در شماره گذشته خوانديد كه قواي ايران پس از شكست خوردن از سپاه روسيه (در گنجه) تا جنوب ارس عقب نشست و از آنجا كه زمستان فرا رسيده بود ادامه پيكار به بهار سال بعد (1205ه.ش.) موكول شد. در اين ميان روسها به فكر گسترش جبههها به سواحل شرقي درياي خزر افتادند و دو كشتي جنگي خود را به حدود مازندران و گرگان فرستادند. به نوشته سپهر، آنها «جماعت تركمن را كه سكنه سواحل بحر خزر بودند به بذل سيم و زر بفريفتند و بر فرمانگزاران دولت ايران بر شورانيدند. از ميانه مردي كه «قيات» نام داشت و در ميان ايل «جعفرباي» حكمران بود، ساخته طغيان و عصيان گشت». (ناسخالتواريخ)
تغييرات
از سوي ديگر خاوري شيرازي (نويسنده كتاب «تاريخ ذوالقرنين») كه «قيات» را از تركمانان «يموت» دانسته، شرح ميدهد كه چگونه شاهزاده بديعالزمان ميرزا (حاكم استرآباد) با كمك تفنگچيان استرآبادي و مازندراني و به سرداري مهديقليخان و محمدتقيخان هزارجريبي و اسماعيلخان فندرسكي و نقدعليخان كتول به سوي اقامتگاه ايل جعفرباي تاخته و با كمك سواران طايفه كوكلان (از طوايف تركمن) آنها را تار و مار كرده است: «در شب پنجشنبه نوزدهم شهر شعبانالمعظّم [1242ه.ق.] قبل از طلوع صبح صادق در اوبه آن قوم كاذب ريختند و خون مردان ايشان را از صغير و كبير جميعاً با خاك راه آميختند؛ زنان و دختران را كلاً اسير كردند و با احمال و اثقال (بار و بنه) آن طايفه به صوب استرآباد آوردند. از ظهور اين فتح نمايان، روسيهي دريا حسابها برداشتند و بادبان هزيمت كشيده روي به ديار ادبار گذاشتند».
در اين حال وضع فرماندهي و حكومت روسها در گرجستان و قفقاز نيز دچار تغييراتي شد، «زيرا كه معروضِ ايمپراطور (تزار نيكلاي اول) افتاد كه حدود مملكت ايران را كه به روزگاري دراز از كارداران ايران پرداخته و از علف و آذوقه و آلات حرب و ضرب انباشته داشت، به يك تاختن لشكر ايران دستفرسودِ خويش ساختند (اشاره به يورشهاي سال قبل ايرانيان) و اين معني در خاطر ايمپراطور ثقلي بزرگ انداخت. لاجرم الكساندر يرملوف سردار گرجستان را از محل خود ساقط ساخت و ينارال بسقاويج (ايوان فيودوروويچ پاسكويچ) را به جاي او نصب كرد و كينياز مددوف را نيز از حكومت قراباغ و شيروان و شكي برگرفت و انجسوف را برگماشت و ايشان در فتح ممالك ايران يكجهت شدند. نخستين بسقاويج تصميم عزم داد و ينرال دويج را با دههزار تن سالدات و بيست عراده توپ به تسخير ايروان برانگيخت و انجسوف نيز با ششهزار تن سالدات و ده عراده توپ راه قراجهداغ گرفت و در غرهي شوال (اول شوال 1242ه.ق. – 7 ارديبهشت 1206ه.ش.) دويج در اوچكليسا و انجسوف در پل خداآفرين فرود شدند».
به ياد داريد كه حكومت بر ايروان و دفاع از آن سامان به عهده حسينخان سردار بود كه در طول نبردهاي مرحله اول، به خوبي از پس اين كار بر آمده و مورد وثوق و علاقه شاهزاده عباسميرزا قرار داشت. حسينخان برادر خود حسنخان سارواصلان را با پنجهزار سوار و هزار تفنگچي پياده براي نبرد با دويج از قلعه بيرون فرستاد. دو گروه در كنار رود قراسو با يكديگر روبرو شدند و جنگ درگرفت. قواي دويج در اين نبرد و همچنين يورش به قلعههاي سردارآباد و تالين توفيقي نيافت و ناچار شد بازگردد.
كوچ
«اما انجسوف از كنار پل خداآفرين جنبش كرد كه از آب ارس عبور كند و به اراضي قراجهداغ نهب و غارت افكند. وليعهد ثاني دولت ايران شاهزاده محمدميرزا (محمدشاه بعدي) با ششهزار سوار و چهارهزار تن سرباز و پنج عراده توپ در آن ارض لشكرگاه داشت. چون اين بدانست، مانند شير آشفته بديشان كمين بگشاد و هنگام عبور از آب دهان توپها را به آن جماعت گشاد داد و از آن گلولههاي آتشين بسيار كس در آب جان سپردند. انجسوف را قوت درنگ نماند و پشت با جنگ داده سر خويش گرفت. اين خبر در عشر آخر شوال معروض درگاه پادشاه افتاد».
فتحعليشاه مدتي بعد در روز سهشنبه هشتم ذيحجه 1242ه.ق. (11 تير 1206ه.ش. – 3 ژوئيه 1827م.) از تهران به سوي آذربايجان حركت كرد. اما پيش از رسيدن او به مقصد حوادث فراوان ديگري اتفاق افتاد. «كارداران روسيه ينارال منكروف را به اتفاق كينياز سوارسيمز با چهارهزار تن سالدات و هزار سوار قزاق و چهار عراده توپ از اوچكليسا برانگيختند تا به لشكرگاه حسنخان سارواصلان شبيخون افكنند. در نيمه راه قراولان سپاه ايشان را ديدار كرده سارواصلان را آگاه ساختند. در زمان برخاسته بنه و آغروق خويش را بگذاشت با چهار هزار سوار در بيرون سنگر كمين گرفت. اين هنگام روسيان برسيدند و بيدرنگ به لشكرگاه درآمدند و از قفاي ايشان سارواصلان و مردم او با تيغهاي آخته بتاخت و شمشير در آن جماعت بنهاد و جمعي كثير را با تيغ بگذرانيد. ينارال منكروف چون اين بديد قوّت مبارزت از بهر او نماند، ناچار توپخانه خويش را گذاشته راه فرار پيش گرفت. گروهي از سواران دنبال ايشان گرفتند و هم در آن شب تا كنار رود ارس برفتند. روسيان بعضي در آب غرق شدند و بعضي دستگير گشتند. سارواصلان گرفتاران را سر برداشت و رؤس ايشان را انفاذ درگاه پادشاه نمود. در منزل ميانج پانصد نيزه سر از پيشگاه حضور بگذشت و بر حسب فرمان اين جمله را به دارالخلافه طهران حمل دادند تا مسلمين بدان شاد شوند. آنگاه اردوي پادشاه به طرف تبريز كوچ شد».
شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۴
دوشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۴
عواقب شكست
شماره گذشته را به شرح نخستين شكست بزرگ قواي ايران در دوره دوم جنگهاي ايران و روس اختصاص داديم و ديديم كه سپاهيان عباسميرزا در اثر اشتباه شاهزاده و عدهاي از افسرانش، پشت دروازههاي شهر گنجه شكست خوردند و گريختند. خاوري شيرازي، نويسنده «تاريخ ذوالقرنين»، ماجراي اين شكست و هزيمت را چنين روايت كرده است: «نواب نايبالسلطنه (عباسميرزا) به توهم اينكه در آن مغلوبه مبادا به سركار اميرزادگان آسيبي برسد، سواري را به تعجيل فرستاد كه اميرزادگان را للِههاي ايشان به كناري برند و از ميان مغلوبه بيرون آورند. للِههاي دله بياحتياطي كردند و نواب اميرزادگان را عليرؤوسالاشهاد (پيش چشم همه) بيرون آوردند. سرهنگان سرباز هم كه سرتيپ خود را رفته ديدند، شيپور رجعت نواخته خيول آذربايجاني بدون اقدامي در دعوا برگرديدند. نواب والا را آتش غضب شعله كشيد، ولي سودي نبخشيد. خيول آذربايجاني به اسبان جانبازان بختياري و عراقي (منظور اهالي عراق عجم است) كه مشغول دعوا بودند سوار گشته فرار نمودند(!) مازندراني و عراقي از سواره و پياده پس از فرار آذربايجاني دست از جنگ كشيدند و دوهزار و پانصد نفر عراقي و بختياري كه بياسب مانده بودند در كوهي متحصن گرديدند. سه توپ از نواب نايبالسلطنه و يك توپ ركابي به دست روسيان افتاد و قشون فراري از حوالي گنجه تا كنار رود ارس در يك روز و يك شب رانده در جايي نايستاد. حضرات مجتهدين و علما كه اين فتنه را برپا نموده بودند و در آن دعوا از روي طيش و عربده (خشم و پيكار) حضور داشتند، بيشتر و پيشتر از همه روي به فرار گذاشتند. خيل روسيه جماعت عراقي و بختياري را كه در كوه متحصن بودند محصور ساختند و پس از يك روز و يك شب خودداري به اسر (اسير كردن) جميع ايشان پرداختند».
تبريز
به نظر ميرسد شاهزاده عباسميرزا و آصفالدوله (صدراعظم وقت كه در جنگ حاضر بود) پس از اين شكست عجيب نگران واكنش فتحعليشاه بودهاند. بنابراين پس از رسيدن به ساحل ارس و تجميع باقيمانده سپاه منتظر ماندهاند تا واكنش شاه در مورد اين مسئله روشن شود. به نوشته خاوري فتحعليشاه معتمداني «چربزبان» را با پيامهاي «مرحمتآميز» نزد ايشان فرستاد تا «غبار كدورت» از خاطرشان بزدايند و آنها را به اردوي شاهي دعوت كنند. نايبالسلطنه و صدراعظم روز بيستوهشتم صفر 1441ه.ق. وارد اردوگاه پادشاه شدند و زبان به عذرخواهي و ندامت باز كردند. فتحعليشاه از تقصير آنها گذشت و سهچهار روزي به تدارك لشكر و تجهيز دوباره سپاهيان شاهزاده مشغول شد. او سپس فرمان داد «كه نايبالسلطنه همچنان در كنار رود ارس ساخته جنگ باشد. از قضا در غره (روز اول) ربيعالاول در طويلهشامي كه لشكرگاه پادشاه بود، برفي چنان شگرف بباريد كه مجال درنگ در آنجا محال نمود. ناچار كوچ داده از طريق اهر راه تبريز گرفت و در ظاهر آن بلده فرو شد». («ناسخالتواريخ»، محمدتقي لسانالملك سپهر)
در اين هنگام كه اردوگاه شاه قاجار در كنار شهر تبريز برقرار شده بود، اخبار ناخوشايندي از شهر به او رسيد. «جناب آقا سيد محمد [اصفهاني] و ساير فضلا در اين مدت در دارالسلطنه تبريز بودند و عوام تبريز به جهات مختلفه با ايشان بياندامي (زشتي) مينمودند. يكي از جمله جهات اين كه سيّدي جليلالقدر از خطباي تبريز در دعوا (جنگ با روسها) كشته گشته و جمعي ديگر نيز از مجاهدين آنجا از جان گذشته بودند. عوام تبريز چون جناب سيد را مباشر مجادله و شكست عهد مصالحه ميدانستند، آزار او را ميخواستند و نميتوانستند. جناب امينالدوله عبداللهخان كه مهماندار مجتهدين بود حقيقت اين امر را به خاكپاي مبارك اقدس عرض نمود. شاهنشاه شريعتپرور به جهت رعايت جانب شرع مطهر روزي به ديدن جناب سيد و ساير فضلا تشريففرما و از صيقل توجهات خاطر همايون از آيينه ضمير كدورت تأثير ايشان زنگزدا شد. اهالي تبريز كه اين نوع التفات را ديدند از نيت آزار و اذيت برگرديدند... [مدتي بعد] جناب مجتهدالزماني آقا سيد محمد در تبريز مريض گشته و از آنجا حركت نموده در عرض راه از مرض اسهال درگذشت». («تاريخ ذوالقرنين»)
يورش
از طرف ديگر فتحعليشاه يكي دو روز بعد از ملاقات با مجتهدان در تبريز، راهي تهران شد. او به مهديقليخان جوانشير دستور داده بود ايلات قراباغ را به جنوب رود ارس كوچ دهد. همچنين حسنخان سارواصلان، مصطفيخان شيرواني و محمدحسينخان شكي را مأمور كرده بود از سه جانب تا نزديكي تفليس بتازند و آن حوالي را غارت كنند. مدتي از انجام اين مأموريتها توسط سرداران نامبرده گذشته بود كه خبر رسيد مددوف (حاكم قراباغ، شيروان و شكي) با سپاهش از ارس عبور كرده تا ايلات كوچ داده شده را به جاي خود باز گرداند. «چون اين خبر در حضرت نايبالسلطنه معروض افتاد، قاسمخان و حسينپاشاي يوزباشي و رحمتالله خان سرتيپ فوج قراجهداغي و محمدرضاخان سرهنگ فوج دوم تبريزي را با سپاهي ساخته به دفع او فرستاد. از جانب ديگر شاهزاده عبداللهميرزا بر حسب حكم شهريار تاجدار با لشكري جرار روز سيزدهم جماديالآخر روانه تبريز گشت. مددوف چون اين انجمن لشكريان را از جوانب بدانست، شتابزده آهنگ مراجعت كرد و از اسبهاي توپخانه و عرادههايي كه حمل آذوقه ميداد فراوان بهره لشكر اسلام گشت».
زمستان بود و سردي هوا مانع كارزار جدي ميشد، بنابراين كينه دو طرف چون آتش زير خاكستر ماند تا بهار سال بعد زبانه بكشد.
تبريز
به نظر ميرسد شاهزاده عباسميرزا و آصفالدوله (صدراعظم وقت كه در جنگ حاضر بود) پس از اين شكست عجيب نگران واكنش فتحعليشاه بودهاند. بنابراين پس از رسيدن به ساحل ارس و تجميع باقيمانده سپاه منتظر ماندهاند تا واكنش شاه در مورد اين مسئله روشن شود. به نوشته خاوري فتحعليشاه معتمداني «چربزبان» را با پيامهاي «مرحمتآميز» نزد ايشان فرستاد تا «غبار كدورت» از خاطرشان بزدايند و آنها را به اردوي شاهي دعوت كنند. نايبالسلطنه و صدراعظم روز بيستوهشتم صفر 1441ه.ق. وارد اردوگاه پادشاه شدند و زبان به عذرخواهي و ندامت باز كردند. فتحعليشاه از تقصير آنها گذشت و سهچهار روزي به تدارك لشكر و تجهيز دوباره سپاهيان شاهزاده مشغول شد. او سپس فرمان داد «كه نايبالسلطنه همچنان در كنار رود ارس ساخته جنگ باشد. از قضا در غره (روز اول) ربيعالاول در طويلهشامي كه لشكرگاه پادشاه بود، برفي چنان شگرف بباريد كه مجال درنگ در آنجا محال نمود. ناچار كوچ داده از طريق اهر راه تبريز گرفت و در ظاهر آن بلده فرو شد». («ناسخالتواريخ»، محمدتقي لسانالملك سپهر)
در اين هنگام كه اردوگاه شاه قاجار در كنار شهر تبريز برقرار شده بود، اخبار ناخوشايندي از شهر به او رسيد. «جناب آقا سيد محمد [اصفهاني] و ساير فضلا در اين مدت در دارالسلطنه تبريز بودند و عوام تبريز به جهات مختلفه با ايشان بياندامي (زشتي) مينمودند. يكي از جمله جهات اين كه سيّدي جليلالقدر از خطباي تبريز در دعوا (جنگ با روسها) كشته گشته و جمعي ديگر نيز از مجاهدين آنجا از جان گذشته بودند. عوام تبريز چون جناب سيد را مباشر مجادله و شكست عهد مصالحه ميدانستند، آزار او را ميخواستند و نميتوانستند. جناب امينالدوله عبداللهخان كه مهماندار مجتهدين بود حقيقت اين امر را به خاكپاي مبارك اقدس عرض نمود. شاهنشاه شريعتپرور به جهت رعايت جانب شرع مطهر روزي به ديدن جناب سيد و ساير فضلا تشريففرما و از صيقل توجهات خاطر همايون از آيينه ضمير كدورت تأثير ايشان زنگزدا شد. اهالي تبريز كه اين نوع التفات را ديدند از نيت آزار و اذيت برگرديدند... [مدتي بعد] جناب مجتهدالزماني آقا سيد محمد در تبريز مريض گشته و از آنجا حركت نموده در عرض راه از مرض اسهال درگذشت». («تاريخ ذوالقرنين»)
يورش
از طرف ديگر فتحعليشاه يكي دو روز بعد از ملاقات با مجتهدان در تبريز، راهي تهران شد. او به مهديقليخان جوانشير دستور داده بود ايلات قراباغ را به جنوب رود ارس كوچ دهد. همچنين حسنخان سارواصلان، مصطفيخان شيرواني و محمدحسينخان شكي را مأمور كرده بود از سه جانب تا نزديكي تفليس بتازند و آن حوالي را غارت كنند. مدتي از انجام اين مأموريتها توسط سرداران نامبرده گذشته بود كه خبر رسيد مددوف (حاكم قراباغ، شيروان و شكي) با سپاهش از ارس عبور كرده تا ايلات كوچ داده شده را به جاي خود باز گرداند. «چون اين خبر در حضرت نايبالسلطنه معروض افتاد، قاسمخان و حسينپاشاي يوزباشي و رحمتالله خان سرتيپ فوج قراجهداغي و محمدرضاخان سرهنگ فوج دوم تبريزي را با سپاهي ساخته به دفع او فرستاد. از جانب ديگر شاهزاده عبداللهميرزا بر حسب حكم شهريار تاجدار با لشكري جرار روز سيزدهم جماديالآخر روانه تبريز گشت. مددوف چون اين انجمن لشكريان را از جوانب بدانست، شتابزده آهنگ مراجعت كرد و از اسبهاي توپخانه و عرادههايي كه حمل آذوقه ميداد فراوان بهره لشكر اسلام گشت».
زمستان بود و سردي هوا مانع كارزار جدي ميشد، بنابراين كينه دو طرف چون آتش زير خاكستر ماند تا بهار سال بعد زبانه بكشد.
جمعه، دی ۱۶، ۱۳۸۴
آغاز هزيمت
ماجراي آغاز دوره دوم جنگهاي ايران و روس و پيروزيهاي ابتدايي قواي ايران را تا آنجا شرح داديم كه به قول خاوري شيرازي: «مختصر كلام، از روز جمعه بيست و دوم شهر ذيحجهالحرام [1241ه.ق.] تا روز جمعه هشتم شهر محرمالحرام [1242ه.ق.] (يعني مجموعاً طي دو هفته) ولايتي به آن طول و عرض (شامل لنكران و شكي و شيروان و قراكليسا و شورهگل و...) از باطن ائمه انام و بخت فيروز شاهنشاه اسلام ضميمه ممالك سلطاني شد و قريب به چهار هزار سالدات قتيل و اسير سپاه حضرت صاحبقراني آمد و آذوقه و اندوختهي چهاردهساله سنوات مصالحه كسيب غازيان ظفرمباني [شد]». («تاريخ ذوالقرنين»)
اميرخان
اللهيارخان آصفالدوله، صدراعظم وقت، اواخر محرم 1242ه.ق. از سوي فتحعليشاه مأموريت يافت به همراه بيستهزار سپاهي به اردوي وليعهد بپيوندد و پس از گشودن قلعه شوشي، به سوي گرجستان بتازد و تفليس را تصرف كند. مورخان قاجاري نوشتهاند كه محافظان قلعه شوشي حيله ساختند و هنگامي كه سپاه عباسميرزا قلعه را به محاصره در آورد پيغامهاي دوستانه فرستادند كه ما آماده راه دادن سپاه ايران هستيم و دلمان با شماست، اما منظور واقعيشان دفع وقت و سست كردن محاصرهكنندگان بوده است. در اين بين نايبالسلطنه (عباسميرزا) پسر ارشدش محمدميرزا (محمدشاه بعدي) را به همراه سواران خواجهوند و عبدالملكي به محافظت از قلعه گنجه گسيل داشت و «تأكيدات اكيده در باب قلعهداري و عدم مجادله با روسيه بيايمان به ايشان نمود».
از سوي ديگر (چنانكه در شماره گذشته خوانديد) سپاهي به فرماندهي ژنرال مددوف، متشكل از فوجهاي پياده و سوار و قزاق و ارمني و توپخانه در راه گنجه بود تا آن شهر را بازپس گيرد و از پيشروي بيشتر سپاهيان ايران جلوگيري كند. محمدميرزا كه اميرخان سردار را در ركاب داشت، به توصيه و تهييج او از ماندن در قلعه گنجه صرفنظر كرد، قلعه را به نظرعليخان مرندي سپرد و بر خلاف توصيه پدرش عباسميرزا رو به نبرد با قواي مددوف شتافت. دو سپاه در خرابههاي شمكور به هم رسيدند و جنگي سخت درگرفت. «اميرخان (سردار) كه در ميان آن دود و دم (ناشي از شليكهاي پياپي توپ و تفنگ) با دل تفته و لب كفته از چپ و راست رزم ميداد، ناگاه گلوله تفنگ بر مقتل او آمده بيفتاد و رخت به جهان جاويد برد. لشكر اسلام كه هم از نخست با لشكر عدو قلّت عدد داشتند، چون سردار را كشته ديدند يكباره روي برگاشتند و مددف هم آن روز كه چهاردهم صفر بود از پس اين ظفر بيدرنگ آهنگ قلعه گنجه كرد». («ناسخالتواريخ»، محمدتقي لسانالملك سپهر)
نظرعليخان (محافظ قلعه) چون خبر شكست قواي محمدميرزا و پيشروي مددوف با سپاهي پرشمار را شنيد ماندن صلاح ندانست و از قلعه گريخت. هنگامي كه شاهزاده عباسميرزا -كه قلعه شوشي را در محاصره گرفته بود- از ماجرا آگاه شد، محاصره را رها كرد و به اين اميد كه پيش از مددوف به گنجه وارد شود بدان سوي تاخت. اما مددوف زودتر به آنجا رسيد و به اين ترتيب قلعه و شهر گنجه بدون مقاومت به دست روسها افتاد. عباسميرزا «ناچار فرود شده، لشكرگاه راست كرد تا سپاه لختي از زحمت راه بياسايد و از صبحگاه ساز مقاتلت فرمايد».
اشتباه بزرگ
از سوي ديگر رسيدن خبر حملات غافلگيركننده ايرانيان به مناطق مختلف قفقاز ولولهاي در تفليس برانگيخته و ژنرال ايوان فيودوروويچ پاسكويچ با سپاهي گران براي مقابله با اين حملات راهي جنوب شده بود. قواي پاسكويچ از قضا در همان شبي كه سپاه عباسميرزا بيرون گنجه اردو ميزد تا خود را براي نبرد روز بعد آماده كند به مددوف پيوست و «بامداد دوشنبه بيستو سوم (صفر 1242ه.ق.) ساز مقاتلت طراز گشت».
عباسميرزا جناح راست سپاه را به سواران عبدالملكي و سربازان عراقي و بختياري سپرد و در جناح چپ قواي استرآبادي و مازندراني را بازداشت. سپاه آذربايجان به همراه سه تن از فرزندان عباسميرزا در قلب سپاه جاي گرفت و شاهزاده خود با جمعي از سواران و سرداران زبده در ميان درّهاي به كمين نشست. «نخستين، تفنگچيان عراقي و مازندراني ساز مبارزت كردند و به پشتهاي كه در آنجا گروهي از جماعت روسيه سيغناق كرده بودند (سنگر گرفته بودند؟) يورش بردند و در اول حمله، روسيان را هزيمت دادند و پس از آن سواران ايران اسب برانگيختند و با گروه قزاق در آويختند. سوار قزاق نيز تاب درنگ نياورده و پشت با جنگ دادند».
اما اين برتري چندان دوامي نيافت. اشتباهي بزرگ و جبران نشدني از شاهزاده عباسميرزا سرزد كه مسير جنگ را تغيير داد. مددوف هنگامي كه فرار سواران قزاق را مشاهده كرد به توپخانه دستور داد قلب سپاه ايران را زير آتش بگيرد. عباسميرزا كه در درهاي كمين كرده بود نگران پسران جوان و بيتجربهاش شد كه مبادا در گلولهباران روسها آسيب ببينند، بنابراين كساني را فرستاد تا آنان را به مكاني امن راهنمايي كنند. «نگاهبانان ايشان هم از ناداني و هم از درِ آشفتگي فرزندان نايبالسلطنه را در پيش چشم لشكريان از قلبگاه به يك سوي بتاختند». سربازان آذربايجاني گمان كردند كه ايشان ميگريزند، پس آنها هم بدون درنگ راه فرار پيش گرفتند و قلب سپاه ايران آشفته شد. ناگفته پيداست كه فوجهاي ديگر كه از دور شاهد از هم پاشيدن قلب سپاه بودند چگونه تصوّري پيدا كردند. بخش اعظم سواران ايران در مقابل چشمان بهتزده عباسميرزا و سپاهيان روس، بدون هرگونه مقاومتي گريختند و پيادهها در محاصره افتادند. سپاه ايران در چشمبرهمزدني شكسته بود. (ادامه دارد)
اميرخان
اللهيارخان آصفالدوله، صدراعظم وقت، اواخر محرم 1242ه.ق. از سوي فتحعليشاه مأموريت يافت به همراه بيستهزار سپاهي به اردوي وليعهد بپيوندد و پس از گشودن قلعه شوشي، به سوي گرجستان بتازد و تفليس را تصرف كند. مورخان قاجاري نوشتهاند كه محافظان قلعه شوشي حيله ساختند و هنگامي كه سپاه عباسميرزا قلعه را به محاصره در آورد پيغامهاي دوستانه فرستادند كه ما آماده راه دادن سپاه ايران هستيم و دلمان با شماست، اما منظور واقعيشان دفع وقت و سست كردن محاصرهكنندگان بوده است. در اين بين نايبالسلطنه (عباسميرزا) پسر ارشدش محمدميرزا (محمدشاه بعدي) را به همراه سواران خواجهوند و عبدالملكي به محافظت از قلعه گنجه گسيل داشت و «تأكيدات اكيده در باب قلعهداري و عدم مجادله با روسيه بيايمان به ايشان نمود».
از سوي ديگر (چنانكه در شماره گذشته خوانديد) سپاهي به فرماندهي ژنرال مددوف، متشكل از فوجهاي پياده و سوار و قزاق و ارمني و توپخانه در راه گنجه بود تا آن شهر را بازپس گيرد و از پيشروي بيشتر سپاهيان ايران جلوگيري كند. محمدميرزا كه اميرخان سردار را در ركاب داشت، به توصيه و تهييج او از ماندن در قلعه گنجه صرفنظر كرد، قلعه را به نظرعليخان مرندي سپرد و بر خلاف توصيه پدرش عباسميرزا رو به نبرد با قواي مددوف شتافت. دو سپاه در خرابههاي شمكور به هم رسيدند و جنگي سخت درگرفت. «اميرخان (سردار) كه در ميان آن دود و دم (ناشي از شليكهاي پياپي توپ و تفنگ) با دل تفته و لب كفته از چپ و راست رزم ميداد، ناگاه گلوله تفنگ بر مقتل او آمده بيفتاد و رخت به جهان جاويد برد. لشكر اسلام كه هم از نخست با لشكر عدو قلّت عدد داشتند، چون سردار را كشته ديدند يكباره روي برگاشتند و مددف هم آن روز كه چهاردهم صفر بود از پس اين ظفر بيدرنگ آهنگ قلعه گنجه كرد». («ناسخالتواريخ»، محمدتقي لسانالملك سپهر)
نظرعليخان (محافظ قلعه) چون خبر شكست قواي محمدميرزا و پيشروي مددوف با سپاهي پرشمار را شنيد ماندن صلاح ندانست و از قلعه گريخت. هنگامي كه شاهزاده عباسميرزا -كه قلعه شوشي را در محاصره گرفته بود- از ماجرا آگاه شد، محاصره را رها كرد و به اين اميد كه پيش از مددوف به گنجه وارد شود بدان سوي تاخت. اما مددوف زودتر به آنجا رسيد و به اين ترتيب قلعه و شهر گنجه بدون مقاومت به دست روسها افتاد. عباسميرزا «ناچار فرود شده، لشكرگاه راست كرد تا سپاه لختي از زحمت راه بياسايد و از صبحگاه ساز مقاتلت فرمايد».
اشتباه بزرگ
از سوي ديگر رسيدن خبر حملات غافلگيركننده ايرانيان به مناطق مختلف قفقاز ولولهاي در تفليس برانگيخته و ژنرال ايوان فيودوروويچ پاسكويچ با سپاهي گران براي مقابله با اين حملات راهي جنوب شده بود. قواي پاسكويچ از قضا در همان شبي كه سپاه عباسميرزا بيرون گنجه اردو ميزد تا خود را براي نبرد روز بعد آماده كند به مددوف پيوست و «بامداد دوشنبه بيستو سوم (صفر 1242ه.ق.) ساز مقاتلت طراز گشت».
عباسميرزا جناح راست سپاه را به سواران عبدالملكي و سربازان عراقي و بختياري سپرد و در جناح چپ قواي استرآبادي و مازندراني را بازداشت. سپاه آذربايجان به همراه سه تن از فرزندان عباسميرزا در قلب سپاه جاي گرفت و شاهزاده خود با جمعي از سواران و سرداران زبده در ميان درّهاي به كمين نشست. «نخستين، تفنگچيان عراقي و مازندراني ساز مبارزت كردند و به پشتهاي كه در آنجا گروهي از جماعت روسيه سيغناق كرده بودند (سنگر گرفته بودند؟) يورش بردند و در اول حمله، روسيان را هزيمت دادند و پس از آن سواران ايران اسب برانگيختند و با گروه قزاق در آويختند. سوار قزاق نيز تاب درنگ نياورده و پشت با جنگ دادند».
اما اين برتري چندان دوامي نيافت. اشتباهي بزرگ و جبران نشدني از شاهزاده عباسميرزا سرزد كه مسير جنگ را تغيير داد. مددوف هنگامي كه فرار سواران قزاق را مشاهده كرد به توپخانه دستور داد قلب سپاه ايران را زير آتش بگيرد. عباسميرزا كه در درهاي كمين كرده بود نگران پسران جوان و بيتجربهاش شد كه مبادا در گلولهباران روسها آسيب ببينند، بنابراين كساني را فرستاد تا آنان را به مكاني امن راهنمايي كنند. «نگاهبانان ايشان هم از ناداني و هم از درِ آشفتگي فرزندان نايبالسلطنه را در پيش چشم لشكريان از قلبگاه به يك سوي بتاختند». سربازان آذربايجاني گمان كردند كه ايشان ميگريزند، پس آنها هم بدون درنگ راه فرار پيش گرفتند و قلب سپاه ايران آشفته شد. ناگفته پيداست كه فوجهاي ديگر كه از دور شاهد از هم پاشيدن قلب سپاه بودند چگونه تصوّري پيدا كردند. بخش اعظم سواران ايران در مقابل چشمان بهتزده عباسميرزا و سپاهيان روس، بدون هرگونه مقاومتي گريختند و پيادهها در محاصره افتادند. سپاه ايران در چشمبرهمزدني شكسته بود. (ادامه دارد)
آغاز حمله، فتوح بسيار
شرح تجمع علماي عتبات و بلاد ايران را در اردوي فتحعليشاه و صدور فتواي جهاد را توسط ايشان عليه روسيه در شماره گذشته خوانديد و ديديد كه فرستاده تزار جديد روسيه پس از شكست مذاكراتش با مقامات ايراني، روز 24 ذيقعده 1241ه.ق. (9 تير 1205ه.ش. – 30 ژوئن 1826م.) سلطانيه را به سوي كشورش ترك كرد. «از پس او شهريار تاجدار يكباره دل بر جهاد نهاد و نخستين، شاهزاده اسمعيلميرزا را با تفنگچيان استرآبادي و هزارجريبي و فندرسكي به منقلاي سپاه مأمور فرمود و ايشان دوشنبه چهارم ذيحجه از سلطانيه راه آذربايجان برگرفتند و جمعه هشتم محمدقليخان پسر آصفالدوله با جماعت خواجهوند و عبدالملكي و مافي از قفاي اسمعيلميرزا بيرون شد و نايبالسلطنه دوشنبه يازدهم طريق تبريز گرفت و مجتهدين از بهر تحريض (برانگيختن) مجاهدين پنجشنبه چهاردهم بر نشستند و حاجي محمدخان قاجار دولوي با جماعتي از لشكر به طرف طالش در شتاب آمد و فرمان رفت كه حسينخان سردار ايروان و برادرش حسنخان سارواصلان حدود گوگجه دنكيز و بالغلو را از روسيان پرداخته كند و شهريار تاجدار روز پنجشنبه بيستويكم ذيحجه كوچ داده از راه مغانچاي رهسپار گشت و سهشنبه بيستوششم ذيحجه اراضي اردبيل را لشكرگاه كرد». («ناسخالتواريخ»، محمدتقي لسانالملك سپهر) و اين هنگام، اواسط تابستان سال 1205هجري شمسي بود.
يورش
دومين دوره جنگهاي ايران و روس به اين ترتيب آغاز شد. گويا نخستين نبرد اين دوره را حاجي محمدخان قاجار در حمله به روستاي گرمي -مقرّ فوجي از سپاه روسيه- آغاز كرده بود. او سي تن از سربازان روس را كشت، 20 تن را اسير كرد و دو عراده توپ به غنيمت گرفت. غنائم و اسرا به همراه سرهاي بريدهي كشتگان در روز ورود فتحعليشاه به اردوي اردبيل «از پيشگاه حضور بگذشت». حسينخان سردار، حاكم ايروان، نيز روز جمعه 22 ذيحجه به آپاران تاخته و روسها را از آنجا بيرون رانده بود. سبحانقليخان قاجار قزويني همان شب بالغلو را بازپس گرفته و حسنخان سارواصلان به شورهگل و قراكليسا تاخته و سربازان روس را عقب رانده بود. همچنين تقيخان بزچلو «از طرف دره چچك راه حمزهچمني برگرفت و اسبان توپخانه كينياز (فرمانده - شاهزاده) را براند و راعيان (مراقبان) اسبها را بكشت. صورت اين فتوح، از پي يكديگر، در حضرت پادشاه مكشوف گشت».
به نظر ميرسيد شروع كار با موفقيت همراه است. اما تيزبينان ميدانستند كه اين حملات بيشتر به شبيخونهاي غافلگيركننده شباهت ميبرد و پس از آنكه دشمن هشيار و آماده نبرد شد، كار دشوارتر از اينها خواهد بود. رسيدن خبر پيروزيها تا مدتها ادامه داشت. عباسميرزا هنگامي كه از سلطانيه به تبريز بازگشته بود، الكساندرميرزا (پسر حاكم پيشين گرجستان)، مصطفيخان شيرواني و محمدحسينخان شكي را به گرجستان، شيروان و شكي مأمور كرده و خود روز 22 ذيحجه راهي قراباغ شده بود. «اما از آن سوي دوهزار تن سالدات كه در محال گروس و خنزيرك و چناقچي سكون داشتند طريق قلعه شوشي برداشتند تا در آنجا اعداد كار كرده (آماده كار شده) با ديگر لشكريان ساخته جنگ مسلمانان گردند، در بين راه با شاهزاده اسمعيلميرزا باز خوردند و آتش حرب افروخته گشت. حاجيآقا لربيك قراباغي با مردم خود نيز از قفاي روسيان در آمد و رزم در داد. و هم در اين وقت نايبالسلطنه از راه در رسيد و جنگ بپيوست، از چاشتگاه تا فرو شدن آفتاب آتش حرب افروخته بود. در پايان كار روسيان در قيد اسار و بوار (اسارت و هلاكت) در آمدند، هزار تن اسير و پانصد نيزه سر و چهار عراده توپ به دست لشكر اسلام افتاد».
لنكران
خبر اين پيروزي نيز روز يازدهم محرم در اردبيل به فتحعليشاه رسيد. او دستور داد در قلعههاي چناقچي، خنزيرك و گروس نگهباناني بگمارند و علوفه و آذوقه كافي در آنها انبار كنند. از سوي ديگر در شرق، حاجي محمدخان قاجار دولو، مير حسين خان پسر مصطفيخان (حاكم درگذشته طالش) و آقا سليمان گيلاني (فرمانده فوج شقاقي) به قلعه لنكران تاختند و آنجا را گشودند. «شگفتي اينكه 14 سال از اين پيش... اين قلعه در شب تاسوعا به دست روسيان افتاد و اين وقت هم در شب تاسوعا مفتوح گشت». («ناسخالتواريخ»)
باز در آن سوي «نواب نايبالسلطنه العليّه حضرت وليعهد ثاني محمد ميرزا (محمدشاه بعدي) و محمدقليخان قاجار را با دستجات خواجهوند و عبدالملكي، و نظرعليخان مرندي را با فوج مرندي مجدداً به جهت حراست شهر و قلعهي گنجه روان فرمود و تأكيدات اكيده در باب قلعهداري و عدم مجادله با روسيهي بيايمان به ايشان نمود، ولي از كار قضا غافل بود. خود به محاصرهي قلعه شوشي اقدام ورزيد و جناب آصفالدوله نيز در اين باب با او همداستان گرديد كه اول بايد قلعه شوشي را به دست آوريم و پس از آن همت به تسخير ولايت تفليس صرف بريم. از آن طرف نيارال مددوف نام كه از جمله ينارالان با اعتبار روسيه بدفرجام بود، جمعيتي كامل از پياده و سوار و قزاق و ارامنه و سالدات روسيه جمع نمود و مساوي بيست عراده توپ البرزكوب برداشت و روي زشت به استرداد شهر و قلعه گنجه گذاشت». («تاريخ ذوالقرنين»، ميرزا فضلالله خاوري شيرازي)
اقدام مددوف آغاز چرخش اوضاع به سود روسها بود. در شماره آينده عواقب ورود نيروهاي او به نبرد را مرور خواهيم كرد.
يورش
دومين دوره جنگهاي ايران و روس به اين ترتيب آغاز شد. گويا نخستين نبرد اين دوره را حاجي محمدخان قاجار در حمله به روستاي گرمي -مقرّ فوجي از سپاه روسيه- آغاز كرده بود. او سي تن از سربازان روس را كشت، 20 تن را اسير كرد و دو عراده توپ به غنيمت گرفت. غنائم و اسرا به همراه سرهاي بريدهي كشتگان در روز ورود فتحعليشاه به اردوي اردبيل «از پيشگاه حضور بگذشت». حسينخان سردار، حاكم ايروان، نيز روز جمعه 22 ذيحجه به آپاران تاخته و روسها را از آنجا بيرون رانده بود. سبحانقليخان قاجار قزويني همان شب بالغلو را بازپس گرفته و حسنخان سارواصلان به شورهگل و قراكليسا تاخته و سربازان روس را عقب رانده بود. همچنين تقيخان بزچلو «از طرف دره چچك راه حمزهچمني برگرفت و اسبان توپخانه كينياز (فرمانده - شاهزاده) را براند و راعيان (مراقبان) اسبها را بكشت. صورت اين فتوح، از پي يكديگر، در حضرت پادشاه مكشوف گشت».
به نظر ميرسيد شروع كار با موفقيت همراه است. اما تيزبينان ميدانستند كه اين حملات بيشتر به شبيخونهاي غافلگيركننده شباهت ميبرد و پس از آنكه دشمن هشيار و آماده نبرد شد، كار دشوارتر از اينها خواهد بود. رسيدن خبر پيروزيها تا مدتها ادامه داشت. عباسميرزا هنگامي كه از سلطانيه به تبريز بازگشته بود، الكساندرميرزا (پسر حاكم پيشين گرجستان)، مصطفيخان شيرواني و محمدحسينخان شكي را به گرجستان، شيروان و شكي مأمور كرده و خود روز 22 ذيحجه راهي قراباغ شده بود. «اما از آن سوي دوهزار تن سالدات كه در محال گروس و خنزيرك و چناقچي سكون داشتند طريق قلعه شوشي برداشتند تا در آنجا اعداد كار كرده (آماده كار شده) با ديگر لشكريان ساخته جنگ مسلمانان گردند، در بين راه با شاهزاده اسمعيلميرزا باز خوردند و آتش حرب افروخته گشت. حاجيآقا لربيك قراباغي با مردم خود نيز از قفاي روسيان در آمد و رزم در داد. و هم در اين وقت نايبالسلطنه از راه در رسيد و جنگ بپيوست، از چاشتگاه تا فرو شدن آفتاب آتش حرب افروخته بود. در پايان كار روسيان در قيد اسار و بوار (اسارت و هلاكت) در آمدند، هزار تن اسير و پانصد نيزه سر و چهار عراده توپ به دست لشكر اسلام افتاد».
لنكران
خبر اين پيروزي نيز روز يازدهم محرم در اردبيل به فتحعليشاه رسيد. او دستور داد در قلعههاي چناقچي، خنزيرك و گروس نگهباناني بگمارند و علوفه و آذوقه كافي در آنها انبار كنند. از سوي ديگر در شرق، حاجي محمدخان قاجار دولو، مير حسين خان پسر مصطفيخان (حاكم درگذشته طالش) و آقا سليمان گيلاني (فرمانده فوج شقاقي) به قلعه لنكران تاختند و آنجا را گشودند. «شگفتي اينكه 14 سال از اين پيش... اين قلعه در شب تاسوعا به دست روسيان افتاد و اين وقت هم در شب تاسوعا مفتوح گشت». («ناسخالتواريخ»)
باز در آن سوي «نواب نايبالسلطنه العليّه حضرت وليعهد ثاني محمد ميرزا (محمدشاه بعدي) و محمدقليخان قاجار را با دستجات خواجهوند و عبدالملكي، و نظرعليخان مرندي را با فوج مرندي مجدداً به جهت حراست شهر و قلعهي گنجه روان فرمود و تأكيدات اكيده در باب قلعهداري و عدم مجادله با روسيهي بيايمان به ايشان نمود، ولي از كار قضا غافل بود. خود به محاصرهي قلعه شوشي اقدام ورزيد و جناب آصفالدوله نيز در اين باب با او همداستان گرديد كه اول بايد قلعه شوشي را به دست آوريم و پس از آن همت به تسخير ولايت تفليس صرف بريم. از آن طرف نيارال مددوف نام كه از جمله ينارالان با اعتبار روسيه بدفرجام بود، جمعيتي كامل از پياده و سوار و قزاق و ارامنه و سالدات روسيه جمع نمود و مساوي بيست عراده توپ البرزكوب برداشت و روي زشت به استرداد شهر و قلعه گنجه گذاشت». («تاريخ ذوالقرنين»، ميرزا فضلالله خاوري شيرازي)
اقدام مددوف آغاز چرخش اوضاع به سود روسها بود. در شماره آينده عواقب ورود نيروهاي او به نبرد را مرور خواهيم كرد.
دوشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۴
قوام ملّت و صلاح دولت
روايت ما از آغاز دوره دوم جنگهاي ايران و روس به آنجا رسيد كه فتحعليشاه و عباسميرزا به همراه مقامات ارشد دولتي در چمن سلطانيه با منچيكوف، فرستاده تزار جديد روسيه ديدار كردند، اما مذاكراتشان پيرامون اختلافات مرزي بينتيجه ماند. از سوي ديگر علماي بزرگ شيعه از عتبات و نقاط مختلف ايران به سلطانيه آمدند و خود را براي اعلام جهاد عليه روسيه و تشجيع و تحريك مردم آماده كردند. آقا سيد محمد (اصفهاني)، حاجي ملّا محمدجعفر استرآبادي، آقا سيد نصرالله استرآبادي، حاجي سيد محمدتقي قزويني، سيد عزيزالله طالش، حاجي ملّا احمد نراقي كاشاني، حاجي ملّا عبدالوهاب قزويني و حاجي ملّا محمد (نراقي) از جمله علمايي بودند كه در روزهاي هفدهم و هجدهم ذيقعده 1241ه.ق. (2 و 3 تير 1205ه.ش. - 23 و 24 ژوئن 1826م.) به اردوي فتحعليشاه در سلطانيه وارد شدند «و اين جمله مجتهدين كه انجمن بودند به اتفاق فتوي راندند كه هر كس از جهاد با روسيان باز نشيند از اطاعت يزدان سربرتافته، متابعت شيطان كرده باشد». («ناسخالتواريخ»، محمدتقي لسانالملك سپهر)
قضا
از لحني كه مورخان رسمي تاريخ قاجاريه در نوشتن حوادث اين چند روز به كار گرفتهاند چنين بر ميآيد كه فتحعليشاه شخصاً علاقه و انگيزهي چنداني براي جنگ نداشته، اما به تبعيت از اجماع مجتهدان به اين كار تن داده است. مثلاً عباراتي را كه خاوري شيرازي در مورد شاه به كار ميگيرد، مقايسه كنيد با آنچه در مورد نايبالسلطنه عباسميرزا ميگويد، در اين فراز: «شاهنشاهِ آگاه به سبب رعايت شريعت غرّا اين معني (جهاد) را مصدق ميبود و نواب نايبالسلطنه نيز به جهات مختلفه تصديق مينمود. جميع امرا و وزراء اقدام در جنگ را راغب بودند، مگر جناب مستطاب معتمدالدوله ميرزا عبدالوهاب و حاجي ميرزا ابوالحسنخان (شيرازي) وزير امور دول خارجه كه به جهت ملاحظه عواقب كار اين معني را انكار مينمودند. جناب آقا سيد محمد و سايرين آن دو نفر را پيغامات واهمهانگيز دادند و پس از آن پيغامات از واهمه تكفير، ديگر لب به انكار بر نگشادند». («تاريخ ذوالقرنين»)
سير حوادثي كه در پي آغاز دور دوم جنگهاي ايران و روس رخ داد و به انعقاد معاهده تركمنچاي انجاميد نشان ميدهد اين دو سياستمدار -كه از قضا نزد مورخان ايراني بسيار منفورند- واقعبينانهتر از سايرين به مسئله نگاه ميكردند و قصد داشتند جلوي اقدامي را كه خطا بودنش امروز كاملاً واضح به نظر ميرسد، بگيرند.
جالب اينجاست كه خاوري در بخشي ديگر از روايت خود به اصرار فرستاده امپراطور روسيه بر حفظ صلح اشاره ميكند و مينويسد: «ايلچي دولت روس (منچيكوف) با امناي شوكت عليّه هر چه سخن از صلح گفت، به جز انكار از آن و اصرار در جنگ جوابي نشنفت. چون از قانون «ملتداري» بيوقوف بود، سخن از قاعده «دولتداري» ادا نمود كه: «در اين اوقات لازم چنين بُوَد كه به جهت اداي آداب تعزيت [مرگ تزار پيشين] و تهنيت [بر تخت نشستن تزار تازه] از اين دولت ابد آيت (يعني دولت ايران) در فرستادن سفير مبادرت شود؛ حال كه از طرف ايمپراطور جديد اقدام در تشييد بنيان موافقت شديد شده، اصرار در جنگ دور از انصاف است و مهجور از رسوم انصاف». اگر چه موافق قاعدهي «دولتداري» اين معني حقيقت داشت ولي از باطن ملت حنيف امري تازه واقع شد كه اولياي دولت قاهره را در جواب اين فقره (يعني فرستادن سفير) نيز عاجز گذاشت... بالاخره ايلچي (منچيكوف) استدعاي ملاقات مجتهدين عظام را نمود كه خود از تعهد رد ولايات و اخراج روسيه از سرحدات ايشان را راضي دارد (؟) و همت بر انجام تعهدات خويش گمارد. مجتهدين در جواب فرمودند: «مهرباني با كفار بنا بر نص كلام ايزد جبّار حرام است و اين معني خلاف رسوم رسول انام و در صورت رد ولايات باز جهاد با ايشان واجبتر از روزه ماه صيام است»! شاهنشاه شريعتپرور بالمشافههالعليّه (يعني به طور شفاهي) به ايلچي فرمايش فرمود: اكنون امر داير فيمابين قوام ملت و صلاح دولت است و اختيار قوام ملت مرجّح بر صلاح دولت؛ در جايي كه پاي ملت در ميان است، دولت را منزل بر طاق نسيان [است]».
به ياد داشته باشيد كه كلمه «ملّت» در آن دوران به معناي امروزي به كار نميرفت و بار كاملاً مذهبي داشت. مراد از آن تقريباً همان مفهومي است كه امروزه از تركيب «امّت اسلام» طلب ميكنند. به همين معنا بود كه علماي شيعه را «رؤساي ملّت» ميگفتند و حوزه نفوذ ايشان گاه از سرحدات فراتر ميرفت. با اين توضيحات جملهاي كه فتحعليشاه به فرستاده تزار روسيه گفته است معناي روشنتري مييابد: اكنون امر بين «قوام ملّت» و «صلاح دولت» داير است و «قوام ملّت» بر «صلاح دولت» مرجّح است؛ در جايي كه پاي ملّت در ميان است، دولت را منزل بر طاق نسيان است.
ادامه روايت خاوري را بخوانيد: «كوتاه سخن، بعد از مكالمات بسيار، عموم مجتهدين ملّت و ملتزمين حضرت، جنگ را بر صلح ترجيح دادند و شقّهي رايات ظفرآيات را به عزم جهاد با آن طايفهي كفرعلامات برگشادند. ايلچي (منچيكوف) بعد از يأس فراوان تخت بلور و هداياي ديگر را داد و پاي عزيمت به مراجعت برگشاد. مبلغ يكهزار تومان زر نقد و چهار طاقه شال كشمير سواي انعام همراهان به انعام ايلچي به تنهايي عنايت شد و روز جمعه بيستوچهارم شهر ذيقعدهالحرام به مهمانداري ميرزا اسماعيل انجداني فراهاني منشي مدبر امور غربا، روانه آذربايجان و آن ناحيت گرديد و از آنجا نيز عازم تفليس گشت و كار دولتين بهيّتين از مصالحت و مسالمت و مراودت درگذشت.
قضا چون به گردون فرو هشت پر
همه عاقلان كور گردند و كر».
(ادامه دارد)
قضا
از لحني كه مورخان رسمي تاريخ قاجاريه در نوشتن حوادث اين چند روز به كار گرفتهاند چنين بر ميآيد كه فتحعليشاه شخصاً علاقه و انگيزهي چنداني براي جنگ نداشته، اما به تبعيت از اجماع مجتهدان به اين كار تن داده است. مثلاً عباراتي را كه خاوري شيرازي در مورد شاه به كار ميگيرد، مقايسه كنيد با آنچه در مورد نايبالسلطنه عباسميرزا ميگويد، در اين فراز: «شاهنشاهِ آگاه به سبب رعايت شريعت غرّا اين معني (جهاد) را مصدق ميبود و نواب نايبالسلطنه نيز به جهات مختلفه تصديق مينمود. جميع امرا و وزراء اقدام در جنگ را راغب بودند، مگر جناب مستطاب معتمدالدوله ميرزا عبدالوهاب و حاجي ميرزا ابوالحسنخان (شيرازي) وزير امور دول خارجه كه به جهت ملاحظه عواقب كار اين معني را انكار مينمودند. جناب آقا سيد محمد و سايرين آن دو نفر را پيغامات واهمهانگيز دادند و پس از آن پيغامات از واهمه تكفير، ديگر لب به انكار بر نگشادند». («تاريخ ذوالقرنين»)
سير حوادثي كه در پي آغاز دور دوم جنگهاي ايران و روس رخ داد و به انعقاد معاهده تركمنچاي انجاميد نشان ميدهد اين دو سياستمدار -كه از قضا نزد مورخان ايراني بسيار منفورند- واقعبينانهتر از سايرين به مسئله نگاه ميكردند و قصد داشتند جلوي اقدامي را كه خطا بودنش امروز كاملاً واضح به نظر ميرسد، بگيرند.
جالب اينجاست كه خاوري در بخشي ديگر از روايت خود به اصرار فرستاده امپراطور روسيه بر حفظ صلح اشاره ميكند و مينويسد: «ايلچي دولت روس (منچيكوف) با امناي شوكت عليّه هر چه سخن از صلح گفت، به جز انكار از آن و اصرار در جنگ جوابي نشنفت. چون از قانون «ملتداري» بيوقوف بود، سخن از قاعده «دولتداري» ادا نمود كه: «در اين اوقات لازم چنين بُوَد كه به جهت اداي آداب تعزيت [مرگ تزار پيشين] و تهنيت [بر تخت نشستن تزار تازه] از اين دولت ابد آيت (يعني دولت ايران) در فرستادن سفير مبادرت شود؛ حال كه از طرف ايمپراطور جديد اقدام در تشييد بنيان موافقت شديد شده، اصرار در جنگ دور از انصاف است و مهجور از رسوم انصاف». اگر چه موافق قاعدهي «دولتداري» اين معني حقيقت داشت ولي از باطن ملت حنيف امري تازه واقع شد كه اولياي دولت قاهره را در جواب اين فقره (يعني فرستادن سفير) نيز عاجز گذاشت... بالاخره ايلچي (منچيكوف) استدعاي ملاقات مجتهدين عظام را نمود كه خود از تعهد رد ولايات و اخراج روسيه از سرحدات ايشان را راضي دارد (؟) و همت بر انجام تعهدات خويش گمارد. مجتهدين در جواب فرمودند: «مهرباني با كفار بنا بر نص كلام ايزد جبّار حرام است و اين معني خلاف رسوم رسول انام و در صورت رد ولايات باز جهاد با ايشان واجبتر از روزه ماه صيام است»! شاهنشاه شريعتپرور بالمشافههالعليّه (يعني به طور شفاهي) به ايلچي فرمايش فرمود: اكنون امر داير فيمابين قوام ملت و صلاح دولت است و اختيار قوام ملت مرجّح بر صلاح دولت؛ در جايي كه پاي ملت در ميان است، دولت را منزل بر طاق نسيان [است]».
به ياد داشته باشيد كه كلمه «ملّت» در آن دوران به معناي امروزي به كار نميرفت و بار كاملاً مذهبي داشت. مراد از آن تقريباً همان مفهومي است كه امروزه از تركيب «امّت اسلام» طلب ميكنند. به همين معنا بود كه علماي شيعه را «رؤساي ملّت» ميگفتند و حوزه نفوذ ايشان گاه از سرحدات فراتر ميرفت. با اين توضيحات جملهاي كه فتحعليشاه به فرستاده تزار روسيه گفته است معناي روشنتري مييابد: اكنون امر بين «قوام ملّت» و «صلاح دولت» داير است و «قوام ملّت» بر «صلاح دولت» مرجّح است؛ در جايي كه پاي ملّت در ميان است، دولت را منزل بر طاق نسيان است.
ادامه روايت خاوري را بخوانيد: «كوتاه سخن، بعد از مكالمات بسيار، عموم مجتهدين ملّت و ملتزمين حضرت، جنگ را بر صلح ترجيح دادند و شقّهي رايات ظفرآيات را به عزم جهاد با آن طايفهي كفرعلامات برگشادند. ايلچي (منچيكوف) بعد از يأس فراوان تخت بلور و هداياي ديگر را داد و پاي عزيمت به مراجعت برگشاد. مبلغ يكهزار تومان زر نقد و چهار طاقه شال كشمير سواي انعام همراهان به انعام ايلچي به تنهايي عنايت شد و روز جمعه بيستوچهارم شهر ذيقعدهالحرام به مهمانداري ميرزا اسماعيل انجداني فراهاني منشي مدبر امور غربا، روانه آذربايجان و آن ناحيت گرديد و از آنجا نيز عازم تفليس گشت و كار دولتين بهيّتين از مصالحت و مسالمت و مراودت درگذشت.
قضا چون به گردون فرو هشت پر
همه عاقلان كور گردند و كر».
(ادامه دارد)
اشتراک در:
پستها (Atom)