعث شد ملك فيصل توسط بريتانيا براي پادشاهي بر عراق انتخاب شود. پادشاهي عراق در سال 1932 با كمك انگلستان به عضويت جامعه ملل در آمد.
با اين پيشينه، روشن است كه اختلافهاي مرزي ميان ايران و عراق به خيلي قبل باز ميگردد. ايران كه در طول جنگ جهاني اول بيطرف مانده بود، از سوي عثماني كه به حمايت از آلمان وارد جنگ شد، مورد تعرض قرار گرفت. پس از پايان جنگ و شكست آلمان و عثماني، نصرتالدوله فيروز، وزير امور خارجه دولت وثوقالدوله كوشيد در كنفرانس صلح پاريس بخشي از اختلافهاي مرزي را به سود ايران خاتمه دهد. اما دولت بريتانيا با اين استدلال كه ايران در جنگ بيطرف بوده و نقشي در جنگ نداشته است كه حالا پاداش بخواهد، با درخواست ايران مخالفت كرد.
از سوي ديگر دولت بريتانيا در جريان انتقال قدرت به دولت جديد عراق، حق نظارت بر كشتيراني در شطالعرب را كه به موجب قرارداد 1913 با عثماني به دست آورده بود، به عراق واگذار كرد. ايران اين حق را به رسميت نميشناخت، بنابراين هنگامي كه در تابستان 1309 معاون انگليسي سازمان بندر بصره بدون اجازه وارد ناو پلنگ، متعلق به ايران شد و اصرار كرد كه ناو ايراني بايد به راهنمايي آنها مسير خود را ادامه دهد، فرمانده ناو او را بازداشت و يك هفته در خرمشهر زنداني كرد. دولتهاي عراق و انگلستان به اين اقدام اعتراض كردند.
معاهده
دولتهاي ايران و عراق به توصيه جامعه ملل از سال 1314 براي حل اختلافهاي خود وارد مذاكره شدند. در نتيجه اين مذاكرات كه دو سال طول كشيد، ايران تحت فشار دولت بريتانيا و در شرايطي كه جنگ جهاني دوم آغاز شده بود، پذيرفت معاهدهاي را امضاء كند كه بر اساس آن مرز ايران و عراق (به جز مقابل آبادان)، ساحل ايراني رود مرزي باشد. اين معاهده (1937) با موازين بينالمللي كه مرز دو كشور را در رودخانههاي مرزي، خط تالوگ ميداند، مغايرت داشت.
اختلافهاي ايران و عراق ادامه يافت. عبدالكريم قاسم در سال 1337 در عراق كودتا كرد و ملك فيصل دوم را به قتل رساند. روابط ايران و عراق در اين دوره به تيرگي گراييد. پنج سال بعد كودتايي عليه قاسم اتفاق افتاد و عبدالسلام عارف و احمد حسنالبكر به قدرت رسيدند. روابط ايران و عراق در اين دوره اندكي بهتر شد. حسنالبكر در تيرماه 1347 كودتاي ديگري صورت داد و قدرت را كاملاً به دست گرفت. ايران فوراً دولت جديد عراق را به رسميت شناخت. اما هنگامي كه مذاكرات دو طرف براي حل اختلافها به نتيجه نرسيد، معاون وزير امور خارجه عراق سفير ايران را احضار كرد و به او گفت عراق از اين پس از ورود كشتيهايي كه پرچم ايران را حمل ميكنند به رود مرزي دو كشور جلوگيري ميكند. دولت ايران در مقابل، معاهده 1937 را بيارزش اعلام كرد و براي تثبيت حق خود در رود مرزي ميان دو كشور، كشتيهاي ابن سينا و آريافر را با اسكورت نظامي و راهنماي ايراني به سوي خليج فارس حركت داد. دولت عراق به رغم تهديدي كه كرده بود، براي جلوگيري از حركت اين كشتيها اقدامي نكرد. مدتي بعد، چنانكه اشاره شد، حادثه «يكشنبه خونين» اتفاق افتاد كه به صدور اعلاميه الجزيره و امضاي «عهدنامه مربوط به مرز مشترك و حسن همجواري بين ايران و عراق» انجاميد.
صدام حسين در شهريور 1359، با لغو يكجانبه همين توافقها به ايران حمله كرد.
(براي شرق)
«عهدنامه مربوط به مرز مشترك و حسن همجواري بين ايران و عراق»، در چنين روزي در سال 1354 به امضاي وزراي خارجه وقت دو كشور رسيد. يكسال و نيم پيشتر وقوع يك برخورد نظامي در نزديكي مهران كه به كشته شدن دهها نظامي دو طرف منجر شد، تنش در روابط دو همسايه را به اوج خود رسانده بود. دولت عراق، پس از اين حادثه كه به «يكشنبه خونين» معروف شد، به شوراي امنيت سازمان ملل شكايت برد. شوراي امينت پس از بررسي موضوع، قطعنامه 348 را صادر كرد و در آن از دو طرف خواست ضمن عقبنشيني و رعايت آتشبس، مذاكره براي حل و فصل اختلافها را از سر گيرند. بنابراين وزراي خارجه ايران و عراق در ديماه 1353 در استانبول مذاكرات خود را آغاز كردند. شاه ايران و صدام حسين يك ماه و نيم بعد در جريان كنفرانس سران اوپك در الجزاير ديدار كردند و اعلاميه معروف الجزيره صادر شد. مطابق اين اعلاميه دو كشور توافق كردند مرزهاي آبي خود را بر اساس خط تالوگ تعيين كنند و با كنترل مرزها، جلوي هر گونه نفوذ خرابكارانه در كشور مقابل را بگيرند.
عباسعلي خلعتبري، وزير امور خارجه وقت ايران و سعدون حمادي وزير خارجه وقت عراق براي اجراي اعلاميه الجزيره در چهار نشست پيدرپي با حضور عبدالعزيز بوتفليقه وزير خارجه الجزاير (به عنوان ميانجي) به گفتگو نشستند تا سرانجام روز 21 خرداد 1354 «عهدنامه مربوط به مرز مشترك و حسن همجواري بين ايران و عراق» را در بغداد امضاء كردند.
پيشينه اختلاف
سرزمين عراق خاستگاه تمدنهاي سومر، اكد، بابل و آشور بوده است و مادها، هخامنشيان، اشكانيان و ساسانيان بر آن حكم راندهاند. با ظهور اسلام و تصرف عراق به دست مسلمانان، ابتدا خلفاي راشدين و سپس امويان، عباسيان، ايلخانان مغول، جلايريان، تيموريان، قره قويونلر و آق قويونلر اين سرزمين را تحت حاكميت داشتند. از هنگامي كه در سال 1508 ميلادي، شاه اسماعيل صفوي بغداد را تصرف كرد تا انقراض سلسله صفويه، عراق چندين بار ميان پادشاهي صفوي و امپراتوري عثماني دست به دست شد. اين سرزمين پس از آن تا جنگ جهاني اول عمدتاً بخشي از عثماني محسوب ميشد. در جريان اين جنگ، بريتانيا عراق را تصرف كرد. دربار امپراتوري رو به زوال عثماني در سال 1918 ميلادي (1297 خورشيدي) توافق صلحي با بريتانيا امضاء كرد كه بر مبناي آن عراق تحت قيموميت انگلستان قرار ميگرفت. اما شورش بزرگ سالهاي 1920 و 1921 باعث شد ملك فيصل توسط بريتانيا براي پادشاهي بر عراق انتخاب شود. پادشاهي عراق در سال 1932 با كمك انگلستان به عضويت جامعه ملل در آمد.
با اين پيشينه، روشن است كه اختلافهاي مرزي ميان ايران و عراق به خيلي قبل باز ميگردد. ايران كه در طول جنگ جهاني اول بيطرف مانده بود، از سوي عثماني كه به حمايت از آلمان وارد جنگ شد، مورد تعرض قرار گرفت. پس از پايان جنگ و شكست آلمان و عثماني، نصرتالدوله فيروز، وزير امور خارجه دولت وثوقالدوله كوشيد در كنفرانس صلح پاريس بخشي از اختلافهاي مرزي را به سود ايران خاتمه دهد. اما دولت بريتانيا با اين استدلال كه ايران در جنگ بيطرف بوده و نقشي در جنگ نداشته است كه حالا پاداش بخواهد، با درخواست ايران مخالفت كرد.
از سوي ديگر دولت بريتانيا در جريان انتقال قدرت به دولت جديد عراق، حق نظارت بر كشتيراني در شطالعرب را كه به موجب قرارداد 1913 با عثماني به دست آورده بود، به عراق واگذار كرد. ايران اين حق را به رسميت نميشناخت، بنابراين هنگامي كه در تابستان 1309 معاون انگليسي سازمان بندر بصره بدون اجازه وارد ناو پلنگ، متعلق به ايران شد و اصرار كرد كه ناو ايراني بايد به راهنمايي آنها مسير خود را ادامه دهد، فرمانده ناو او را بازداشت و يك هفته در خرمشهر زنداني كرد. دولتهاي عراق و انگلستان به اين اقدام اعتراض كردند.
معاهده
دولتهاي ايران و عراق به توصيه جامعه ملل از سال 1314 براي حل اختلافهاي خود وارد مذاكره شدند. در نتيجه اين مذاكرات كه دو سال طول كشيد، ايران تحت فشار دولت بريتانيا و در شرايطي كه جنگ جهاني دوم آغاز شده بود، پذيرفت معاهدهاي را امضاء كند كه بر اساس آن مرز ايران و عراق (به جز مقابل آبادان)، ساحل ايراني رود مرزي باشد. اين معاهده (1937) با موازين بينالمللي كه مرز دو كشور را در رودخانههاي مرزي، خط تالوگ ميداند، مغايرت داشت.
اختلافهاي ايران و عراق ادامه يافت. عبدالكريم قاسم در سال 1337 در عراق كودتا كرد و ملك فيصل دوم را به قتل رساند. روابط ايران و عراق در اين دوره به تيرگي گراييد. پنج سال بعد كودتايي عليه قاسم اتفاق افتاد و عبدالسلام عارف و احمد حسنالبكر به قدرت رسيدند. روابط ايران و عراق در اين دوره اندكي بهتر شد. حسنالبكر در تيرماه 1347 كودتاي ديگري صورت داد و قدرت را كاملاً به دست گرفت. ايران فوراً دولت جديد عراق را به رسميت شناخت. اما هنگامي كه مذاكرات دو طرف براي حل اختلافها به نتيجه نرسيد، معاون وزير امور خارجه عراق سفير ايران را احضار كرد و به او گفت عراق از اين پس از ورود كشتيهايي كه پرچم ايران را حمل ميكنند به رود مرزي دو كشور جلوگيري ميكند. دولت ايران در مقابل، معاهده 1937 را بيارزش اعلام كرد و براي تثبيت حق خود در رود مرزي ميان دو كشور، كشتيهاي ابن سينا و آريافر را با اسكورت نظامي و راهنماي ايراني به سوي خليج فارس حركت داد. دولت عراق به رغم تهديدي كه كرده بود، براي جلوگيري از حركت اين كشتيها اقدامي نكرد. مدتي بعد، چنانكه اشاره شد، حادثه «يكشنبه خونين» اتفاق افتاد كه به صدور اعلاميه الجزيره و امضاي «عهدنامه مربوط به مرز مشترك و حسن همجواري بين ايران و عراق» انجاميد.
صدام حسين در شهريور 1359، با لغو يكجانبه همين توافقها به ايران حمله كرد.
جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۳
واكنش
(براي شرق)
محسن صدر (صدراشرف) حدود يك ماه پس از پايان جنگ جهاني دوم (روز 22 خرداد 1324) كابينه خود را به شاه معرفي كرد. او هفت روز پيشتر، با رأي تمايل اكثريت مجلس فرمان نخستوزيري دريافت كرد اما به دليل آبستراكسيون اقليت، نتوانست رأي اعتماد بگيرد. عدهاي از نمايندگان اقليت مجلس و نشريات حزب توده ضمن مخالفت با نخستوزيري صدر، او را «جلاد باغشاه» لقب دادند. اشاره آنها به مأموريتي بود كه او پس از كودتاي محمدعلي شاه و برقراري استبداد صغير، در زندان باغشاه به عهده گرفت.
سيد محسن صدر، ملقب به صدر اشرف در سال 1250 خورشيدي در شهر محلات به دنيا آمد. او نيز مانند پدرش تحصيل علوم ديني كرد و معمم شد. سپس به تهران آمد و به جاي عمويش سيد صدرالدين، تعليم يكي از فرزندان ناصرالدين را به عهده گرفت. او در اوايل مشروطيت به خدمت عدليه در آمد، اما پس از اينكه محمدعلي شاه مجلس را به توپ بست و عدهاي از آزاديخواهان را زنداني كرد، صدراشرف به عنوان عضوي از يك هيأت رسيدگي كننده به باغشاه رفت.
«مجلس تحقيق»
مخالفان او بعدها از اين موضوع، حربه تبليغاتي مؤثري ساختند و او را شريك جناياتي دانستند كه محمدعلي شاه عليه زندانيان باغشاه مرتكب شده بود. هرچند به نظر ميرسد واقعيت همان است كه خود صدر در كتاب خاطراتش نوشته است: «در آن تاريخ من رئيس محكمه جزا بودم و به سمت عضويت هيئتي كه براي رسيدگي به حال محبوسين تشكيل گرديد دعوت شدم. جهت تشكيل مجلس تحقيق هم اين بود كه سفراي دول خارجه به محمدعلي شاه - كه چند نفر، از جمله مرحومين ملكالمتكلمين و جهانگيرخان صوراسرافيل را بدون تحقيق و اثبات تقصير كشته بود - اعتراض كردند». به نوشته صدر، نه تنها نقش او در باغشاه بازجويي نبوده است بلكه باعث آزادي بسياري از زندانيان هم شده است. 37 سال بعد، هنگامي كه در خرداد 1324 مخالفان نخست وزيري صدر او را به عنوان «جلاد باغشاه» مورد حمله قرار دادند، مستشارالدوله صادق و سيد يعقوب انوار نيز اين گفته صدر را تأييد و از خدمات او در باغشاه تمجيد كردند. صدراشرف بعدها رئيس دادگاه استيناف گيلان شد، اما قيام جنگل اتفاق افتاد و او چندي به اسارت جنگليها در آمد. در سال 1312، صدر در كابينه دوم محمدعلي فروغي وزير دادگستري شد و پس از تغيير دولت نيز در همين مقام ماند؛ اما در سال 1315 و در جريان تبرئه علي منصور (وزير سابق راه) در يك پرونده سوءاستفاده مالي، مورد غضب رضاشاه قرار گرفت و عزل شد. محسن صدر از دوره يازدهم مجلس به نمايندگي مردم محلات و خمين وارد مجلس شد و تا دوره چهاردهم در مجلس ماند. در دوره چهاردهم و در شرايطي كه ايران تحت اشغال نيروهاي متفقين بود، اكثريت مجلس كه از نفوذ يافتن حزب توده و انديشههاي كمونيستي در هراس بود، او را به عنوان يك محافظهكار سرشناس براي نخست وزيري در نظر گرفت.
نخستوزير
حتي شخص شاه به نمايندگان سلطنت طلب هشدار داده بود كه انتخاب او ممكن است واكنش تند مخالفان را برانگيزد. نمايندگان اقليت مجلس كه از فراكسيونهاي توده، آزادي (هر دو طرفدار شوروي)، مستقل و منفردين (به رهبري دكتر مصدق) تشكيل شده بود، براي مقابله با نخستوزير شدن او به آبستراكسيون دست زدند. آنها به مدت سه ماه، هر بار كه محسن صدر كابينه خود را براي گرفتن رأي اعتماد به مجلس معرفي ميكرد، با ترك مجلس، آن را از رسميت ميانداختند. به اين ترتيب اقليت مجلس، دولت صدر را «غير قانوني» ميدانست، زيرا از مجلس رأي اعتماد نگرفته بود. اما اكثريت استدلال ميكرد كه او از هنگام دريافت فرمان نخستوزيري، نخستوزير قانوني كشور است و تا زماني كه مجلس در مورد او رأيگيري نكند و مشخص نشود كه اعتماد اكثريت مجلس را از دست داده است، قانوني باقي ميماند.
در اين ميان، موضوع خروج نيروهاي متفقين از ايران و تقاضاي اتحاد شوروي براي امتياز نفت شمال ايران نيز مطرح بود. صدر براي كاستن از نفوذ حزب توده، سياستهاي سختگيرانهاي در نظر گرفت. او سرلشكر ارفع، افسر محافظهكار طرفدار بريتانيا را به فرماندهي ستاد ارتش منصوب كرد و دستور داد ايلات و عشاير را عليه حزب توده مسلح و افسراني را كه گرايشهاي چپ داشتند از ارتش اخراج كند. او حكومت نظامي برقرار كرد، نزديك پنجاه نشريه را بست، دفاتر حزب توده را گرفت و حدود يكصد تن از اعضاي اين حزب را بازداشت كرد.
سرانجام كمونيستها و اتحاد شوروي به واكنش افتادند. اواسط شهريورماه، سيدجعفر پيشهوري كه نمايندگان مجلس چهاردهم اعتبارنامه او را رد كرده بودند، به تبريز بازگشت، فرقه دموكرات آذربايجان را بازسازي كرد و در آن استان خود مختاري اعلام كرد. نيروهاي شوروي نيز با جلوگيري از ورود ارتش ايران به آذربايجان از اقدامات پيشهوري حمايت كردند.
حوادثي كه در پي اين اقدام پيشهوري روي داد و به «غائله آذربايجان» شهرت يافت، تا مدتها ادامه يافت و تأثير عميقي بر فضاي سياسي ايران به جا گذاشت. از جمله محسن صدر كه ديگر همه پذيرفته بودند اقداماتش «واكنش تند مخالفان» را برانگيخته است، ناچار شد روز 29 مهر 1324 از نخستوزيري كنارهگيري كند.
(براي شرق)
محسن صدر (صدراشرف) حدود يك ماه پس از پايان جنگ جهاني دوم (روز 22 خرداد 1324) كابينه خود را به شاه معرفي كرد. او هفت روز پيشتر، با رأي تمايل اكثريت مجلس فرمان نخستوزيري دريافت كرد اما به دليل آبستراكسيون اقليت، نتوانست رأي اعتماد بگيرد. عدهاي از نمايندگان اقليت مجلس و نشريات حزب توده ضمن مخالفت با نخستوزيري صدر، او را «جلاد باغشاه» لقب دادند. اشاره آنها به مأموريتي بود كه او پس از كودتاي محمدعلي شاه و برقراري استبداد صغير، در زندان باغشاه به عهده گرفت.
سيد محسن صدر، ملقب به صدر اشرف در سال 1250 خورشيدي در شهر محلات به دنيا آمد. او نيز مانند پدرش تحصيل علوم ديني كرد و معمم شد. سپس به تهران آمد و به جاي عمويش سيد صدرالدين، تعليم يكي از فرزندان ناصرالدين را به عهده گرفت. او در اوايل مشروطيت به خدمت عدليه در آمد، اما پس از اينكه محمدعلي شاه مجلس را به توپ بست و عدهاي از آزاديخواهان را زنداني كرد، صدراشرف به عنوان عضوي از يك هيأت رسيدگي كننده به باغشاه رفت.
«مجلس تحقيق»
مخالفان او بعدها از اين موضوع، حربه تبليغاتي مؤثري ساختند و او را شريك جناياتي دانستند كه محمدعلي شاه عليه زندانيان باغشاه مرتكب شده بود. هرچند به نظر ميرسد واقعيت همان است كه خود صدر در كتاب خاطراتش نوشته است: «در آن تاريخ من رئيس محكمه جزا بودم و به سمت عضويت هيئتي كه براي رسيدگي به حال محبوسين تشكيل گرديد دعوت شدم. جهت تشكيل مجلس تحقيق هم اين بود كه سفراي دول خارجه به محمدعلي شاه - كه چند نفر، از جمله مرحومين ملكالمتكلمين و جهانگيرخان صوراسرافيل را بدون تحقيق و اثبات تقصير كشته بود - اعتراض كردند». به نوشته صدر، نه تنها نقش او در باغشاه بازجويي نبوده است بلكه باعث آزادي بسياري از زندانيان هم شده است. 37 سال بعد، هنگامي كه در خرداد 1324 مخالفان نخست وزيري صدر او را به عنوان «جلاد باغشاه» مورد حمله قرار دادند، مستشارالدوله صادق و سيد يعقوب انوار نيز اين گفته صدر را تأييد و از خدمات او در باغشاه تمجيد كردند. صدراشرف بعدها رئيس دادگاه استيناف گيلان شد، اما قيام جنگل اتفاق افتاد و او چندي به اسارت جنگليها در آمد. در سال 1312، صدر در كابينه دوم محمدعلي فروغي وزير دادگستري شد و پس از تغيير دولت نيز در همين مقام ماند؛ اما در سال 1315 و در جريان تبرئه علي منصور (وزير سابق راه) در يك پرونده سوءاستفاده مالي، مورد غضب رضاشاه قرار گرفت و عزل شد. محسن صدر از دوره يازدهم مجلس به نمايندگي مردم محلات و خمين وارد مجلس شد و تا دوره چهاردهم در مجلس ماند. در دوره چهاردهم و در شرايطي كه ايران تحت اشغال نيروهاي متفقين بود، اكثريت مجلس كه از نفوذ يافتن حزب توده و انديشههاي كمونيستي در هراس بود، او را به عنوان يك محافظهكار سرشناس براي نخست وزيري در نظر گرفت.
نخستوزير
حتي شخص شاه به نمايندگان سلطنت طلب هشدار داده بود كه انتخاب او ممكن است واكنش تند مخالفان را برانگيزد. نمايندگان اقليت مجلس كه از فراكسيونهاي توده، آزادي (هر دو طرفدار شوروي)، مستقل و منفردين (به رهبري دكتر مصدق) تشكيل شده بود، براي مقابله با نخستوزير شدن او به آبستراكسيون دست زدند. آنها به مدت سه ماه، هر بار كه محسن صدر كابينه خود را براي گرفتن رأي اعتماد به مجلس معرفي ميكرد، با ترك مجلس، آن را از رسميت ميانداختند. به اين ترتيب اقليت مجلس، دولت صدر را «غير قانوني» ميدانست، زيرا از مجلس رأي اعتماد نگرفته بود. اما اكثريت استدلال ميكرد كه او از هنگام دريافت فرمان نخستوزيري، نخستوزير قانوني كشور است و تا زماني كه مجلس در مورد او رأيگيري نكند و مشخص نشود كه اعتماد اكثريت مجلس را از دست داده است، قانوني باقي ميماند.
در اين ميان، موضوع خروج نيروهاي متفقين از ايران و تقاضاي اتحاد شوروي براي امتياز نفت شمال ايران نيز مطرح بود. صدر براي كاستن از نفوذ حزب توده، سياستهاي سختگيرانهاي در نظر گرفت. او سرلشكر ارفع، افسر محافظهكار طرفدار بريتانيا را به فرماندهي ستاد ارتش منصوب كرد و دستور داد ايلات و عشاير را عليه حزب توده مسلح و افسراني را كه گرايشهاي چپ داشتند از ارتش اخراج كند. او حكومت نظامي برقرار كرد، نزديك پنجاه نشريه را بست، دفاتر حزب توده را گرفت و حدود يكصد تن از اعضاي اين حزب را بازداشت كرد.
سرانجام كمونيستها و اتحاد شوروي به واكنش افتادند. اواسط شهريورماه، سيدجعفر پيشهوري كه نمايندگان مجلس چهاردهم اعتبارنامه او را رد كرده بودند، به تبريز بازگشت، فرقه دموكرات آذربايجان را بازسازي كرد و در آن استان خود مختاري اعلام كرد. نيروهاي شوروي نيز با جلوگيري از ورود ارتش ايران به آذربايجان از اقدامات پيشهوري حمايت كردند.
حوادثي كه در پي اين اقدام پيشهوري روي داد و به «غائله آذربايجان» شهرت يافت، تا مدتها ادامه يافت و تأثير عميقي بر فضاي سياسي ايران به جا گذاشت. از جمله محسن صدر كه ديگر همه پذيرفته بودند اقداماتش «واكنش تند مخالفان» را برانگيخته است، ناچار شد روز 29 مهر 1324 از نخستوزيري كنارهگيري كند.
بازگشت تبعيدي
(براي شرق)
آيتالله سيد ابولقاسم كاشاني، روز 20 خرداد 1329 پس از شانزده ماه تبعيد، به كشور بازگشت و مورد استقبال مردم و رجال سياسي و مذهبي قرار گرفت. او پس از حادثه ترور ناموفق شاه در دانشگاه تهران، بازداشت و به لبنان تبعيد شده بود. به هنگام بازگشت او، جمعيت فدائيان اسلام از فرودگاه تا منزل آيتالله را در پامنار طاق نصرت بستند، عده زيادي از مردم براي مراسم استقبال آماده شدند و تعدادي از روحانيون و رجال سياسي، از جمله دكتر محمد مصدق و نمايندگان جبهه ملي به فرودگاه رفتند. مراسم استقبال از آيتالله كاشاني نشان ميداد كه او در بدو ورودش به كشور، دو همپيمان اصلي دارد: فدائيان اسلام و جبهه ملي. اما حوادث سه سال بعدي باعث شد رشتههاي هر دو پيمان گسسته شود.
ابولقاسم كاشاني، در سال 1260 خورشيدي در نجف به دنيا آمد. او همانجا نزد پدرش كه روحاني محترمي بود، درس خواند. كاشاني در مخالفت عليه اشغال عراق توسط بريتانيا در طول جنگ جهاني اول شركت داشت و پدرش در جريان شورش مشهور 1921 كشته شد؛ ابولقاسم نيز دستگير شد اما از زندان گريخت و در سال 1298 به تهران آمد.
كاشاني پس از استقرار در تهران، به تدريج با روحانيون سرشناسي چون طباطباييها، بهبهانيها، آشتيانيها، آقا جمال اصفهاني، امام جمعه خويي و از همه مهمتر سيد حسن مدرس آشنا شد. او در سال 1303 و در مخالفت با جمهوريخواهي سردارسپه تظاهرات بزرگي را در خارج از مجلس سازماندهي كرد. سردارسپه كه تحت تأثير مخالفتها، انديشه ايجاد حكومت جمهوري را كنار گذاشته بود، به علماي قم و عتبات نزديك شد تا حمايت آنان را براي تغيير سلطنت جلب كند. در نتيجه تعدادي از روحانيون، به رغم مخالفت مدرس و مصدق، در مجلس مؤسسان سلسله پهلوي شركت كردند كه ابولقاسم كاشاني از آن جمله بود. او در دوران رضاشاه به تدريج سرخورده شد و از سياست كناره گرفت.
بازگشت به سياست
آيتالله كاشاني در جريان اشغال ايران توسط متفقين، به ظن همكاري با آلمانيها بازداشت شد و اين در واقع بازگشت او به سياست بود. در تيرماه 1325، هنگامي كه احمد قوام (نخست وزير وقت) حزب دموكرات را تشكيل داد و به جناح چپ و حزب توده نزديك شد، كاشاني را بازداشت كرد. در مهرماه همان سال و با چرخش قوام به راست، كاشاني نيز آزاد شد. او در بهار 1327 كه صحبت از نخست وزيري هژير به ميان آمد، با او به مخالفت پرداخت. كابينه هژير تنها چهار ماه دوام آورد و به دليل همين مخالفتها سقوط كرد.
شاه كه روز 15 بهمن همان سال در جشن سالگرد افتتاح دانشگاه تهران شركت كرده بود، هدف گلوله ناصر فخرآرايي قرار گرفت و مجروح شد. فخرآرايي با كارت خبرنگاري روزنامه مذهبي «پرچم اسلام» به مراسم آمده بود. بنابراين آيتالله كاشاني به گمان دست داشتن در اين ترور بازداشت و از كشور تبعيد شد.
علماي قم، به ويژه آيتالله بروجردي و آيتالله بهبهاني، روحانيون را از دخالت در سياست منع كردند، اما كاشاني نظر آنها را نپذيرفت و از تبعيدگاهش در لبنان، در مخالفت با تصميم مجلس مؤسسان مبني بر تفويض قدرت انحلال مجلس به شاه اعلاميه صادر كرد. او با تشكيل انجمنهاي ايالتي نيز مخالفت كرد. سرانجام انتخاب غيابي كاشاني به نمايندگي مجلس توسط مردم تهران، علي منصور (نخستوزير وقت) را وادار كرد تلگرافي به او اطلاع دهد كه ميتواند به كشور باز گردد.
نهضت ملي
بازگشت كاشاني به ايران با اوجگيري نهضت ملي و جنبش ملي شدن صنعت نفت همزمان بود. او تنها رهبر برجسته مذهبي بود كه از نهضت حمايت كرد، هرچند پس از ترور رزمآرا، روحانيون برجسته ديگري چون آيتالله خوانساري نيز در حمايت از نهضت بيانيه دادند.
فدائيان اسلام نيز تا پيش از نخستوزيري دكتر مصدق از جنبش ملي كردن صنعت نفت حمايت ميكرد. نواب صفوي، رهبر فدائيان اسلام در پي برپا كردن حكومت اسلامي بود و آرزوي بلندپروازانه اتحاد سرزمينهاي اسلامي را در سر ميپروراند. بنابراين هنگامي كه انتظاراتش از دولت مصدق در مورد اجراي احكام و قوانين شرع برآورده نشد و شيوه عملگرايانه آيتالله كاشاني را ديد، از هر دو فاصله گرفت. فدائيان اسلام تا جايي پيش رفتند كه كاشاني را عامل انگليس خواندند و به او اتهام زدند در سوءاستفادههاي مالي دست داشته است. آنها مصدق را نيز «دروغگو» ميدانستند.
از سوي ديگر اختلافات ميان آيتالله كاشاني و مصدق به تدريج بيشتر ميشد. كاشاني از بهمن 1331 از نهضت فاصله گرفت و در ماجراي 9 اسفند همان سال به همراه آيتالله بهبهاني عملاً در مقابل آن ايستاد و به شدت از شاه پشتيباني كرد.
كاشاني به اين ترتيب همپيماني با نهضت ملي را گسست. او حتي پس از كودتاي 28 مرداد مصدق را «خائن» و مستحق اعدام خواند. در آبان 1334، در مراسم ختم پسر آيتالله كاشاني، به علاء نخستوزير وقت تيراندازي شد. از جمله عواقب اين سوء قصد نافرجام، بازداشت كاشاني بود. او در بازجويي پذيرفت كه فتواي قتل رزمآرا را به عنوان مجتهدي جامعالشرايط داده است. كاشاني مدتي زنداني بود و تنها هنگامي كه پذيرفت نسبت به اعدام قاتل رزمآرا واكنش نشان ندهد، با كمك آيتالله بهبهاني آزاد شد.
آيتالله كاشاني در 220 اسفند 1340 در هشتاد سالگي درگذشت.
(براي شرق)
آيتالله سيد ابولقاسم كاشاني، روز 20 خرداد 1329 پس از شانزده ماه تبعيد، به كشور بازگشت و مورد استقبال مردم و رجال سياسي و مذهبي قرار گرفت. او پس از حادثه ترور ناموفق شاه در دانشگاه تهران، بازداشت و به لبنان تبعيد شده بود. به هنگام بازگشت او، جمعيت فدائيان اسلام از فرودگاه تا منزل آيتالله را در پامنار طاق نصرت بستند، عده زيادي از مردم براي مراسم استقبال آماده شدند و تعدادي از روحانيون و رجال سياسي، از جمله دكتر محمد مصدق و نمايندگان جبهه ملي به فرودگاه رفتند. مراسم استقبال از آيتالله كاشاني نشان ميداد كه او در بدو ورودش به كشور، دو همپيمان اصلي دارد: فدائيان اسلام و جبهه ملي. اما حوادث سه سال بعدي باعث شد رشتههاي هر دو پيمان گسسته شود.
ابولقاسم كاشاني، در سال 1260 خورشيدي در نجف به دنيا آمد. او همانجا نزد پدرش كه روحاني محترمي بود، درس خواند. كاشاني در مخالفت عليه اشغال عراق توسط بريتانيا در طول جنگ جهاني اول شركت داشت و پدرش در جريان شورش مشهور 1921 كشته شد؛ ابولقاسم نيز دستگير شد اما از زندان گريخت و در سال 1298 به تهران آمد.
كاشاني پس از استقرار در تهران، به تدريج با روحانيون سرشناسي چون طباطباييها، بهبهانيها، آشتيانيها، آقا جمال اصفهاني، امام جمعه خويي و از همه مهمتر سيد حسن مدرس آشنا شد. او در سال 1303 و در مخالفت با جمهوريخواهي سردارسپه تظاهرات بزرگي را در خارج از مجلس سازماندهي كرد. سردارسپه كه تحت تأثير مخالفتها، انديشه ايجاد حكومت جمهوري را كنار گذاشته بود، به علماي قم و عتبات نزديك شد تا حمايت آنان را براي تغيير سلطنت جلب كند. در نتيجه تعدادي از روحانيون، به رغم مخالفت مدرس و مصدق، در مجلس مؤسسان سلسله پهلوي شركت كردند كه ابولقاسم كاشاني از آن جمله بود. او در دوران رضاشاه به تدريج سرخورده شد و از سياست كناره گرفت.
بازگشت به سياست
آيتالله كاشاني در جريان اشغال ايران توسط متفقين، به ظن همكاري با آلمانيها بازداشت شد و اين در واقع بازگشت او به سياست بود. در تيرماه 1325، هنگامي كه احمد قوام (نخست وزير وقت) حزب دموكرات را تشكيل داد و به جناح چپ و حزب توده نزديك شد، كاشاني را بازداشت كرد. در مهرماه همان سال و با چرخش قوام به راست، كاشاني نيز آزاد شد. او در بهار 1327 كه صحبت از نخست وزيري هژير به ميان آمد، با او به مخالفت پرداخت. كابينه هژير تنها چهار ماه دوام آورد و به دليل همين مخالفتها سقوط كرد.
شاه كه روز 15 بهمن همان سال در جشن سالگرد افتتاح دانشگاه تهران شركت كرده بود، هدف گلوله ناصر فخرآرايي قرار گرفت و مجروح شد. فخرآرايي با كارت خبرنگاري روزنامه مذهبي «پرچم اسلام» به مراسم آمده بود. بنابراين آيتالله كاشاني به گمان دست داشتن در اين ترور بازداشت و از كشور تبعيد شد.
علماي قم، به ويژه آيتالله بروجردي و آيتالله بهبهاني، روحانيون را از دخالت در سياست منع كردند، اما كاشاني نظر آنها را نپذيرفت و از تبعيدگاهش در لبنان، در مخالفت با تصميم مجلس مؤسسان مبني بر تفويض قدرت انحلال مجلس به شاه اعلاميه صادر كرد. او با تشكيل انجمنهاي ايالتي نيز مخالفت كرد. سرانجام انتخاب غيابي كاشاني به نمايندگي مجلس توسط مردم تهران، علي منصور (نخستوزير وقت) را وادار كرد تلگرافي به او اطلاع دهد كه ميتواند به كشور باز گردد.
نهضت ملي
بازگشت كاشاني به ايران با اوجگيري نهضت ملي و جنبش ملي شدن صنعت نفت همزمان بود. او تنها رهبر برجسته مذهبي بود كه از نهضت حمايت كرد، هرچند پس از ترور رزمآرا، روحانيون برجسته ديگري چون آيتالله خوانساري نيز در حمايت از نهضت بيانيه دادند.
فدائيان اسلام نيز تا پيش از نخستوزيري دكتر مصدق از جنبش ملي كردن صنعت نفت حمايت ميكرد. نواب صفوي، رهبر فدائيان اسلام در پي برپا كردن حكومت اسلامي بود و آرزوي بلندپروازانه اتحاد سرزمينهاي اسلامي را در سر ميپروراند. بنابراين هنگامي كه انتظاراتش از دولت مصدق در مورد اجراي احكام و قوانين شرع برآورده نشد و شيوه عملگرايانه آيتالله كاشاني را ديد، از هر دو فاصله گرفت. فدائيان اسلام تا جايي پيش رفتند كه كاشاني را عامل انگليس خواندند و به او اتهام زدند در سوءاستفادههاي مالي دست داشته است. آنها مصدق را نيز «دروغگو» ميدانستند.
از سوي ديگر اختلافات ميان آيتالله كاشاني و مصدق به تدريج بيشتر ميشد. كاشاني از بهمن 1331 از نهضت فاصله گرفت و در ماجراي 9 اسفند همان سال به همراه آيتالله بهبهاني عملاً در مقابل آن ايستاد و به شدت از شاه پشتيباني كرد.
كاشاني به اين ترتيب همپيماني با نهضت ملي را گسست. او حتي پس از كودتاي 28 مرداد مصدق را «خائن» و مستحق اعدام خواند. در آبان 1334، در مراسم ختم پسر آيتالله كاشاني، به علاء نخستوزير وقت تيراندازي شد. از جمله عواقب اين سوء قصد نافرجام، بازداشت كاشاني بود. او در بازجويي پذيرفت كه فتواي قتل رزمآرا را به عنوان مجتهدي جامعالشرايط داده است. كاشاني مدتي زنداني بود و تنها هنگامي كه پذيرفت نسبت به اعدام قاتل رزمآرا واكنش نشان ندهد، با كمك آيتالله بهبهاني آزاد شد.
آيتالله كاشاني در 220 اسفند 1340 در هشتاد سالگي درگذشت.
چرخش
(براي شرق)
پرويز نيكخواه، عضو«سازمان انقلابى حزب توده ايران»، روز بيستم خرداد ۱۳۴۹ بر پرده تلويزيون دولتى ايران حاضر شد و اعتراف كرد تاكنون اشتباه مى كرده است. نيكخواه پنج سال پيش تر، به اتهام دست داشتن در ترور نا موفق شاه در كاخ مرمر دستگير شده بود و دوران محكوميت خود را در زندان مى گذراند. او كه بهترين سال هاى جوانى خود را با شور و اشتياق عليه حكومت شاه مبارزه كرد، سرانجام جان خود را بر سر همكارى با همان حكومت باخت. از اين منظر مرگ نيكخواه نمونه برجسته اى از طنز تلخ تاريخ بود. «سازمان انقلابى» كه نيكخواه از رهبرانش بود، محصول آخرين انشعاب حزب توده در سراشيبى افول پس از كودتاى ۱۳۳۲ محسوب مى شد. حكومت شاه در بيست و پنج سالى كه پس از كودتا دوام يافت، همه جوشش هاى حوزه سياست را در پس يك ديوار آهنين مهار كرد. اين سياست سركوب، روشنفكران جديدى را به وجود آورد كه از حزب توده يا جبهه ملى بسيار تندرو تر و آشتى ناپذير تر بودند. در نتيجه هنگامى كه شعله هاى انقلاب ۵۷ بالا گرفت، هيچ كس آمادگى نداشت حتى به پيام فروتنانه شاه كه «صداى انقلاب شما را شنيدم»، اعتنا كند.
انشعاب
حزب توده ايران به عنوان مهم ترين گروه اپوزيسيون چپ، در طول سال هاى پس از كودتا به دلايل مختلف رو به افول بود. فعاليت هاى حزب توسط نيروهاى امنيتى به شدت سركوب مى شد، اشتباه رهبران و تبليغات رسمى، تصوير حزب را به عنوان سازمانى «وطن فروش»، «لامذهب» و«بى رحم» تثبيت مى كرد، پايگاه اجتماعى حزب در اثر دگرگونى هاى اجتماعى و اقتصادى از دست مى رفت و رهبرى آن نيز بر اثر كهولت يا مرگ رهبران قديمى، تضعيف مى شد. حزب توده در ۱۵ سال پس از كودتا، سه انشعاب مهم را تجربه كرد. نخست عبدالرحمن قاسملو در سال ۱۳۴۳ از رهبرى حزب جدا شد و به احياى حزب دموكرات كردستان پرداخت.
دو انشعاب بعدى كه در سال هاى ميانى دهه ۱۳۴۰ اتفاق افتاد، تحت تأثير آشكار شدن اختلاف ميان احزاب كمونيست چين و شوروى بود. تعدادى از رهبران حزب كه به چين تمايل داشتند از حزب جدا شدند و گروه توفان را بنا نهادند. گروهى از دانشجويان جوان ايرانى ساكن اروپا (از جمله نيكخواه) نيز كه از ابتداى دهه ۱۳۴۰ در كنفدراسيون دانشجويان ايرانى خارج از كشور فعاليت مى كردند، از حزب انشعاب كردند و نام «سازمان انقلابى حزب توده ايران» را بر خود گذاشتند. اعضاى برجسته اين گروه (كه فريدون كشاورز، رهبر قديمى حزب توده را همراه داشتند) عبارت بودند از مهدى خانبابا تهرانى، كورش لاشائى، محسن رضوانى و پرويز نيكخواه.عمده ترين انتقاد دو گروه انشعابى اخير نسبت به حزب توده، اين بود كه حزب به اندازه كافى «انقلابى» نيست و از مبارزه مسلحانه حمايت نمى كند. سال ها بعد نورالدين كيانورى اين انتقادات را به طعنه چنين پاسخ داد: «سازمان انقلابى بعداً عده اى از رهبران خود مانند پرويز نيكخواه و كورش لاشائى و سيروس نهاوندى را براى عمليات مسلحانه به ايران فرستاد كه همه دستگير و تسليم شدند... اين بود نتيجه شعارهاى مسلحانه مائوئيست ها.»
انتقال رهبرى
«سازمان انقلابى» اندكى پس از تشكيل به فكر افتاد رهبران خود را به منظور سازماندهى مبارزه مسلحانه به داخل ايران انتقال دهد. كورش لاشائى كه خود يكى از رهبران سازمان بود در اين مورد گفته است: «مسئله اصلى نظريه «انتقال رهبرى به ايران» بود. يعنى رهبرى سازمان انقلابى مى بايست خود را به ايران منتقل كرده و از اين راه نشان مى داد كه شايستگى رهبرى انقلاب را دارد... به گمان من ريشه يكى از اشتباهات ما نيز همين بود كه به طور مكانيكى «انتقال» رهبرى را هدف قرار داده بوديم.»پرويز نيكخواه در سال ۱۳۴۳ به منظور ايجاد هسته هاى انقلابى در ميان دهقانان، از انگلستان به ايران بازگشت. او گروه كوچكى ايجاد كرد و مشغول تهيه نقشه مناطق روستايى بود كه يكى از وابستگان گروه، بدون هماهنگى، اقدام به ترور شاه كرد. رضا شمس آبادى سربازى ۲۲ ساله بود كه روز ۲۱ فروردين ۱۳۴۴ در كاخ مرمر به سوى شاه تيراندازى كرد. گلوله هاى شمس آبادى به شاه نخورد و در عوض دو نفر از كاركنان كاخ و خود شمس آبادى كشته شدند. در پى اين حادثه ۱۴ تن از جمله پرويز نيكخواه بازداشت و محاكمه شدند.
نيكخواه به ده سال زندان محكوم شد.به نظر مى رسد چيزى كه حدود پنج سال بعد با ظاهر شدن نيكخواه بر پرده تلويزيون اتفاق افتاد، لزوماً به آنچه در زندان بر او گذشت مربوط نباشد. چنان كه كورش لاشائى، رهبر ديگر سازمان انقلابى كه مدت ها بعد به ايران آمده بود نيز، پيش از دستگيرى به اين نتيجه رسيده بود كه: «بچه ها نبايد به اين ترتيب به ايران بازگردند... [ما اينجا] آدم هاى آواره اى شده بوديم معلق در ميان زمين و هوا. نه پايگاه اجتماعى داشتيم، نه نفوذى در ميان كارگران و نه امكان ارتباط با دوستان قديمى و اعضاى خانواده مان عملى بود.»
نيكخواه، لاشائى و ديگر رهبران بازداشت شده سازمان انقلابى، به مصاحبه هاى فرمايشى تن دادند. آنها اعتراف كردند كه نظريات و روش هايشان اشتباه بوده است، چشم بر واقعيات بسته بوده اند و تحولات اجتماعى مثبت پس از انقلاب سفيد را ناديده مى گرفته اند. نيكخواه پس از اين اعترافات آزاد شد و به اميد تأثير گذارى مثبت از درون حاكميت، به استخدام وزارت اطلاعات درآمد. همكارى او با حكومت شاه اما، سرانجام روشنى نداشت.نام او در كتاب خاطرات خلخالى، در ميان «سردمداران رژيم» كه پس از انقلاب به حكم او اعدام شده اند جاى گرفته است. خلخالى در رديف پنجاه و چهارم اين فهرست نوشته است: «پرويز نيكخواه كه سابقاً از افراد برجسته كمونيست ها بود ولى بعداً ۱۸۰ درجه تغيير جهت داد و طرفدار شاه شد. او در مدتى كوتاه، با اغواگرى، براى انقلاب شاه و ملت تبليغ مى كرد. ما بعداً فهميديم كه برادر نيكخواه يكى از طاغوتيان و سرمايه داران وابسته به دربار بود. من برادر پرويز نيكخواه را به دادگاه ويژه آوردم و بازداشت كردم؛ ولى او با حقه بازى از دست ما فرار كرد. شايد خداوند به خاطر اين تسامح ما را ببخشد.»
(براي شرق)
پرويز نيكخواه، عضو«سازمان انقلابى حزب توده ايران»، روز بيستم خرداد ۱۳۴۹ بر پرده تلويزيون دولتى ايران حاضر شد و اعتراف كرد تاكنون اشتباه مى كرده است. نيكخواه پنج سال پيش تر، به اتهام دست داشتن در ترور نا موفق شاه در كاخ مرمر دستگير شده بود و دوران محكوميت خود را در زندان مى گذراند. او كه بهترين سال هاى جوانى خود را با شور و اشتياق عليه حكومت شاه مبارزه كرد، سرانجام جان خود را بر سر همكارى با همان حكومت باخت. از اين منظر مرگ نيكخواه نمونه برجسته اى از طنز تلخ تاريخ بود. «سازمان انقلابى» كه نيكخواه از رهبرانش بود، محصول آخرين انشعاب حزب توده در سراشيبى افول پس از كودتاى ۱۳۳۲ محسوب مى شد. حكومت شاه در بيست و پنج سالى كه پس از كودتا دوام يافت، همه جوشش هاى حوزه سياست را در پس يك ديوار آهنين مهار كرد. اين سياست سركوب، روشنفكران جديدى را به وجود آورد كه از حزب توده يا جبهه ملى بسيار تندرو تر و آشتى ناپذير تر بودند. در نتيجه هنگامى كه شعله هاى انقلاب ۵۷ بالا گرفت، هيچ كس آمادگى نداشت حتى به پيام فروتنانه شاه كه «صداى انقلاب شما را شنيدم»، اعتنا كند.
انشعاب
حزب توده ايران به عنوان مهم ترين گروه اپوزيسيون چپ، در طول سال هاى پس از كودتا به دلايل مختلف رو به افول بود. فعاليت هاى حزب توسط نيروهاى امنيتى به شدت سركوب مى شد، اشتباه رهبران و تبليغات رسمى، تصوير حزب را به عنوان سازمانى «وطن فروش»، «لامذهب» و«بى رحم» تثبيت مى كرد، پايگاه اجتماعى حزب در اثر دگرگونى هاى اجتماعى و اقتصادى از دست مى رفت و رهبرى آن نيز بر اثر كهولت يا مرگ رهبران قديمى، تضعيف مى شد. حزب توده در ۱۵ سال پس از كودتا، سه انشعاب مهم را تجربه كرد. نخست عبدالرحمن قاسملو در سال ۱۳۴۳ از رهبرى حزب جدا شد و به احياى حزب دموكرات كردستان پرداخت.
دو انشعاب بعدى كه در سال هاى ميانى دهه ۱۳۴۰ اتفاق افتاد، تحت تأثير آشكار شدن اختلاف ميان احزاب كمونيست چين و شوروى بود. تعدادى از رهبران حزب كه به چين تمايل داشتند از حزب جدا شدند و گروه توفان را بنا نهادند. گروهى از دانشجويان جوان ايرانى ساكن اروپا (از جمله نيكخواه) نيز كه از ابتداى دهه ۱۳۴۰ در كنفدراسيون دانشجويان ايرانى خارج از كشور فعاليت مى كردند، از حزب انشعاب كردند و نام «سازمان انقلابى حزب توده ايران» را بر خود گذاشتند. اعضاى برجسته اين گروه (كه فريدون كشاورز، رهبر قديمى حزب توده را همراه داشتند) عبارت بودند از مهدى خانبابا تهرانى، كورش لاشائى، محسن رضوانى و پرويز نيكخواه.عمده ترين انتقاد دو گروه انشعابى اخير نسبت به حزب توده، اين بود كه حزب به اندازه كافى «انقلابى» نيست و از مبارزه مسلحانه حمايت نمى كند. سال ها بعد نورالدين كيانورى اين انتقادات را به طعنه چنين پاسخ داد: «سازمان انقلابى بعداً عده اى از رهبران خود مانند پرويز نيكخواه و كورش لاشائى و سيروس نهاوندى را براى عمليات مسلحانه به ايران فرستاد كه همه دستگير و تسليم شدند... اين بود نتيجه شعارهاى مسلحانه مائوئيست ها.»
انتقال رهبرى
«سازمان انقلابى» اندكى پس از تشكيل به فكر افتاد رهبران خود را به منظور سازماندهى مبارزه مسلحانه به داخل ايران انتقال دهد. كورش لاشائى كه خود يكى از رهبران سازمان بود در اين مورد گفته است: «مسئله اصلى نظريه «انتقال رهبرى به ايران» بود. يعنى رهبرى سازمان انقلابى مى بايست خود را به ايران منتقل كرده و از اين راه نشان مى داد كه شايستگى رهبرى انقلاب را دارد... به گمان من ريشه يكى از اشتباهات ما نيز همين بود كه به طور مكانيكى «انتقال» رهبرى را هدف قرار داده بوديم.»پرويز نيكخواه در سال ۱۳۴۳ به منظور ايجاد هسته هاى انقلابى در ميان دهقانان، از انگلستان به ايران بازگشت. او گروه كوچكى ايجاد كرد و مشغول تهيه نقشه مناطق روستايى بود كه يكى از وابستگان گروه، بدون هماهنگى، اقدام به ترور شاه كرد. رضا شمس آبادى سربازى ۲۲ ساله بود كه روز ۲۱ فروردين ۱۳۴۴ در كاخ مرمر به سوى شاه تيراندازى كرد. گلوله هاى شمس آبادى به شاه نخورد و در عوض دو نفر از كاركنان كاخ و خود شمس آبادى كشته شدند. در پى اين حادثه ۱۴ تن از جمله پرويز نيكخواه بازداشت و محاكمه شدند.
نيكخواه به ده سال زندان محكوم شد.به نظر مى رسد چيزى كه حدود پنج سال بعد با ظاهر شدن نيكخواه بر پرده تلويزيون اتفاق افتاد، لزوماً به آنچه در زندان بر او گذشت مربوط نباشد. چنان كه كورش لاشائى، رهبر ديگر سازمان انقلابى كه مدت ها بعد به ايران آمده بود نيز، پيش از دستگيرى به اين نتيجه رسيده بود كه: «بچه ها نبايد به اين ترتيب به ايران بازگردند... [ما اينجا] آدم هاى آواره اى شده بوديم معلق در ميان زمين و هوا. نه پايگاه اجتماعى داشتيم، نه نفوذى در ميان كارگران و نه امكان ارتباط با دوستان قديمى و اعضاى خانواده مان عملى بود.»
نيكخواه، لاشائى و ديگر رهبران بازداشت شده سازمان انقلابى، به مصاحبه هاى فرمايشى تن دادند. آنها اعتراف كردند كه نظريات و روش هايشان اشتباه بوده است، چشم بر واقعيات بسته بوده اند و تحولات اجتماعى مثبت پس از انقلاب سفيد را ناديده مى گرفته اند. نيكخواه پس از اين اعترافات آزاد شد و به اميد تأثير گذارى مثبت از درون حاكميت، به استخدام وزارت اطلاعات درآمد. همكارى او با حكومت شاه اما، سرانجام روشنى نداشت.نام او در كتاب خاطرات خلخالى، در ميان «سردمداران رژيم» كه پس از انقلاب به حكم او اعدام شده اند جاى گرفته است. خلخالى در رديف پنجاه و چهارم اين فهرست نوشته است: «پرويز نيكخواه كه سابقاً از افراد برجسته كمونيست ها بود ولى بعداً ۱۸۰ درجه تغيير جهت داد و طرفدار شاه شد. او در مدتى كوتاه، با اغواگرى، براى انقلاب شاه و ملت تبليغ مى كرد. ما بعداً فهميديم كه برادر نيكخواه يكى از طاغوتيان و سرمايه داران وابسته به دربار بود. من برادر پرويز نيكخواه را به دادگاه ويژه آوردم و بازداشت كردم؛ ولى او با حقه بازى از دست ما فرار كرد. شايد خداوند به خاطر اين تسامح ما را ببخشد.»
دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۳
قتل مجتهد
(براي شرق)
خرداد ماه سال 1296، اوج فعاليت «كميته مجازات» بود كه به قتل ميرزا محسن مجتهد، روحاني سرشناس شهر در روز هفدهم منتهي شد. قتل مجتهد، هراس از كميته مجازات را دو چندان كرد، اما ميخ آخر را نيز بر تابوت كميته كوبيد.
ابراهيم منشيزاده، اسدالله خان ابولفتحزاده و مشكوه الممالك، كميته مجازات را اواسط شهريور ماه 1295 تشكيل داده بودند. آنها در فضاي آشفته و پر هرج و مرج پس از مشروطه، هدف خود را «از بين بردن خائنين» در نظر گرفتند. ابولفتحزاده و منشيزاده هر دو براي مشروطه جنگيده بودند، هر دو مدتي به قزاقخانه رفتند، در طول جنگ جهاني اول در نبردهاي غرب كشور حضور داشتند و سپس در تهران به استخدام گمرك در آمده بودند. آشنايي آنها با اوضاع ماليه كشور و سوء استفادههايي كه در آن ميشد، باعث شد نخستين هدف كميته مجازات، ميرزا اسماعيل خان شيرازي (معروف به بانكي) باشد.
او رئيس انبار گندم بود و گفته ميشد در شرايطي كه مردم از كمبود نان رنج ميبرند، از طريق فروش غيرقانوني گندم، ثروتي به هم زده است. بحران نان به گونهاي بود كه وثوقالدوله، رئيسالوزراي وقت تعدادي از رجال را كه به اخلال در امر نان متهم بودند دستگير كرد. اين هنگامي بود كه تنها چند روز از تشكيل مخفيانه كميته مجازات ميگذشت. كريم دواتگر، تفنگچي ماجراجويي كه پيشتر يك بار به جان شيخ فضل الله نوري سوءقصدي ناموفق كرده و بخشيده شده بود، از سوي كميته مجازات مأمور قتل رئيس انبار گندم شد. كريم، هنگامي كه ميرزا اسماعيل خان از انبار گندم باز ميگشت، او را با گلوله از پا در آورد. نخستين بيانيه كميته مجازات در مورد قتل ميرزا اسماعيل خان منتشر شد. بر صدر اين بيانيه نشان كميته، طپانچه و گلوله، نقش بسته بود.
صاعقه
ميرزا حسين عمادالكتاب، عضو ديگر كميته كه خط خوشي داشت، در نخستين بيانيه كميته نوشت: «گلولههاي انتقام ما چون صاعقه بر سر كليه خائنان و وطنفروشان كه به قيمت فقر و فاقه مردم ثروت جمع كردهاند، خواهد باريد. اسماعيل خان اولي بود، بيدار باشيد كه به زودي خائنان ديگري به تير غضب كميته مجازات دچار ميشوند...»
پس از اين ترور، تا چندي خبري از كميته مجازات نبود. دموكراتها و راديكالهايي چون حيدر عمواوقلي، از مشي كميته جانبداري ميكردند. ميرزا علي اكبر ارداقي، حاج زمان خان كردستاني، حسين للِه، احسان الله خان، كمال الوزاره و عدهاي ديگر به عضويت كميته در آمدند. پيدا بود كه اين شيوه عضوگيري با ملازمات كار مخفي سازگار نيست. به ويژه حضور افراد ماجراجويي چون كريم دواتگر، كار مخفيانه كميته را با مشكل روبرو ميكرد. گذشته از اين، گفته ميشد كه كريم با سوء استفاده از عضويتش در كميته مجازات، به اخاذي از رجالي ميپردازد كه نگران سوءقصد كميته عليه خود هستند. بنابراين كميته تصميم گرفت كريم دواتگر را از سر راه بردارد. سه تن از اعضاي كميته، روز 13 ارديبهشت او را در خيابان غافلگير كردند و به قتل رساندند.
خرداد 1296 فرا رسيد و كميته هدف بعدي خود را انتخاب كرد: عبدالحميد خان متين السلطنه، تحصيلكرده آكسفورد كه مدتي در بوشهر مسئول كشتي پرسپوليس بود و همانجا مجلهاي منتشر كرد، سپس به مشهد رفت و مدرسه و كانون تربيت را آنجا به راه انداخت، آنگاه از خراسان به وكالت مجلس دوم برگزيده شد، در تهران روزنامه «عصر جديد» را منتشر ميكرد، كارمند خزانهداري كل بود و متهم به سوءاستفاده مالي شده بود. حسين للِه او را پشت ميز كارش در خانه هدف قرار داد و كشت.
خودسري
بيسر و ساماني كميته، كمكم عوارض خود را نشان داد. سه تن از اعضاي كميته، بدون مشورت با ديگران و ظاهراً به قصد انتقامگيري شخصي، ميرزا محمد رضا منتخب الدوله، داماد وثوق الدوله را كه در امور ماليه كشور صاحبمنصب بود، به قتل رساندند. قتل ميرزا محسن مجتهد نيز بدون موافقت سران كميته صورت گرفت. ميرزا محسن از علماي طراز اول تهران و داماد سيدعبدالله بهبهاني بود. ترور او را حسين للِه و احسان الله خان بيرون از كميته طراحي كردند و هنگامي كه او سوار بر الاغ از خيابان پامنار ميگذشت به اجرا در آوردند. ابوالفتحزاده، بعداً در جريان اين ترور قرار گرفت و قبول كرد كه كميته مجازات مسئوليت آن را بپذيرد.
به نظر ميرسد همين ترور باعث شد دولت مسامحه در برخورد با كميته را كنار بگذارد. حدود يك ماه پس از ترور ميرزا محسن مجتهد، روز 22 تير 1296، بازداشت اعضاي كميته مجازات آغاز شد. عماد الكتاب و علياكبر ارداقي پشت ميز كارشان در وزارت ماليه بازداشت شدند. ابولفتحزاده، منشيزاده و مشكوه الممالك، رشيدالسلطان، حسين للِه و سايرين نيز در خانههايشان توقيف شدند. اما هيچ يك از مستنطقين نظميه، از بيم انتقام گيري اعضايي كه احتمال داشت بازداشت نشده باشند، جرأت بازجويي جدي از آنها را پيدا نكرد. اعضاي كميته چند ماهي در زندان ماندند و آزاد شدند.
روز 15 مرداد 1297، وثوق الدوله رئيسالوزراء شد. او همان روز دستور داد اعضاي كميته مجازات فوري بازداشت شوند. شش روز بعد محاكمه آنها آغاز شد و هنوز مرداد به پايان نرسيده بود كه حكم مجازات آنها صادر شد. حسين للِه و رشيد السلطان اعدام شدند و قرار شد ابولفتحزاده و منشيزاده تبعيد شوند، اما آن دو نيز روز هشتم شهريور ظاهراً در حال فرار به ضرب گلوله مأموران كشته شدند. احسان الله خان كه گريخته بود، به نهضت جنگل پيوست.
(براي شرق)
خرداد ماه سال 1296، اوج فعاليت «كميته مجازات» بود كه به قتل ميرزا محسن مجتهد، روحاني سرشناس شهر در روز هفدهم منتهي شد. قتل مجتهد، هراس از كميته مجازات را دو چندان كرد، اما ميخ آخر را نيز بر تابوت كميته كوبيد.
ابراهيم منشيزاده، اسدالله خان ابولفتحزاده و مشكوه الممالك، كميته مجازات را اواسط شهريور ماه 1295 تشكيل داده بودند. آنها در فضاي آشفته و پر هرج و مرج پس از مشروطه، هدف خود را «از بين بردن خائنين» در نظر گرفتند. ابولفتحزاده و منشيزاده هر دو براي مشروطه جنگيده بودند، هر دو مدتي به قزاقخانه رفتند، در طول جنگ جهاني اول در نبردهاي غرب كشور حضور داشتند و سپس در تهران به استخدام گمرك در آمده بودند. آشنايي آنها با اوضاع ماليه كشور و سوء استفادههايي كه در آن ميشد، باعث شد نخستين هدف كميته مجازات، ميرزا اسماعيل خان شيرازي (معروف به بانكي) باشد.
او رئيس انبار گندم بود و گفته ميشد در شرايطي كه مردم از كمبود نان رنج ميبرند، از طريق فروش غيرقانوني گندم، ثروتي به هم زده است. بحران نان به گونهاي بود كه وثوقالدوله، رئيسالوزراي وقت تعدادي از رجال را كه به اخلال در امر نان متهم بودند دستگير كرد. اين هنگامي بود كه تنها چند روز از تشكيل مخفيانه كميته مجازات ميگذشت. كريم دواتگر، تفنگچي ماجراجويي كه پيشتر يك بار به جان شيخ فضل الله نوري سوءقصدي ناموفق كرده و بخشيده شده بود، از سوي كميته مجازات مأمور قتل رئيس انبار گندم شد. كريم، هنگامي كه ميرزا اسماعيل خان از انبار گندم باز ميگشت، او را با گلوله از پا در آورد. نخستين بيانيه كميته مجازات در مورد قتل ميرزا اسماعيل خان منتشر شد. بر صدر اين بيانيه نشان كميته، طپانچه و گلوله، نقش بسته بود.
صاعقه
ميرزا حسين عمادالكتاب، عضو ديگر كميته كه خط خوشي داشت، در نخستين بيانيه كميته نوشت: «گلولههاي انتقام ما چون صاعقه بر سر كليه خائنان و وطنفروشان كه به قيمت فقر و فاقه مردم ثروت جمع كردهاند، خواهد باريد. اسماعيل خان اولي بود، بيدار باشيد كه به زودي خائنان ديگري به تير غضب كميته مجازات دچار ميشوند...»
پس از اين ترور، تا چندي خبري از كميته مجازات نبود. دموكراتها و راديكالهايي چون حيدر عمواوقلي، از مشي كميته جانبداري ميكردند. ميرزا علي اكبر ارداقي، حاج زمان خان كردستاني، حسين للِه، احسان الله خان، كمال الوزاره و عدهاي ديگر به عضويت كميته در آمدند. پيدا بود كه اين شيوه عضوگيري با ملازمات كار مخفي سازگار نيست. به ويژه حضور افراد ماجراجويي چون كريم دواتگر، كار مخفيانه كميته را با مشكل روبرو ميكرد. گذشته از اين، گفته ميشد كه كريم با سوء استفاده از عضويتش در كميته مجازات، به اخاذي از رجالي ميپردازد كه نگران سوءقصد كميته عليه خود هستند. بنابراين كميته تصميم گرفت كريم دواتگر را از سر راه بردارد. سه تن از اعضاي كميته، روز 13 ارديبهشت او را در خيابان غافلگير كردند و به قتل رساندند.
خرداد 1296 فرا رسيد و كميته هدف بعدي خود را انتخاب كرد: عبدالحميد خان متين السلطنه، تحصيلكرده آكسفورد كه مدتي در بوشهر مسئول كشتي پرسپوليس بود و همانجا مجلهاي منتشر كرد، سپس به مشهد رفت و مدرسه و كانون تربيت را آنجا به راه انداخت، آنگاه از خراسان به وكالت مجلس دوم برگزيده شد، در تهران روزنامه «عصر جديد» را منتشر ميكرد، كارمند خزانهداري كل بود و متهم به سوءاستفاده مالي شده بود. حسين للِه او را پشت ميز كارش در خانه هدف قرار داد و كشت.
خودسري
بيسر و ساماني كميته، كمكم عوارض خود را نشان داد. سه تن از اعضاي كميته، بدون مشورت با ديگران و ظاهراً به قصد انتقامگيري شخصي، ميرزا محمد رضا منتخب الدوله، داماد وثوق الدوله را كه در امور ماليه كشور صاحبمنصب بود، به قتل رساندند. قتل ميرزا محسن مجتهد نيز بدون موافقت سران كميته صورت گرفت. ميرزا محسن از علماي طراز اول تهران و داماد سيدعبدالله بهبهاني بود. ترور او را حسين للِه و احسان الله خان بيرون از كميته طراحي كردند و هنگامي كه او سوار بر الاغ از خيابان پامنار ميگذشت به اجرا در آوردند. ابوالفتحزاده، بعداً در جريان اين ترور قرار گرفت و قبول كرد كه كميته مجازات مسئوليت آن را بپذيرد.
به نظر ميرسد همين ترور باعث شد دولت مسامحه در برخورد با كميته را كنار بگذارد. حدود يك ماه پس از ترور ميرزا محسن مجتهد، روز 22 تير 1296، بازداشت اعضاي كميته مجازات آغاز شد. عماد الكتاب و علياكبر ارداقي پشت ميز كارشان در وزارت ماليه بازداشت شدند. ابولفتحزاده، منشيزاده و مشكوه الممالك، رشيدالسلطان، حسين للِه و سايرين نيز در خانههايشان توقيف شدند. اما هيچ يك از مستنطقين نظميه، از بيم انتقام گيري اعضايي كه احتمال داشت بازداشت نشده باشند، جرأت بازجويي جدي از آنها را پيدا نكرد. اعضاي كميته چند ماهي در زندان ماندند و آزاد شدند.
روز 15 مرداد 1297، وثوق الدوله رئيسالوزراء شد. او همان روز دستور داد اعضاي كميته مجازات فوري بازداشت شوند. شش روز بعد محاكمه آنها آغاز شد و هنوز مرداد به پايان نرسيده بود كه حكم مجازات آنها صادر شد. حسين للِه و رشيد السلطان اعدام شدند و قرار شد ابولفتحزاده و منشيزاده تبعيد شوند، اما آن دو نيز روز هشتم شهريور ظاهراً در حال فرار به ضرب گلوله مأموران كشته شدند. احسان الله خان كه گريخته بود، به نهضت جنگل پيوست.
یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۳
ادوارد براون
(براي شرق)
مجلس شوراي ملي، روز هفدهم خرداد 1339 مقرر كرد دولت ايران به پاس خدمات پروفسور ادوارد براون، ايرانشناس و شرقشناس برجسته انگليسي، هر سال مبلغ 600 ليره به دانشگاه كمبريج بپردازد. براون در اين دانشگاه استاد ادبيات، زبان و تاريخ ايران بود و تأليفات بسيار گرانبهايي در اين زمينهها انجام داد.
حاجي پيرزاده نائيني (از مشايخ دراويش) كه حدود 117 سال پيش سفري به انگلستان داشته، براون را چنين توصيف كرده است: «شرح حال مستر بروني (براون): مستر بروني جواني است بيست ساله (به نظر ميرسد براون در آن هنگام 25 ساله بوده است) از اهل شهر نيوكاستل كه در شمال لندن واقع است و در آنجا معدن زغال سنگ بسيار است و جوان بسيار باهوش و با فهم و ادبي است. زبان فارسي را خوب تحصيل نموده و زبان عربي را خوب و فصيح ميگويد و زبان تركي را نيز بسيار خوب ميداند. مدتي در اسلامبول بوده و زبان تركي را در آنجا ياد گرفته و خيلي ميل دارد به السنهي شرقيه (زبانهاي شرقي) و بسيار مايل است به مذهب اسلام. در خدمت آقا ميرزا باقر بواناتي شيرازي تحصيل زبان فارسي و كمالات نموده و در شهر لندن - هنگام توقف حقير در لندن - هر روز و هر شب به موجب خواهش حقير به منزل فقير ميآمد و بسيار بسيار از معاشرت و مجالست او خوش داشتم و بسيار طالب معاني و اسرار صوفيه است و خيلي ميل دارد به صفحات ايران بيايد براي تكميل زبان فارسي و فهميدن بعضي مطالب عرفان و بسيار مأنوس و خوش اخلاق است... مستر بروني در علم طب مهارت تام دارد و اسم پدر مستر بروني، بنجامين چيپمن براون است و حقير براي خوش آمدن او و ميل او به اسلام و هوش و كمالات، مستر بروني را «مظهر علي» نام دادم كه انشاءالله تعالي از بركت اين اسم مبارك او هدايت و ارشاد [شود و به] راه راست و صراط مستقيم ملت اسلام و دين محمدي - صلوات الله و سلام عليه - بيايد...»
ايرانشناس
براون، چنانكه از نوشته حاجي پيرزاده نيز پيداست، فارسي را نزد ميرزا محمد باقر بواناتي آموخت. بواناتي كه به جان معطر معروف بود، براي نخستين بار تدريس زبان فارسي را در انگلستان آغاز كرد و گويا براون از نخستين و برجستهترين شاگردان او بوده است.
براون كوتاه زماني پس از ديدار حاجيپيرزاده در لندن، به ايران سفر كرد و يك سال به گشت و گذار و مطالعه در كشور ما پرداخت. وي ماجراي اين سفر را در كتاب «يك سال در ميان ايرانيان» نوشته است. او سپس به انگلستان بازگشت و در دانشگاه كمبريج به تحقيق و مطالعه تاريخ ادبيات ايران مشغول شد. براون در اين گونه تحقيقات از ياري ارزشمند (علامه) محمد قزويني بهرهمند بود. حاصل سالها پژوهش براون در مورد ادبيات ايران، كتاب چهار جلدي مفصلي به نام «تاريخ ادبيات ايران» است كه هنوز مورد مراجعه اهل تحقيق قرار دارد.
به نوشته ايرج افشار، تاريخپژوه معاصر: «براون يكي از جواهرات رخشان و گرانبهايي است كه بر تاج ادبيات ما درخشش دارد... وي عاشق ايران بوده است وگرنه يك نفر خارجي درباره يك كشور دور افتاده به چه دليل بايد استخوان خرد كند و دود چراغ بخورد؟... براون نه تنها درباره آثار گذشته ايران تتبع ميكرد، بلكه در هنگامي كه استبداد و آزادي در ايران روبرو شده بودند و صف ملّيون شكست خورده، هر يك به گوشهاي فرا رفته بود و عدهاي از پهلوانان استخواندار آن ميدان همچون تقيزاده و معاضدالسلطنه پيرنيا در لندن و پاريس از دورادور به فعاليت پرداختند، با آنان همراهي كرد و براي پيشروي آنان از هيچ كاري كوتاهي نداشت.» (نادرهكاران)
مشروطه
اشاره افشار به كمكي است كه براون در دوران استبداد صغير محمد علي شاهي به تقيزاده و محمد علي خان تربيت كرده است. تقيزاده كه در آن هنگام به همراه تربيت، معاضدالسلطنه، دهخدا و چند تن ديگر به پاريس رفته بود، همراهي براون را در خاطرات خود چنين به ياد ميآورد: «براون نوشته بود شنيدهام شما به پاريس آمدهايد، خيلي مشتاق ديدار شما هستم. اگر ممكن شد كه بياييد انگليس خيلي خوشحال ميشدم و ميتوانستيم با هم كار بكنيم. مقصودش اين بود كه در راه مشروطيت كار بكنيم...»
تقيزاده و تربيت به انگلستان ميروند. براون به آنها كمك ميكند براي امرار معاش شغلي در كتابخانه عمومي كمبريج پيدا كنند. آنگاه به اتفاق تقيزاده موجي در مخالفت با استبداد محمد علي شاه در مطبوعات انگلستان به راه مياندازد. براون نخستين كتاب در مورد تاريخ مشروطه ايران را نيز به نام «انقلاب ايران» تأليف كرد.
براون سرانجام در ديماه 1304 درگذشت. يوسف مشار، كفيل وقت وزارت فرهنگ به مناسبت درگذشت او مجلس ختمي ترتيب داد. علامه قزويني، دوست و همكار دوران جواني براون در بزرگداشت او مقالهاي در مجله ايرانشهر (چاپ برلين) نوشت كه در بخشي از آن آمده است: «مابين مستشرقين اروپا و آمريكا هيچكس اين همه زحمت در باره ادبيات ايران نكشيده است و مخصوصاً به ادبيات و ذوقيات و معنويات ايران، يعني به افكار حكماء و عرفا و ارباب مذاهب اين مملكت اين اندازه محبت خالص و صميمي از اعماق قلب نداشته است.»
مصوبه خرداد 1339 مجلس در مورد پرداخت ساليانه 600 ليره به دانشگاه كمبريج به ياد ادوارد براون و نامگذاري خياباني در كنار دانشگاه تهران به نام او، نشاندهنده قدرشناسي ايرانيان، نسبت به ايرانشناسي بوده است كه به ايران عشق ميورزيد.
(براي شرق)
مجلس شوراي ملي، روز هفدهم خرداد 1339 مقرر كرد دولت ايران به پاس خدمات پروفسور ادوارد براون، ايرانشناس و شرقشناس برجسته انگليسي، هر سال مبلغ 600 ليره به دانشگاه كمبريج بپردازد. براون در اين دانشگاه استاد ادبيات، زبان و تاريخ ايران بود و تأليفات بسيار گرانبهايي در اين زمينهها انجام داد.
حاجي پيرزاده نائيني (از مشايخ دراويش) كه حدود 117 سال پيش سفري به انگلستان داشته، براون را چنين توصيف كرده است: «شرح حال مستر بروني (براون): مستر بروني جواني است بيست ساله (به نظر ميرسد براون در آن هنگام 25 ساله بوده است) از اهل شهر نيوكاستل كه در شمال لندن واقع است و در آنجا معدن زغال سنگ بسيار است و جوان بسيار باهوش و با فهم و ادبي است. زبان فارسي را خوب تحصيل نموده و زبان عربي را خوب و فصيح ميگويد و زبان تركي را نيز بسيار خوب ميداند. مدتي در اسلامبول بوده و زبان تركي را در آنجا ياد گرفته و خيلي ميل دارد به السنهي شرقيه (زبانهاي شرقي) و بسيار مايل است به مذهب اسلام. در خدمت آقا ميرزا باقر بواناتي شيرازي تحصيل زبان فارسي و كمالات نموده و در شهر لندن - هنگام توقف حقير در لندن - هر روز و هر شب به موجب خواهش حقير به منزل فقير ميآمد و بسيار بسيار از معاشرت و مجالست او خوش داشتم و بسيار طالب معاني و اسرار صوفيه است و خيلي ميل دارد به صفحات ايران بيايد براي تكميل زبان فارسي و فهميدن بعضي مطالب عرفان و بسيار مأنوس و خوش اخلاق است... مستر بروني در علم طب مهارت تام دارد و اسم پدر مستر بروني، بنجامين چيپمن براون است و حقير براي خوش آمدن او و ميل او به اسلام و هوش و كمالات، مستر بروني را «مظهر علي» نام دادم كه انشاءالله تعالي از بركت اين اسم مبارك او هدايت و ارشاد [شود و به] راه راست و صراط مستقيم ملت اسلام و دين محمدي - صلوات الله و سلام عليه - بيايد...»
ايرانشناس
براون، چنانكه از نوشته حاجي پيرزاده نيز پيداست، فارسي را نزد ميرزا محمد باقر بواناتي آموخت. بواناتي كه به جان معطر معروف بود، براي نخستين بار تدريس زبان فارسي را در انگلستان آغاز كرد و گويا براون از نخستين و برجستهترين شاگردان او بوده است.
براون كوتاه زماني پس از ديدار حاجيپيرزاده در لندن، به ايران سفر كرد و يك سال به گشت و گذار و مطالعه در كشور ما پرداخت. وي ماجراي اين سفر را در كتاب «يك سال در ميان ايرانيان» نوشته است. او سپس به انگلستان بازگشت و در دانشگاه كمبريج به تحقيق و مطالعه تاريخ ادبيات ايران مشغول شد. براون در اين گونه تحقيقات از ياري ارزشمند (علامه) محمد قزويني بهرهمند بود. حاصل سالها پژوهش براون در مورد ادبيات ايران، كتاب چهار جلدي مفصلي به نام «تاريخ ادبيات ايران» است كه هنوز مورد مراجعه اهل تحقيق قرار دارد.
به نوشته ايرج افشار، تاريخپژوه معاصر: «براون يكي از جواهرات رخشان و گرانبهايي است كه بر تاج ادبيات ما درخشش دارد... وي عاشق ايران بوده است وگرنه يك نفر خارجي درباره يك كشور دور افتاده به چه دليل بايد استخوان خرد كند و دود چراغ بخورد؟... براون نه تنها درباره آثار گذشته ايران تتبع ميكرد، بلكه در هنگامي كه استبداد و آزادي در ايران روبرو شده بودند و صف ملّيون شكست خورده، هر يك به گوشهاي فرا رفته بود و عدهاي از پهلوانان استخواندار آن ميدان همچون تقيزاده و معاضدالسلطنه پيرنيا در لندن و پاريس از دورادور به فعاليت پرداختند، با آنان همراهي كرد و براي پيشروي آنان از هيچ كاري كوتاهي نداشت.» (نادرهكاران)
مشروطه
اشاره افشار به كمكي است كه براون در دوران استبداد صغير محمد علي شاهي به تقيزاده و محمد علي خان تربيت كرده است. تقيزاده كه در آن هنگام به همراه تربيت، معاضدالسلطنه، دهخدا و چند تن ديگر به پاريس رفته بود، همراهي براون را در خاطرات خود چنين به ياد ميآورد: «براون نوشته بود شنيدهام شما به پاريس آمدهايد، خيلي مشتاق ديدار شما هستم. اگر ممكن شد كه بياييد انگليس خيلي خوشحال ميشدم و ميتوانستيم با هم كار بكنيم. مقصودش اين بود كه در راه مشروطيت كار بكنيم...»
تقيزاده و تربيت به انگلستان ميروند. براون به آنها كمك ميكند براي امرار معاش شغلي در كتابخانه عمومي كمبريج پيدا كنند. آنگاه به اتفاق تقيزاده موجي در مخالفت با استبداد محمد علي شاه در مطبوعات انگلستان به راه مياندازد. براون نخستين كتاب در مورد تاريخ مشروطه ايران را نيز به نام «انقلاب ايران» تأليف كرد.
براون سرانجام در ديماه 1304 درگذشت. يوسف مشار، كفيل وقت وزارت فرهنگ به مناسبت درگذشت او مجلس ختمي ترتيب داد. علامه قزويني، دوست و همكار دوران جواني براون در بزرگداشت او مقالهاي در مجله ايرانشهر (چاپ برلين) نوشت كه در بخشي از آن آمده است: «مابين مستشرقين اروپا و آمريكا هيچكس اين همه زحمت در باره ادبيات ايران نكشيده است و مخصوصاً به ادبيات و ذوقيات و معنويات ايران، يعني به افكار حكماء و عرفا و ارباب مذاهب اين مملكت اين اندازه محبت خالص و صميمي از اعماق قلب نداشته است.»
مصوبه خرداد 1339 مجلس در مورد پرداخت ساليانه 600 ليره به دانشگاه كمبريج به ياد ادوارد براون و نامگذاري خياباني در كنار دانشگاه تهران به نام او، نشاندهنده قدرشناسي ايرانيان، نسبت به ايرانشناسي بوده است كه به ايران عشق ميورزيد.
اشتراک در:
پستها (Atom)